رویای من

داستانها و دست نوشته های من

یک روز پس از تولد

ح.ش | دوشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۳ | 15:47

بیست و نه ساله که بودم . در تاریخ دهم‌تیر آخرین فرزندم را به دنیا آوردم. ماههای بارداریش سختترین ماههایی بود که گذراندم. هنوز دو ماه از بارداری ام‌نگذشته بود که پدرم فوت کرد. آن هم به شکلی عجیب و باور نکردنی.پدرم‌از بعد از فوت مادرم فقط آرزوی مرگ داشت و همه جا آن را اعلام میکرد. آن روز صبح هم که غروبش از دنیا رفت. خانه خواهر بزرگم بودیم که لباس پوشید تا به خانه اش برود. سه روز بود که خواهرم از سفر حج عمره برگشته بود. پدرم که موقع رفتن آنها انگشتر ش را به شوهر خواهرم داده بود و گفته بود این را میدهم‌که مرا یادت باشد و حاجت من را بطلبی ، حالا که سه روز از برگشت خواهرم میگذشت آماده ی رفتن به خانه اش به خواهرم گفت: من از دخترهایم راضی هستم و پسرم مظلوم است و اشاره کرد به خواهر کوچکم‌ و گفت فهیمه را به تو می سپارم. من پیش مادرت میروم. خواهرم که زانوهایش سست شده بود روی پله نشست و گفت بابا دوباره شروع کردی؟ گفت :" این اخرین خداحافظی منه ." و از خانه بیرون رفت و چنین شد که هنوز افتاب غروب نکرده بود که جنازه اش را از خانه اش بردند. من که‌ هنوز مرگ‌مادرم را نپذیرفته بودم در سوگ پدرم گرفتار شدم و ثمره آن بیخوابی بی حد و مرز من شد. نمی توانستم آرامبخش مصرف کنم و هر شب تا صبح کتاب میخواند م. صبح دو ساعتی از هوش می رفتم. و بعد برمی خاستم و به امور زندگی می پرداختم. وقتی وارد ماه نهم شدم‌دیگر بی طاقت شده بودم . از پزشکم‌خواستم در اولین روزی که میشود، به سلامت جنین‌اطمینان داشت مرا سزارین کند. پزشکم‌در حین معاینه گفت: اگر طاقت بیاری تا پایان ماه نهم وزن فرزندت به چهار کیلو می رسد و من که دلم لک زده بود برای یک خواب راحت گفتم بیاید بیرون رشد کند.

بالاخره سزارین شدم و پسر من ۵۱ قدش بود وسه کیلو و ۱۵۰ گرم‌وزنش و قطعا اگر بیست روز آخر را تحمل میکردم وزنش به وزنی که‌پزشک گفته بود میرسید. امسال او سی و یک ساله شده است و دو سال است که با من‌ به چالش خورده است. تا امروز هیچ راهی نتوانسته است برای برگشتمان به رابطه کمک کند. من رها کردنش را تمرین‌میکنم. من ازدست دادنش را پذیرفته ام. برایش زندگی در سلامت و آرامش را طلب میکنم. فارغ از هر اما و اگری هستم. وقتی به ریشه بروز این مشکل رسیدم . دیدم من‌درس زندگی خودم را نگرفته بودم و در رابطه با عروسم و خانواده اش اقتدار نداشتم و فرصت دخالتهای بیشمار به آنها دادم. آنها پسرم‌را همسوی خود کردند . او به خواسته پدرش، برای اینکه در پی آزار من، بعد از جدایی بود و از راه قانونی نتوانسته بود به من ضربه بزند، توانست چنین‌رنجی را به من‌بدهد. این روزها بی وفایی او را نسبت به من‌و خواهر و برادرش و برادر زاده اش را می بینم. پسری که‌می گفت تنها غم مهاجرت من این است که بزرگ‌شدن بنیتا را نمی یینم‌. من میخواهم کنار خواهر وبرادرم قسمتی از هزینه های زندگی تو را بپذیرم و تورا یاری کنم. پسری که به ادب ومهربانی در بین فامیل معروف بود. این چند سال به خودش اجازه همه جور بی حرمتی را به من داده است. با توجه به شواهدی که از عملکرد پدرش موجود است.او به هر دلیلی که برای من روشن نشد در گفتگوی سه نفره با مشاروان رنجاندن و طرد کردن همه برایش الویت شده است. امیدوارم که هوشیار شودکه به نظرم میشود. زیرا او جوان روشنی است. اهل مطالعه و اهل کارکردن روی خود. امیدوارم که هر چه زودتر به جمع ما بپیوندد.

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .