رویای من

داستانها و دست نوشته های من

جشنی به نام مرگ

ح.ش | پنجشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۲ | 15:43

سالها ست که یکی از دغدغه های ذهن من مراسم بعد از درگذشت عزیزان است. همیشه در کلام اعتراض میکردم و میگفتم این برای خود بازمانده هاست که اعتبار اجتماعی اشان از دست نرود و شاید همین مراسمهای گران قیمت بر اعتبارشان بیفزاید.‌ قبل از کرونا یکی از بستگان که‌ در سادگی زندگی میکرد. در مسیر زندگی نیز سه فرزندش را از دست داده بود؛ در گذشت. مراسمص شب هفت و جهلمش چنان بزرگ ور تالار برگزار شد که من به سهم خود شگفت زده شدم. تالاری در منطقه ی یک و میز،غذا آراسته شده بود با مجموعه ای ساده ترین تا گرانترین غذای ایرانی. هر چه به تالار و میز نگاه میکردم در آن چیزی برای متوفا نمی دیدم. فقط میدیدم که خانواده همسر یکی از دو پسر که گویا اهل چنین کارهایی بودند حضور داشتند. در نتیجه پسر به دنبال اعتبار از نگاه آنان بود. با خودم میگفتم چه معنایی دارد . وقتی در زنده بودن این شخص زندگی را برای او جشن نکرده ایم برای مرگش با ظاهر محزون با لباسهای‌فاخر چندین مراسم تا سال او میگیریم. انگار خوشحالیمان از نبودش در این دنیا را به سروری مدام برای خود تبدیل میکنیم. تا اینکه کرونا شد و از حداقل مراسم که تشییع است هم دیگر خبری نبود. یعنی جان عزیز را برای مادر و‌پدر هم‌کسی خرج نمیکرد. با ماسک و دستکش و اسپری الکل سه یا جهار نفر از جان گذشتگی میکردند.جنازه را تحویل زمین می دادند . به سرعت به خانه برمیگشتند. وارد حمام میشدند. خودشان و لباسهایشان را میشستد و در یک اتاق تا یک هفته در خانه اشان خود را زندانی میکردند که نکند ناقل باشند.

من میگفتم این کرونا آمده است تا زندگی را تغییر بدهد . بعد از این چندسال مردم به این پی خواهند برد که زندگی را باید جشن گرفت نه مرگ‌را. در بخشی از مردم این اتفاق مبارک افتاده است که حداقل مرگ‌را تبدیل به جشن یک ساله نمیکنند. اما در بخشی دیگر که اعتبارش هویتشان شده است. بهتر که نشده بدتر هم شده است.

یک سال پیش عزیزی از،بین ما رفت که پولش از پارو بالا میرفت اما در روابط عاطفی بسیار فقیر . سالهای قبل از بیماریش را در تنهایی در خانه ای با فاصله ی زیاد از خانه ویلایی مجللش زندگی میکرد. با اینکه در حداقل روابط زندگی میکرد و بستگانش و فرزندانش تنهایش نمی گذاشتند ولی همان فرزندان علایق او را بهایی نمی دادند. مثلا او بودن با فامیل خودش را دوست داشت آنها نه اینکه فامیل او را دعوت نمیکردند، حتی طوری رفتار میکردندکه او نتواند بگوید که فامیل من سرم می زنند. حالا همین بچه ها در مرگ‌پدر و در روز تشییع چنان فامیل او را تحویل میگرفتند و برای وعده های مختلف تا دورترین هایشان را دعوت میکردند و اصرار که بیایید عزیزما خوشحال میشود که من متعجب میشدم. از طرفی ریختن اشک فرزندانش و در شرایط غمدیدگی آنها نمیخواستم که از من رنجی بر رنجشان اضاعه کنم‌. و از طرفی رنجشی در دلم از آنها بود که چرا زندگیش را جشن نکردید. مرگ در همه لحظات و روزها وسالها در زندگی ما تجربه میشود. همه از لحظه قبل و روز قبل میمیریم. من الان از کودکی و نوجوانی و جوانی مرده ام. در طول زندگی فقدان و از دست دادنهای زیاد را تجربه کرده ام. مرگ خودم اخرین تجربه ای ست که دیگر فرصت باز یابی زندگی را ندارم. حالا این چند دهه را برای خود میخواهم جشن بکنم یا نه؛ مهم است.

کاش مردم یاد بگیرند اعتبارشان را از بهینه زیستن دریافت کنند نه از جشنهای تشییع ، سوم،و شب هفت وچهلم و سال...که در از دست دادن یک موهبت زندگیمان است.

ما با ندانستن قدر زندگی و قدر شناسی نسبت به موهبتهای مختلف مالی و جانی که در اطراف تک تک‌ما هست همچنین با موانع ذهنی که حاصل محدودیتهای تحمیل شده از سمت جامعه و فرهنگ و خانوداه است. تنها فرصتی که هستی به ما داده است را از خود و اطرافیان خود دریغ میکنیم. همانطور که گاهی اطرافیان مانعی برای لذت بردن ما از فرصت زندگی میشوند.‌

نمی دانم‌چقدر طول خواهدکشید که به این آگاهی برسیم که این لحظه ها و روزها وسالهای عمر را به بهترین شکلی که برایمان مفید و ممکن است بگذارنیم و چالشهای موجود در مسیر را موهبت بدانیم و باعث رشد خودمان بشویم وزندگی را به تمام زندگی کنیم.

آن وقت است که یک شخص وقتی فوت کرد. فقدانش هر چند آزار دهنده اما فرصتش تمام شده است و کامیابی خود را داشته است.‌

سکوت ......

ح.ش | یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲ | 10:10

چند روز پیش دوستی درگیر مشکل بزرگی در رابطه با همسرش شده بود. برای من درد و دل میکرد. در میان حرفهایش گفت من قرآن باز کرده ام و باید سکوت کنم. گفتم خب. گفت: " دیگر با او حرف نمیزنم مثلا قرار بود شب به رستوران برویم او آمد و آماده شد. اما من بدون توجه به او، با بچه ها رفتم. فردایش رفتم خانه ی یکی از بستگان و شب را آنجا ماندم. بال بال زد بداند کجایم من سکوت کردم‌نگذاشتم بفهمد.

من به فکر فرو رفتم و برایم سوال شد که سکوت یعنی چه؟ آیا دوستم سکوت کرده است؟

سکوت آیا امکان پذیر است؟

آیا سکوتی که او با استخاره به آن رسیده بود یعنی حرف نزدن؟

سکوت و سکته از یک ریشه اند. سکته فقط یک یا حداکثر چند ثانیه محقق میشود و تاثیرش را در روند زندگی شخص می گذارد

و سکوت ذهن فقط یک لحظه میتواند دوام بیاورد یا شاید برای اندک آدمی مانند مولانا باعث خلق کردن بشود و همانطور که در سکته اگر توقف ادامه یابد مرگ‌حتمی میشود و زندگی از حالت طبیعی خارج میشودو شاید فرد در باقی عمر دچار فلج شود، سکوت ذهن هم اگر ادامه یابد تمام فعالیت ذهن مختل میشود. کار ذهن قضاوت است و استدلال و تجزیه و تحلیل و ورق زدن گذشته و درگیر شدن در نگرانی آیا وقتی حرف نمی نزنیم سکوت کرده ایم؟ چند درصد از فهماندن یک خواسته با استفاده از کلمات است؟ زبان بدن و تصمیم های آن چنانی که دوستم گرفته بود، جای کلمات را نگرفته بودند؟ آن هم نه کلماتی از آگاهی که کلماتی از ناخودآگاه که بیزاری و خشم از رفتار فرد و تعمیم آن به کل شخصیت فرد را نشان میداد. از آن گذشته در این‌دوره که همه صفحه ی شخصی در فضاهای مجازی دارند چند درصد حرفهایشان را در هنگام خشم‌و نفرت و هر حس مخرب دیگری با استفاده از همین صفحات به گوش طرف می رسانند؟

اگر معنای سکوت حرف نزدن باشد. که هیچ چیزی را حل که نمیکند هیچ؛ به عمق بخشیدن به اختلافات نیز کمک میکند.

اگر سکوت یعنی دعوت به بی عملی، آیا بی عملی خود یک عمل نیست؟ کاملاً گیج شده ام.

اگر هدف از سکوت ایجاد وقفه است تا واکنشی نسبت به موقعیت عمل نکنیم. چه دستاوردی برایمان خواهد داشت؟ شاید در این شکل، سکوت، ما را میبرد به پیدا کردن راه حل؛ که مناسب یا نامناسب بودن آن راه حل نیز تا زمانی که اجرایی نشود مشخص نمیگردد.سکوت اگر ما را به سکون برساند. یعنی بنشینم‌ و از حالت دفاعی خارج شویم. تصمیمی را بگیریم و اجرایش کنیم وهزینه هایش را بپردازیم و هر از گاهی نگاهی به ان انتخاب بیندازیم و بپرسیم از خود که اگر دوباره در آن موقعیت میخواستم انتخاب کنم‌آیا همین راه را انتخاب میکردم؟ آنگاه اگر جواب مثبت بود به بودن در آن انتخاب ادامه بدهیم و اگر نه دست به انتخاب جدیدی بزنیم. میتواند جریان زندگی را تا حدودی تغییر دهد به جهتی که راه را هموارتر از قبل کند.‌

‌

در واقع اگر سکوت دری به آگاهی را باز کند. کار خودش را کرده است.

تخلص مولانا خاموشی است. او در خاموشی است که مثنوی معنوی با شش دفتر و غزلیات شمس را سروده است.

گاهی خوب است از خود بپرسیم که در چه مورد باید سکوت کنم؟ آنگاه خاموش شویم. سپس رها به زندگی خود ادامه دهیم. بعد برگردیم . نگاه کنیم. به موضوع یا موقعیتی که از آن ساکت شدیم...........

گدایی  و خلاقیت

ح.ش | پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲ | 8:22

امروز برای رفتن به کافه کتاب ققنوس سوار مترو شدم. طی یک هفته ی گذشته این دومین بار بود که سوار مترو شدم. واین دوبار در بازار مکاره چیزی که اضافه شده بود جوانها با سازها یشان بود.البته من بیش از یک سال بود که سوار قطار مترو نشده بودم. در هفته گذشته یک‌جوان با یک گیتار و یک خواننده در کنارش با هم همخوانی میکردند. بسیار هم زیبا میخواندند. و مردم مبلغی را در جعبه ی گیتار می گذاشتند. امروز یک‌جوان با هنگ درامش وارد شد و سلام کرد و نشست در سمتی که در باز نمیشد. شروع به نواختن کرد. این کار را دوست دارم چون خیلی ها نمی توانند از صدای خوب یک خواننده و نواختن یک نوازنده با حضور در کنسرت به دلایل مختلف بهره ببرند. اما این چند دقیقه فرصتی است برای آنها و همینطور برای آن خواننده و نوازنده نیز فرصت رشد بسیار خوبی است.‌ همانطور که داشتم‌به این جوانب فکر میکردم. پسر بچه ی ریز نقشی نزدیکم‌آمد. مشتش را به سمتم آورد. پرسیدم:" چی شده؟" گفت:" بزن قدش." دستم را مشت کردم و به مشتش زدم دستش را باز کرد و یک آب نبات را به من تعارف کرد. تشکر کردم.گفت:" بردار خاله" پرداشتم. سپس شروع کرد به تبلیغ دستمال کاغذی جیبی و آدامس کرد و خواست که یکی را بخرم. گفتم من دستمال کاغدی میخوام. گفت:" پانزده تومن." گفتم:" چی؟ من از سوپر خریدم پنج تومن." گفت :"حالا تو ده تومن بده ." گفتم: این شکل معامله کردن درست نیست. گفت:" حالا پنج تومن بده." گفتم:" دیگه نمیخوام" گفت:" از اولم نمیخواستی." گفتم:" معامله کردنت درست نیست. من از کسی خرید میکنم که درست معامله کنه. " قطار به ایستگاه رسید و او پیاده شد. من رفتم به پارسال و شهر کلن آلمان . پارسال بهمن ماه برای دیدار برادر زاده ام، به بُن شهر محل تحصیل او رفته بودم. یک روز با هم به دیدن شهر کلن رفتیم تا از آثار باستانی آن شهر که بسیار هم زیبا بود، دیدن کنیم. بعد از گذشتن از پلی که مثل پل عشاق پاریس قسمتی از آن پر از قفلهای زده شده ای بودکه اول اسم عاشق و معشوق روی آنها نوشته شده بود. روی نیمکتی نشستیم تا استراحتی بکنیم. زنی با چهره ای شبیه هندی ها سبزه رو و ریز نقش. با یک شاخه گل به من نزدیک شد. گل را به نزدیک من آورد. من نگاهش کردم. تشکر کردم. اصرار کرد. گفتم‌:" نیاز ندارم." باز اصرار کرد من شاخه ی گل را گرفتم. او نرفت . تعجب کردم این بار دستش را دراز کرد. گل را توی دستش گذاشتم. پس داد. مانده بودم‌که چه کنم؟ برادر زاده که به تماشای ما نشسته بود خندید وگفت عمه پول میخواد. گفتم وا گفت این یک روش گداییه!خنده ام گرفته بود. مانده بودم چه کنم؟ یک یک یوروریی از کیفم در آوردم و در دست او گذاشتم. نگاهی به پول کرد. شاخه ی گل را گرفت من هر لحظه بیشتر متعجب میشدم. گفتم‌چرا؟ برادر زاده ام می خندید و اب مینوشید. و من با چشمهای گشاد شده فقط نگاه میکردم . ؟زن از میان دسته گلی که در دستش بود یک شاخه گلی که غنچه ای بسیار کوچک‌بود را در آورد و به من داد. گل را گرفتم و نگاهی به برادر زاده ام‌کردم هر دو زدیم زیر خنده . گفتم :"چه روش خلاقانه ای برای گدایی کردن!"

حالا در مترو در کشور خودم همین روش را با کمی لطافت بیشتر دیدم. لطافتش آنجا بود که یک آبنبات که به اندازه ی یک دانه لوبیا بود را بدون پرداخت پول میتوانستی داشته باشی. البته من آبنبات را به پسرک دادم و گفتم :"این برای کاسبیته مال خودت."

خیلی وقتها همه ما همینطور در زندگی عمل میکنیم . قدم کوچکی برای کسی برمیداریم و انتظاری بزرگ داریم. همین توقع است که جایگاه و شخصیت ما را دچار تنزل میکند.یعنی ما در معامله در رابطه امان نیستیم بلکه در حال گدایی هستیم.

نمیدانم گدایی را دوست داریم یانه؟

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .