در فصل هشتم قسمتهایی از کتاب اخلاق توسط آلفرد روزنبرگ خوانده میشود که روزنبرگنسبت به نویسنده ان یعنی اسپینوزا به دلیل اینکه یهودی است مقاومت دارد.. آلفرد دبیرستان را تمام کرده ونکرده راهی آلمان میشود. او عاشق گوته است یک سال تمام کتاب او همراهش بوده و ان را خوانده است. اماامروز از اینکه گوته اسپینوزای یهودی را می ستاید حالش بد است. او که بعد ها به حزب نازی می پیوندد.و نظریه پرداز حزب ناسیونال دمکرات کارگران آلمان میشود و کتاب اسطوره ی قرن بیستم را که از مهم ترینکتب ایدئولوژیک رایش سوم از آن اوست. نه میتواند کتاب اخلاق اسپینوزا را بخواند و نه می تواند آن را دور بیندازد.
آنچه ما را در چنین شرایطی قرارمی دهد این است که برخلاف نظر خود نمی خواهیم چیز ی بگوییم یا بشنویم. اینجا را نقطه ای میبینیم که برخلاف نفس خود باید عمل کنیم. بزرگترین ترس برای ما انسانها نقض کردن حرفهای دیروز خودمان است. وگرنه برعلیه دیگران حرف زدن و آنها را نقد کردن چندان سخت نیست. روز نبرگ نحوه برخوردش با اینکتاب فرار از خود بود. خودی که می داند بابد تغییر کند. اما وجهه ساخته شده از خود را انسان نمی تواند کنار بگذارد. روزنبرگ باورهای موهومش را چنان عزیزمیداشت که با آنها توانست به عنوان یکی از بانیان بزرگترین جنگ.جهانی قد علمکند. یعنی دست او به خون میلیونها انسان بخصوص یهودیان آلوده شد . خیلی وقتها شککررن ما به نظر خود و شنیدن خودمان از زبانمنتقد دیگری می تواند به پالایش اندیشه هایمان کمکبه سزایی کند. به شرط آنکه گوش شنوایی داشته باشیم.