فصل هجدهم آلفرد روزنبرگبعد از گرفتن کتاب الهیات وسیاست اسپینوزا از کتابخانه به دفتر مجله می رود. جملات اولین صفحه توجهش را جلب میکند.،:" ترس باعث پرورش خرافه می شود."
" مردم ضعیف وطماع در ناملایمات از دعا استفاده می کنند و مثل زنان اشک می ریزند و از خدا کمک می خواهند."
آلفرد متعجب میشود کهیکیهودی قرن هفدهم میتواند چنین چیزی بنویسد؟
آنها حرفهای یک آلمانی قرن بیستمی بود!
اسپینوزا به دین به عنوان" بافتی از آیین های احمقانه" اشاره دارد.
او می گوید:" تجمل ومناسکی که در دین وجود دارد جلو ذهن بشر خشک اندیش را می گیرد. نپذیرفتن عقل سلیم جای کافی برای اندکی شک هم باقی نمیگذارد. "
وقتی به گفتگو های مذهبی خودمان همتوجه می کنممی بینم که مرتباً به ما می گویند عقل بشر در حجاب است و درست نمی تواند فکر کند. بنابراین باید به عقل کل که خداست متصل شود. این کار از طریق روحانیون که خود را با رده بندی تعریف شده توسط خودشانبه خدا وصل میکنند، فقط امکان پذیر است. به همین روش آنان اجازه فکر کردن به مقلدین خود نمی دهند.
اسپینوزا در مقدمه کتابش می گوید :" از عامه مردممیخواهم کتاب مرا نخوانند." ..."خرافه پرستها، توده ی بی سواد و کسانی که فکر می کند منطق در خدمت الهیات است از اینکتاب چیزی دستگیرشان نخواهد شد. در واقع، ایمانشان به طرز نگرانکننده ای متزلزل خواهد شد."
آلفرد متوجه هوش سرشار نویسنده کتاب شد ومتوجه شد چرا بزرگانی چونگوته، شیلر، هگل لسینگ، و نیچه او را ستایش می کردند.
او اسپینوزا را یک جهش می دید. جسارت او را تحسین می کرد. کسی که در بیست وچند سالگی از جامعه یهود طرد شده و این کتاب را بعد از سی سالگی نوشته است.
در ادامه این فصل آلفرد که در هفته نامه مشغول به کار شده و تحت تعلیم دیتریش است به سرعت پیشرفت میکند. در همین ایام با سر جوخه ای در دفتر توسط اکارت آشنا میشود که او کسی نیست جز هیتلر.
هیتلر که نیروی نفوذی در جلسات حزب است یک سخنران قوی است کهگیاه خوار است و یهودی ستیز. اومعتقد است کلا باید نسل یهودی را از روی زمین برداشت. او دانشگاه ندیده است واین تنها نگرانی آلفرد است. اما اکارت نگرانیش را برطرف می کند و می گوید افرادی چون هیتلر در خیابان دانشگاه را گذرانده اند. او به حزب می پیوندد واین آغاز همکاری آلفرد و هیتلر است.