رویای من

داستانها و دست نوشته های من

هشت ساعت خواب..

ح.ش | شنبه سی ام تیر ۱۴۰۳ | 12:21

من‌سالها بود که ۴ یا پنج صبح از خواب بیدار میشدم. ورای اینکه چه ساعتی شب می خوابیدم. اغلب هم بیش از ۵ ساعت خوابم نمی رفت.پزشک دیابتم همیشه میگوید برای یک دیابتی هشت ساعت خواب در شب لازم است. از آن طرف پزشک قلبم هم نیاز به استراحت بیشتر را همیشه توصیه میکند . استدلالش نیز جالب است می گوید نباید به موتور تعمیر گاه رفته فشار زیادی وارد شود.هر چه آرامتر و کندتر کار کند عمرش بیشتر است. حالا پس از سه سال که از جراحی قلبم و شش سال همراهی دیابتم میگذرد. این روزها من هشت ساعت خواب را تجربه میکنیم. شبها اغلب تا دیر وقت بیدارم وصبح تا نزدیک ده خوابم. نه اینکه شب خودم را به زور بیدار نگهدارم که به بدنم فشار بیاید. بلکه ناخودآگاه دیرتر خوابم میگیرد و به تخت می آیم. نیم ساعتی کتاب گوش می دهم . سپس به خواب عمیقی فرو می روم. این تجربه برایم خیلی دلچسب است. به دستاوردهای بیست سال اخیرم نگاه میکنم. هم این دو بیماری ثمره آن سالهاست. البته جسارت نوشتن و برگزاری هنر خلاقانه زیستن و مطالعه بسیار و آشنایی با انسانهای فرهیخته ای که شاید فکر هم‌ نمیکردم در زندگی آنها را ملاقات کنم( از طریق خواتدن کتابهایشان یا دیدنشان در فضاهای مجازی و پیگیری اشان و دیدن بعضی از آنها که هم وطنم هستند از نزدیک). یک جمله کارل گوستاو یونگ‌ دارد که خیلی به دلم می نشیند" انسان موجودی است که مرتبا برای خود اتفاق می افتد." و این‌جمله با عبارتی در کتاب زنانی که با‌گرگها می دوند به شکل دیگر بیان شده:"زندگی_ مرگ_ زندگی" ما دائما در این سه واژه بخواهیم و نخواهیم در تردد هستیم. همین لست که این زندگی تکراری را قابل تحمل و در مواردی ارزشمند میکند.

فریب ......

ح.ش | دوشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۳ | 15:6

چند روزی است که دلم میخواهد بنویسم می آیم‌چند خط می نویسم مغزم قفل میکند. رهایش می کنم و میروم پی کار دیگر. وقتی بر میگردم چند خط روز قبل را که ثبت موقت کرده بودم،پاک می کنم. دوباره شروع به نوشتن میکنم. نمی دانم‌سر انجام‌این‌متن چه میشود؟ شاید به دست پاک کن سپرده شود. شاید هم‌ جسارت کنم و حتی بی محتوا و نصفه نیمه پستش کنم. تازگی متوجه شده ام که کوچکترین بیماری، مغز مرا دچار رکود میکند. شش روز گذشته که در گیر سرما خوردگی و تب و لرز بودم. با اینکه به محض اینکه حالم کمی مساعد میشد شروع به مطالعه و خواندن زبان و حرف زدن روزی نیم ساعت انگلیسی با دخترم میکردم‌. اما از دیروز ‌کار سختتر شده با اینکه حال عمومیم کلی بهتر است. اثر مهم بیماری را دیروز در دورهمی انلاین کتاب وابی سابی شاهد بودم. ویسهایم بی سر وته میشد. حتی به ذهنم‌ نرسید بنویسم‌ و از روی آن بخوانم. بالاخره ویسی کوتاه گذاشتم آن هم با یک صدای نخراشیده و سپس خیالم راحت شد که به تعهدم عمل کرده ام. دو روزی است به خود فریبی فکر میکنم. چقدر در طول زندگی به فریب دادن خودم پرداخته ام؟ چقدر با این شکل بودنم به دیگران فرصت داده ام که فریبم دهند. خود فریبی با فریب دیگران را خوردن یا اینکه فرصت دهیم دیگران ما را فریب دهند، رابطه اشان تنگاتنگ‌است.

دلم‌میخواست در استوری امروزم بنویسم خودت را فریب نده. بدترین نوع فریب خود فریبی است. اگر یاد بگیری جاهایی که داری خودت را فریب دهی مثلا حرفی را که میدانی بعید است برای فلان کس باشد.از شخصی که‌پسش برنمی آیی بپذیری بله مال اوست تا قائله را ختم کنی. در واقع به فریب کاری گوینده بها داده ای و با تایید خودت را نیز فریب داده ای. حالا تو یک خود فریب و فریب کار هستی. فریب و دورغ نیز یاران همدوش هستند. آدمهایی که دورغ می گویند . در اول راه قصد فریب دیگران را دارند. شاید بارها ندای دورنی شان بگوید راستش را بگو و غرورشان اجازه ندهد. اما به مرور دروغهایشان را خودشان باور می کنند . جلو تر که می روند دیگر حرف راست دیگران را هم نمی توانند باور کنند . آنها را متهم به دروغگویی می کنند. بلا ی واقعی اینجاست که اتفاق می افتد. آنها نمی توانند با راستی همسو شوند. اغلب اطرافشان خالی میشود. نه خودشان می توانند رابطه های با دوام بسازند. نه دیگران تمایلی به ادامه رابطه با آنها را پیدا می کنند.

هنوز باید بیشتر به این موضوع بپر دازم و در ذهنم بپروارنم. حالا این بضاعت را بپذیرید.

انسان ماندن

ح.ش | پنجشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۳ | 8:40

من دیروز برای مراسم تشییع یکی از بستگان رفتم. اتفاقاتی افتاد که مرا باز به خودم نشان داد. خوشحالم از اینکه سختیهای طاقت فرسای زندگیم از من یک آدم خشن و بی رحم نساخته است. (من در تمام این سالهای سخت که رنجهای بی شماری از سمت شریک زندگیم کشیدم. تا بالاخره بعد از ۳۹سال تصمیم جدی برای جدایی گرفتم و در سال چهلم زندگیم از او جدا شدم و همچنان او تاامروز به روشهای قانونی و غیر قانونی در پی آزار من بوده است. )وقتی یکی از نزدیکانم که با دیدن حال خراب او ناراحت شده بود و به من گفت من بلافاصله گفتم هر کاری که فکر میکنی به او کمک میشود برایش انجام بده و من هم به عنوان یک انسان اگر کاری از دستم بیاید دریغ نمی کنم. عزیزانی که اطرافم بودند به اعتراض برخاستند و گفتند کم آزار دیدی؟!باز دنبال خدمت به او هستی؟ من گفتم:" اگر در خشم از او مانده بودم از خودم نا امید میشدم. او سه سال است که طبق قانون از زندگی من رفته است. من نیز سوگ‌رابطه ام را داشته ام و امروز رها از هر عملکرد او هستم. قرار نیست ما خشم و نفرت را یک عمر از یک انسان با خود حمل کنیم. آنها حرفشان حق بود و از سر نگرانی برای من و عدم اعتماد به او که یک آدم بیمار و نا متعادل است. من هم میدانم اول لازم است مراقب خودم باشم.پس هنر این است که بدانم با افرادی که می توانند با او در ارتباط باشند درست گفتگو کنم. مانعی برای انتخابهای آنها نباشم. شاید تنها کاری که من برای او می توانم انجام دهم همین گفتگو باشد. من همین خدمت را از خودم و از او دریغ نمیکنم. چرا می گویم‌به خودم؟ چون همین جایگاه که بایستم و بر اساس خشم و نفرت و ترس عمل نکنم انسان‌ماندن را در من تقویت میکند.

یک روز پس از تولد

ح.ش | دوشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۳ | 15:47

بیست و نه ساله که بودم . در تاریخ دهم‌تیر آخرین فرزندم را به دنیا آوردم. ماههای بارداریش سختترین ماههایی بود که گذراندم. هنوز دو ماه از بارداری ام‌نگذشته بود که پدرم فوت کرد. آن هم به شکلی عجیب و باور نکردنی.پدرم‌از بعد از فوت مادرم فقط آرزوی مرگ داشت و همه جا آن را اعلام میکرد. آن روز صبح هم که غروبش از دنیا رفت. خانه خواهر بزرگم بودیم که لباس پوشید تا به خانه اش برود. سه روز بود که خواهرم از سفر حج عمره برگشته بود. پدرم که موقع رفتن آنها انگشتر ش را به شوهر خواهرم داده بود و گفته بود این را میدهم‌که مرا یادت باشد و حاجت من را بطلبی ، حالا که سه روز از برگشت خواهرم میگذشت آماده ی رفتن به خانه اش به خواهرم گفت: من از دخترهایم راضی هستم و پسرم مظلوم است و اشاره کرد به خواهر کوچکم‌ و گفت فهیمه را به تو می سپارم. من پیش مادرت میروم. خواهرم که زانوهایش سست شده بود روی پله نشست و گفت بابا دوباره شروع کردی؟ گفت :" این اخرین خداحافظی منه ." و از خانه بیرون رفت و چنین شد که هنوز افتاب غروب نکرده بود که جنازه اش را از خانه اش بردند. من که‌ هنوز مرگ‌مادرم را نپذیرفته بودم در سوگ پدرم گرفتار شدم و ثمره آن بیخوابی بی حد و مرز من شد. نمی توانستم آرامبخش مصرف کنم و هر شب تا صبح کتاب میخواند م. صبح دو ساعتی از هوش می رفتم. و بعد برمی خاستم و به امور زندگی می پرداختم. وقتی وارد ماه نهم شدم‌دیگر بی طاقت شده بودم . از پزشکم‌خواستم در اولین روزی که میشود، به سلامت جنین‌اطمینان داشت مرا سزارین کند. پزشکم‌در حین معاینه گفت: اگر طاقت بیاری تا پایان ماه نهم وزن فرزندت به چهار کیلو می رسد و من که دلم لک زده بود برای یک خواب راحت گفتم بیاید بیرون رشد کند.

بالاخره سزارین شدم و پسر من ۵۱ قدش بود وسه کیلو و ۱۵۰ گرم‌وزنش و قطعا اگر بیست روز آخر را تحمل میکردم وزنش به وزنی که‌پزشک گفته بود میرسید. امسال او سی و یک ساله شده است و دو سال است که با من‌ به چالش خورده است. تا امروز هیچ راهی نتوانسته است برای برگشتمان به رابطه کمک کند. من رها کردنش را تمرین‌میکنم. من ازدست دادنش را پذیرفته ام. برایش زندگی در سلامت و آرامش را طلب میکنم. فارغ از هر اما و اگری هستم. وقتی به ریشه بروز این مشکل رسیدم . دیدم من‌درس زندگی خودم را نگرفته بودم و در رابطه با عروسم و خانواده اش اقتدار نداشتم و فرصت دخالتهای بیشمار به آنها دادم. آنها پسرم‌را همسوی خود کردند . او به خواسته پدرش، برای اینکه در پی آزار من، بعد از جدایی بود و از راه قانونی نتوانسته بود به من ضربه بزند، توانست چنین‌رنجی را به من‌بدهد. این روزها بی وفایی او را نسبت به من‌و خواهر و برادرش و برادر زاده اش را می بینم. پسری که‌می گفت تنها غم مهاجرت من این است که بزرگ‌شدن بنیتا را نمی یینم‌. من میخواهم کنار خواهر وبرادرم قسمتی از هزینه های زندگی تو را بپذیرم و تورا یاری کنم. پسری که به ادب ومهربانی در بین فامیل معروف بود. این چند سال به خودش اجازه همه جور بی حرمتی را به من داده است. با توجه به شواهدی که از عملکرد پدرش موجود است.او به هر دلیلی که برای من روشن نشد در گفتگوی سه نفره با مشاروان رنجاندن و طرد کردن همه برایش الویت شده است. امیدوارم که هوشیار شودکه به نظرم میشود. زیرا او جوان روشنی است. اهل مطالعه و اهل کارکردن روی خود. امیدوارم که هر چه زودتر به جمع ما بپیوندد.

فیلسوف کوچک‌من

ح.ش | جمعه هشتم تیر ۱۴۰۳ | 8:57

من یک‌ عادتی دارم که‌نمیدانم اسمش را بد بگذارم یا خوب. من عادت دارم وقتی آدامس میخورم یا باد کنم وبترکانم یا با جویدنش صدا در بیاورم. این عادت به کودکیم برمیگردد که آدامس بادکنکی های خروس نشان مستطیل شکل بود آن وقتها من با دوستانم مسابقه ی باد کردن تا حد ممکنه میگذاشتیم و اغلب من برنده میشدم. یادم‌می آید یک روز وقتی شاید هشت یا نه ساله بودم. برای خرید از خانه بیرون آمدم . چادر سفید گلداری سرم‌کرده بودم و سفت با دستم زیر چانه نگهش داشته بودم . خوب یادم است که آن روز دو آدامس را با هم می جویدم. در حین راه رفتن شروع به دمیدن داخل آدامس کردم. توپی به اندازه کل صورتم، جلوی دهانم شکل گرفت ومن همچنان میدمیدم. ذوق میکردم که دارد بزرگ وبزرگتر میشودکه ناگهان با صدای ترکیدنش و همزمان صدای خنده ،خشکم‌ زد .این کار را پسری که در حال عبور بود انجام داده بود. تمام صورتم آدامس چسبید. من که هیج راه چاره ای نداشتم به خانه بر‌گشتم تا جلوی آینه صورتم را پاک کنم. بگذریم . چند روز پیش در ماشین پسرم‌نشسته بودم که یک آدامس به من تعارف کرد. و من مشغول جویدن شدم. اصلا حواسم‌نبود که پسرم‌از باد کردن و ترکاندن آدامس چقدر بدش می آید. بار اول و دوم که باد کردم و ترکاندم چیزی نگفت اما بار سوم‌چنان فریاد زد که من خشکم‌ زد . وبعد عذر خواهی کردم و از اینکه این‌کار به من حس خوبی میدهد و قصد اذیت نداشتم گفتم که نوه ام از صندلی عقب با صدای زیبایش گفت :" زنها خیلی خوب بلدن خودشون رو خوشحال کنن. من وقتی توی ماشین مامانم هستم کلی می خندیم و شادیم ." من متعجب از جمله ی عمیق و درست او قربان صدقه اش رفتم. او که تازگی هفت ساله شده همیشه حرفهایش باعث شگفتی من استاین واقعیتی انکار نا پذیر هست که زنها در این بخش از وجود بسیار گشوده تر از مردان هستند. دخترک فیلسوف من چقدر قشنگ‌این واقعیت را بیان کرد.

سوار تاکسی شدم....

ح.ش | پنجشنبه هفتم تیر ۱۴۰۳ | 11:26

نزدیک دوازده شب بود که از قرودگاه مهر آبادتاکسی گرفتم تا به خانه برسم. راننده آقایی بود با میانگین سنی خودم.درشت هیکل و با صدایی بم اما نه گوشخراش.غبغب و بینی عقابی اش در برگردندان سرش به سمت آینه بغل شاگرد خودنمایی میکرد. دیوارهایی را در مسیر بیرون آمدن از فرودگاه دیدم که هیچ خاطره ای از دیدنشان نداشتم . پرسیدم کی این دیوارها را کشیدند؟ راننده متحیر پرسید:"شما تهران زندگی میکنی ؟ گفتم :"بله ، گفت چطور این دیوارها را ندیدین؟ گفتم :" نمیدونم شاید چون سفر داخلی هوایی نداشتم." گفت : " اگر تا حالا میدون آزادی رو ندیدین یه دوری بزنم . "زدم زیر خنده و گفتم دیدم. گفت این دیوارها سالهای زیادی هست که کشیده شده. برای زمانیه که حجاج رو از مهرآیاد میبردن. نقش و نگارا روی این دیوار رو برای حجاج کشیدن. " گفتم:" من الان که فکر میکنم بارها برای رفتن به کیش سوار هواپیما شدم ولی در برگشت این ریوارا رو ندیدم شاید توجه نداشتم. گفت: " نه‌ بحث توجه نیست شما از ترمینال یک ودو بیرون اومدی این دیوارها در سمت ترمینال شیش هست." سکوت کردم. پرسید:"از کجا می یان،" گفتم:" از رشت برای دیدن نوه ام که ییمارستان خوابیده بود، رفتم. گفت:" ای بابا، نوه انقدر دور از شماس. گفتم:" شش سال پیش پدرش برای یک‌پروژه به رشت رفت و دیگه موندگار شد." گفت از ترافیک و هوای آلوده تهران خسته شدم. " گفت:" خوب کرد زنش مخالفت نکرد گفتم‌:" نه با اینکه خانه پدریش نزدیک خونه خودمون بود وخونه خودش هم همراهیش کرد." گفت خیلی خوبه که زن آدم همراه باشه . خانم من برای کوتاه شدن راه با مسافرام‌حرف میزنم . اشکالی از نظرتون نداره؟" گفتم :" خیلی هم عالی چرا اشکال داشته باشه. " گفت :" هر دوره از زندگی خوبیها و لذتای خودشو داره ‌من عاشق نوه هامم این دوره برای ما نوه بازی هست. " اگر این دوره رو از دست بدیم برنمیگرده. " گفتم‌:" درسته منم عاشق نوه ام هستم." شروع کرد به تفریحاتش با نوه اش پارک بردنا اوردن نوه ها ودخترش به خونه اش و چند روز چند روز نگه داشتنشون. " گفت خانم من وقتی پول دارم کار نمیکنم اینو زنمم میدونه. به نظرم‌پول انقدر می ارزه که ارزشهای انسانی باهاش فراموش نشه ." گفتم‌چقدر زیبا گفتین این روزها پول خدای سرد بشریته در واقع پول هست که خدایی میکنه و انسانها رو مطیع خودش و این دیدگاه شما خیلی ارزشمنده. می گفت ومی گفت و از حرفهاش میشد فهمید که‌چقدر عاشق خانواده اشه.میگفت بعد از چند روز که نوه هام و دختر و دامادم میرن غم عالم میاد به جونم‌ . من بیشتر از زنم دلتنگی میکنم. گفتم :" ایشالا صد سال سر پا و قبراق کنار عزیزانتون باشین. از وجود همدیگه لذت ببرین. به در منزل رسیدیم و با پرداخت کرایه پرسبد میخواین صبر کنم‌تا وارد منزلتون بشین . تشکر کردم و خداحافظی وقتی کلید را انداختم .از دادو رفت.‌‌ من به صلحی که این راننده با خودش رسیده بود نگاه میکردم . کاش همه چنینن باشیم.

اسنپ.‌...ترمینال

ح.ش | شنبه دوم تیر ۱۴۰۳ | 7:21

داخل یک ماشین پراید هاچ بک سفید نشستم‌ . روی رو کش صندلی ها با پلاستیک کلفت روکش شده و کف ماشین با روزنامه های باطله کف پوش شده از آینه و صندلی های جلو و دستگیره های بالای در قلبهای بزرگ و کوچک ،قلبهای صورتی و قرمز آویزان است و تلو تلو میخورند. کمی که میگذرد . از راننده می پرسم. آقا ترمینال غرب بزرگ است؟ میگوید:" نسبتاً چطور؟ میگویم میخواهم به رشت بروم. میپرسد با کدام‌تعاونی و من بلیطم را در می آورم و می گویم رویال سفر میگوید:" نزدیک در ورودی تعاونیها پیاده اتان میکنم. ویژه بودن تزیینات داخل ماشین کنجکاوی ام را برانگیخته. می گویم آقا میشود یک سوال از،شمابپرسم میگوید بفرمایید خانم میگویم:" دلیل این همه قلب در ماشینتان چیست؟" میگوید :" ماشین را اسپرت کرده ام آخر من اسپرت بازم. گفتم:" فکر کردم عاشق هستید!" گفت:" احساساتی که هستم." لبخندی زدم و حالا نوبت او شد که‌ سوال کند. چرا با اتوبوس سفر میکنید. با ماشین سواری سفر کنید هم سریعتر میرسید و هم از خیلی لحاظ بهتر است. گفتم"" ترسم در ماشین سواری زیاد است استرس میگیرم. گفت فوبیا دارید؟ گفتم:" بله به دلیل تصادفی که چند سال پیش داشتم در ماشین سواری راحت نیستم. گفت:" من پرستار بیمارستان هستم. آسنترا بخور فوبیا را از بین میبرد و با لهجه ی شیرینی که تشخیص درستی برایش ندارم (شابد بتوان‌گفت ازاهالی کردستان باشد) ادامه داد. آسنترا عادت نمیاره و فوبیا را از بین میبره. از روزی دو، یک چهارم‌شروع کنید و دو هفته بعد به دو نصف افزایش بدهید و بعد به دوعدد و بعد دوباره سیر نزولی و بعداز دوماه قطع کنید. دیگر فوبیا نخواهید داشت. تشکر کردم گفت: "هر دارویی لازم داشتید از ایرانی تا خارجی بگو یید من مجانی از بیمارستان‌برایتان بیاورم. شوکه شدم اما چیزی نگفتم. چون به نظرم دانه پاشیدن بود. گفتم‌:" کدام بیمارستان هستین نام یکی از بیمارستانهای خصوصی را گفت. با خودم داشتم این از کیسه خلیفه بخشیدن را بررسی میکردم که گفت دیگر اتوبوس سوار نشو به خودم زنگ بزن می ایم میبرمت. روی صندلی عقب میشینی و شب هم که راه بیفتیم جاده را نمی بینی و به راحتی به مقصد میرسی. ضمن تشکر متوجه شدم دانه پاشیدنی که به ذهنم رسیده بود بیراه هم نبوده است.‌ به ریشه ی ترسم رفتم یادم افتاد وقتی کلاس پنجم بودم. مدرسه ام بسیار دور بود. من‌از خیابان اصلی باید عبور میکردم .اتوبوسی برای ایستادن پشت چراغ قرمز با من برخورد کرد. من صدمه ی جدی ندیدم بلند شدم و به راهم ادامه دادم. سپس وقتی ۳۳ساله بودم . یک‌موتور که با سرعت از خیابان رد میشد نتوانست خودش را کنترل کند و پرتم‌ کرد. باز چهل دو سالگی و بعد پنجاه وشش سالگی که از این آخری خیلی عجیب جان سالم به در بردم. شاید همین دیدن ترس به عبور از این فوبیا کمکم‌ کند. البته من بی توجهی خودم را نادیده نمیگیرم که انگار از کودکی در من نهادینه شده است. به مقصد رسیدیم. گفت :"این ورودی به تعاونی ها نزدیک است. شماره من را سیو کنید و برای سفرها زنگ بزنید خودم میایم به راحتی میرسانمتان سفرتان به سلامت. من هم گفتم روزتان پر بار خیلی ممنون . وارد ترمینال غرب شدم. نظم و تمیزی این ترمینال خیلی به چشمم آمد . به تعاونی رفتم و پرسیدم لازم است بلیط کاغذی بگیرم مسئول پشت باجه با سربله ای گفت و اشاره به سمت راستش کرد. بلیطم را گرفتم و مشغول نوشتن شدم

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .