امروز صبح که بیدار شدم. طبق همه ی یکشنبه های این دو ماه گذشته قرص استئوفوس را با دو لیوان آب قورت دادم. پوکی استخوان بیماریی است که امسال به لیست امراضم اضافه شده است. حالا هفته ای یک روز این قرص را میخورم و باید بعد از آن به پیاده روی بروم. تمام هفته های قبل به پارک پایداری در بلوار شهرزاد می رفتم و با جماعت ورزشکار ورزیدگی میکردم. اما این بار که در طول این چند روز آلودگی شدید بوده و گویا همچنان هم هست. قصد کرده بودم در خانه پیاده روی کنم. شروع کردم به راه رفتن بین تیر و تخته ها. با سردردی که داشتم، این دور زدن عصبی ام میکرد. نشستم روی کاناپه. یادمافتاد باید نان بخرم . پس شال و کلاه کردم، ماسک زدم و راهی خیابان شدم. به نانوایی که رسیدم. نفر جلویی من یکخانم بود. پرسیدم :" شما میدونین نون دونه چنده؟" بدون اینکه سرش را برگرداند. از گوشه ی چشم نگاهی به منکرد و گفت:" مدتهاست قیمت نمی پرسم. چون باید بخرم پس چه فرقی میکنه چند هست مگه میشه نون نخورد؟" گفتم :" درست میگین، نه نمیشه ." گفت:" هر روز قیمتا تغییر میکنه هر چی بپرسم حالم بدتر میشه . تا جایی که برای مواد لازم توان مالی دارم میخرم بقیه ی چیزا هم مال از ما بهترونا. " از قدیم گفتن حرف حق جواب نداره. من جوابی نداشتم. همینطور که در صف ایستاده بودم رفتار یکپیرمرد با نان برایم جذاب شد. تعداد زیادی نان خریده بود. هر نان را با حوصله دو لا میکرد و داخل نایلون میگذاشت. سه نفری نان گرفتند تا نوبت من شد. هنوز پیرمرد مشغول بود. گفتمده تا نان و یکنایلون و کارتم را به دست پسر جوان دادم و رمزم راگفتم. در دلم گفتم کمی احترام به نان و صبر را تمرین کنم. شروع کردم به تا کردن نانها بعد از چهارمی بقیه را یکجا تا کردم و داخل نایلون گذاشتم . پیرمرد که آخرین نانش را در نایلون گذاشت. رو کرد به پسر ی که کارت میکشید و گفت" من یه نون کم برداشتم. " در دلمگفتماین هم ثمره دقت و صبوری. راه افتادم. در راه به دقت پیرمرد و حوصله اش فکر میکردم به حرفهای زن در مورد قیمت نان و به سردردی که هنوز هم با من است......