سالها ست که یکی از دغدغه های ذهن من مراسم بعد از درگذشت عزیزان است. همیشه در کلام اعتراض میکردم و میگفتم این برای خود بازمانده هاست که اعتبار اجتماعی اشان از دست نرود و شاید همین مراسمهای گران قیمت بر اعتبارشان بیفزاید. قبل از کرونا یکی از بستگان که در سادگی زندگی میکرد. در مسیر زندگی نیز سه فرزندش را از دست داده بود؛ در گذشت. مراسمص شب هفت و جهلمش چنان بزرگ ور تالار برگزار شد که من به سهم خود شگفت زده شدم. تالاری در منطقه ی یک و میز،غذا آراسته شده بود با مجموعه ای ساده ترین تا گرانترین غذای ایرانی. هر چه به تالار و میز نگاه میکردم در آن چیزی برای متوفا نمی دیدم. فقط میدیدم که خانواده همسر یکی از دو پسر که گویا اهل چنین کارهایی بودند حضور داشتند. در نتیجه پسر به دنبال اعتبار از نگاه آنان بود. با خودم میگفتم چه معنایی دارد . وقتی در زنده بودن این شخص زندگی را برای او جشن نکرده ایم برای مرگش با ظاهر محزون با لباسهایفاخر چندین مراسم تا سال او میگیریم. انگار خوشحالیمان از نبودش در این دنیا را به سروری مدام برای خود تبدیل میکنیم. تا اینکه کرونا شد و از حداقل مراسم که تشییع است هم دیگر خبری نبود. یعنی جان عزیز را برای مادر وپدر همکسی خرج نمیکرد. با ماسک و دستکش و اسپری الکل سه یا جهار نفر از جان گذشتگی میکردند.جنازه را تحویل زمین می دادند . به سرعت به خانه برمیگشتند. وارد حمام میشدند. خودشان و لباسهایشان را میشستد و در یک اتاق تا یک هفته در خانه اشان خود را زندانی میکردند که نکند ناقل باشند.
من میگفتم این کرونا آمده است تا زندگی را تغییر بدهد . بعد از این چندسال مردم به این پی خواهند برد که زندگی را باید جشن گرفت نه مرگرا. در بخشی از مردم این اتفاق مبارک افتاده است که حداقل مرگرا تبدیل به جشن یک ساله نمیکنند. اما در بخشی دیگر که اعتبارش هویتشان شده است. بهتر که نشده بدتر هم شده است.
یک سال پیش عزیزی از،بین ما رفت که پولش از پارو بالا میرفت اما در روابط عاطفی بسیار فقیر . سالهای قبل از بیماریش را در تنهایی در خانه ای با فاصله ی زیاد از خانه ویلایی مجللش زندگی میکرد. با اینکه در حداقل روابط زندگی میکرد و بستگانش و فرزندانش تنهایش نمی گذاشتند ولی همان فرزندان علایق او را بهایی نمی دادند. مثلا او بودن با فامیل خودش را دوست داشت آنها نه اینکه فامیل او را دعوت نمیکردند، حتی طوری رفتار میکردندکه او نتواند بگوید که فامیل من سرم می زنند. حالا همین بچه ها در مرگپدر و در روز تشییع چنان فامیل او را تحویل میگرفتند و برای وعده های مختلف تا دورترین هایشان را دعوت میکردند و اصرار که بیایید عزیزما خوشحال میشود که من متعجب میشدم. از طرفی ریختن اشک فرزندانش و در شرایط غمدیدگی آنها نمیخواستم که از من رنجی بر رنجشان اضاعه کنم. و از طرفی رنجشی در دلم از آنها بود که چرا زندگیش را جشن نکردید. مرگ در همه لحظات و روزها وسالها در زندگی ما تجربه میشود. همه از لحظه قبل و روز قبل میمیریم. من الان از کودکی و نوجوانی و جوانی مرده ام. در طول زندگی فقدان و از دست دادنهای زیاد را تجربه کرده ام. مرگ خودم اخرین تجربه ای ست که دیگر فرصت باز یابی زندگی را ندارم. حالا این چند دهه را برای خود میخواهم جشن بکنم یا نه؛ مهم است.
کاش مردم یاد بگیرند اعتبارشان را از بهینه زیستن دریافت کنند نه از جشنهای تشییع ، سوم،و شب هفت وچهلم و سال...که در از دست دادن یک موهبت زندگیمان است.
ما با ندانستن قدر زندگی و قدر شناسی نسبت به موهبتهای مختلف مالی و جانی که در اطراف تک تکما هست همچنین با موانع ذهنی که حاصل محدودیتهای تحمیل شده از سمت جامعه و فرهنگ و خانوداه است. تنها فرصتی که هستی به ما داده است را از خود و اطرافیان خود دریغ میکنیم. همانطور که گاهی اطرافیان مانعی برای لذت بردن ما از فرصت زندگی میشوند.
نمی دانمچقدر طول خواهدکشید که به این آگاهی برسیم که این لحظه ها و روزها وسالهای عمر را به بهترین شکلی که برایمان مفید و ممکن است بگذارنیم و چالشهای موجود در مسیر را موهبت بدانیم و باعث رشد خودمان بشویم وزندگی را به تمام زندگی کنیم.
آن وقت است که یک شخص وقتی فوت کرد. فقدانش هر چند آزار دهنده اما فرصتش تمام شده است و کامیابی خود را داشته است.