رویای من

داستانها و دست نوشته های من

فیلسوف کوچک‌من

ح.ش | شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۳ | 9:34

۵ روزی بود که پسر بزرگم‌ به همراه دخترش مهمان خانه ی من بودند.همیشه بودن کنار عزیزانم را فرصتی بزرگ میدانم.‌ دو روز آخر ان را کنار دیگر عزیزانم‌در ویلای پسر خواهرم‌مهمان بودیم. من به همراه دو نوه ی خواهرم مشغول بازی رومی بودیم و مهره هایی که من بر میداشتم‌هر بار مرا دچار افسوس میکرد . دو بازیکن پیش می رفتند و من همچنان عدد برمیداشتم و نمی توانستم وارد زمین بشوم. نوه ام کنارم نشسته بود. گفتم:"گمون نکنم تا برنده معلوم بشه من یه دور روی زمین بیام." نوه ام‌گفت‌:" مامان ناراحت نشوتا ناامید ناامید نشی راهی باز نمیشه که امیدوارت کنه!" من شوک‌زده نگاهش کردم.‌ چشمهایم از حدقه داشت در می آمد. این فیلسوف کوچک چه می گوید؟! سرش را بوسیدم و گفتم: " فیلسوف من! چقدر با این جثه ی کوچیکت‌حرفهای بزرگ میزنی! " این‌کودک. همیشه من را شگفت زده میکند. راستی جهان آینده با وجود چنین انسانهایی چطور خواهد بود؟ آخرالزمان ما شده است و شروع زمان برای انسانهای با سطح بالاتری از آگاهی. این جمله ی فیلسوفم مرا یاد این بیت انداخت که ضرب المثل شده است:

در ناامیدی بسی امید است

پایان شب سیه سپید است

استودیو اسپینو

ح.ش | دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳ | 8:14

من عاشق سفر کردن و دیدن جاهای متفاوت و شناخت فرهنگ‌ و تاریخ انها هستم و یکی از رویاهای من جهانگردی بوده است. در همین راستا، روز شنبه به فرا خوان استودیو سپینو، در نشستی برای سفر آگاهانه شرکت کردم. در جمعی کوچک‌و در فضایی صمیمی که آقای صبور و همسرشان خلق کرده بودند و در آن کار سفالگری را به صورت ذوقی آموزش میدادند. ده نفری گرد آمده بودیم. آنها برای این فضای کوچک برنامه های متعددی دارند. که یکی از آنها سفرهای داخلی برای شناخت و آگاه شدن به سرزمینمان و آموختن تعامل درست و مناسب با محیط و انسانهایی که به شکلی متفاوت از فرهنگ زندگی شهری روزگار می گذرانند و زندگی را به شیوه ای متفاوت از ما تجربه می کنند، می باشد. در این نشست من هر لحظه شگفتی را تجربه می کردم. دلم‌می گرفت که چقدر ایران را نمی شناسم. تعداد مکانهایی که از کشورم ندیده ام . قابل مقایسه با آنهایی که می شناسم و به آنها سفر کرده ام، نبود و نیست. با نامهایی مواجه میشدم‌ که تا به امروز نشنیده بودم. مثلا دق سرخ که در نزدیکی زواره است و زواره که روزی بندرگاه بوده است و دریاچه ای در جای دق سرخ قرار داشته است. روستایی به نام هیل که این روزها وقت چیدن زغال اخته هایش است. خلاصه اینکه وقتی از شکل سفر کردنها می گفتند و رویکرد های سفر و انواع گردشگری، خودم را کنار این تیم حس می کردم. در دلم‌ ذوقی ایجاد شد که چقدر تجربه های نو خواهم‌ داشت. وقتی از استودیو بیرون امدم و در اسنپ نشستم. ناگهان به یاد سفرهایی که از دو سال پیش با خواهران و دختر عموهایم شروع کرده ام افتادم. اولین بار به همدان رفتم و جاهای دیدنی شهر را با هم دیدیم و به غار علی صدر و روستای ورکانه رفتیم. خانه سازی این روستا بسیار متفاوت بود. تمام خانه ها با سنگهای متوسط و درشت که روی هم‌ گذاشته شده بودند ،ساخته شده‌ بود. این شکل معماری به من حس زندگی بدوی میداد. جالبتر اینکه زنانی که کنار درهای خانه نشسته بودند و مسافران را نگاه میکردند و با آنها به شکلی وارد تعامل می شدند، کاملا با فضای مجازی اشنا بودند. من در حال فیلم‌گرفتن از خانه ها بودم که یکی از آنها به من گفت:" حواست باشه از من فیلم‌ نگیری بگذاری توی اینستا. شوهرم‌ راضی نیست." و زنی که کمی از او دور و به من نزدیک بود، به تمسخر و آرام گفت:" نیست که خیلی هم خوشگلی میدزدنت." و من که به صورت زیبای زن نگاه میکردم و فلج بودن یک طرف صورتش را شاهد بودم. دلم گرفت. اتفاق نا خوب و از بین برنده ی این معماری ساختمان در حال ساختی بود که اسکلت آهنی داشت و چهار طبقه بود. با خودم‌گفتم‌اگر این خانه های سنگی صدا و پا داشتند. الان ما مقابله اشان با این دشمن را شاهد بودیم. تجاوز آهن و بتن به این خطه یعنی مرگ‌ یک‌ فرهنگ‌ زیستی.‌ سفر بهار امسالم را به کاشان و ابیانه و نیاسر مرور کردم. که به شکل سفر کردن این تیم‌ نزدیک بود. یاد یک بیت افتادم که الان وصف حال من است:

تو پای به راه در نه وهیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون‌باید رفت

من‌ سفر را شروع کردم و درهای متعددی به روی باز شده است تا به امروز . من به تجربه گشوده هستم.

قدردان سمیه عباسی هستم‌ که مرا به آقای صبور معرفی کرد.

اسنپ و جانبازجنگ

ح.ش | پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۳ | 20:25

سوار پراید نوک مدادی مرد میانسال شدیم. من مقصد را خانه زده بودم. اما به پیشنهاد خواهرم که همراهم بود برای یک خرید کوچک‌ بهتر بود چند خیابان پایین تر مقصد را ثبت می کردم. به راننده گفتم‌:"میخوام تغییر مسیر دهم،" گفت:" خیلی دور میخواین برین؟" گفتم:" نه، چند خیابان بعد از مقصد ثبت شده ." گفت:" لازم نیست تغییر مسیر رو بزنین‌ من می برمتون خواستین یه مبلغ اضافه کنین نخواستینم اشکال نداره. " چون همچنان هنوز هم این تغییرات برایم راحت نیست قبول کردم و با چاشنی طنز گفتم:" تا امروز که نشده از این کارها بکنم. اگر امروز به شما پرداخت اضافه نداشته باشم بابت این ادامه ی مسیر بار اوله ." مرد لبخندی زد و گفت :" عیبی نداره خانم همین مسافر قبلی من رو یک ربع دم در نگه داشت. وقتی اعتراض کردم زنگ زد شوهرش اومد. گفتم آقا من به خانم شما گفتم توی اسنپ‌بزن یک ربع توقف عصبانی شده و میگه من یک شبانه روزم نیام باید منتظرم بمونی و حق پول اضافه گرفتنم نداری!" شوهرش عذر خواهی کرد و گفت :"زنه دیگه ولش کن." زن عصبانی تر گفت:" سفر رو لغو کن آقا!" گفتم:" من لغو نمی کنم .خودتون لغو کنین. " دیگر کارد می زدی خون زن در نمی آمد. شوهرش گوشی همسرش را گرفت. سفر را لغو کرد. یک‌پنجاه تومنی به من داد و خدا حافظی کرد. واقعیتش دلم اون پول رو نمیخواست. گفتم :"آقا حقتون بوده. خانم از طرز تحقیر آمیز همسرش بیشتر عصبانی شده و وظیفه اشون بوده هزینه زمان توقف شما رو بپردازن." راننده که انگار دلش می خواست حرف بزند و من را شنونده خوبی یافته بود. تا رسیدن به مقصد چندین خاطره متفاوت از عملکرد مسافران گفت. از اینکه یک‌نفر دوساعت در اختیار او را خواسته و کمی پول بیشتر داده و راضی اش کرده . آن مسافری که در تعقیب یک‌ماشین تا وسط اتوبان قم اورا برده. از اینکه جانباز است و حق و حقوقش،را نمیدهند ومی گویند پرونده ات گم‌شده .‌ به مقصد رسیدیم. وقت پیاده شدن چون مسیر کوتاه بود پول نقدی را که اضافه بر پولی که انلاین پرداخته بودم، می خواستم بپردازم، قبول نمیکرد. من متقاعدش کردم که اگر کم است بگوید گفت:" نه راضی هستم. "تا پیاده شدیم خواهرم گفت بیکاری توام چرا با راننده حرف زدی. اون مبلغم زیاد بود واسه این دو قدم . گفتم :" از صبح توی این شهر در این گرما دنده چل من یه غاز عوض میکنه حالا یه کم حرف بزنه شاید فشار روانی این رانندگی رو کمتر حس کنه یا دقایقی یادش بره . " وارد مغازه شدیم و مسیر گفتگویمان تغییر کرد .

موزه ی بانک ملی

ح.ش | یکشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۳ | 8:6

دیروز، یک روز متفاوت شد. برای تعویض باتری موبایلم به بازار چارسو رفتم. وقتی موبایل را به بخش دی جی سرویس سامسونگ دادم. منشی گفت:" سه ساعت دیگه حاضره. اگرم زودتر حاضر شد به شما اطلاع میدیم‌" یک برآورد کردم .‌ دیدم به هیچ وجه نمی ارزد که بروم خانه و برگردم. گفتم:" خانم من‌همین اطراف می چرخم تا اماده شه."سری تکان داد و خندید و گفت حالا من باهات کاردارم. دو فرم‌ تحویلم داد و گفت این دو تا مثل همن پرکنین. زیراشون رو امضا کنین. یکیش رو به من برگردونین. من‌ که داشتم فرمها را پر میکردم. سیم کارتم را در آورد و در یک زیپ‌ کیف بند انگشتی تحویلم داد. کارم که‌تمام شد یکی از فرمها را گرفت وگفت این یکی واسه خودتونه فرم رو گذاشتم توی کیفم و راه افتادم. فکر های مختلفی به ذهنم‌رسید اولین فکر اگر مجموعه داستانهای شهر گربه ها نوشته هاروکی موراکامی را که داشتم میخواندم آورده بودم الان می رفتم‌ بالاو می نشستم به خواندن. این که‌ یک‌ای کاش بود و یک تجربه که‌حواسم باشد وقتی برای چنین‌کارهایی وسط شهر می آیم کتابی به همراصه بیاورم. دومین‌فکر، یه کتاب فروشی گیر بیارم یه کتاب بخرم و بیام برم طبقه فودکورت و تا سه‌ساعت دیگه بخونم‌.‌ از پاساژ بیرون آمدم. چند صد متری به امید یافتن یک‌کتاب فروشی سپری کردم . دیدم مغازه های یا مربوط به موبایل و تلفن هستن و یا سکه و ارز بی خیال کتاب شدم‌.در دلم گفتم :"سه ساعت بی هدف راه میروم . در همین بی هدف راه ر فتن خود را جلوی موزه بانک ملی دیدم. من که عاشق این بخش از کارهای فرهنگی هستم اول به ساختمان وشیرهای سنگی و سنگ تراشهای هخامنشی اش نگاه کردم شوکلی حض بصری بردم بعد از پله ها بالا رفتم. وارد ساختمان نیمه تاریک شدم. در ورودی ساختمان دستگاه اسکن بدن و نقاله عبور کیف و لوازم داشت. کیفم را روی نقاله گذاشتم نقاله حرکت نکرد. کسی هم‌ آنجا نبود که بپرسم‌،چه کاری لازم است، انجام دهم؟ کمی صبر کردم. دو مرد از داخل آمدند و از دستگاه اسکن رد شدند و بیرون رفتند‌. من هم کیفم را روی دوش انداختم و از در‌ گردان چوبی وارد شدم . پشت میز از مسئولش پرسیدم :"میتونم از موزه دیدن کنم؟" . اشاره به سمت چپ‌کرد و گفت:" کیف و لوازمتون رو داخله کمد بگذارین و داخل بشین." به موزه وارد شدم و شگفتی را تجربه کردم. عکس کارکنان شعب مختلف وساختمان بانک ملی از سال ۱۳۱۸ در سراسر کشور. جلوتر هدایای مختلف بانکهای کشورهای مختلف به بانک‌ملی ساعتها و ظرفهای زیبا،سه طرف ژاپنی از همه بیشتر چشمم را گرفت به هیچ وجه با دیدنشان نتوانسته بودم بفهمم مس هستند. رنگ‌وشکل طراحی روی این گلدانها چنان چشم‌نواز بود که میخکوبم کرد. مدتی به سیر وسیاحت در گلدانها پرداختم . جالب اینکه آنچه از بانکهای کشورهای دیگر بود بدون نام خالق آن اثر نبود. پیشتر رفتم‌تابلو های نقاشان ایرانی از زمان قاجار تا امروز ،، چهار اصثر از ایران درودی . کنار یک تابلو نقاشی به نامی آشنا برخوردم. محمد علی ترقی جاه من با یک ترقی جاه آشنا بودم در نتیجه با خودم عهد کردم که بپرسم‌آیا این نقاش با او نسبتی دارد؟ که متوجه شدم عموی او بوده است، که سالهاست از دنیا رفته است. جای جای موزه از قلم کاری های هنرمندان اصفهانی بود. یک ظرف بود که بسیار بزرگ روی پایه بود . جلویش نوشته بود سنگ آب روی آن در ۱۲ پرده زندگی حضرت یوسف قلم کاری شده بود. چند سنگاب دیگر در جاهای مختلف موزه بود‌. از یک مسئول موزه پرسیدم سنگاب یعنی چه؟ گفت این ظروف در اصل از سنگ‌بوده است و داخل آن آب می ریختند و به مصارف مختلف می رسانند. بعدها هنرمندان اصفهانی از مس و قلع آنها راساختند شبیه اینها را در شیرینی فروشی ها میشود دید که اجیل و شکلات برای فروش در آنها می ریزند. همینطور که نوشته ی کنار تابلوهای رنگ‌ روغن شاهزاده و شاهدخت قاجار را میخواندم دیدم نوشته است بدون رقم با خودم‌ گفتم یعنی چه؟ دیدم به انگلیسی نوشته ناشناس. یعنی نقاش آن مشخص نیست. در بین نقاشیها یک تابلو که پرتره فردوسی برای آقای شکیبا بود چشمم را گرفت. خیلی طبیعی بود و حس من میگفت این خود فردوسی ست. دیگری تابلو دختر کرد اثر یک هنرمند از ارامنه بود. پرده ی زربافت که سه مجلس را بافته بودندیکی از شاهنانه رستم و‌ زال و یکی از شاهان هخامنشی و در پایین‌ مجلس شاه عباس

در این سیر وسفر به بخش سکه ها و اسکناسها رسیدم. اسکناس ۵ ریالی ده و ۲۰ریالی مرا برد به کودکیم. سنگین ترین اسکناس قبل از انقلاب ۱۰۰۰۰ریالی بود. بعد از انقلاب سیر صعودی تا اسکناسها ی ۱۰۰۰۰۰۰ریالی و ۲۰۰۰۰۰۰ ریالی و افسوس و صد افسوس. از اسکناسها وسکه هل ی کشورهای دیگر دیدن‌ کردم. به صندوق و نگهداری پول یا همه خزانه ۹۵سال پیش رسیدم و دستگاههای ساده قدیمی برای مهر و ماشین حساب ساخت کشورهای اروپایی و .‌‌....بالاخره بیش از یک ساعت در موزه بودم و مشعوف بیرون آمدم. کیفم را از کمد برداشتم وراه افتادم . در مسیر به مغازه های کیف و کفش و کت چرم‌ ایرانی رسیدم. یادم افتاد که یک کیف لازم دارم. در نتیجه، با توجه، شروع به دیدن کیفها کردم. شاید ده مغازه را وارد شدم و چندین کیف را دست گرفتم و دوست نداشتم و بیرون آمدم تا کیف مورد علاقه ام را یافتم. خیلی از چارسو دور شده بودم . در مسیر به ساختمان بزرگ و طویل سفارت بریتانیا رسیدم. تصمیم گرفتم اتوبوس سوار بشوم و برگردم بازار چارسو.خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم و برگشتم. وارد بازار شدم و به دی جی سرویس رفتم . موبایلم آماده بود گرفتم. سه میلیون پرداختم. بیرون امدم برای رفتن به فودکورت پا روی پله برقی گذاشتم که نعیمه تماس تصویری گرفت. تا رسیدن به آن طبقه با هم حرف زدیم و برای سفارش پاستا ی پستو از رستوران ایتالیای تماس را قطع کردیم و بعد که پشت میز نشستم و دوباره مشغول دیدن هم حرف زدن تا پایان ناهار من شدیم‌. وقتی از پاساژ بیرون امدم به سمت مترو سعدی حرکت‌ کردم. یک‌ چهار راه مانده به مترو با یک‌مغازه مواجه شدم که بستنی قیفی دستگاهی داشت . یکی گرفتم تا ورو د به مترو خوردم. در مترو به این چند ساعت فکر کردم که چقدر مفید و با ارزش پر شد. با خودم گفتم این ثمره ی توجه هست. توجه حضور می آورد و حضور رفاقت با خود . همین که یاد میگیری دست خودت را بگیری با خودت قدم بزنی لحظه ها و ساعتهایت دستاورد میشود.

اسنپ نشینی

ح.ش | چهارشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۳ | 8:45

سوار پژو دویست وشش مشکی و تر و تمیز مرد جوان که شدم. سلامی کردم با خوشرویی پاسخم را داد. اهل ارتباط برقرار کردن بود. گفت:" من توی خونه نشسته بودم که شما درخواست اسنپ دادین. داشتم زبان می خوندم. درخواست رو قبول کردم و اومدم." گفتم‌:"امتحان دارین؟" گفت:" دارم زبان میخونم و ضمنا اسنپ کار میکنم که‌پول جمع کنم و برای همیشه برم." چرایش که با این وضع زندگی معلوم بود. پرسیدم : کجا؟ گفت: انگلیس. من تو رشته ی شیمی تحصیل کردم. کلی هم رشته ام کاربردی هست رفتم استخدام یه شرکت شدم ماهی ۸ تومن حقوق دادن این پول هیچ گره ای از زندگیم رو باز نمیکرد. به یه دوستم که کرج میشینه ماهی سیزده تومن می دادن. گفتم:" اونم‌ خرج کرایه ی رفت و آمدش میشه." سری تکان داد وگفت :"والا هرچی فکر کردم دیدم موندن نداره. یه فامیلمون شرکت داره توی لندن تو همین زمینه تحصیلی من. گفت درخواست ویزای کار کن من میگرمت. منم از اون شرکت اومدم بیرون اسنپ‌ثبت نام کردم و دارم برای امتحان زبان خودم رو آماده میکنم. گفتم:" انسان بزرگترین سرمایه ی کشوره و این دولت از وقتی تشکیل شده کارش به باد دادن این سرمایه س. بعد از پیروزی انقلاب هنوز دو سال نشده بود که با جنگ واصرار به ادامه ی اون چقدر جوان کار درست رو از دست دادیم و حالا بماند که چقدر جوان که در گروههای مخالفشان بودند را اعدام کرد و چقدر از حودشان را با ترور از،بین بردند . بعد فضا رو با تحریم و قوانین عهد قلقل میرزا برای زندگی در وطن سخت کرد این روزها که سختی معیشت غول مرحله آخره . ماندن در این کشور و مساوی شده با نابودی زندگی قشر عظیمی از جوانها و مهاجرت نیروی جوان به کشورهای پیر .‌این‌مهاجرتها باعث پیشرفت و ماندگاری علمی و تامین نیروی کار و سرمایه آوری برای اونهاس."

گفت :"خانم کاش حقوق کم‌بود استرس زیاد نبود.استرس چه کنم امروزم بگذره؟ داره خفه امون میکنه"

گفتم:" حق داری و میفهمم خودمم جوون دارم. به قول فردوسی

به یزدان اگر ما خرد داشتیم

کجا این سرانجام بد داشتیم

و مناجات خواجه عبدالله انصاری

خدایا به آنکه عقل دادی چه ندادی و به انکه عقل ندادی چه دادی؟‌

کشورهایی که پیشرفت کردن از عقلشون استفاده کردن و ما با بی عقلی و بی فکری خودمون تمام سرمایه هامون رو ازدست دادیم . از زمامدار خوب و کار بلد تا آب و خاک و هوا و انسانها ی کار امد و نوابغمون.‌

به مقصد رسیدیم . ترمز کرد. براش آرزوی موفقیت کردم و پیاده شدم.

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .