رویای من

داستانها و دست نوشته های من

غم و .......

ح.ش | چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۲ | 9:57

غم از تو اجازه نمیگیرد که وارد قلبت بشوم یا نه؟ در گلویت بنشینم یانه؟ بغض بشوم یا نه؟ اشک بشوم یا نه؟ ناگهان بیدار میشوی میبینی قلبت را محاصره کرده وراه گلویت را بسته و جا خوش کرده . گاهی طاقتت طاق میشود و با شوری قطره اشکی که از کنار لبت به زبانت میرسد متوجه میشوی که دیگر این حجم از غم را نمیتوانی مخفی کنی. باید آنقدر گریه کنی که ‌ قلب وگلویت از سنگینیشان‌کم شود. تا‌ بتوانی تا لبریز شدن بعدی به اموراتت برسی.

این فرایند در زندگی من زیاد تکرار میشود. من اشک را پالایش میبینم. انگار هشیارم‌ میکند که چه چیزی را رها کنم‌. چه چیزی را دریابم. چه چیزی را جایگزین کنم. اما این که این روزها بتوانی شادی را بنشانی به جای غم کاری بس دشوار شده است .‌ شادی امری ست که باید آگاهانه و عمدا وارد زندگی ات بکنی. به نظر من اینکه مصادیق شاد شدنت را افزایش دهی فرصتهای شاد شدن بیشتری را برای خود فراهم کرده ای. بعضی فقط هر چه مطلوب و دلخواه خودشان است شادشان میکند یعنی وسعت دنیایشان در اندازه ی خودشان است. بعضی دیگر خوشحالی افراد خانواده نیز آنها را شاد می کند. اینها امکان عبور از غمشان کمی بیشتر است چون دنیایشان بزرگتر است. بعضی دیگر خوشحالی و موفقیت بستگلنشان نیز آنها را شاد میکند. برخی دنیایشان‌وسعتش از این هم بیشتر است. مردم‌شهر و مردم کشور و بزرگتر نیز مردم جهان را در برمی گیرد و موفقیت وشادی هر غریب و آشنایی شادشان میکند.

این روزها که فشار مضاعف و روز افزون روی مردم را میبینیم و هر روز تعداد بیشتری از دایره ی برخورداری مادی بیرون می روند. هر روز شاهد کودکان و نوجوانان زباله گرد بیشتری هستیم و بسته شدن قصابی ها و ......شاد کردن خود کاری بس مشکل شده است. ما در گیر افسردگی واکنشی میشویم. حتی زمانی که خودمان در گیر لقمه نان نباشبم. نمی توانیم نسبت به آنچه در جامعه رخ داده است و هر روز هم تعداد بیشتری انسان را در برمیگیرد، بی تفاوت باشبم . به قول جردن پیترسون مردم‌ ایران درگیر افسردگی اجتماعی هستند. مگر میشود این همه نا بسامانی در همه ابعاد را دید و بی تفاوت بود؟ جامعه ما در همه ابعاد در حال فرو پاشی است. ما به سکوت از شدت ناتوانی پناه آورده ایم که دست نابخردان را برای مطامع شخصی اشان باز و بازتر میکند. راه چاره مناسب یافتن به خرد جمعی نیاز دارد و در چنین فشار رشد خرد بسیار کند میشود چون اکثر مردم دغدغه شان این است که همین امروز را بتوانند سر کنند‌ و از پس بخش مالی امروز بربیایند. چطور میشود از چنین مردمی انتظار داشت که خرد ورزی کنند.

کاش چوب جادویی باید که در یک آن دنیا ی ما گلستان کند. این لحظات است که می فهمم امید آمدن‌ ناجی نهایت درماندگی ست.امیدی از ورای تمام نا امیدی ها. دستاویزی برای دوام آوری بیشتر و چقدر خوب مذاهب این بخش از حال مردم را دیده اند و دکانی بابت آن باز کرده اند که این درماندگان را با آن بیشتر استثمار میکنند. چاره شاید این باشد که توده ی مردم دست از این ناحی نیامدنی بردارند و برای نجات خود دست به عمل شوند قدمهای کوچک‌و موثر بردارند. شاید پیاده روی یکی از آن قدمها باشد.

کودک خردمند

ح.ش | شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۲ | 14:4

چند روز گذشته مهمان خانواده ی جوانی بودم که‌یک‌کودک ۷ ساله داشتند. این‌کودک از چهار سالگی هر وقت که کنارم‌است. مرا شگفت زده می کند. یارها او را در حال فکر کردن دیده ام. از او سوال کرده ام و هر بار با شنیدن‌پاسخش شگفت زده شده ام. اولین بار بعد از جراحی قلبم بود و هنوز نیاز به پرستاری داشتم. روی مبل نشسته بودم. روبرویم ایستاد. دستان کوچکش را به صورتم می کشید و متفکرانه به صورتم نگاه میکرد. غم‌تمام‌ صورتش را پر کرده بود.دلم‌گرفت پرسیدم:" به چی فکر میکنی؟ " گفت:" به تو ‌" گفتم:" چیه من ؟" گفت :" به قلبت فکر میکنم. راستی قلبت شکسته؟" من حیرت زده نگاهش کردم! رنجش غافلگیرم کرد. هنوز جوابی نداده بودم که گفت :" میشه ازدواج کنی؟ گفتم :" حالا که مریضم باید خوب بشم‌بعد از اینکه خوب شدم ازدواج میکنم. انگار خیالش راحت شد. گفت تو نمیشه تنها باشی. متوجه شده بود که من از همسرم جدا شده ام و چون جراحی قلبم بالافاصله بعد از جدایی ام‌ بود. این برداشت برایش رقم‌خورده بود. در فاصله ی این سه سال تا این چند روز در هر دیدار من از خردناب این‌کودک به وجد می آیم و سپس غمگین‌میشوم که چرا به این زودی درگیر فکر کردن به موضوعات سخت شده است. نگران می شوم که نکند به اندازه کافی کودکی نکند.

این هفته زمانی که‌کنارش بودم از دست پدرش ناراحت شد. با من به اتاق آمد . در آغوشم با هم حرف می زدیم. جایی به او گفتم:" بابا تو رو خیلی دوست داره. " گفت:" نه، دوستم نداره گفتم:"چرا فکر میکنی دوستت نداره." گفت :" تو به من بگو آدم کسی رو که دوست داره نا امید میکنه؟" مانده بودم چه پاسخی به او بدهم. این فیلسوف بودنش مرا کشت. گفتم چه رفتاری ش این حس رو بهت میده

گفت:"خودت میدونی رفتارهاش رو دیدی"

پاسخ ندانش نیز مرا شگفت زده کرد. این فیلسوف کوچک باز هم در این سفر با بیان نغز و آگاهانه اش مرا مدهوش خودش کرد. پدرش در اعتراض به همسرش جمله ای گفت به این‌ مفهوم که "چرا مهربان نیستی" و کودک رو به پدر کرد و گفت "هر کس یه اندازه ای مهربونه. مامان همینقدر که مهربونه خیلی خوبه." پدر گفت :"تو مامانت رو همین شکلی دوست داری و پذیرفتی؟" محکم‌ پاسخ داد "بله" پدر سرش را پایین انداخت و گفت:" جان من چقدر پذیرش تو بالاست."

من در دلم ادامه دادم که توقع از درک نکردن دیگری همانطور که هست، می آید و این کودک چقدر خردمند است که توقعی ندارد.

واقعا چقدر در ارتباطمان با دیگران در این سطح از هشیاری زندگی می کنیم؟‌

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .