منسالها بود که ۴ یا پنج صبح از خواب بیدار میشدم. ورای اینکه چه ساعتی شب می خوابیدم. اغلب هم بیش از ۵ ساعت خوابم نمی رفت.پزشک دیابتم همیشه میگوید برای یک دیابتی هشت ساعت خواب در شب لازم است. از آن طرف پزشک قلبم هم نیاز به استراحت بیشتر را همیشه توصیه میکند . استدلالش نیز جالب است می گوید نباید به موتور تعمیر گاه رفته فشار زیادی وارد شود.هر چه آرامتر و کندتر کار کند عمرش بیشتر است. حالا پس از سه سال که از جراحی قلبم و شش سال همراهی دیابتم میگذرد. این روزها من هشت ساعت خواب را تجربه میکنیم. شبها اغلب تا دیر وقت بیدارم وصبح تا نزدیک ده خوابم. نه اینکه شب خودم را به زور بیدار نگهدارم که به بدنم فشار بیاید. بلکه ناخودآگاه دیرتر خوابم میگیرد و به تخت می آیم. نیم ساعتی کتاب گوش می دهم . سپس به خواب عمیقی فرو می روم. این تجربه برایم خیلی دلچسب است. به دستاوردهای بیست سال اخیرم نگاه میکنم. هم این دو بیماری ثمره آن سالهاست. البته جسارت نوشتن و برگزاری هنر خلاقانه زیستن و مطالعه بسیار و آشنایی با انسانهای فرهیخته ای که شاید فکر هم نمیکردم در زندگی آنها را ملاقات کنم( از طریق خواتدن کتابهایشان یا دیدنشان در فضاهای مجازی و پیگیری اشان و دیدن بعضی از آنها که هم وطنم هستند از نزدیک). یک جمله کارل گوستاو یونگ دارد که خیلی به دلم می نشیند" انسان موجودی است که مرتبا برای خود اتفاق می افتد." و اینجمله با عبارتی در کتاب زنانی که باگرگها می دوند به شکل دیگر بیان شده:"زندگی_ مرگ_ زندگی" ما دائما در این سه واژه بخواهیم و نخواهیم در تردد هستیم. همین لست که این زندگی تکراری را قابل تحمل و در مواردی ارزشمند میکند.