امروز صبح بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی، برای رفتن به آزمایشگاه آماده شدم. هوا بسیار خنک و دلچسب بود. از خانه ام تا آزمایشگاه یک ربع راه بیشتر نیست. درنتیجه تصمیم گرفتم با لذت بردن از هوای خنکپاییزی که صورتم را نوازش میداد به سمت آزمایشگاه بروم. در حال پیاده روی چشمم به جوی آب افتاد. به جای آب زباله و برگهای درختان در جوی بود و چشمم به جمال یک موش چاق و چله ی قهوه ای رنگ افتاد که به سرعت در حرکتبود. این اولین تجربه دیدن موش در پیاده روی نبود. بلکه هر بار صبح زود برای پیاده روی بیرونمی روم. موشهایی با اندازه های مختلف. را میبینم کهاز اینجوی به جوی دیگر می روند. میگویند زیر شهر تهران یک شهر موشهاست که اگر زلزله بیاید ما توسط آنها خورده خواهیم شد. حالا چرا فکر خورده شدن توسط موشها به ذهنم رسید؟ باشد الان دارم به اداره این شهر بعد از زلزله فکر میکنم. شاید موشها از مسئولین امروز بهتر شهر را اداره کنند چون حداقل آنها دشمن هم نوعان خود نیستند. راستی، اگر روح ما در این شهر سرگردان باشد چه حالی خواهد شد وقتی ببیند موشها از ما آدمها بهتر دارند زندگی میکنند! در همین افکار هستم که به آزمایشگاه میرسم. تا وارد میشوم. صدای مردی که در حال اعتراض است توجهم را جلب میکند. مرتب میگوید مسئول آزمایشگاه را بگویید بیاید. من نمی فهمم گم شدن نمونه آزمایش یعنی چی؟ نمی دونین چقدر کار سختی بود کهاز یکنوزاد دختر بخواهیم آزامیش ادرار بگیریم. چسبی که به بدننوزاد میچسبید کندنش برای او درد داشت بچه شیون میکرد و ما دو روز تموم تلاش کردیم. تا تونستیم ایننمونه رو بگیریم. وقتی آوردم توی این خراب شده( اشاره به توالت میکرد) هیچ نمونه ای نبود. پرسیدم کجا بگذارم؟ گفتن همونجا حالا هم میگن گم شده! یک نفر به او نزدیک شد. پرسید شما مسئول آزمایشگاه هستی؟ مرد گفت: نه عصبانی تر شد . گفت هر زمان این خراب شده درش باز میشه مسئولشم باید بیاد. خانمی از کادر آزمایشگاه بیرون آمد و گفت: آقا آزمایش جانا آماده س مراحل آخر رو داره طی میکنه مرد اما نمیشنید و حرفهای خودش را تکرار میکرد. بالاخره شخصی او را به داخل آزمایشگاه برد و شماره من برای نمونه گیری خوانده شد. وارد شدم. خانمی سبدی که لوله های آزمایش خون و قوطی در نارنجی برای نمونه ادرار در دستش بود را به دستم داد و گفت اتاق شماره ۳ وارد شدم و با لبخند سلامی کردم . نمونه گیر شروع به توضیح در مورد قوطی داد و گفت شما. ادرار چهل و هشت ساعته هم دارید. گفتم: ای بابا گفت: روش کار رو می دونین گفتم بله منزندانی سابقه دارم. خنده اش گرفت شرح موضوع کرد و در ضمن خونم را درچندین لوله کوچک باریک جمع کرد و گفت پاشو برو زندانی امروز و فردا ادرارت رو جمع میکنی روز اول داخل این یکی که اسید داره و فرد ا صبح برای تحویل میاری. بعد قوطی دوم رو پس فردا. .تشکر کردم و از در خارج شدم در حالی که دو قوطی دو لیتری در دستم بود. از خودم پرسیدم:
حکایت من و این قوطی ها کی تموم میشه؟