داخل شیرینی فروشی هر کس مشغول کاری بود. در باز شد و مردی سیاه چهره و بسیار لاغر و با سری نیمه تاس که فقط از این گوش تا آنگوش موهایی مشکی داشت و بالای سر عاری از تار مو بود وارد مغازه شد. سلامی به صاحب مغازه کرد وسپس یک سلام کلی به بقیه ی کارکنان مغازه سپس رو کرد به صاحب مغازه و گفت؛ کاری داری بگو انجام بدم که این روز تعطیل روبتونم دوام بیارم. صاحب مغازه ساختن جعبه را به او سپرد.دستگاه منگنه را جلوی دستش گذاشت. مشغول شد. یک ساعتی جعبه ساخت و بلند شد و دوری در مغازه زد. کسی که امروز تازه برای کار استخدام شده بود در دلش گفت به گمانم معتاد است. با این هیکل و دندانهای به شدت زرد و مدام خارج شدن از مغازه وسیگار روشن کردن وسپس دوباره برگشتن . به خودش نهیب زد ذهن قاضی دست بردار. تو اجازه نداری بر اساس ظاهرش به او انگبزنی. جعبه کردن شیرینی ها به اتمام رسید. روی صندلی نشست مرد نزدیک آمد و اول با صاحب مغازه شروع به صحبت کرد و بعد با رو کردن به کارمند جدید او را هم وارد گفتگو کرد. میدانید من یک برادر دارم که اصلا شبیه من نیست. من شلواری که پاممیکنم هنوز همانی است که پدر خدابیامرزم دوست داشت. اما برادرم از نوجوانی روبروی پدرم می ایستاد ومی گفت نمی خواهم این شکل باشم. میخواهم به روز باشم. دوباره قضاوت ذهن کارمند جدید فعال شد این مرد شصت سال را دارد. باز نهیب زد به خودش سن او به چه درد تو میخورد. مرد که همچنان حرف میزد وبا صاحب مغازه شوخی میکرد. صاحب مغازه خنده کنان گفت تو ده سال از من بزرگتری هنوز هم افتخارت اینه که شلوارت اونی هس که بابات میخواست. اون که مرده . مرد سرش را پایین انداخت وخندید و گفت تو ده سال از من بزرگتری من هنوز از مرده ی بابام هم می ترسم. خانم شما اسم این رفتار من را چی می گذارید ؟ زن گفت:" می ترسید میخواهید اسمش را بگذارید احترام اما این احترام نیست. سانسور کردن خودته و از همون ترسی هست که میگی. مرد خاطره ای از برادر کوچکترش تعریف کرد که دل زن به درد آمد و اورا برد به سرزمین خاطراتش. گفت:" از این ریشهای زیر لب که کوچیکن مد شده بود و شلوار چسبون برادرم از در خانه وارد شد و پدرم ریش و شلوارش را برانداز کرد و گفت از رضا یاد بگیر شکل من می پوشد. برادرم نه گذاشت ونه برداشت گفت رضا مد روز نیست من دلم نمی خواهد شکل او باشم پدر نزدیک شد چکی زیر گوش برادرم زد و وریشش را گرفت و چنان کشید که اشکهای برادرم جاری شد. لگدی به او زد و گفت:" میرم بیرون وقتی برگشتم نه از این ریش خبری هست و نه از این شلوار . پدرم که بیرون رفت. رفتم کنارش نشستم و گفتم پاشو زودتر این ریش را بزن بیا و یکی از شلوارهای من را بپوش. قد برادرم بلند است مثل من ریز نقش نیست.رفت و با بغض ریشش را تراشید وبا عصبانیت آمد و شلوارش را در آورد و شلوار مرا پوشید. خنده دارشده بود . مثل دلقکها شلوار بالای مچش بود. صدای کلید انداختن پدر آمد. برادرم رنجیده سرش را پایین انداخت پدر باعصبانیت گفت حالا درست شد از رضا یاد بگیر برو شلوار تنگی کهپات بود رو بیار . برادرم محل نداد. پدر لگدی نثارش کرد. من دویدم و شلوار را آوردم و پدر یک پاچه آن را زیر پایش گذاشت و پاچه دیگر را چنانکشید که شلوار پاره شد .صورت برادرم از عصبانیت به رنگخون شد. بلند شد وبه اتاق رفت و من پشیمان از این حمایت . صاحب مغازه گفت و پشیمان از خوش رقصی برای پدر وشاید خوشحال که او از توراضی س و هزار داستان دیگر. دندانهای زرد مرد به خنده ی تلخی باز شد. گفت من هنوز خوشحالم که پدرم از من راضی بود. زن گفت و رضایت خودت را هنوز هم زندگی نمی کنی مهمنیست؟ گفت عادت کرده ام. وقت ناهار شد .صاحب مغازه رو کرد به مرد وگفت: بیا با ما ناهار بخور گفت میدانی که منفقط یک وعده صبح می خورم تا شب که بروم خانه و لقمه نانی بخورم. میز ناهار آماده شد وهمه کارمندان به دورش ایستادند و مرد بیرون رفت. صاحب مغازه رو کرد به کارمند وگفت من نمیدانم این آدم خشکیده چطور زنده است.روزی سی تا سیگار میکشد ویک وعده غذا میخوره. کارمند جدید گفت:" معتاد است؟ صاحب مغازه که داشت لقمه اش را قورت میداد سرش را با لا انداخت و گفت باورت میشود ده سال از منکوچکتر است.! زن متعجب گفت:" منفکر کردم شصت سالی دارد. صاحب مغازه گفت:" متولد ۵۷ است. زن چشمهایش داشت از حدقه در میآمد. یعنی ۴۴سال چه عجیب! گفت:" از بس خسیس است حتی می ترسد با ما ناهار بخورد که عادت کند به خوردن ناهار ودخرجش زیاد شود. کارگر جوان مغازه زد زیر خنده ولی زن خنده اش نیامد و در تاسف سکوت کرد.
با خودش گفت :" همان ترس از پدر تمام ابعاد زندگی این مرد را تحت الشعاع قرار داده است."
صاحب مغازه گفت:" اگر بفهمد من شبی مهمان دارم. می گوید چطور راضی می شوی سفره پهن کنی و این و آن بخورند. من می گم رضا مهمان خونه رو پر نور میکنه. پول رو در میارم که ازش لذت ببرم و خرجش کنم. میگه:" نگو نگو که من اگر چند سال یکبار برادرمم بیاد. دلم نمیخواد غذا جلوش بذارم.
زن با خودش گفت:" مگر میشود اینقدر از زندگی نکردن راضی بود؟!!!!!!
پرسید :" بچه هم دارد
فروشنده ی مغازه گفت:" سه تا دختر آیا باورت میشه پول برق براش نمیاد.! چون برای توالت رفتن هم بچه ها باید از چراغ موبایل استفاده کنند. داستان زندگی کردنش عجیب است. زن پرسید؛: زنش چطور طاقت آورده؟ صاحب مغازه نیشخندی زدو گفت :"از خودش خسیس تر است. فروشنده گفت :" یک روز وانتی سیب زمینی آورده بود و توی بلند گو قیمت را که گفته بود. از مغازه کیلویی هزار تومان ارزان تر بود. زنش چنان با عجله ای برای خرید از پله پایین آمده بود که پایش سر خورد وشکست.
کارمند یک روزه گفت: "این یک هزینه برای خسیس بودنش بوده ، خدا میدونه چه خرجهایی روی دست خودش میگذارد که پول اندکی را خرج نکند. "
جمعه ۲۶ اسفند ۱۴۰۱ این داستان را نوشتم ولی نت یاری نکرد تا پستش کنم. امروز که امدم متن سال نو را بنویسم . دیدمش و ارسالش کردم