چند روز گذشته مهمان خانواده ی جوانی بودم کهیککودک ۷ ساله داشتند. اینکودک از چهار سالگی هر وقت که کنارماست. مرا شگفت زده می کند. یارها او را در حال فکر کردن دیده ام. از او سوال کرده ام و هر بار با شنیدنپاسخش شگفت زده شده ام. اولین بار بعد از جراحی قلبم بود و هنوز نیاز به پرستاری داشتم. روی مبل نشسته بودم. روبرویم ایستاد. دستان کوچکش را به صورتم می کشید و متفکرانه به صورتم نگاه میکرد. غمتمام صورتش را پر کرده بود.دلمگرفت پرسیدم:" به چی فکر میکنی؟ " گفت:" به تو " گفتم:" چیه من ؟" گفت :" به قلبت فکر میکنم. راستی قلبت شکسته؟" من حیرت زده نگاهش کردم! رنجش غافلگیرم کرد. هنوز جوابی نداده بودم که گفت :" میشه ازدواج کنی؟ گفتم :" حالا که مریضم باید خوب بشمبعد از اینکه خوب شدم ازدواج میکنم. انگار خیالش راحت شد. گفت تو نمیشه تنها باشی. متوجه شده بود که من از همسرم جدا شده ام و چون جراحی قلبم بالافاصله بعد از جدایی ام بود. این برداشت برایش رقمخورده بود. در فاصله ی این سه سال تا این چند روز در هر دیدار من از خردناب اینکودک به وجد می آیم و سپس غمگینمیشوم که چرا به این زودی درگیر فکر کردن به موضوعات سخت شده است. نگران می شوم که نکند به اندازه کافی کودکی نکند.
این هفته زمانی کهکنارش بودم از دست پدرش ناراحت شد. با من به اتاق آمد . در آغوشم با هم حرف می زدیم. جایی به او گفتم:" بابا تو رو خیلی دوست داره. " گفت:" نه، دوستم نداره گفتم:"چرا فکر میکنی دوستت نداره." گفت :" تو به من بگو آدم کسی رو که دوست داره نا امید میکنه؟" مانده بودم چه پاسخی به او بدهم. این فیلسوف بودنش مرا کشت. گفتم چه رفتاری ش این حس رو بهت میده
گفت:"خودت میدونی رفتارهاش رو دیدی"
پاسخ ندانش نیز مرا شگفت زده کرد. این فیلسوف کوچک باز هم در این سفر با بیان نغز و آگاهانه اش مرا مدهوش خودش کرد. پدرش در اعتراض به همسرش جمله ای گفت به این مفهوم که "چرا مهربان نیستی" و کودک رو به پدر کرد و گفت "هر کس یه اندازه ای مهربونه. مامان همینقدر که مهربونه خیلی خوبه." پدر گفت :"تو مامانت رو همین شکلی دوست داری و پذیرفتی؟" محکم پاسخ داد "بله" پدر سرش را پایین انداخت و گفت:" جان من چقدر پذیرش تو بالاست."
من در دلم ادامه دادم که توقع از درک نکردن دیگری همانطور که هست، می آید و این کودک چقدر خردمند است که توقعی ندارد.
واقعا چقدر در ارتباطمان با دیگران در این سطح از هشیاری زندگی می کنیم؟