آلفرد در برلین در بیمارستان شغیته به دیدار فردریش می رود. آن دو قرار می گذارند که ساعت هفت ونیم در پذیرش بیمارستان با همهمراه شوند. انها به اتاق غدا خوری پزشکان می روند وبا هم شروع به گفتگومیکنند. در اول آلفرد از اویگن سوال میکند وقرار میشودفردریش ادرس او را به آلفرد بدهد. آلفرد جنس گفتگو با فردریش را در جایی تجربه نکرده است. فضای او بسیار صمیمی و راحت است. در کنار او احساس راحتی میکند و بسیاری از حرفهایی که حتی فکرش را همنمیکند که به کسی بخواهد بگوید با او مطرح میکند.
" فردریش در روانکاوی های شخصی خود در سه سال گذشته یاد گرفته بود که چطور گوش کند و همچنین یاد گرفته بود که قبل از صحبت فکر کند."
او از فعالیتها وموفقیتهایش با فردریش واز کتاب اسطوره قرن بیستم را که نگارشش را آغاز کرده است، می گوید.
در ضمن گفتگو فردریش از بیماری ِ روان رنجوری جنگ میگوید (زمان بعد از اتمام جنگ جهانی اول است)از رنجی که مردمکشیده اند. اینکه آنها در واقع به زندگی طبیعی برنمیگردند زیرا دیده اند که همرزمانشان جلوی چشمانشانتکه تکه شده اند.زودرنجن در معرض حمله های وحشتناک اضطرابها وافسردگی هستند. آنها نزدیکی مرگرو حس کردن. اکثرشون به جای حس غرور حس می کنن که ترسو هستن. آلفرد این مشکل خیلی بزرگیه. من در مورد کل نسل مردان آلمانی که از جنگ متاثر شدن حرف می زنم......(ما بعد از سی سال که از پایان جنگ در کشورمان می گذرد این اثرات را در زندگی مردم خود شاهد هستیم)
آلفرد زیرکانه حرف را عوض میکند و فردریش که خاطره ی پایان تلخ گفتگوی قبلی را دارد. نمیخواهد فرصت را از دست بدهد. در پاسخ آلفرد که می پرسد درس روانپزشکی ات تمام شده ضمن تایید میگوید:" روان پزشکی رشته ی عجیبیه، چون بر خلاف بقیه ی رشته های پزشکی، آموزشت هیچ وقت واقعاً تمومنمیشه. مهم ترین ابزارت خودت هستی و کار خود آگاهی بی پایانه. ....منهنوز یاد میگیرم. اگه تو چیزی در من می بینی که به منکمک میکنه خودم روبیشتر بشناسم. لطفاً تردید نکن و بهم بگو."
این جمله فردریش من روبه یاد جمله ای از فروید پدر علم روانکاوی انداخت که گفته است :" بزرگترین بیمار من، خودم بودم."
وقتی روانشناسی و فلسفه و طب با هم همراه شدند. علم روانکاوی شکل گرفت و جلسات روان درمانی به وجود آمد.دیگر فلسفه فقط یک سری نظرات خشکنبود. بلکه فلسفه زندگی انسان بر روی اینکره خاکی مورد نقد وبررسی قرار گرفت. هر چه انسان در مسیر خود آگاهی حرکت میکند. دیدش نسبت به کل هستی دگرگون میشود. زندگی در مسیر ِ آگاهی انتها ندارد، خرد انسان در طول تاریخ هر چه رشد بیشتری کرده است، شناختش به هستی و جزئیات آن بیشتر شده و راههای بیشتری برای همزیستی و تعامل انسانها طراحی شده است. این راهها مرتباً در حال تغییر و تکامل است. انسان متفکر و خلاق در این مسیر از والد حیوانی خود که با هراس از دشمن زندگی می کرده وآماده دفاع از خود و جنگبرای حفظ مرزهای خود بوده است. به سوی شناختن انسانها و فرهنگهای مختلف و پذیرش دیگران و زندگی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر پیش رفته است. پایه های زندگی آگاهانه از رنسانس آغاز شده است داستان تا بعد از جنگجهانی دوم با طراحی صنعت گردشگری و یافتن وجوه مشترک انسانی و ارتباط عمیق تر انسانها شکل گرفته است.
(البته داستان آلفرد روزنبرگ بعد از جنگ جهانی اول و تا پایان جنگ جهانی دوم ادامه دارد. )
آلفرد در بین گفتگو با فردریش کتاب الهیات و سیاست اسپینوزا را بیرون آورد و گفت اینکتاب را خواندم چطور یک یهودی اینقدر می تواند با هوش باشد.وقتی فردریش از او می پرسد که در مورد کتاب نظرت چیه؟
آلفرد میگوید"صریح، شجاعانه، نقد خرد کننده ی یهودیت ومسیحیت_یا همونطور که دوستم هیتلر میگه:" همه ی کلاه برداری های مذهبی."