رویای من

داستانها و دست نوشته های من

ژرفای زن بودنن "نه گفتن"

ح.ش | جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳ | 12:48

مدتی است که کتاب ژرفای زن بودن. نوشته ی مورین مورداک را میخوانیم. دیروز به فصل پنجم رسیدیم که نام آن این است " زنان قوی میتوانند نه بگویند"

جایی که‌ زن در زندگی میبیند که ورای خواسته قلبی اش، خود را به خواسته دیگران که میتواند رئیس، همسر، فرزند و والدین یا دوست باشد. فروخته است لازم است بایستد و نه بگوید و از عواقب آن نترسد.مثلا اگر میبیند که شغلش تبدیل به مانعی شده است برای لذت بردن از بخشهای دیگر زندگی و نمیتواند از ابعاد دیگر وجودش لذت ببرد و یا اگر خانه دار است انقدر تابع خواسته های فرزندان و همسر است که اگر جایی که خواسته اش در تناقض با آنهاست نه بگوید مورد حمله قرار میگیرد. اتفاقا باید اینجا بایستد و نه بگوید و تمام‌عواقب آن نه گفتن را بپذیرد تا بتواند قدرت خود را به عنوان یک انسان مستقل و توانا به دست بیاورد.

رسیدن به این نقطه برای هر دو زن، چه زنی که مراتب شغلی را یکی پس از دیگری طی میکند و در واقع مذکر درونش را زندگی میکند و چه زنی که در خانه مسئولیت رفتار و اعمال همه را به عهده میگیرد و زنانگی خود را بیش از اندازه زندگی میکند. اتفاق می افتد و دلیل آن نیز از تعادل خارج‌ شدن انرژیهای زنانه و مردانه وجود هر زنی است. در جامعه ما تعداد زنانی که به مطبهای روانپزشکی مراجعه میکنند و درگیر افسردگی و اضطراب هستند. چند برابر مردان است.اولین اقدام بعد از اینکه درگیر افسردگی یا اضطراب میشویم. رفتن به نزد روانپزشک‌نیست. لازم است اول به نزد روانکاو برویم و مشاوره ی تخصصی بگیریم. زیرا در این صورت در می یابیم که چه بخشی از وجودمان از تعادل خارج شده است و لازم است برای آن چطور بایستیم؟ و چه کارهایی را تا به حال انجام داده ایم که منجر به نادیده گرفتن خودمان شده است. همین که از هین نقطه دست به عمل بزنیم .افسردگی و اضطراب جای خود را در بدن ما از دست میدهد‌.

به نظر مورین مورداک گاهی لازم است زن را در چنین شرایطی به انزوای او احترام بگذاریم و با درخواستهای جورواجور او را وادار به کارکردن نکنیم تا خودش رابیابد.

در زنانی که در جامعه عمل گرا وارد بازار کار مرد سالارانه میشوند. توصیه ی بیشتر وبهتر و مقام بالاتر را کسب کردن‌ از سوی رئیس می تواند زنانگی زن را قربانی کند. در نتیجه زن دچار افسردگی و حس ناکافی بودن و این‌گفتگو که پس من کی زنانگی خود را زندگی کنم‌ و از کنار فرزند بودن و دریافت عشق از همسر لذت ببرم؟ در چنین زمانی زن لازم است بایستد و نه بگوید.

در مردانی که مردانگی خود را زیاد زندگی میکنند و فقط در پی کسب در امددبیشتر هستند و برای بیان احساسات و عواطف خود نسبت به عزیزانشان وقت نمی گذارند و کنار آنها بودن را از خود دریغ میکنند به مرور حس ناکافی بودن در آنها نیز بیدار میشود و به قول امروزی ها خود را فقط عابر بانک‌خانواده میبیند و اگر در چنین موقعیتی نایستد و مچ خودش را نگیرد در گیر رفتار های نا مناسب میشود. چه بسا که‌کانون خانواده را نیز از دست بدهد.

البته نا گفته نماند که در جامعه ی ما، با گرانیهای افسار گسیخته، بسیاری از مردان باید چند شغل داشته باشند تا بتوانند از پس مخارج عادی زندگی بربیایند در نتیجه خیلی از فرصتهای زندگی در رابطه با خانواده خود را ازدست میدهند.آنها حس ناکافی بودن را مرتب تجربه میکنند. از سوی دیگر نه خود فرصت میکنند بخش زنانه وجودشان را زندگی کنند و نه زنانشان و چنین است که جامعه دچار مشکلات روانی بسیار میشود که سلامت روانی و در نتیجه جسمانی از جامعه رخت بر می بندد و این روزها ما شاهد آنیم.‌

قیمتها را نمی پرسم.....

ح.ش | یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ | 8:34

امروز صبح که بیدار شدم. طبق همه ی یکشنبه های این دو ماه گذشته قرص استئوفوس را با دو لیوان آب قورت دادم. پوکی استخوان بیماریی است که امسال به لیست امراضم اضافه شده است. حالا هفته ای یک روز این قرص را میخورم و باید بعد از آن به پیاده روی بروم. تمام هفته های قبل به پارک پایداری در بلوار شهرزاد می رفتم و با جماعت ورزشکار ورزیدگی میکردم. اما این بار که در طول این چند روز آلودگی شدید بوده و گویا همچنان هم هست. قصد کرده بودم در خانه پیاده روی کنم. شروع کردم به راه رفتن بین تیر و تخته ها. با سردردی که داشتم، این دور زدن عصبی ام‌ میکرد. نشستم روی کاناپه. یادم‌افتاد باید نان بخرم . پس شال و کلاه کردم، ماسک‌ زدم و راهی خیابان شدم. به نانوایی که رسیدم. نفر جلویی من یک‌خانم بود.‌ پرسیدم :" شما میدونین نون دونه چنده؟" بدون اینکه سرش را برگرداند. از گوشه ی چشم نگاهی به من‌کرد و گفت:" مدتهاست قیمت نمی پرسم‌. چون باید بخرم پس چه فرقی میکنه چند هست مگه میشه نون نخورد؟" گفتم :" درست میگین، نه نمیشه ." گفت:" هر روز قیمتا تغییر میکنه هر چی بپرسم حالم بدتر میشه . تا جایی که برای مواد لازم توان مالی دارم میخرم بقیه ی چیزا هم مال از ما بهترونا. " از قدیم‌ گفتن حرف حق جواب نداره. من جوابی نداشتم. همینطور که در صف ایستاده بودم رفتار یک‌پیرمرد با نان برایم جذاب شد. تعداد زیادی نان خریده بود. هر نان را با حوصله دو لا میکرد و داخل نایلون‌ میگذاشت. سه نفری نان گرفتند تا نوبت من‌ شد‌. هنوز پیرمرد مشغول بود. گفتم‌ده تا نان و یک‌نایلون و کارتم را به دست پسر جوان دادم و رمزم راگفتم. در دلم گفتم کمی احترام به نان و صبر را تمرین کنم‌.‌ شروع کردم به تا کردن نانها بعد از چهارمی بقیه را یکجا تا کردم و داخل نایلون گذاشتم .‌ پیرمرد که آخرین نانش را در نایلون‌ گذاشت. رو کرد به پسر ی که کارت میکشید و گفت" من‌ یه نون کم‌ برداشتم. " در دلم‌گفتم‌این هم ثمره دقت و صبوری. راه افتادم. در راه به دقت پیرمرد و حوصله اش فکر میکردم به حرفهای زن در مورد قیمت نان و به سردردی که هنوز هم با من است......

دیگر نمی توانم، ادامه میدهم. از ساموئل بکت

ح.ش | یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ | 8:2

انسان موجود عجیبی است میتواند دوام بیاورد، وقتی هیچ توانی برای ادامه دادن ندارد.

جمله ای ازساموئل بکت در پایان یک رمانش است که تا به امروز من بسیار به این نقطه رسیده ام که "دیگر نمی توانم، ادامه میدهم"

به قول مجتبی شکوری در آن ویرگول دنیایی وجود دارد. در ان‌مکث . گاهی چاره ای جز ادامه دادن نداریم و هیچ‌ نیرویی هم نداریم. ادامه دادن در این شرایط سخت ترین‌ کار دنیاست.

امیدوارم که شما خواننده متن من هیچ گاه به این نقطه از زندگی نرسیده باشید و تا زنده اید نیز نرسید.

در چنین مواقعی تمام گفتگویم با اوست. آن خدایی که مولانا در سرگشتگی هایش به آن‌ پناه میبرد

ای که مرا خوانده ای ، راه نشانم‌ بده

در شب ظلمانی ام، ماه نشانم‌ بده

یوسف مصری ز چاه ، گشت چنین پادشاه

راه اگر این بود، چاه نشانم بده.

این پست نصفه نیمه باشد تا روزی که بتوانم بقیه اش را بنویسم

وقتی گو شی غش کرد

ح.ش | شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ | 8:1

از آخرین نوشته ی وبلاگم بیست روزی میگذرد. همان بیست روز پیش، نا گهان شبی گوشی من غش کرد و هیچ کاری انجام نمیداد. در چنین موقعیت هایی به شوهر خواهرم زنگ میزنم و راه کار می جویم. آن شب وقتی تماس گرفتم، خواهرم گوشی را برداشت . حال گوشیم را به او گفتم و او به همسرش که حتما مشغول کاری بود، انتقال داد. پاسخ این بود که باید ببینم‌گوشی رو . من هنوز پاسخی نداده بودم که خواهرم گفت:" اسنپ بگیر بیا اینجا. و من به سرعت گفتم باشه. ناگهان صدای شوهر خواهرم در خانه بلند شد که من الان میام شما چرا ؟ و هنوز ده دقیقه از تماسمان نگذشته بود که زنگ‌خانه ی من به صدا در آمد. رضا جان بسیار هوای من را در این سالهای پر فراز و نشیب زندگی داشته است. امشب نیز به یاری من آمد. ضمن اینکه حس شرمندگی داشتم از اینکه ساعت ده شب و وقت استراحتش را برای رفع مشکل من گذاشته و آن را ابراز کردم.خوشحال هم بودم که ناجی از راه رسیده است. بالاخره بعد از یک ساعت گوشی من باز شد و لازم شد که یک ایمیل من پاک شود. بعد از آن هر وقت می آمدم که سری به وبلاگم بزنم و چند خطی بنویسم‌.‌ میدیدم که مینویسد این ایمیل با ایمیلی که وبلاگ را با آن ساختید متفاوت است. با اینکه نام کاربری بود هرچه کلمه ی عبوری که یادم بود را می زدم. وبلاگم باز نمیشد.

بالاخره دیروز دیگر طاقتم طاق شد. ویسی برای دخترم فرستادم و مشکل را گفتم . او گفت یا امشب و یا فردا نگاه میکنم الان سر کار هستم. دیشب تصویری تماس گرفت، گفت:" مادر کلمه عبورت رو یادته؟" گفتم‌:" یکی یادم بود زدم‌ ولی باز نشد . او کلمه عبور را گفت. گفتم از من ایمیل خواسته گفت:" شما برو خواهی دید که باز میشه.چنین شد که امروز توانستم بنویسم. گاهی فکر میکنم هر کس به اندازه من در مورد یادگیری فضاهای مجازی بی استعداد بود. عطای کار کردن در آنها را به لقایشان می بخشید . اما من...........

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .