داخل یک ماشین پراید هاچ بک سفید نشستم . روی رو کش صندلی ها با پلاستیک کلفت روکش شده و کف ماشین با روزنامه های باطله کف پوش شده از آینه و صندلی های جلو و دستگیره های بالای در قلبهای بزرگ و کوچک ،قلبهای صورتی و قرمز آویزان است و تلو تلو میخورند. کمی که میگذرد . از راننده می پرسم. آقا ترمینال غرب بزرگ است؟ میگوید:" نسبتاً چطور؟ میگویم میخواهم به رشت بروم. میپرسد با کدامتعاونی و من بلیطم را در می آورم و می گویم رویال سفر میگوید:" نزدیک در ورودی تعاونیها پیاده اتان میکنم. ویژه بودن تزیینات داخل ماشین کنجکاوی ام را برانگیخته. می گویم آقا میشود یک سوال از،شمابپرسم میگوید بفرمایید خانم میگویم:" دلیل این همه قلب در ماشینتان چیست؟" میگوید :" ماشین را اسپرت کرده ام آخر من اسپرت بازم. گفتم:" فکر کردم عاشق هستید!" گفت:" احساساتی که هستم." لبخندی زدم و حالا نوبت او شد که سوال کند. چرا با اتوبوس سفر میکنید. با ماشین سواری سفر کنید هم سریعتر میرسید و هم از خیلی لحاظ بهتر است. گفتم"" ترسم در ماشین سواری زیاد است استرس میگیرم. گفت فوبیا دارید؟ گفتم:" بله به دلیل تصادفی که چند سال پیش داشتم در ماشین سواری راحت نیستم. گفت:" من پرستار بیمارستان هستم. آسنترا بخور فوبیا را از بین میبرد و با لهجه ی شیرینی که تشخیص درستی برایش ندارم (شابد بتوانگفت ازاهالی کردستان باشد) ادامه داد. آسنترا عادت نمیاره و فوبیا را از بین میبره. از روزی دو، یک چهارمشروع کنید و دو هفته بعد به دو نصف افزایش بدهید و بعد به دوعدد و بعد دوباره سیر نزولی و بعداز دوماه قطع کنید. دیگر فوبیا نخواهید داشت. تشکر کردم گفت: "هر دارویی لازم داشتید از ایرانی تا خارجی بگو یید من مجانی از بیمارستانبرایتان بیاورم. شوکه شدم اما چیزی نگفتم. چون به نظرم دانه پاشیدن بود. گفتم:" کدام بیمارستان هستین نام یکی از بیمارستانهای خصوصی را گفت. با خودم داشتم این از کیسه خلیفه بخشیدن را بررسی میکردم که گفت دیگر اتوبوس سوار نشو به خودم زنگ بزن می ایم میبرمت. روی صندلی عقب میشینی و شب هم که راه بیفتیم جاده را نمی بینی و به راحتی به مقصد میرسی. ضمن تشکر متوجه شدم دانه پاشیدنی که به ذهنم رسیده بود بیراه هم نبوده است. به ریشه ی ترسم رفتم یادم افتاد وقتی کلاس پنجم بودم. مدرسه ام بسیار دور بود. مناز خیابان اصلی باید عبور میکردم .اتوبوسی برای ایستادن پشت چراغ قرمز با من برخورد کرد. من صدمه ی جدی ندیدم بلند شدم و به راهم ادامه دادم. سپس وقتی ۳۳ساله بودم . یکموتور که با سرعت از خیابان رد میشد نتوانست خودش را کنترل کند و پرتم کرد. باز چهل دو سالگی و بعد پنجاه وشش سالگی که از این آخری خیلی عجیب جان سالم به در بردم. شاید همین دیدن ترس به عبور از این فوبیا کمکم کند. البته من بی توجهی خودم را نادیده نمیگیرم که انگار از کودکی در من نهادینه شده است. به مقصد رسیدیم. گفت :"این ورودی به تعاونی ها نزدیک است. شماره من را سیو کنید و برای سفرها زنگ بزنید خودم میایم به راحتی میرسانمتان سفرتان به سلامت. من هم گفتم روزتان پر بار خیلی ممنون . وارد ترمینال غرب شدم. نظم و تمیزی این ترمینال خیلی به چشمم آمد . به تعاونی رفتم و پرسیدم لازم است بلیط کاغذی بگیرم مسئول پشت باجه با سربله ای گفت و اشاره به سمت راستش کرد. بلیطم را گرفتم و مشغول نوشتن شدم