اسپینوزا از پنجره رفتن یهودیان به کنیسه را در روز سبت(شنبه) نظاره میکند.در همین حال میبیند که ژاکوب ، فرانکو را هل میدهد و در واقع به طرف مغازه او هدایت میکند. فرانکو مقاومت میکند. بنتو از نگاه کردن به بیرون خود داری میکند و مراقبه ای را که مدتی ست انجام می دهد تا از افکارش فاصله بگیرد را، انجام میدهد. سپس به مغازه میرود و در آن را باز میکند. ژاکوب و فرانکو وارد میشوند یاد حرفها ی وان دن اندن می افتد. تصمیم میگیرد، افکارش را بیان نکند تا دردسری برای خانواده اش درست نکند. اعتراضات فرانکو را میشنود که می گوید امروز تورات را به زبان پرتقالی خواندند و برایش عجیب است که معجزات فقط در زمانهایی که تورات از آن حرف می زند اتفاق افتاده است. مثلا چطور خدا که قادر است مانع مرگ پدرشان نشد؟ اگر ناتوان است چرا خداست؟ چطور در این دوره که انقدر ظلم به یهودیان میشود، هیچ کاری نمیکند؟مگر خدا کناره گیری کرده است؟
بنتو خود را کنترل می کند." اما می داند خدا به شکلی که ادیان ساخته اند وجود ندارد. خدا نیازی به دین سازی ندارد. و معجزات فقط در کتب هستند.
این اعتقادات فقط می تواند آرامش متزلزل و دروغین را درشخص ایجاد کند." به نظر من چنینباورهایی حتی می تواند در بعضی از انسانها قدرت دست به عمل زدن را بگیرد. و آنها منتظر بنشینند که تا خدا کاری بکند. خیلی از آدمهای مذهبی فکر می کنند که سختیها و بدبختیهاشان را دربست بپدیرند و آن را خواست خدا بدانند. حتی متشرعین ادیان مراجع شریعت خود را نماینده خدا روی زمینمی دانند. وبه وسیله انان استثمار می شوند. یکجمله در جوانی شنیدم که نسبت آن را به محمد بک عبدالله می دهند و آن این است که " در وجود هرشخص یکپیامبر است و آن عقل اوست."
فقط همین یکجمله کافی ست تا بتوانیم درککنیم که هر انسانی می تواند با لستفاده از عقل خود بسیار کارها انجام دهد و از خیلی از چالشهای خود عبور کند. به این درک برسد که برای لذت بردن از مواهب زندگی استفاده از عقل کفایت میکند.
البته نا گفته نماند، برای استفاده از عقل، باید باورهای موهوم و مسموم و محدود کننده خود را شناسایی کنیم و کنار بگذاریم و سپس ارزشهای جدید را ایجاد کنیم. تا زندگی را که یکموهبت بی نظیر وگذراست زندگی کنیم.