در فصل دهم، یالوم به زندگی روزنبرگسری دوباره میزند. در این فصل نکات ارزشمندی گفته میشود که برای من جذاب است. در شروع فصل آلفرد، فردریش دوست برادرش را در روال میبیند. از برادرش سراغ میگیرد. فردریش متوجه میشود که آن دو سالهاست از هم بی خبرند. می گوید :"توبه بدنبال تکیه گاهی در گذشته می گردی _درحسرت گذشته ای هستی که تغییر نمیکنه.درک می کنم. "
چسبیدن به گذشته ای که ما به هیچ وجه نمی توانیم آن را تغییر دهیم، باعث میشود که ما فقط سلامت روان خود را از دست بدهیم و در لحظه امکانات موجود در زندگی خود را نبینیم و از لذت امروز نیز بی بهره شویم.
در ادامه فردریش، ناگهان به یاد خاطرات کودکی خودش با خانواده روزنبرگ می افتد. چون با به دنیا آمدن آلفرد ، مادرش فوت کرده است. اویگن برادر بزرگتر آلفرد،او را مسئول مرگمادر می داند. فردریش جمله جالبی می گوید که دربین عوامجامعه ما بسیار رایج می باشد.
" وقتی کسی می میره ما اغلب دنبال کسی یا چیزی می گردیم تا سرزنشش کنیم." و جمله بعدی" ما اغلب چیزهایی را باور می کنیم که بی معنی ان."
اینکه هشیار باشیم که باورهای ما فقط باور هستند نه واقعیت باعث می شود که بتوانیم با واقعیت زندگی به صورت عریان رو برو شویم. در نتیجه آگاهانه ومسئولانه در زندگی بایستیم نه اینکه در هر اتفاقی به دنبال مقصر باشیم تا دیگری را سرزنش کنیم. خیلی وقتها ما با باورهای غیر منطقی خود، باعث میشویم از دیگران متنفر شویم و نفرت ایجاد شده رابطه های ما را به انحطاط می کشاند. وقتی ما لباس بشر بودن به تن کردیم. همه آنچه برای یک بشر اتفاق می افتد . می تواند سهم ما نیز باشد. مثلاً بیماری ، مرگ ، ورشکستگی، موفقیت، درگیر بلایای طبیعی شدن و.......
با پذیرش این مسئله به جای دنبال مقصر گشتن به طرح این سوال می پردازیم که حالا منچگونه لازم است عمل نمایم؟ در واقع آنچه مهم است دیدن جایگاه خود و دست به انتخاب زدنهای مناسب است.
در ادامه این فصل وقتی فردریش از هوسرل که یکی از بزرگترین فیلسوفان جهان است نام می برد. آلفرد اعتراض میکند. من از شبه فیلسوفان یهودی اجتناب میکنم. فردریش جمله ای از هوسرل را میخواهد بگوید که در واقع به تفاوت عین و ذهن می پردازد و از اصطلاح نوئما که هوسرل آن را وارد فلسفه کرده است؛ سخن به میان می آورد. او در پاسخ به پرسش آلفرد میگوید "نوئما به چیزها همانطور که ما تجربه شونمی کنیم، اشاره داره."
در واقع آنچه مانع از تجربه ما از چیزها همانگونه که هستند میشود، ذهن ماست.
در واقع وقتی ذهنیات ما با بازسازی مجدد گذشته اشغال شده، واقعیت امروز را نمی توانیمببینیم.
در ادامه گفتگوی آنها فردریش که در حال نگهداری مادر پیر خود است.صحبت رو به خانه و خانواده می کشاند و می گوید "به نظرم مسئله خونه برای تو خیلی پیچیده و ضروریه." فردریش آلفرد رو دعوت میکنه که به کودکیش سری بزنه و به اعماق ذهنش سفر کنه. الفرد میگه "هیچی نمیاد ذهنم دراعتصابه."
باز جمله فردریش بسیار تامل برانگیزه در ذهن هیچ وقت اعتصاب نمی کنه و همیشه در حال کار کردنه. اما چیزی که مانع از آگاهی ما نسبت بهش میشه معمولا خودآگاهیه."
وقتی خودمان مصرانه میخواهیم به محتویات ذهنمان رجوع کنیم. در ذهن مانع ایجاد می کنیم تا نتوانیم آنچه در دورنمان هست را بیرون بکشیم. یامثلا وجود شخصی( که دراین داستان فردریش هست) را در کنارمان حس میکنیم که لازم می دانیم به او پاسخی ندهیم ، آگاهانه ذهن خود را می بندیم.
آلفرد آنقدر حس طرد شدگی در درون خود دارد وحس مالکیت در او کشته شده لستکه به دنبال خانه می گردد. او یهودیان را انگل بر جامعه میداند و میخواهد با این دشمنی بگوید که من خانه امآلمان است و نژاد آریایی من نژاد برتر وباید از اروپا همه آنها رابیرون برانیم. و فکر میکند این پاکسازی باعث آرامش و حس امنیت او میشود. در صورتی که فردریش میخواهد با بررسی مسئله خانه، اورا آگاه کند که آنچه لازماست تغییر کند و به آرامش تو کمککند تا ارامبگیری افکار واندیشه های مخرب و سرشار از خشم و نفرت توست. در جایی بسیار جالب میگوید
خانه مکان نیست وضعیت ذهنی است.
یعنی تو لازم است بتوانی ذهن خود را آرامکنی تا از درون به امنیت برسی. با جا به جا شدن و طرد این وآن امنیت پیدا نمی کنی.،