مدتی است که کتاب ژرفای زن بودن. نوشته ی مورین مورداک را میخوانیم. دیروز به فصل پنجم رسیدیم که نام آن این است " زنان قوی میتوانند نه بگویند"
جایی که زن در زندگی میبیند که ورای خواسته قلبی اش، خود را به خواسته دیگران که میتواند رئیس، همسر، فرزند و والدین یا دوست باشد. فروخته است لازم است بایستد و نه بگوید و از عواقب آن نترسد.مثلا اگر میبیند که شغلش تبدیل به مانعی شده است برای لذت بردن از بخشهای دیگر زندگی و نمیتواند از ابعاد دیگر وجودش لذت ببرد و یا اگر خانه دار است انقدر تابع خواسته های فرزندان و همسر است که اگر جایی که خواسته اش در تناقض با آنهاست نه بگوید مورد حمله قرار میگیرد. اتفاقا باید اینجا بایستد و نه بگوید و تمامعواقب آن نه گفتن را بپذیرد تا بتواند قدرت خود را به عنوان یک انسان مستقل و توانا به دست بیاورد.
رسیدن به این نقطه برای هر دو زن، چه زنی که مراتب شغلی را یکی پس از دیگری طی میکند و در واقع مذکر درونش را زندگی میکند و چه زنی که در خانه مسئولیت رفتار و اعمال همه را به عهده میگیرد و زنانگی خود را بیش از اندازه زندگی میکند. اتفاق می افتد و دلیل آن نیز از تعادل خارج شدن انرژیهای زنانه و مردانه وجود هر زنی است. در جامعه ما تعداد زنانی که به مطبهای روانپزشکی مراجعه میکنند و درگیر افسردگی و اضطراب هستند. چند برابر مردان است.اولین اقدام بعد از اینکه درگیر افسردگی یا اضطراب میشویم. رفتن به نزد روانپزشکنیست. لازم است اول به نزد روانکاو برویم و مشاوره ی تخصصی بگیریم. زیرا در این صورت در می یابیم که چه بخشی از وجودمان از تعادل خارج شده است و لازم است برای آن چطور بایستیم؟ و چه کارهایی را تا به حال انجام داده ایم که منجر به نادیده گرفتن خودمان شده است. همین که از هین نقطه دست به عمل بزنیم .افسردگی و اضطراب جای خود را در بدن ما از دست میدهد.
به نظر مورین مورداک گاهی لازم است زن را در چنین شرایطی به انزوای او احترام بگذاریم و با درخواستهای جورواجور او را وادار به کارکردن نکنیم تا خودش رابیابد.
در زنانی که در جامعه عمل گرا وارد بازار کار مرد سالارانه میشوند. توصیه ی بیشتر وبهتر و مقام بالاتر را کسب کردن از سوی رئیس می تواند زنانگی زن را قربانی کند. در نتیجه زن دچار افسردگی و حس ناکافی بودن و اینگفتگو که پس من کی زنانگی خود را زندگی کنم و از کنار فرزند بودن و دریافت عشق از همسر لذت ببرم؟ در چنین زمانی زن لازم است بایستد و نه بگوید.
در مردانی که مردانگی خود را زیاد زندگی میکنند و فقط در پی کسب در امددبیشتر هستند و برای بیان احساسات و عواطف خود نسبت به عزیزانشان وقت نمی گذارند و کنار آنها بودن را از خود دریغ میکنند به مرور حس ناکافی بودن در آنها نیز بیدار میشود و به قول امروزی ها خود را فقط عابر بانکخانواده میبیند و اگر در چنین موقعیتی نایستد و مچ خودش را نگیرد در گیر رفتار های نا مناسب میشود. چه بسا کهکانون خانواده را نیز از دست بدهد.
البته نا گفته نماند که در جامعه ی ما، با گرانیهای افسار گسیخته، بسیاری از مردان باید چند شغل داشته باشند تا بتوانند از پس مخارج عادی زندگی بربیایند در نتیجه خیلی از فرصتهای زندگی در رابطه با خانواده خود را ازدست میدهند.آنها حس ناکافی بودن را مرتب تجربه میکنند. از سوی دیگر نه خود فرصت میکنند بخش زنانه وجودشان را زندگی کنند و نه زنانشان و چنین است که جامعه دچار مشکلات روانی بسیار میشود که سلامت روانی و در نتیجه جسمانی از جامعه رخت بر می بندد و این روزها ما شاهد آنیم.