در فصل چهارم، در دفتر دبیرستان، مدیر مدرسه و معلم تاریخ ، درباره نگرانی خود از سخنرانی آلفرد روزنبرگشانزده ساله واینکه چقدر می تواند افکار مسمومش طرفدار پیدا کند، گفتگو می کنند. آنها در مورد انزوای او و اینکه معمولا برای نشان دادن اینکه، برتر از دیگر همسالان خود است،با آنها کمتر معاشرت میکند و با یک بغل کتاب در اطراف مدرسه رژه می رود.حرف می زنند. در این مورد جمله ای می گویند که قابل تامل است." انگار راهیه برای نشون دادن هوش برترش و برای انتخاب این کتابهای مشهور فخر فروشی می کنه." مدیر مدرسه ومعلم او میخواهند از این ویژگی استفاده کنند و باعث تغییر مسیر اندیشه او گردند. تا از تعصب و برتر انگاری نژاد آریایی دست بردارد. که البته در مسیر داستان می بینیم که هیچ تاثیری، تکالیف بار شده بر دوش آلفرد روی اندیشیدن او نمی گذارد.
خیلی وقتها ما فکر می کنیم، میتوانیم تغییر در کسی که خودش طالب تغییر نیست به وجود بیاوریم. به همین دلیل تلاش بسیار می کنیم. با کوچکترین همراهی، به خود امید میدهیم که می توانم و میشود.
برای تغییر لازم است شخص احساس کند که نیاز به تغییر دارد. در این صورت پذیرش اندیشه مخالف افکار خودش را خواهد داشت. وذهنش را باز وگشوده میکند.. به خود اجازه می دهد که باورهای خود را زیر ورو کند.
برای تغییر صبوری لازم است. زیرا شتابزدگی دلزدگی می آورد. و اندیشه های جدید مانند دانه که نیاز به حضور در تاریکی و ریشه دواندن دارد. در ذهن فرد باید آرام آرام جای خود را باز کند تا چون شاخه سبز نازک و تک برگ به دنبال نور سر از خاک بیرون بیاورد و در روشنابی جان بگیرد وبارور شود.