غم از تو اجازه نمیگیرد که وارد قلبت بشوم یا نه؟ در گلویت بنشینم یانه؟ بغض بشوم یا نه؟ اشک بشوم یا نه؟ ناگهان بیدار میشوی میبینی قلبت را محاصره کرده وراه گلویت را بسته و جا خوش کرده . گاهی طاقتت طاق میشود و با شوری قطره اشکی که از کنار لبت به زبانت میرسد متوجه میشوی که دیگر این حجم از غم را نمیتوانی مخفی کنی. باید آنقدر گریه کنی که قلب وگلویت از سنگینیشانکم شود. تا بتوانی تا لبریز شدن بعدی به اموراتت برسی.
این فرایند در زندگی من زیاد تکرار میشود. من اشک را پالایش میبینم. انگار هشیارم میکند که چه چیزی را رها کنم. چه چیزی را دریابم. چه چیزی را جایگزین کنم. اما این که این روزها بتوانی شادی را بنشانی به جای غم کاری بس دشوار شده است . شادی امری ست که باید آگاهانه و عمدا وارد زندگی ات بکنی. به نظر من اینکه مصادیق شاد شدنت را افزایش دهی فرصتهای شاد شدن بیشتری را برای خود فراهم کرده ای. بعضی فقط هر چه مطلوب و دلخواه خودشان است شادشان میکند یعنی وسعت دنیایشان در اندازه ی خودشان است. بعضی دیگر خوشحالی افراد خانواده نیز آنها را شاد می کند. اینها امکان عبور از غمشان کمی بیشتر است چون دنیایشان بزرگتر است. بعضی دیگر خوشحالی و موفقیت بستگلنشان نیز آنها را شاد میکند. برخی دنیایشانوسعتش از این هم بیشتر است. مردمشهر و مردم کشور و بزرگتر نیز مردم جهان را در برمی گیرد و موفقیت وشادی هر غریب و آشنایی شادشان میکند.
این روزها که فشار مضاعف و روز افزون روی مردم را میبینیم و هر روز تعداد بیشتری از دایره ی برخورداری مادی بیرون می روند. هر روز شاهد کودکان و نوجوانان زباله گرد بیشتری هستیم و بسته شدن قصابی ها و ......شاد کردن خود کاری بس مشکل شده است. ما در گیر افسردگی واکنشی میشویم. حتی زمانی که خودمان در گیر لقمه نان نباشبم. نمی توانیم نسبت به آنچه در جامعه رخ داده است و هر روز هم تعداد بیشتری انسان را در برمیگیرد، بی تفاوت باشبم . به قول جردن پیترسون مردم ایران درگیر افسردگی اجتماعی هستند. مگر میشود این همه نا بسامانی در همه ابعاد را دید و بی تفاوت بود؟ جامعه ما در همه ابعاد در حال فرو پاشی است. ما به سکوت از شدت ناتوانی پناه آورده ایم که دست نابخردان را برای مطامع شخصی اشان باز و بازتر میکند. راه چاره مناسب یافتن به خرد جمعی نیاز دارد و در چنین فشار رشد خرد بسیار کند میشود چون اکثر مردم دغدغه شان این است که همین امروز را بتوانند سر کنند و از پس بخش مالی امروز بربیایند. چطور میشود از چنین مردمی انتظار داشت که خرد ورزی کنند.
کاش چوب جادویی باید که در یک آن دنیا ی ما گلستان کند. این لحظات است که می فهمم امید آمدن ناجی نهایت درماندگی ست.امیدی از ورای تمام نا امیدی ها. دستاویزی برای دوام آوری بیشتر و چقدر خوب مذاهب این بخش از حال مردم را دیده اند و دکانی بابت آن باز کرده اند که این درماندگان را با آن بیشتر استثمار میکنند. چاره شاید این باشد که توده ی مردم دست از این ناحی نیامدنی بردارند و برای نجات خود دست به عمل شوند قدمهای کوچکو موثر بردارند. شاید پیاده روی یکی از آن قدمها باشد.