رویای من

داستانها و دست نوشته های من

آتاراکسیا، آرامش(مسئله اسپینوزا)

ح.ش | چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۰ | 19:3

بعد از اینکه بنتو اسپینوزا در محله یهودیها برای آخرین بار قدم‌زد به خانه برگشت تا ساکش را بردارد و تا قبل از خروج‌ مردم‌ از کنیسه به سمت خانه فرانسیسکو  وان دن اندن حرکت‌ کند.‌ نزدیک‌خانه فرانکو را دید که به سمتش می آید از او خواست تا دور شود چون حق گفتگو با او را ندارد. به اصرار فرانکو با احتیاطهای لازم داخل خانه شدند وفرانکو از بنتو طلب بخشش کرد و بابت نقشی که بازی کرده بود تا بتواند در شورای خاخامها شهادت بدهد که او از دین خارج شده است‌. بنتو او را به آرامش دعوت کرد وبه او گفت تو برای نجات خانواده ات چنین کاری را کرده ای در گفتکوهای این دو جملاتی اسپینوزا  میگه که قابل تامل است.

" امیدوارم روزی برسه که در جهان چندین دین در کار نباشه، جهان فقط یه دین داشته باشه که در اون تمام افراد خرد خودشون رو برای تجربه و ستایش خدا به کار ببرن‌"

" پایان یافتن همه ی سنت هایی که با خق تفکر هر فرد تداخل ایجاد می کنن"

"دین های قدیمی، با اصرار به اینکه با رهایی از آیین  ها به ستایشگران ۳دیم بی احترامی کردیم به ما کلک می زنن. اگه یکی از نیاکان ما شهید شده باشه، بیشتر به دام می افتیم، چون حس می کنیم عقاید شهیدان رو باید زنده نگه داریم ومحترم بشمریم، حتی اگه بدونیم که مملو از خطا و خرافه ست." 

جالبتر اینکه در جایی می گوید:" عقاید غلط هم‌مثل فقر در این دنیا همیشه با ما می مونن و استمرارشون خارج از کنترل ماست."

حسابش را بکنید در جامعه اگر تعدادی به خود جرات بدهند این فقر فرهنگی را از خود بزدایند. چه مسیر سخت و پر از مانعی را باید طی کنند. از موانع درونی که بگذریم، موانع بیرونی چنان مانند قل و زنجیر فشار می آورند که تنها راهی که برای انسان آگاه می ماند. تنها شدن و پذیرش این تنهایی است.

 بنتو به‌ فرانکو توصیه می کنه که با مردم تعامل کن باهاشون برای عبادت برو اما نه  به خاطر اینکه باور داری بلکه به خاطر رهایی از رنج عاطفی از دست دادن خانواده و جامعه. او از اپیکور جملاتی نقل میکند که از او می پرسند:" هدف زندگی  چیه؟ جوابش این بوده که ما به دنبال آتاراکسیا باشیم که میشه " آرامش" یا رهایی از رنج عاطفی "ترجمه اش کرد.  اما بنتو که برایش تعالی خردش مهم است. ترجیح می دهد که از جامعه یهود طرد شود،ولی وارد دنیای بزرگتر بشود که  بتواند به دلخواه خود آزادانه زندگی کند. بیاموزد.  به شکل دلخواه خود با خدای خودش ارتباط برقرار کند.

 

 

 

 

روان رنجوری ناشی از جنگ)مسئله اسپینوزا)

ح.ش | سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۰ | 17:26

آلفرد در برلین در بیمارستان شغیته به دیدار فردریش می رود. آن دو قرار می گذارند که ساعت هفت ونیم در پذیرش بیمارستان با هم‌همراه شوند. انها به اتاق غدا خوری پزشکان می روند وبا هم شروع به گفتگومیکنند. در اول آلفرد از اویگن سوال میکند وقرار میشودفردریش ادرس او را به آلفرد بدهد. آلفرد جنس گفتگو با فردریش را در جایی تجربه نکرده است. فضای او بسیار صمیمی و راحت است. در کنار او احساس راحتی میکند و بسیاری از حرفهایی که حتی فکرش را هم‌نمیکند که به کسی بخواهد بگوید با او مطرح میکند. 

" فردریش در روانکاوی های شخصی خود در سه سال گذشته یاد گرفته بود که چطور گوش کند و همچنین یاد گرفته بود که قبل از صحبت فکر کند." 

او از فعالیتها وموفقیتهایش با فردریش واز کتاب اسطوره قرن بیستم را که نگارشش را آغاز کرده است، می گوید.

در ضمن گفتگو فردریش از بیماری ِ روان رنجوری جنگ‌ میگوید (زمان بعد از اتمام جنگ جهانی اول است)از رنجی که مردم‌کشیده اند. اینکه آنها در واقع به زندگی طبیعی برنمیگردند زیرا دیده اند که همرزمانشان  جلوی چشمانشان‌تکه تکه شده اند.زودرنجن در معرض حمله های  وحشتناک  اضطرابها وافسردگی هستند. آنها نزدیکی مرگ‌رو حس کردن. اکثرشون به جای حس غرور حس می کنن که ترسو هستن. آلفرد این مشکل خیلی بزرگیه. من در مورد کل نسل مردان آلمانی که از جنگ‌ متاثر شدن حرف می زنم......(ما بعد از سی سال که از پایان جنگ در کشورمان می گذرد این اثرات را در زندگی مردم خود شاهد هستیم)

آلفرد زیرکانه حرف را عوض میکند و فردریش که خاطره ی پایان‌ تلخ گفتگوی قبلی را دارد. نمیخواهد فرصت را از دست بدهد. در پاسخ آلفرد که می پرسد درس روانپزشکی ات تمام شده ضمن تایید می‌گوید:" روان‌ پزشکی رشته ی عجیبیه، چون بر خلاف بقیه ی رشته های پزشکی، آموزشت هیچ وقت واقعاً تموم‌نمیشه. مهم ترین ابزارت خودت هستی و کار خود آگاهی بی پایانه. ....من‌هنوز یاد میگیرم. اگه تو چیزی در من می بینی که به من‌کمک میکنه خودم روبیشتر بشناسم. لطفاً تردید نکن و بهم‌ بگو." 

این جمله فردریش من روبه یاد جمله ای از فروید پدر علم  روانکاوی  انداخت که گفته است :" بزرگترین بیمار من، خودم بودم." 

وقتی روانشناسی  و فلسفه و طب با هم همراه شدند. علم روانکاوی شکل گرفت و جلسات روان درمانی به وجود آمد.دیگر فلسفه فقط یک سری نظرات خشک‌نبود‌. بلکه فلسفه زندگی انسان بر روی این‌کره خاکی مورد نقد وبررسی قرار گرفت. هر چه انسان در مسیر خود آگاهی حرکت میکند. دیدش نسبت به کل هستی دگرگون میشود. زندگی در مسیر ِ آگاهی انتها ندارد، خرد انسان در طول تاریخ هر چه رشد بیشتری کرده است، شناختش به هستی و جزئیات آن بیشتر شده و راههای بیشتری برای همزیستی و تعامل انسانها طراحی شده است.  این راهها مرتباً در حال تغییر و تکامل است. انسان متفکر و خلاق در این مسیر از والد حیوانی خود که با هراس از دشمن زندگی می کرده وآماده دفاع از خود و جنگ‌برای حفظ مرزهای خود بوده است. به سوی  شناختن انسانها و فرهنگهای  مختلف و پذیرش دیگران  و زندگی مسالمت آمیز  در کنار یکدیگر پیش رفته است. پایه های  زندگی آگاهانه از رنسانس آغاز شده است داستان  تا بعد از جنگ‌جهانی دوم با طراحی  صنعت گردشگری و یافتن وجوه مشترک انسانی  و ارتباط عمیق تر انسانها شکل گرفته است. 

(البته داستان آلفرد روزنبرگ بعد از جنگ‌ جهانی اول و تا پایان جنگ‌ جهانی دوم ادامه دارد. ‌)

آلفرد در بین گفتگو با فردریش کتاب الهیات و سیاست اسپینوزا را بیرون آورد و گفت این‌کتاب را خواندم چطور یک یهودی اینقدر می تواند با هوش باشد.وقتی فردریش از او می پرسد که در مورد کتاب نظرت چیه؟ 

آلفرد میگوید"صریح، شجاعانه، نقد خرد کننده ی یهودیت ومسیحیت_یا همونطور که دوستم هیتلر میگه:" همه ی کلاه برداری های مذهبی." 

 

 

تغییر بت( مسئله اسپینوزا)

ح.ش | دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۰ | 14:10

روز اعلام حکم‌تکفیر بنتو با کمک‌همکلاسی اش به منزل وان دن اندن اسباب کشی میکند. او دلش می خواهد نامه ای‌بلند بالا به گابریل بنویسد. اما می داند او دیگر حق خواندن مطالب او را ندارد پس به یادداشت اکتفا میکند. وسایل شخصی اش و تخت ستون دار را با بلم به خانه  وان دن اندن می فرستد و خودش مشغول قدم زدن در خیابان میشود. می داند دیگر این‌ محله را نخواهد دید حس ستمدیدگی دارد. خاطرات کودکی اش با پدرش در ذهنش جان‌میگیرد. دوگانگی احساسش را حس میکند.هم حس آزادی میکند وهم از سنگدلی زندگی دلش می سوزد. زیرا دیگر حق دیدن عزیزانش را نیز ندارد.  یاد ششصد و سیزده حکم‌ واجب دینی می افتد که تمام زندگی یهودیان را کنترل میکند. یاد آن روز می افتد که در کلاس خاخام‌مورترا پرسید :" خدا چطور می تواند سندی با این‌همه مغایرت بنویسد؟" 

"به نظر بنتو آمد که هیچ‌کس جز خودش در نیافته است که ملت اسرائیل به طور کلی با حالتی محترمانه در برابر تورات همان‌گناهی را انجام می دهند که خدا از طریق موسی آنها را از ان برحذر داشته است: بت پرستی، یهودیان در همه جا نه بتهایی از طلا بلکه بت هایی از جوهر و کاغذ را می پرستیدند. "

در تمام ادیان که کتاب دارند این اتفاق افتاده است. یعنی در جهت آگاهی از کتاب دینی استفاده نمی کنند بلکه فقط در جهت فکر نکردن و در چار چوب قرار گرفتن از آن استفاده میکنند.در واقع کتاب بتی شده است و روحانیون ادیان کلید داران این بتکده هستند.  در تمامی ادیان پرسش از مناسک‌و عبادتها و احکام و نحوه اجرای آنها ممنوع می باشد.

البته  به صرف عوض شدن شکل بت، نمی توان منکر بت پرستی شد. نگاهی به مقابر مذهبی که‌ می اندازیم باز شیوه دیگری از بت پرستی را شاهد هستیم. ضریحهای پوشیده از طلا و نقره ، دخیل بستنها، همه نشان از شکل دیگر بت پرستی است. در ایران که حتی شکل ساخت  حرم‌ و صحن مطابق با معابد آناهیتاست. در معابد آناهیتا اول حوض وجود داشته که در ان دست وپای خود را میشستند  تا پاکیزه وارد معبد بشوند. 

"بنتو چندماه قبل با خود قسم خورده بودکه با صداقت و عشق  زندگی خوبی داشته باشد".حالا به عنوان یک‌ غیر یهودی می توانست با آرامش بیشتری زندگی کند.به سوی زندگی در شکل ارزشمند خود از امروز آزادانه قدم بر میدارد. 

 

 

تصمیمات نابود کننده  (مسئله اسپنوزا)

ح.ش | یکشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۰ | 12:58

آشنایی هیتلر و آلفرد هر چه بیشتر پیش می رفت.  دوستیشان عمیق تر میشد. نزدیکی اندیشه هایشان بیشتر مشهود میشد. فقط هیتلر دارای غروری بود که همان باعث میشد آلفرد نتواند با صراحت به او ایراداتش را بگوید اما یکبار که آلفرد سخنرانی میکند، هیتلر به اومی گوید که "افکارت عالی بود ولی آتشین و پر شور سخنرانی کن." هیتلر خودش چنان پر شور سخنرانی می کرد که با هر سخنرانی عده ای را جذب حزب می کرد. 

در این فصل آلفرد به جای دیتریش به سفر می رود. اکارت به آلفرد جمله تامل برانگیزی می گوید:" چطور در مورد دشمنانمون می نویسی، بدون اینکه اونها روبا چشمان خودت دیده باشی یک‌ جنگجوی خوب گاهی هم باید مکث کنه و سلاحش رو تیز کنه." 

 برای نوشتن اثری قابل تامل و ارزشمند وتاثیر گذار(ورای اینکه داستان دوست و دشمن مطرح باشد. )داشتن شناخت و تسلط به موضوع الویت است. برای شناخت نیاز به سفر و خواندن دیدگاههای قبلی در مورد موضوع مورد نظر نیز، از اهمیت بالایی برخوردار است. سفر کردن نیز می تواند در شناخت ما تاثیر به سزایی بگذارد. 

این سفر برای آلفرد بسیار پر دستاورد است او به  بروکسل و آمستردام نیز سفر می کند. در هلند به دیدن موزه اسپینوزا می رود. او می بیند که در دلش این مرد را تحسین میکند.او رساله الهیات وسیاست اسپینوزا را به کتابخانه برنگردانده و هر شبرقبل از خواب چند پاراگراف آن را می خواند.او تحت تاثیر شجاعت اسپینوزا قرار گرفته است که در قرن هفدهم مقامات مذهبی را زیر سوال برده است.

او به موزه می رود. تنها بازدید کننده است. روی دومین تابلو نوشته شده:" دریغا، اگر همه ی انسانها عاقل بودند وخوش نیت تر، جهان بهشت میشد؛ الان بیشتر جهنم است. 

خشم و کینه آلفرد به یهودیان و یهودی زادگان باعث میشود که از ورای همین ذهنیات به موزه و آثار اسپینوزا  نگاه کند. او متوقع میشود چرا آلبرت اینشتین یک روز در موزه بوده است و کتابها را لمس کرده ولی او چنین اجازه ای ندارد. نگهبان موزه میگوید شما هم‌جایزه نوبل بگیرید.  یک شبانه روز در اینجا کتابها را ورق بزنید. باز ذهن آلفرد میرود سمت یهودی ستیزی اش. او خشم بسیار در دل خود می پروراند. 

خیلی وقتها ما تصمیماتی بر اساس خشم و کینه  می گیریم که بعد خودمان بیشتر در گیر میشویم و نتیجه نیز ما را راضی نمیکند. می بینیم که با آن‌تصمیم ها حال خودمان واطرافیان را خراب و خرابتر می کنیم. 

چنان که روند شکل گیری حزب نازی آلمان را یالوم در قالب این رمان  به ما نشان می دهد. 

  

 

ارتداد(مسئله اسپینوزا)

ح.ش | شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۰ | 21:51

فصل نوزدهم اعلام‌حکم‌تکفیر اسپینوزا در کنیسه است و برخلاف اعلامهای دیگر که فقط ده نفر عضو اصلی در آن شرکت داشتند. چون پدر اسپینوزا از اعضای کنیسه و خیری بوده است. کنیسه مملو از جمعیت است. او از جامعه یهود طرد میشود و کسی حق معامله و هم کلامی و هشنشینی با او را ندارد. 

این فصل را که خواندم به یاد جمله ای از عبید زاکانی پدر طنز ایران افتادم که گفته است:" اسلام دینی است که چون به آن وارد شوی سر آلتت را می بُرند و از آن خارج شوی سرت را." 

این داستان برتری طلبی ادیان همیشه باعث تفرقه و جنگ‌خونریزی بوده هست. 

یک‌جهش در بین یهودیان(مسئله اسپینوزا)

ح.ش | جمعه بیست و چهارم دی ۱۴۰۰ | 22:43

فصل هجدهم آلفرد روزنبرگ‌بعد از گرفتن کتاب الهیات وسیاست اسپینوزا از کتابخانه به دفتر مجله می رود. جملات اولین صفحه توجهش را جلب میکند.،:" ترس باعث پرورش خرافه می شود." 

" مردم ضعیف وطماع در ناملایمات از دعا استفاده می کنند و مثل زنان اشک می ریزند و از خدا کمک می خواهند." 

آلفرد متعجب میشود که‌یک‌یهودی قرن هفدهم میتواند چنین چیزی بنویسد؟

آنها حرفهای یک آلمانی قرن بیستمی بود!

 اسپینوزا به دین به عنوان" بافتی از آیین های  احمقانه"  اشاره دارد.‌

او می گوید:" تجمل ومناسکی که در دین وجود دارد جلو ذهن بشر خشک اندیش را می گیرد. نپذیرفتن عقل سلیم جای کافی  برای اندکی شک‌ هم‌ باقی نمیگذارد. " 

وقتی به گفتگو های مذهبی خودمان هم‌توجه می کنم‌می بینم که مرتباً به ما می گویند عقل بشر در حجاب است و درست نمی تواند  فکر کند. بنابراین باید به عقل کل که خداست متصل شود.  این کار  از طریق روحانیون که خود را با رده بندی تعریف شده توسط خودشان‌به خدا وصل میکنند، فقط امکان پذیر است. به همین روش  آنان اجازه فکر کردن به مقلدین خود نمی دهند. 

اسپینوزا در مقدمه کتابش می گوید :" از عامه مردم‌میخواهم کتاب مرا نخوانند." ..."خرافه پرستها، توده ی بی سواد و کسانی که فکر می کند منطق در خدمت الهیات است از این‌کتاب چیزی دستگیرشان نخواهد شد. در واقع، ایمانشان به طرز نگران‌کننده ای متزلزل خواهد شد." 

آلفرد متوجه هوش سرشار نویسنده کتاب شد ومتوجه شد چرا بزرگانی چون‌گوته، شیلر، هگل  لسینگ، و نیچه او را ستایش می کردند. 

او اسپینوزا را یک‌ جهش می دید. جسارت او را تحسین می کرد.  کسی که در بیست وچند سالگی از جامعه یهود طرد شده و این‌ کتاب را بعد از سی سالگی نوشته است.

در ادامه این فصل آلفرد که در هفته نامه مشغول به کار شده و تحت تعلیم دیتریش است به سرعت پیشرفت میکند. در همین ایام با سر جوخه ای در دفتر توسط اکارت  آشنا میشود که او کسی نیست جز هیتلر. 

هیتلر که نیروی نفوذی در جلسات حزب است یک سخنران قوی است که‌گیاه خوار است و یهودی ستیز. اومعتقد است کلا باید نسل یهودی را از روی زمین برداشت. او دانشگاه ندیده است واین تنها نگرانی آلفرد است.‌ اما اکارت نگرانیش را برطرف می کند و می گوید افرادی چون هیتلر در خیابان دانشگاه را گذرانده اند. او به حزب می پیوندد واین آغاز همکاری آلفرد و هیتلر است.‌ 

 

 

آزادی قیمت ندارد)مسئله اسپینوزا

ح.ش | پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۰ | 14:57

فصل هفدهم آخرین گفتگوی بنتو اسپینوزا با خواهر وبرادرش قبل از اعلام حکم‌ تکفیر است.

جزء جزء گفتگوها به قدری ارزشمند وهوشیار کننده است که دلم‌میخواست مجال آن بود که همه را بنویسم.  

حالا چند جمله را مینویسم که برایم بسیار برجسته است.‌در جایی که بنتو پیشنهاد خاخام را مطرح میکند که گفته است حقوق مادام‌العمر به تو میدهم فقط اعلام  عمومی کن که از نظراتت برگشته ای. خواهرش می گوید قبول کن و بنتو می گوید:" برای من آزادی قیمت ندارد." 

وقتی در جامعه ای آزادی اندیشیدن متفاوت و عمل کرد متفاوت را نداشته باشیم و نتوانیم با شعور خود زندگی کنیم. واقعا چه بهره ای از زندگی برده ایم؟ 

چقدر زندگی را در لحظه مزه مزه کرده ایم؟ 

 

وقتی ربکا میگوید تو از اول بسیار با استعداد بودی تو به من خواندن ونوشتن آموختی و گفتی ظلم است که دختران بی سواد باشند و یا سوالاتی میکردی از داستانهای تورات  به انها می خندیدیم من همانجا باید مانع تو میشدم. این اولین نشانه های  بیماری  تو بود! به رغم استعداد خدادایت نگاه کن که چه کار کردی!

اسپینوزا میگوید:" من راه خودم رو میرم به سبب استعدادم، نه به رغمش." 

قبل از آن نیز می گوید:" من از هیچ قدرتی در روی زمین به جز شعور خودم تبعیت نمی کنم.." 

بنتو به ربکا می گوید:" خودت را به خاطر کنجکاوی من سرزنش نکن. این طبیعت منه. چرا ما باید خودمون رو برای دلایلی که بیرون از خودمونه سرزنش کنیم؟...‌‌سرزنش کردن فقط راهیه که خودمون رو گول بزنیم وفکر کنیم که برای کنترل طبیعت به اندازه ی کافی قدرت داریم...... فکر نمی کنم زیر سوال بردن بیماری باشه. اطاعت کور کورانه بدون سوال کردن بیماریه‌." 

ما در این چهل سال اخیر دائما در حال ضربه خوردن از اطاعت کور کورانه هستیم. به واسطه آنکه تعداد مقلدین در جامعه ما زیاد بود و حاصل تقلید نیندیشیدن و سلب مسئولیت از خود است. وقتی بدون فکر تمام حرفهای یک انسان دیگر را بپذیریم و حرفهایش را زیر سوال نبریم قطعا دست او را برای چپاول دارایی های خود باز گذاشته ایم‌. او نیز هر جا نا کار آمدی کند آن را به گردن خدا یا دشمن فرضی می اندازد‌. 

بنتو در جایی دیگر که متوجه میشود ربکا نگران مسیحی شدن اوست پاسخ جالبی می دهد:" من خرد ومنطق زیادی در کلام مسیح پیدا  کردم که به پیام‌اصلی کتاب مقدس ما شبیهه. ولی هرگز به دیدگاه های خرافیدر مورد خدایی که شبیه انسانهای دیگه دارای پسره و طی ماموریتی اورا فرستاده تا ما را نجات بده ایمان نمی آرم.مثل همه ادیان ، که دین خومون‌هم هست. 

در فرهنگ‌ مذاهب وادیان‌مختلف چقدر رایج است که فلان‌کار را خدا راضی نیست. فلان کار را بکن برای رضای خدا  اگر خدا کامل و دانا و خبیر وقادر است چطور است که مثل ما ادمها چیزی عامل نارضایتی اش می شود؟ اگر او بی نیاز است. چطور ما لازم است برای رضایت او کاری بکنیم؟

در تمامی ادیان و مذاهب تصور انسانی از خدا رایج است و کنترل عوام و متشرعین آن دین به همین روش است. 

ربکا در آخر می گوید:" پدرمون در مورد رسیدن قریب الوقوع ناجی می دونست که روح جاودانه.........روح او(پدر)،همه جا هست، میبینه و ار ارتداد پسر منتخبش آگاهه. او در این لحظه تو رو نفرین می کنه!

این دو باور چقدر درجوامع مذهبی رایج است؟ چقدر به واسطه امید به ظهور ناجی دست به عمل نمی زنند. باور زیرین این باور را چنین بیان می کنند که ظلم‌بابد همه جهان را بگیرد تا ناجی بیاید. مسخره تر از همه این باورها در جامعه ما این است که‌حکومتی به نام دین با تمام نابخردی هایش که جامعه را به فساد وفقر وفحشا کشانده خود را زمینه ساز ظهور می داند.‌

و‌چقدر والدین با جمله من نفرینت میکنم. دختران وپسران خود را می خواهند به کنترل خود در آورند. 

بنتو در پایان گفتگو با خواهر و برادرش می گوید:" اون ها(خاخام ها) ما رو با ترس و امید کنترل می کنن. ترس از اونچه بعد از مرگ‌اتفاق می افته وامید به اینکه اگه ما طبق الگوی خاصی زندگی می کنیم_زندگی ای که برای انجمن و ادامه اقتدار خاخامها خوبه_ از زندگی سعادتمند در دنیای آخرت لذت خواهیم برد! 

گفتگوهای  روحانیون ادیان چنان در جوامع مذهبی بین عوام و مقلدین جا گرفته است، که تمام تخریب حضور آنها را با چنین استدلالهایی توجیه می‌کنند. آنها تمام ذخایر و منابع کشور را  خارج میکنند. و در جهت منافع خود(چه شخصی و چه دیدگاهی) استفاده می کنند. آنگاه تمام کم‌کاری ها را به دشمن فرضی یا خواست خدا و رعایت نکردن قوانین  شریعت توسط برخی مردم‌نسبت می دهند.

 

 

 

 

 

 

ساختن اخبار(مسئله اسپینوزا)

ح.ش | سه شنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۰ | 10:17

فصل شانزدهم با ورود آلفرد روزنبرگ‌ به دفتر روزنامه نگار، شاعر و سیاستمدار معروف دیتریش اکارت شروع میشود و این آغاز فعالیت جدی روزنبرگ‌ در جهت شاهکارهای ضد یهودیش میشود.از همین نقطه و به واسطه دکارت به مجامع و کنفرانسهایی که در جاهای بسیار لوکس برگزار میشد که  پر از ثروتمندان با لباسهای  شیک  بود. او خود را فیلسوفی نویسنده معرفی کرد. اسم انجمن شان توله یا شمالگان بود که اشاره به خاستگاه نژاد اریایی در همسایگی ایسلند  که امروز ناپدید شده است، داشت. 

آلفرد اولین مقاله اش در روزنامه را در کنار و با حمایت وهدایت اکارت نوشت. تا بتواند اشکالات دستوری خود را اصلاح کند و نحوه نوشتن ی‌ روزنامه نگار را بیاموزد. 

آنچه از گفته های اکارت به آلفرد مرا جذب کرد در مورد نوشتن اخبار در رسانه بود. 

" نوشتن اخبار، تغییر نگرشها  هدایت عقاید عمومی _تمامی این ها تلاش های باشکوهیه. کی می تونه انکارش کنه؟ با این حال ساختن اخبار ، بله ، ساختن اخبار _ شکوه وافعی در این‌نهفته س! "

کلمه کلیدی "ساختن اخبار" هست که در تمام رسانه ها اعلم از روزنامه و شبکه های رادیویی و تلویزیونی و فضای مجازی توسط صاحبان رسانه ساخته میشود. یعنی یک واقعیت را هر کدام از رسانه ها با توجه به اهداف تعریف شده سازمان خود طوری بیان می کنند که  خواننده یا شنونده آنطور که آنهامورد نظرشان است برداشت کنند.

حالا در این بمباران خبری که ما به عنوان یک‌ مخاطب با آن روبرو میشویم. چطور می توانیم  به واقعیت محض برسی نیز خودش مقوله ای است که روشنی اندیشه ای میخواهد که اغلب ما از آن بی بهره هستیم چرا که هریک از ما با گرایشات و تمایلات فکری خود که در ذهن داریم‌و  واقعیت را مخلوط می کنیم. همین اختلاط عین و ذهن  ما را از دریافت واقعی دور می سازد. 

 

حکم‌تکفیر (مسئله اسپنوزا)

ح.ش | دوشنبه بیستم دی ۱۴۰۰ | 13:15

فصل پانزدهم تقریبا میشود گفت این فصل محاکمه بنتو اسپینوزا توسط خاخام مورترا می باشد.

خاخام با توضیحات تاریخی میخواهد بنتو را متقاعد کند که درست این است که باز گردد به آیین یهود، اما اجازه دفاع و حتی سوال به بنتو نمی دهد. از او میخواهد که با بله و خیر پاسخ او را بدهد.  اما بنتو نظرات خودش را بیان میکند و می گوید: " من معتقدم جهان وهر آنچه درش هست طبق قوانیک طبیعی کار می کنه و من می توانم هوشم رو، اگه عقلانی به کار  بگیرمش  برای کشف ماهیت خدا و واقعیت و راه رسیدن به زندگی رستگارانه به کار بگیرم.این را قبلا  به شما گفته ام، نه؟" 

در ادامه می گوید:" و امروز شما پیشنهاد می کنید که با پیگیری پژوهش های خاخامی زندگیم را صرف تایید یا تکذیب نظراتم کنم! این راه من‌نیست و نخواهد بود. اختیارت خاخامی بر اساس خلوص حقایق، برمبنای نظرات نسلهایی از دانشمندان خرافه پرسته که فکر می کردند زمین مسطحه،خورشید دور زمبن‌می گرده، و مردی به نام ادم ناگهان ظاهر شده و پدر نژاد بشر شده." 

خاخام با عصبانیت می گوید پس برادر زاده های رودریگرز دروغ نمی گفتند(ژاکوب و فرانکو)

بنتو میگوید آنها راست گفته اند. 

خاخام میگوید:" واضحه که چیزی  رو که در مورد مسئولیتم در برابر خدا وتداوم مردممون گفتم نپذیرفتی. "

بنتو مثالهایی را می آورد از اینکه چطور رهبران دینی حلال وحرام را تعیین می کنند و تغییر میدهند و می گوید اینها هیچ ارتباطی با خدا ندارد‌. 

ما نیز به رساله واستفتاهات مراجعه کنیم چنین  چیزهایی را فراوان می بینیم. 

اینها در واقع  دکان شریعت تمام ادیان، بخصوص ادیان ابراهیمی است. که گاه در شرایطی با هم به صلح برمی خیزند وگاه به جنگ و در هر دوحال برای حفظ موقعیت کلیسا ها وکنیسه ها و مساجد و متولیان آنها است.

به قول حافظ

مانگوییم بد ومیل به ناحق نکنیم

جامه ی خود سیه و دلق خود ازرق نکنیم

تمامی ادیان در دوره ای که پا به زندگی بشر گذاشتند برای ایجاد نظم و قانون در آن روز جامعه بوده است. یعنی کسانی که به عنوان پیامبر ما می شناسیم، فیلسوف زمان‌خود بوده اند. یعنی سطح اگاهیشان نسبت به مردم زمان خودشان بسیار بالا تر بوده است.  اما اینکه تمام آنچه گفته اند تبدیل به دستورالعمل غیر قابل  تغییر و از عالم دیگر باشد، نیست. فقط خرد آن اشخاص،  از مردم  زمان خودشان جلوتر بوده است، مانند تمام فلاسفه برجسته دنیا که البته فقط برای همان محدوده ای که در آنجا به دنیا آمده اند. اما آنجا که به عنوان  آن افکار  مردم را از اندیشیدن و پیدا کردن راه کارهای مناسب زمان خودشان منع می کنند. حکم‌ارتداد و تکفیر صادر میکنند. تمام ارزش های انسانی و حق انتخاب را با این حکم میگیرند. روش ابداع شده توسط آنها  ربطی به خالق هستی ندارد. فقط دکانی است که  خاخامها و کشیشان و آخوندها از آن ارتزاق می کنند.  

تعصب عامل بدبختی ( مسئله اسپینوزا)

ح.ش | یکشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۰ | 15:19

در بخش چهاردهم آلفرد روزنبرگ‌ در تلاش برای ورود به آلمان در رستورانی از تجربه ی نانوایی که روی صندلی میز کناری نشسته است استفاده میکند و نزد فرمانده ی پادگان نظامی رفته و مجوز عبور میگیرد و به برلین می رود او در جلساتی شرکت‌میکند و در جایی نظرات خودش درباره ی یهودیان را مطرح میکند. به کلاس رقص دوست همسر سابقش می رود. او در هیچ جا یهودی ستیز بودن خود را پنهان نمی کند. در موقعیتی به یاد جمله فردریش می افتد که به او اخطار داده بود اعمال  تعصب آمیز بی اختیارش می تواند مایه ی بدبختی اش شود.

این جمله مرا یاد بیتی از مولانا انداخت که:

سخت گیری و تعصب خامی است

تا جنینی کار خون آشامی است 

انسان متعصب ، حتی به خودش اجازه دیدن باورهای محدود کننده اش را نمی دهد. چه برسد به اینکه بخواهد با دید نقادانه به آنها نظر کند. انسان متعصب هم در فکر کردن را بر روی خودش بسته است وهم‌ به کسانی که زیر سلطه اش هستند اجازه پرسش و تحلیل نمی دهد. انسان متعصب چنان به اشخاص زیر دستش سخت میگیرد که آنها از ترسشان چاره ای  جز اطاعت برای خود نمی بینند. 

مولانا میگوید چنین‌انسانهایی خام‌هستند چون به خودشان اجازه فکر کردن به نقطه مقابل عقایدشان را نمی دهند. حتی دیدگاههای خود را با دلایل خودساخته به صدر می نشانند. 

انسان متعصب مانند جنین است که در تاریکی زهدان زندگی می کند و از خون مادر خود تغذیه میکند. در واقع انسان‌ متعصب در افکار تاریک و ضد انسانی خود زندگی میکند و  اطرافیان  با تایید او

نیرو مندش می کنند. تایید اطرافیان خونی است‌ که او می مکد. 

در واقع تا ما انسانها، در گیر تعصبات مختلف قومی ودینی و ملیتی هستیم کاری جز جنگ‌ و خونریزی و آشامیدن خون دیگران نیستیم.

 

  

 

 

 

 

 

سر سپرده گی (مسئله اسپینوزا)

ح.ش | شنبه هجدهم دی ۱۴۰۰ | 9:40

فصل سیزدهم گفتگوی بنتو با ژاکوب و فرانکو با استناد به کتاب مقدس (تورات) این ایرادات و شواهد درونی که بنتو با نقل از خود کتاب مقدس وارد می کند‌ کما بیش به همه کتابهای مقدس وارد است.در مورد معجزات گفته شده در  کتاب مقدس جمله جالبی دارد. بنتو میگوید:" به گونه ای نقل میکنه که بیشترین قدرت رو در ترغیب مردم به سرسپردگی داره، به خصوص مردم بی سواد."

در مورد بی سواد چیزی که به نظرم میرسد این است. بعضی بی سوادی را فقط در یاد نگرفتن خواندن ونوشتن می دانیم و تحصیلات دانشگاهی را سواد می دانیم. در حالی که هر رشته دانشگاهی خود یک‌ مهارت است و آن مهارت در همان زمینه کار آیی دارد. در حالی که در اینجا بی سوادی در نوشتن وخواندن بخش کوچکی از موضوع است بیسوادی مطرح شده دراین‌جمله بیشترین بار معنایی در نا آگاه بودن اشخاص است. یعنی ممکن‌است یک شخص دکترای رشته ای خاص را داشته باشد و در آن سر آمد روزگار. اما  به هر دلیلی بدون تحقیق و غور،  دین پذیرفته شده از سمت خانواده اش را به ارث برده باشد. که در این زمینه نیز او بی سواد است.

در مورد دانش حقیقی پاسخ بنتو 

"دانش حقیقی به معنای کمال خرد ماست که به ما اجازه می ده خدا رو  کامل تر بشناسیم." 

او در ادامه کلامی را نقل میکند که بیانش خالی از لطف نیست.

" وقتی خرد واردقلبت میشه و دانش برلی روحت خوشایند به نظر می رسه، اون موقع تو پرهیزکاری و قضاوت، عدالت وهمه ی مسیرهای خیر ونیکی رو درک می کنی." 

در مورد جهان آخرت  و زندگی جاویدان با خدامیگوید این کلمات انسانی هستن، نه الهی.

در مورد باقی ماندن ما بعد از مرگ‌ میگوید:" بدن و ذهن دو جنبه از یک فرد هستن. ذهن بعد از مرگ‌ بدن نمی تونه زنده بمونه." 

و ما که‌تمام داستانها را با ذهن خود می سازیم. وقتی بدانیم و باور کنیم که میرا ورفتنی هستیم و نه ماندنی به عنوان یک انسان متفکر می ایستیم هم‌گام با پیشرفت زمانه خود اثری از خود برای اذهان بعد به یادگار بگذاریم تا قدمی در رشد خرد انسانهای دیگر سهیم باشیم. 

انکار یا تحریف واقعیت(مسئله اسپینوزا)

ح.ش | جمعه هفدهم دی ۱۴۰۰ | 21:44

در فصل دوازده آلفرد که بر سر قرار با فردریش حاضر شده است. متعجب است که چقدر حس صمیمیت واعتماد با فردریش دارد.  کنار او راحت می تواند حرف بزند. در این فصل فردریش میگوید او پزشک‌است. اما نه پزشک جسم بلکه روان پزشک است. دلیل علاقه اش به روانپزشکی را گرایش آن به فلسفه می داند. همچنین دلیل اینکه تا الان به آلفرد نگفته را،برداشت مردم از روانپزشک بیان می کند.

آلفرد احساس بی ریشگی دارد. ازفقدان عزت نفس رنج میبرد. تصور میکند به خاطر این است در آلمان نبوده است. فردریش می گوید:" انسانها تمایل فطری به حواس پرتی دفاعی دارند."  یعنی وقتی که از موضوعی رنج میبرند که مربوط به درون  خودشان است به عوامل بیرونی نسبت می دهند. مثلا ما از مرگ‌می ترسیم و اذعان می کنیم‌که نمی خواهیم در مورد مرگ‌عزیزان خود حتی حرفی بشنویم. دلیل این امر این است این اتفاق با توجه به چیدمان ذهنمان، ما را با مرگ‌ خود مواجه می کند.  او وقتی میخواهد به ارتش آلمان بپیوندد سربازی یهودی اورا راه نمیدهد. خشم و نفرتش از یهودیان بیشتر میشود. 

فردریش میگوید:" خشم ونفرت  ریشه روان شناختی و فلسفی دارد. "

و جمله جالبی در مورد خشم می گوید:" خشم عنان گسیخته ی تو ممکنه سرانجام منجر به خود تخریبی بشه."

این‌جمله من را برد به مقاله خشم کتاب راه هنرمند، جولیا کامرون در باره  ارباب بودن خشم، که در آنجا  نیز چنین معنایی را القا میکند. وقتی خشم‌ ارباب ما میشود. ما عکس العمل نشان می دهیم‌ یعنی یا پرخاشگری میکنیم و یا آن  را سرکوب می کنیم. در هر حال جسم‌و روان‌خود را تخریب می کنیم. همچنین رابطه هایمان را نیز از تخریب می کنیم و  دست می دهیم. 

فردریش از بزرگانی در فلسفه و دیگر شاخه های علم  صحبت میکند، که یهودی هستند. و میگوید:"علم علمه، صرف نظر از کاشفش."

اما آلفرد از یهودیان چیزی نمی پذیرد. 

فردریش می گوید:" برادرت اویگن که دریک خانواده با اوبزرگ شده ای نیز مانند تو فکر نمی کند. حتی می گوید مادر بزرگ‌مادرت یهودی بوده است. 

آلفرد انکار میکند و عصبانی میشود و توهین‌می پندارد. 

خیلی وقتها ما چون واقعیت را نمیخواهیم بپذیریم ترجیح می دهیم کلا صورت مسئله را پاک‌کنیم. همه ما آدمها واقعیتها را به شکلی که خودمان می خواهیم‌ می بینیم‌، نه آن گونه که هستند. برای مواجهه با واقعیت موجود در درجه اول باید بپذیریم‌ که چه ما انکارش کنیم و یا به سلیقه خود تحریفش کنیم. فقط به خود واطرافیانمان صدمه می زنیم. آدمهایی مانند آلفرد در هر جایگاهی در زندگی باشند.با خشم ونفرت وناکامی زندگی می کند و هر اندازه قدرت داشته باشند به خود و اطرافشان صدمه می زنند.‌

 

اپیکور و ارسطو(،مسئله اسپینوزا)

ح.ش | چهارشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۰ | 20:26

به مدرسه وان دن اندن میرویم. بنتو و دیرک نزد دختر فرانسیسکو دارند زبان لاتینی را یاد میگیرند. پدر جلوی در کلاس ظاهر میشود و رو به اسپینوزا میگوید بعد از کلاس لاتین به کلاس یونانی ملحق شو.  در مورد متون ارسطو و اپیکور می خواهیم بحث کنیم.

 نکات ارزشمند و تفکر برانگیز این فصل زیاد است. من به بیان چند نکته آن می پردازم. 

از نظر افلاطون هدف اساسی ما در زندگی دستیابی به بالاترین شکل دانش و آگاهی است  که ارزشهای دیگر از آن ناشی می شود. 

از نظر ارسطو هدف زندگی محقق کردن درونی ترین عملکرد منحصر به فرد ماست. 

بنتو در پاسخ وان دن اندن میگوید:"فکر می کنم توانایی منحصر به فرد ما در قدرت استدلال باشه. که این‌کار فلاسفه است. 

اپیکور اندیشمند مهم یونانی از آتاراکسیا میگوید، که به معنای ارامش، سکون و آسودگی ذهن است. 

او اهدافی مثل شهرت و ثروت را اهداف پیش پا افتاده میداند زیرا برای زندگی با شهرت باید مرتب ببنیم دیگران چه می خواهند و در گیر سیاست در زندگی میشویم که این یک‌تله است.  زندگی خوب شامل حذف اضطراب و نگرانیه. 

اپیکور باور دارد که "زندگی پس از  مرگ‌وجود نداره  واز آنجا که زندگی همینه که الان وجود داره، باید برای  رستگاری دنیوی تلاش کنیم." 

یکی از برداشتهای مهم اپیکور این بود که ترس از مرگ‌منبع اصلی درده، او زندگیش را صرف جستجوی روشی فلسفی برای کم کردن ترس از مرگ گذراند.

او گفته بود "فلسفه ای که قادر نباشه روح رو التیام ببخشه ارزش چندانی نداره. همانند دارویی که نتونه مرض جسمانی رو خوب کنه."

" او خودرا فیلسوف _پزشک می دونست. "

بهیموث اضطراب ها که زیر بنای همه ی نگرانی هاست و اونها رو تغذیه میکنه ترس از مرگ و زندگی پس از مرگه.

نکته مهم‌این بود‌که دانشجویان اپیکور یادبگیرند که ما میرا هستیم. او ازدواج نکرد وزندگی پرهیزکارانه داشت ولی ازدواج و خونواده رو برای افرادی که آماده ی مسئولیت پذیری بودن، باور داشت. ولی قاطعانه  عشق غیر منطقی و پر شوری رو که عاشق رو به بردگی می کشه و سرانجام منجر به درد بیشتر میشه، نه لذت بیشتر نفی میکرد. او می گفت وقتی عشق شهوانی به کامیابی برسه، عاشق حس کسالت یا حسادت یا هر دو رو تجربه می کنه. 

" نظر اپیکور این بود که ما باید زندگی آرام و جدای از دیگران داشته باشیم و از مسئولیت های اجتماعی، یا هر نوع مسئولیتی که ممکنه آتاراکسیای ما روبه خطر بندازه، اجتناب کنیم. "

"اوبر این باور بود که رستگاری تنها از ذهن ما نشئت میگیره وهیچ اهمیتی برای ارتباط ما با هر چیز ماورای طبیعی قایل نیست." 

موضوع بحث بنتو و همکلاسی اش در مورد شیوه زندگی اپیکور و اینکه با مردم‌ مذهبی مدارا می کرد.  می گوید:" " "من‌ نمی تونم تصور کنم که از خاک تزویر آرامش جوونه بزنه." 

در جایی دیگر می گوید ما خدا راشبیه خود ساختیم. ما تصور می کنیم‌که او موجودی چون‌ماست، نجوای عبادت ما را میشنوه وخواسته هامون براش اهمیت داره.‌‌‌" 

درآخرین صفحه فصل یازدهم جملاتی از بنتو جالبه و آرزوی من هم هست:" آرزومند جامعه ای هستم که اسیر باورهای غلط نباشه." 

تو کل دنیا  رو هم بگردی جامعه ی عاری از خرافه پیدا نمی کنی. تا زمانی که جهل و بی خبری وجود داره طرفداران خرافه هم و جود دارن. تنها راه حل، از بین بردن جهل و نادانیه. به همین دلیل تدریس می کنم." 

 هر چه ما برای آگاهی خودمان ودیگران تلاش کنیم.  بهتر است. زیرا مردم‌ آگاه خودشان‌ از خرافه فاصله میگیرند. 

 

 

 

 

خانه وضعیت ذهنی است)مسئله اسپینوزا)

ح.ش | دوشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۰ | 13:45

در فصل دهم، یالوم به زندگی روزنبرگ‌سری دوباره میزند.  در این فصل نکات ارزشمندی گفته میشود که برای من جذاب است. در شروع  فصل آلفرد، فردریش دوست برادرش را در روال میبیند. از برادرش سراغ میگیرد. فردریش متوجه میشود که آن دو سالهاست از هم بی خبرند.  می گوید :"توبه بدنبال  تکیه گاهی در گذشته می گردی _درحسرت گذشته ای هستی که تغییر نمیکنه.درک می کنم. "  

چسبیدن به گذشته ای که ما به هیچ وجه نمی توانیم آن را تغییر  دهیم، باعث میشود که ما فقط سلامت روان خود را از دست بدهیم و در لحظه امکانات موجود در زندگی خود را نبینیم و از لذت امروز نیز بی بهره شویم. 

در ادامه فردریش، ناگهان به یاد خاطرات کودکی خودش با خانواده روزنبرگ‌ می افتد. چون با به دنیا آمدن آلفرد ، مادرش فوت کرده است. اویگن برادر بزرگتر آلفرد،او را مسئول مرگ‌مادر می داند. فردریش جمله  جالبی می گوید که  دربین عوام‌جامعه ما بسیار رایج می باشد.

" وقتی کسی می میره ما اغلب دنبال کسی یا چیزی می گردیم تا سرزنشش کنیم."  و جمله بعدی" ما اغلب چیزهایی را باور می کنیم که بی معنی ان." 

اینکه هشیار باشیم که باورهای ما فقط باور هستند نه واقعیت باعث می شود که بتوانیم با واقعیت زندگی به صورت عریان رو برو شویم. در نتیجه آگاهانه ومسئولانه در زندگی بایستیم نه اینکه در هر اتفاقی به دنبال مقصر باشیم تا دیگری را سرزنش کنیم.  خیلی وقتها ما با باورهای غیر منطقی خود، باعث میشویم از دیگران‌ متنفر شویم  و  نفرت ایجاد شده رابطه های ما را به انحطاط می کشاند.‌ وقتی ما لباس بشر بودن به تن کردیم. همه آنچه برای یک بشر اتفاق می افتد . می تواند سهم‌ ما نیز باشد. مثلاً بیماری ، مرگ ، ورشکستگی، موفقیت، درگیر بلایای طبیعی شدن و.......

با پذیرش این مسئله به جای دنبال مقصر گشتن به طرح این سوال می پردازیم که حالا من‌چگونه  لازم است عمل نمایم؟ در واقع آنچه مهم است دیدن جایگاه خود و دست به انتخاب زدنهای مناسب است. 

در ادامه این فصل وقتی فردریش از هوسرل که یکی از بزرگترین  فیلسوفان جهان است نام می برد. آلفرد اعتراض میکند. من از شبه فیلسوفان یهودی اجتناب میکنم. فردریش جمله ای از هوسرل را میخواهد بگوید که در واقع به تفاوت عین و ذهن می پردازد و  از اصطلاح نوئما که هوسرل آن را وارد فلسفه کرده است؛  سخن به میان می آورد. او در پاسخ به پرسش آلفرد میگوید "نوئما به چیزها همانطور که‌ ما تجربه شون‌می کنیم، اشاره داره."

در واقع آنچه مانع از تجربه ما از چیزها همانگونه که هستند میشود،  ذهن ماست. 

در واقع وقتی ذهنیات ما با بازسازی مجدد گذشته اشغال شده، واقعیت امروز را نمی توانیم‌ببینیم. 

در ادامه گفتگوی آنها فردریش که در حال نگهداری مادر پیر خود است.صحبت رو به خانه و خانواده می کشاند و می گوید "به نظرم مسئله خونه برای تو خیلی پیچیده و ضروریه." فردریش آلفرد رو دعوت میکنه که به کودکیش سری بزنه و به اعماق ذهنش سفر کنه. الفرد میگه "هیچی نمیاد ذهنم دراعتصابه."

باز جمله فردریش بسیار تامل برانگیزه در ذهن هیچ وقت اعتصاب نمی کنه و همیشه در حال کار کردنه. اما چیزی که مانع از آگاهی ما نسبت بهش میشه  معمولا خودآگاهیه." 

وقتی خودمان مصرانه  میخواهیم به محتویات ذهنمان رجوع کنیم‌. در ذهن مانع ایجاد می کنیم تا نتوانیم آنچه در دورنمان هست را بیرون بکشیم. یامثلا وجود شخصی( که دراین داستان فردریش هست) را در کنارمان حس میکنیم  که لازم‌ می دانیم به او پاسخی ندهیم ، آگاهانه ذهن خود را  می بندیم. 

آلفرد آنقدر حس طرد شدگی در درون خود دارد وحس مالکیت در او کشته شده لست‌که به دنبال خانه می گردد. او یهودیان را انگل بر جامعه میداند  و میخواهد با این دشمنی بگوید که من خانه ام‌آلمان است و نژاد آریایی من نژاد برتر وباید از اروپا همه آنها رابیرون برانیم. و فکر میکند این پاکسازی  باعث آرامش و حس امنیت او میشود. در صورتی که  فردریش میخواهد با بررسی مسئله خانه، اورا آگاه کند که آنچه لازم‌است تغییر کند و به آرامش تو کمک‌کند تا ارام‌بگیری افکار واندیشه های مخرب و سرشار از خشم و نفرت توست. در جایی بسیار جالب میگوید 

خانه مکان نیست وضعیت ذهنی است. 

یعنی تو لازم است بتوانی ذهن خود را آرام‌کنی  تا از درون به امنیت برسی. با جا به جا شدن و طرد این وآن امنیت پیدا نمی کنی.،

 

 

 

 

 

 

منافع شخصی (مسئله اسپینوزا)

ح.ش | یکشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۰ | 22:35

در فصل نهم بنتو با ژاکوب وفرانکو در اتاق مطالعه اسپینوزا نشسته اند و بنتو کتاب مقدس را به زبان اصلی یعنی عبری باستانی میخواند وبرای فرانکو به پرتقالی ترجمه میکند. او میخواهد با استناد به ایات به  ژاکوب و فرانکو بفهماند که از نظر خدا قوم‌ یهود ویژه وخاص و برگزیده و برتر  نیست. آنها با اینکه آیات را میشنوند. باز بنتو را ارجاع می دهند به تفاسیر خاخامها و اینکه آنها که در چنبن جایگاهی هستند، چنین میگویند. جملات بیان شده در این بخش بسیار برای من نیز آشناست از بالغ بر هفتاد و دوفرقه از مسلمانان هر یک با دلیلی میگویند ما ره یافته و به حقیقت رسیده هستیم و سعادت ابدی از آن ماست دیگران از سعادت حقیقی غافلند. جمله بنتو در مورد  برتری طلبی بسیار جالب است : "لذت برتری نسبت به دیگران رستگاری نیست.بچگانه یا بدخواهانه س."

جالب اینکه در ادامه می گوید:" رستگاری در عشق نهفته س که الویت و پیام و

اصلی کل کتب مقدسه‌"

وقتی کسی به هر اسمی میخواهد به ما بگوید که کلیدحقیقت را در دست دارد، ما لازم است ،هشیار باشیم و بفهمیم‌که" آنهااز منافع شخصی خودشان پشتیبانی می کنن."

دنبال منافع شخصی بودن متولیان ادیان،  در تمام انقلابهای مذهبی و جنگهایی که برپایه ی دین شکل می گیرند،  به طرز چشمگیری نمایان بوده و هست. 

دانش بشر هر چه بیشتر میشود و رابطه های علت ومعلولی  را پیدا میکند، استناد اتفاقات و رویدادها به خدا  کمتر میشود. در واقع بشر می بیند که در خیلی از تغییراتی که در دنیا پیش می آید خودش مسئول است. مثلا وقتی در کشور ما در دوره ای بر روی همه رودخانه ها سد زدند. (یعنی کاری غیر علمی انجام شد.) امروز رودخانه هایی مثل زاینده رود رو به خشکی گذاشته است ما نمی توانیم‌دیگر خشکی رودخانه را به خدا نسبت بدهیم . در جایی بنتو می گوید:"  هر چی بی اطلاعی و بیسوادی مون بیشتر باشه، بیشتر به خدااستناد می کنیم."

حتما دیده اید، اشخاصی را که نا اگاهانه تصمیمات مخرب زندگی خود را تکرار میکنند. اگر مذهبی باشند. مدام برای فرار از توضیح و گرفتن راهنمایی از دیگران مرتب می گویند لابد خدا نخو است. یا توکل به خدا و........

ترس بزرگ‌ما(مسئله اسپینوزا)

ح.ش | شنبه یازدهم دی ۱۴۰۰ | 22:54

در فصل هشتم قسمتهایی از کتاب اخلاق توسط آلفرد روزنبرگ خوانده میشود که روزنبرگ‌نسبت به نویسنده ان یعنی اسپینوزا به دلیل اینکه یهودی است مقاومت دارد.. آلفرد دبیرستان را تمام کرده ونکرده راهی آلمان میشود. او عاشق گوته است یک سال تمام کتاب او همراهش بوده و ان را خوانده است. اماامروز از اینکه گوته اسپینوزای یهودی را می ستاید حالش بد است. او که بعد ها به حزب نازی می پیوندد.و نظریه پرداز حزب ناسیونال دمکرات کارگران آلمان میشود و کتاب اسطوره ی قرن بیستم را که از مهم ترین‌کتب ایدئولوژیک رایش سوم از آن اوست. نه میتواند کتاب اخلاق اسپینوزا را بخواند و نه می تواند آن را دور بیندازد.

آنچه ما را در چنین شرایطی قرارمی دهد این است که برخلاف نظر خود نمی خواهیم چیز ی بگوییم یا بشنویم. اینجا را نقطه ای میبینیم که برخلاف نفس خود باید عمل کنیم. بزرگترین ترس برای ما انسانها نقض کردن حرفهای دیروز خودمان است. وگرنه برعلیه دیگران حرف زدن و آنها را نقد کردن چندان سخت نیست. روز نبرگ‌ نحوه برخوردش با این‌کتاب فرار از خود بود. خودی که می داند بابد تغییر کند. اما وجهه ساخته شده از خود را انسان نمی تواند کنار بگذارد. روزنبرگ‌ باورهای موهومش را چنان عزیزمیداشت که با آنها توانست به عنوان یکی از بانیان بزرگترین جنگ.جهانی قد علم‌کند. یعنی دست او به خون میلیونها انسان بخصوص یهودیان آلوده شد . خیلی وقتها شک‌کررن ما به نظر خود و شنیدن خودمان از زبان‌منتقد دیگری می تواند به پالایش اندیشه هایمان کمک‌به سزایی کند. به شرط آنکه گوش شنوایی داشته باشیم.

پیامبری به نام عقل(مسئله اسپینوزا)

ح.ش | پنجشنبه نهم دی ۱۴۰۰ | 13:38

اسپینوزا از پنجره رفتن یهودیان به کنیسه را در روز سبت(شنبه) نظاره میکند.در همین حال میبیند که ژاکوب ، فرانکو را هل میدهد و در واقع به طرف مغازه او هدایت میکند. فرانکو مقاومت میکند. بنتو  از نگاه کردن به بیرون خود داری میکند و مراقبه ای را که مدتی ست انجام می دهد تا از افکارش فاصله بگیرد را، انجام میدهد.  سپس به مغازه میرود و در آن را باز میکند. ژاکوب و فرانکو  وارد میشوند یاد حرفها ی   وان دن اندن می افتد. تصمیم میگیرد، افکارش را بیان نکند تا دردسری برای خانواده اش درست نکند. اعتراضات فرانکو را میشنود که می گوید امروز تورات را به زبان پرتقالی خواندند و برایش عجیب است که معجزات فقط در زمانهایی که تورات از آن حرف می زند اتفاق افتاده است. مثلا چطور خدا که قادر است مانع مرگ پدرشان نشد؟ اگر ناتوان است چرا خداست؟ چطور در این دوره  که انقدر ظلم به یهودیان میشود، هیچ کاری نمیکند؟مگر خدا کناره گیری کرده است؟

بنتو خود را کنترل می کند." اما می داند خدا به شکلی که ادیان ساخته اند وجود ندارد. خدا نیازی به دین سازی ندارد. و معجزات فقط  در کتب هستند. 

 این اعتقادات فقط می تواند آرامش متزلزل و دروغین را درشخص ایجاد کند." به نظر من چنین‌باورهایی حتی می تواند در بعضی از انسانها قدرت دست به عمل زدن را بگیرد. و آنها منتظر بنشینند که تا خدا کاری بکند. خیلی از آدمهای مذهبی فکر می کنند که  سختیها و بدبختیهاشان را دربست بپدیرند و آن را خواست خدا بدانند.  حتی متشرعین ادیان مراجع شریعت خود را نماینده خدا روی زمین‌می دانند. وبه وسیله انان استثمار می شوند. یک‌جمله در جوانی شنیدم که نسبت آن را به محمد بک عبدالله می دهند  و آن این است که " در وجود هرشخص یک‌پیامبر است و آن عقل اوست."

فقط همین یک‌جمله کافی ست تا بتوانیم درک‌کنیم که هر انسانی می تواند با لستفاده از عقل خود بسیار کارها انجام دهد و از خیلی از چالشهای خود عبور کند.  به این درک برسد که برای لذت بردن از مواهب زندگی استفاده از عقل  کفایت میکند. 

البته نا گفته نماند، برای استفاده از عقل، باید باورهای موهوم و مسموم و محدود کننده  خود را شناسایی کنیم و کنار بگذاریم و سپس ارزشهای جدید را ایجاد کنیم. تا زندگی را که یک‌موهبت بی نظیر وگذراست زندگی کنیم. 

فصل ششم (مسئله اسپینوزا)

ح.ش | چهارشنبه هشتم دی ۱۴۰۰ | 18:5

سه روز بعد از اینکه تکالیفی برای آلفرد مدیر مدرسه تعیین کرده بود،  او رنگ‌پریده ومضطرب خواستار مذاکره با آقای شفر شد. او اظهار می کرد که مشکل دارد. کتاب گوته که در آن  اسپینوزا را ستایش کرده بود. نمی فهمید. آقای شفر به آلفرد گفت بخشهایی از آن را حفظ کن تا در جلسه بعدی برای مدیر مدرسه بگویی و آلفرد نیز قبول کرد. پس از آن در جلسه بعدی وقتی حفظی یاتش را گفت مدیر مدرسه سوالاتی از او پرسید که متوجه شد. آلفرد آن را فقط حفظ کردهدو عمیق آن را درک نکرد ه است. بنا براین بعد از رفتن آلفرد از دفتر رو کرد به آقای شفر و گفت:" فکر میکنم اصلا در مورد این مطالب یک دقیقه هم فکر نکرده است. و در ادامه گفت "هر جایی از ذهنش را که زیر ورو می کنیم به بستری از باورهای موهوم میرسیم."

به نظر من انسانهایی که به باورهای سمی خود می چسبند. اغلب آنقدر به آنها اصرار دارند که حتی به خود اجازه فکر کردن و آزمودن آن باورها را نمی دهند.  

اغلب انسانهایی که بسیار به شریعت ادیان می چسبند.  بر خود واجب می دانند که بی فکر فقط آن عبادتها را انجام دهند، نیز همینطور اند. 

آنها یک عبارت دارند که با آن در فکر کردن را تعطیل می کنند. و آن این است که "خدا گفته" 

استدلال مدیر ومعلم در آخر فصل ششم نیز جالب است.با این‌ همه در مورد این اتفاقات  احساس  آرامش می کنم.‌دیگه ترسی ندارم. این مرد جوون نه خویشتن‌ داری لازم برا ی سورهبری دیگران رو داره و نه هوشش رو! پس نمی تونه کسی رو تحت تاثیر قرار بده وبه مسیر افکار خودش هدایت کنه." 

با توجه به جایگاه وتاثیر گذاری الفرد روزنبرگ در آلمان نازی و بروز جنگ‌جهانی دوم کاملا متوجه میشویم که در زندگی هیچ کس را نباید دست کم‌ گرفت. به تجربه من اغلب ما آدمها بیشترین ضربه را در زندگی از کسی میخوریم که‌او را دست کم‌ میگیریم و یا بدتر از آن نادیده میگیریم.   زیرا در چنین شرایطی  آن شخص از دایره توجه ما خارج‌میشود. او نیز اگر نسبت به ما غرضی داشته باشد راحت تر می تواند اقدامات لازم در جهت تخریب ما را انجام دهد.  

دست کم گرفتن یا نادیده گرفتن دیگری در روابط، می تواند از نظر روانی نیز به آن شخص  لطمه زیادی وارد کند. اغلب با به حاشیه راندن شخصی ، باعث افسردگی و اضطراب میشویم چرا که  حس نا کار آمد  بودن و به اندازه کافی خوب و دوست داشتنی نبودن  را به او می دهیم. 

دکان بعضی دین است(مسئله اسپینوزا)

ح.ش | سه شنبه هفتم دی ۱۴۰۰ | 22:22

روز شنبه است ، اخرین روز هفته ی  پیروان یهود وروز تعطیل می باشد. بنتو وگابریل که برادر هستند .در خانه بالای مغازه زندگی می کنند. گابریل نامزد دارد و بعد از عبادت در کنیسه  و انجام اعمال مذهبی به منزل پدر نامزدش، سارا دعوت است که البته به همراه بنتو و  ربکا خواهرشان. بنتو که چشمهای پف کرده ی گابریل را می بیند، متوجه میشود که دوباره دیشب خوب نخوابیده است. علت را جویا میشود. گابریل که از دست بنتو برای کناره گیری از جمع دینی  و کنایه های پدر سارا به ستوه آمده است. به بنتو اعتراض میکند. می گوید تو باعث اختلاف شده ای و متوجه نیستی. سوال بنتوجالب است. تو آزادی را باور نداری؟ گفتگویی که اتفاق می افتد . درباره دادگاهی  یهودی که به خاطر قدم خیری که‌پدرش برداشته بوده تا یک بیوه از رنج رها شود. زیر سفته ای سنگین را امضا کرده بوده است.  حالا با مرگش دادگاه یهود تمام اموال خانواده اسپینوزا را به  آن شخص داده است. چون آن بیوه نتوانسته است قرض رابپردازد. سپس در باره  پرسش بنتو از خاخام مورترا که بسیار احتمال میداد بعد از خودش جانشین  او شود.‌. که

.با یک‌جمله اسپینوزا  که داستان آدم و حوا   افسانه است. همین‌جمله باعث  اعث میشود که به علت نادیده گرفتن کلام خدا مورد سرزنش قرار بگیرد،سوال بنتو، سوال خیلی از پیروان ادیان ابراهیمی است.که اگر آدم اولین بشر بود. پس کی با پسرش قابیل ازدواج کرد؟ گابریل می گوید‌ واقعا بنتو تو این حرف رو زدی؟  ما نمیتونیم بدونیم  و باید به خاخام ها برای تفسیر وشفاف سازی کتب مقدس            اعتماد  یکنیم.. بنتو میگوید : گ

 ما خودمان می توانیم فکر کنیم‌خاخامها به خاطر منافعشان است که به ما فرصت واحازه فکر کردن نمی دهند. آخر چه دلیلی  نباید از این‌مسائل سوال کنیم‌. گابریل می گوید این داستان استعاره س. ما چون باور داریم که خرد خدا وند  از ما بیشتر است دلیل  است ‌تا در مورد کتب مقدس فکر نکنیم. بنتو مخالفت میکند.‌ او می گوید همین داستان نشان دهنده این است که کتاب به دست انسان نوشته شده است.

دراین بخش برای من اینکه خدا نیاز به وکیل برای کارهاایش داشته باشد بسیار  برجسنه است نیاز به وکیل نشان از نیازمندیست.. مثلا ما به دلیل اینکه به قوانین احتماعی  وارد نیستیم و نیاز داریم که یک قانون  دان کنار مان باشد.در مواردی برای حمایت از خودنیاز به وکیل داریم . اما خداوند بی نیاز که چنین نیست. به نطرم مدعیان این مقوله همه سو استفاده گر هستند. دین دکانشان است. 

لازمه تغییر .....(مسئله اسپینوزا(

ح.ش | دوشنبه ششم دی ۱۴۰۰ | 22:54

در فصل چهارم،  در دفتر دبیرستان، مدیر مدرسه و معلم تاریخ ، درباره نگرانی خود از سخنرانی آلفرد روزنبرگ‌شانزده ساله واینکه چقدر می تواند افکار مسمومش طرفدار پیدا کند، گفتگو می کنند. آنها در مورد انزوای او و اینکه معمولا برای نشان دادن اینکه، برتر از دیگر همسالان خود است،با آنها کمتر معاشرت میکند و با یک بغل کتاب در اطراف مدرسه رژه می رود‌.حرف می زنند. در این مورد جمله ای می گویند که قابل تامل است." انگار راهیه برای نشون دادن هوش برترش و برای انتخاب این کتابهای مشهور فخر فروشی می کنه." مدیر مدرسه ومعلم او میخواهند از این ویژگی استفاده کنند و باعث تغییر مسیر اندیشه او گردند. تا از تعصب  و برتر انگاری نژاد آریایی دست بردارد. که البته در مسیر داستان می بینیم که هیچ تاثیری، تکالیف بار شده بر دوش آلفرد  روی اندیشیدن او نمی گذارد.‌

خیلی وقتها ما فکر می کنیم، میتوانیم تغییر در کسی که‌ خودش طالب تغییر نیست‌ به وجود بیاوریم. به همین  دلیل تلاش بسیار می کنیم. با کوچکترین همراهی، به خود امید میدهیم که می توانم‌ و میشود. 

برای تغییر لازم است شخص  احساس کند که نیاز به  تغییر دارد. در این صورت پذیرش اندیشه مخالف افکار خودش را خواهد داشت. وذهنش را باز وگشوده میکند.. به خود اجازه می دهد که  باورهای خود را  زیر ورو کند. 

برای تغییر صبوری لازم است. زیرا شتابزدگی  دلزدگی می آورد. و اندیشه های جدید مانند  دانه  که‌ نیاز به حضور در تاریکی و ریشه دواندن دارد. در ذهن فرد باید آرام آرام‌ جای خود را باز کند تا چون  شاخه سبز نازک و تک‌ برگ به دنبال  نور سر از خاک بیرون بیاورد و در روشنابی جان بگیرد وبارور شود. 

 

توهم برتری هوش وحق  مردان( مسئله اسپینوزا)

ح.ش | شنبه چهارم دی ۱۴۰۰ | 8:48

 فصل سوم ، در مورد آشنایی اسپینوزا با فرانسیسکو  وان دن اندن،  معلم بی نظیر لاتین و ادبیات کلاسیک روم و یونان باستان است. مردی با وقار و میان سال که در خانه اش تدریس میکند.

بنتو با دختر سیزده ساله این معلم آشنا میشود و تحت تعلیم زبان لاتین توسط  کلارا ماریا قرار می گیرد.‌

در گفتگوی اولیه فرانسیسکو و بنتو، در مغازه نکاتی مطرح میشود که برای بنتو جذاب است. این شروعِ آموختنهای بسیار برای اسپینوزاست. البته  او نیز به فرانسیسکو و دخترش  زبان عبری را یاد می دهد. حضور  این دختر یکی از عقاید یهودی که در ذهن اسپینوزا  هنوز زیر سوال نرفته است را تحت الشعاع قرار می دهد. 

آن باور به " پست وحقیر بودن زنان بود هم در زمینه حقوق و هم در زمینه ی هوش" بود.

او کلارا را یک استثنا می پنداشت. 

این جمله برای من خیلی روشن کرد که مبنای شریعت در دو دین  مسیحی و اسلام (که  بعد از یهود ظهور پیدا کرده است)  دین یهود است. با نگاهی  به باورهای خودمان در جامعه نیز متوجه می شویم.  که مثلا از نظر حقوق،  زن نصف مرد ارث می برد. یا استناد می کنند به نهج البلاغه و میگویند زن ناقص العقل است. همچنین در فرهنگ عامه ما زن را ضعیفه خطاب می کردند که امروزه کمی کم‌رنگ‌شده است. 

در صورتی که از نظر علمی این عقاید رد شده است. 

در فرهنگی که زن کوچک‌دیده میشود و ناقص پنداشته میشود. مردان بی خرد و کوته فکر زیادی در منصبهای مختلف جای میگیرند . چرا که تمامی مردان در مهمترین سالهای زندگی وشکل گیری شخصیت که همان هفت سال اول است. تحت تربیت همان زنان هستند، زنانی که به واسطه  نگاه مذهبی و نگاه فرهنگی جنس دوم زیر سلطه هستند.  پس اگر جامعه ای بخواهد به رشد وشکوفایی برسد اول باید دیدگاه و فرهنگ‌  آن جامعه اصلاح بشود. یعنی نگاه برابر انسانی به دو جنس به وجود بیاید. به نظرمن اگر ما باور خدا جویی داشته باشیم.  همچنین خدا را به عالِم و خبیر بودن  قبول داشته باشیم. متوجه میشویم یک دانشمند آگاه، تربیت یک انسان در کمال را به یک‌ ناقص و کم‌ هوش نمی سپارد. همین نکته کافی است تا یک انسان که در مسیر آگاهی قدم برمی دارد. به این روشنی برسد. که ادیان ساخته خود بشر هستند. 

در این فصل از زندگی اسپینوزا، یک غبار ایجاد شده در ذهن او ، به واسطه شریعت دین یهود در حال  زدوده شدن است.  

 

 

برتری جویی.‌‌‌‌....مسئله اسپینوزا

ح.ش | جمعه سوم دی ۱۴۰۰ | 9:33

در فصل دوم‌کتاب با الفرد روزنبرگ آشنا میشویم‌. او ۱۶ ساله است و برای سخنرانی انتخاباتی خود در مدرسه به برتری نژاد آریایی اشاره کرده است و از   نژاد پستی که طفیلی وانگل جامعه هستند(یهودیان) صحبت کرده وخطر ازدواج جوانان نژاد آریایی با آنها و آلوده شدن  واز اعتبار افتادن نژ اد برتر داد سخن داده است. حالا  او به دفتر مدیر مدرسه فراخوانده شده تا پاسخگو باشد.‌ مدیر مدرسه روشن میکند که این برتری طلبی است که  دیگری را پست و بی ارزش میخوانیم و از کسانی که بسیار در جهان‌تاثیر گذار بوده اند، در عصر روشنگری و یهودی نیز بوده اند صحبت میکند. در واقع مدیر مدرسه و معلم تاریخ قصد دارند که او بیدار بشود. و تکالیفی برایش در نظر میگیرند. 

اما آلفرد روزنبرگ بعدها نظریه پرداز بزرگ‌حزب ناسیو نال سوسیالیست کارگران آلمان و نویسنده کتاب اسطوره ی قرن بیستم که از مهم ترین کتب ایدئولوژیک رایش سوم‌است، میشود.

که در سال۱۹۴۶ توسط امریکائیان اعدام میشود.با اینکه مامور اعدام از اومیخواهد اگر حرفی دارد، بزند. سکوت میکند.

در این بخش به برتری جویی که یکی از ویژگیهایی است که  باعث جدایی های بسیار واساس بسیاری از فتنه ها و جنگها در زندگی بشر بوده است و حالا نیز هست. می پردازد .  این برتر بودن و حس برتری داشتن، میتواند در درون خانواده نابود کننده روابط در زوایای مختلف باشد. معمولا به تجربه من برتری طلبی در خانواده و فامیل از حس حسادتی برمی خیزد که در انتهای آن شخصی که میخواهد خود را برتر نشان دهد در درون خود را کمتر از آنی میبیند که با او در ارتباط است. در چنین موقعیتی شخص مرتباً  به دنبال نکته ای است که بگوید من از دیگری جایگاه بهتری دارم. وگاه تا جایی پیش میرود که در اثر مقابله نکردن طرف سعی درنابودی او میگیرد، اما غافل از آن است. که خود نیز در این مسیر نابودی خود را رقم‌میزند. در قران سوره ای وجود دارد به نام‌"تکاثر " و این موضوع را بسیار جالب بیان‌کرده است. میگوید آدمهایی که میخواهند خود را برتر جلوه دهند. حتی به مردگان قوم‌خود متوسل میشوند.

در جامعه امروزی ما در بین  آدمهای مذهبی بسیار رایج است که قبر خودشان را قبل از فوت (یا بعد از آن فرزندانشان) در جاهایی مثل رواق وصحن حرمهای امامها وامامزادگان  میخرند. در ظاهر می گویند که می خواهند در جوار آنها باشند. در حالی که خودشان می دانند که این مسئله هیچ ارزشی جز تفاخر و برتری طلبی برایشان ندارد. این رفتار آنها نیز با ایاتی که در قران درباره قیامت است نیز در منافات است ونشان از عدم تسلطشان بر همان کتابی ست که خود را پیرو آن میدانند. 

برتری طلبی در هر جایگاهی که وارد شود، فقط عامل خشم ونفرت و در نتیجه  جنگ‌ و خونریزی میشود.

در فصل دوم  مدیر مدرسه برای روشنگری آلفرد تلاش خود را میکند‌. اما جاه طلبی آلفرد مانع از آن میشود که مسیر خود را تغییر دهد . زیرا با شایعاتی که در سخنرانی خود مطرح میکند در حقیقت به دنبال منافع شخصی خویش است. نه دادن آگاهی و روشن کردن اذهان عموم.

 

 

یک‌من‌و صدمن (مسئله اسپینوزا)

ح.ش | چهارشنبه یکم دی ۱۴۰۰ | 9:18

در فصل اول چند جمله برام خیلی جذاب بود. اولینش در زمان‌ملاقات بنتو و ژاکوب و فرانکو ست که ژاکوب میگوید:" فرانکو به کسی نیاز داره که کمکش کنه، نه کسی که قضاوتش کنه." 

گاهی کسی با حال خراب نزد ما می آید و شروع به صحبت میکند. اگر حال خراب او را درک نکنیم  و فقط به شنیدن او اکتفا نکنیم یعنی  فارغ از هر آمادگی برای پاسخ به جملات او گوش نسپریم ؛  قطعا در ذهن خود درگیر قضاوت آن شخص می شویم. سپس دهان باز میکنیم تا به او راه کارهای مختلف ارائه دهیم‌  یا شروع به پند واندرز دادن به اومی کنیم و نا گفته نماند که اغلب پند واندرز های ما دریافتهایی از سر ترس است و جسارت کُش. آن شخص نزد ما آمده است که بتواند از حال بد خود عبور کند یا به تعبیری سبک شود. آنگاه ما با کلام خود او را سنگین تر و حالش را خرابتر میکنیم. در واقع او، "یک‌من" نزد ما می آید و "صد من"   می رود.

من از این‌جمله در کتاب استفاده کردم تا بتوانم، به جای هر  کلامی، در شرایطی که‌ حال شخصی خراب است. بیاموزیم گوش شنوای او باشیم.

این جمله در اولین فصل کتاب، می خواهد ما را وارد اندیشه های بنتو اسپینوزا کند. جوان خردمندی که شریعت یهود را زیر پا گذاشته و خدای قادر مطلق را به شیوه خود می پرستد. او به این آگاهی رسیده است که یک ذات کامل بی نقص، بی خواسته وتمناست. برای ستایش هیچ اجبار و روشی را نیاز ندارد که ابداع کند.

  بنتو در پرتغالی  یعنی آمرزیده و باروخ  در عبری نیز چنین است. 

 

 

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .