رویای من

داستانها و دست نوشته های من

مغازه ی  خودکشی

ح.ش | شنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۱ | 22:18

کتاب مغازه خودکشی نوشته ژان تولی را از فیدیبو خریدم و خواندم. کتاب بسیار جالبی است.

" داستان مغازه ای است که در آن ابزار خودکشی می فروشند. اعضای یک خانواده مغازه را اداره میکنند. پدر ومادر فقط آیه ی یاس می خوانند . از خنده وشادی بدشان‌می آید و دو فرزند بزرگ را دعوت می کنند که‌خلاقیتشان را صرف خلق راههای جدید خودکشی کنند. به طور نا خواسته فرزند سوم به دنیا می آید. او همیشه لبخند روی لبش است. تمام مشتریانی که برای خرید وسیله خودکشی می آیند. به خنده ی او اشاره می کنند. مادر وپدر هیچ از خنده او راضی نیستند. آنهابه دنبال راهی هستند که کودکشان نخندد. اسم اورا آلن گذاشته اند. آلن با بزرگ شدنش جریان مغازه را تغییر میدهد. آهنگهای شاد میگذارد‌. خودش به همه لیخند میزند . سیب سمی درست نمیکند. در مغازه ای که همیشه مشتریان یکبار میآیند حالا به دفعات می آیند.

نکته جالب این است که اعضای خانواده نباید به خودکشی فکر کنند چون باید میراث خود را حفظ کنند.‌ اما مشتریان را برای مرگ تشویق و راهنمایی می کنند. دختر شان که ۱۷ ساله است حس بی فایده بودن دارد. برای او سمی در بزاق دهان درست میکنندکه خودش را نمیکشد. اما هر که اورا ببوسد میمیرد. او از شغلش راضی است تا اینکه پسر مراقب قبرستان می آید که دختر عاشقش است. او بوسه مرگ‌می خواهد و دختر راضی به کشتنش نمی شود. آلن کمک‌ میکند تا بوسه های او بدون سم شود ولی پدر سمی را پیشنهاد می دهد که در دست عرق کرده اش باشد و هر کس با او دست بدهد بمیرد. بالاخره جوان مداقب گورستان داماد خانواده میشود.‌ آلن گویی آمده است تا همه را به زندگی دعوت کند. با مشتریان صحبت میکند و آنها را از مرگ‌منصرف میکند. به جای هر عامل مرگی یک‌ عامل زندگی به او می فروشد.‌ او در مورد تغییر مادر وخواهر وبرادرش موفق میشود. اما پدر به بستر بیماری می افتد. ناراضی از تغییر ماهیت مغازه است. سر وصدای شاد مغازه حالش را خراب میکند.‌روزی صدای گیتار زدن از مغازه می اید. می خواهد آن رابه هم بزند. اما با مخالفت همه مواجه میشود.‌ می خواهد کاری کند که آلن بمیرد. همه ی اعضای خانواده در جهت زنده ماندن الن به تکاپو میپردازند.‌برای نجاتش در مقابل مرد خانه می ایستند. درآخرین لحظه که طنابی را که برای نجات آلن انداخته بودند و آن را بالا میکشیدند. آلن که میبیند همه برای زندگی تلاش میکنند نه‌ مرگ‌. خیالش راحت میشود. می فهمد ماموریتش را انجام داده است. پس طناب را رها میکند. "

خیلی از ما آدمها هم‌همینطور هستند. از نالیدن و غر زدن بیشتر لذت میبرند. اگر ادم شادی ببینند. حالشان بد میشود. انگار همه را به خودکشی تدریجی دعوت میکنند. فرهنگ‌عزاداری نیز در جامعه ما ریشه تاریخی دارد و این چهل وچند سال هم بسیار به آن افزوده شده است. انگار در این فرهنگ‌ لذت بردن از زندگی جرمی بزرگ‌است. این روزها که مردم از همه طریق زیر فشار هستند. یک آلن نیاز دارند که بیاید زندگی را به جشنی دائمی تبدیل کند

۱۰۰۰کلمه

ح.ش | چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۱ | 14:50

مدتی پیش تصمیم گرفتم که‌ پشت میز تحریر بنشینم و خود را مقید کنم در آنجا به طور رسمی هر روز چند ساعتی به مطالعه و نوشتن در word بپردازم. فکر میکنید چه شد؟ چنان در عرض چند روز کلافه شدم که کلا با لپ تاپ خداحافظی کردم و نوشتنم در همین صفحه و با تایپ یک‌انگشتی ادامه پیدا کرد و بقیه نوشته هایم جا خوش کردند در دفتر هایم. اما با لایو دیشب استاد شاهین کلانتری عزیز تصمیم گرفتم که نوشتن در word که برایم سخت ترین کار دنیاست را شروع کنم. در آنجا از انجام دو کار که یکی ثابت و دیگری موقت است حرف زده شد. در توصیف کار ثابت مهمترین کار و سخت ترین کار هر کس بود؛ که من برایم نوشتن در ورد سخت ترین کار شده بود و به واسطه آن نیز هر روز بازنویسی داستانم را به تعویق می انداختم.

حالا امروز لپ‌تاپم را به هال آوردم. روی کاناپه نشستم. روی پایم گذاشتم. و ۱۰۰۰کلمه را بدون هیچ درد وخونریزی نوشتم. خوب شد در گیر ابزار نماندم و خوشحالم که نوشتن داستانم را شروع کردم. شکر که بالاخره فهمیدم که آدم پشت میز نشینی نیستم.

مانعی به نام موفقیت

ح.ش | سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱ | 9:21

در جنگی که در سر من بین نوشتن و ننوشتن اتفاق می افتد. پیروزی با نوشتن است.‌ حالا اینکه در دفتر بنویسم یا در وبلاگ و یا در ورد و همینطور پاک‌کنم‌، منتشر کنم‌ و یا پاره کنم‌ آنچه را که با جان کندن نوشته ام‌، میشودحاشیه های نوشتن.

برای ثبت بند بالا چهار بند پاک شده است.

از نوجوانی من سندرم انگشت بی قرار داشتم. انگشتی که فقط با نوشتن بی قراریش را به قرار می رساند. چهل سال پبش ابزار ساده بود. خودکار یا مداد و دفتر. البته تایپ کردن هم بود،ولی نه برای عموم مردم؛ بلکه فقط برای کسانی که به اصطلاح ماشین نویس بودند.من انقدر نوشتن را دوست داشتم که روی شلوارم هم می نوشتم. فکرتان جای اشتباه نرود من تقلب نمی نوشتم. جمله ای یا بیتی که به دلم‌نشسته بود می آمد روی قسمت بالای زانوی شلوارم می نشست. آن روزها انقدر نوشتن روی لباس مد نبود. گمانم من بی اینکه دنبال اسم و رسم باشم. مبتکر چنین طرحی شدم. 😁 با این حساب گوشه سفید یک کاغذ یا چند سانت دور روزنامه و مجله هم از دست من‌ در امان نبود. البته همیشه دفترهایی داشتم که در آنها از کتابهایی که می خواندم جملاتی می نوشتم و گاهی برداشت خودم از آنها را و مطالب کلاسها یا جلسات و همایشهایی که شرکت میکردم.

از ۱۳ سال پیش کم‌کم‌زمینه ای فراهم شد تا به مقوله ی نوشتن جدی تر نگاه کنم. یازده سال پیش، با آشنایی با جولیا کامرون و نوشتن صفحات صبحگاهی، نوشتن برنامه هر روز من شد. همین نوشتن جسارت مرا هر روز بیشتر کرد. به مرور آدم عمل گرا تر یی شدم. دیدم نوشتن برایم بسیار جدی تر از آن است که فکرش را میکنم.

سال ۱۳۹۵بود که برای اولین بار در کلاس داستان نویسی ثبت نام کردم و تا امروز همچنان در مسیر یادگیری هستم. اما نکته ای که این روزها در خود می بینم‌ این است که یک‌موفقیت کوچک در من رخوت عمل می آورد. آخر من یک داستانم را با نام دویدن در تاریکی در ای بوک منتشر کردم و با اقبال نیز مواجه شد. اما همین باعث شد که ‌ انگار به خودم ثابت شود که می توانم‌. حالا در ادامه ، آنچه در مسیر اتفاق افتاده است. بی انگیزگی برای ادامه دادن مسیر است.‌ انگار یک‌ترس پنهان است که نکند آن‌موفقیت تکرار نشود ویا اگر هم‌تکرارشود در همان سطح باشد و پیشرفتی در نوشتن حاصل نشده باشد . حالا خیلی بهتر می فهمم چطور موفقیت مانع خلاقیت است.

من این‌مانع را به شکلی کنار خواهم زد.

همین الان که دارم این متن را می نویسم ، به فکرم رسیده است‌که داستانی را که دوسالی است بارها باز نویسی کرده ام و در ورد نیز شروع به نوشتن آن کرده بودم‌ و نیمه کاره رها به دلیل کندی دستم‌ رها کرده ام . شاید خوب باشد در وبلاگم‌ هر روز یک فصل از آن را بنویسم‌.‌ این راه حل جدید من برای این است که از مانعی به نام موفقیت عبور کنم.

شاید بهتر باشد که نوشتن در word را شروف کنم‌ و هر روز هزار کلمه از داستانم را بنویسم.‌

گفتگو

ح.ش | یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۱ | 15:11

گفتگو کلمه ای است که خودش دو نفرست. یکی آن که‌ "گفت" دیگری آن که جواب "گو " است. این کلمه به تنهایی آخر ارتباط است. چرا که حداقل دو نفر باید باشد. بگذریم از اینکه به شکلی که این کلمه در دهان می چرخد، انگار باید جماعتی باشند تا معنی بشود.

من آدمی هستم که‌ عاشق ارتباط با دیگرانم ِ به ندرت پیش می آید که در تاکسی یا هر وسیله ی نقلیه عمومی که سوار میشوم؛ در سکوت به مقصد برسم. با اینکه از ارتباط لطمه بسیار هم خورده ام. اما دلیلی برای قطع کردن ارتباط با مردم نمی بینم. نه اینکه فکر کنید به هر دلیلی رابطه را ادامه میدهم. اینطور هم نیست. در رابطه ای که ایجاد میکنم، خالصانه و صد درصد حضور دارم.‌ اما اگر طرف مقابل فقط باعث آزارم بشود و یا حس کنم‌ رابطه ی با من را نمی خواهد و من نتوانم آن رابطه را ارزشی پیش ببرم، یعنی دو طرف با حال خوب از هم جدا نمی شویم. اول فاصله میگیرم و اگر نتیجه نداد از آن رابطه بیرون می آیم.

مترو  و  داماد‌سوم

ح.ش | شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱ | 14:31

وارد مترو شدم.کنار خانم میانسالی

نشستم. خانم میانسال دیگری روبرویش ایستاده بود. درد و دل میکرد. از داماد سومش می گفت. دخترش دل باخته پسری شده بود که خانواده پسر به هیچ وجه پا پیش نگذاشته بودند.‌مخالفت خانواده دختر نیز باعث شده بود که دختر به قول مادرش از خواب و خوراک بیفتد. بالاخره خانواده دختر رضایت داده بودند که پسر با دخترشان ازدواج کند. با دو شاهد به محضر رفته بودند. ازدواجشان را رسمی کرده بودند. وقتی از محضر به خانه مادر دختر می آیند. دختر میگوید ما بلیط گرفته ایم تا به مهشد برویم . در ذهنم پرسه ای زدم. دراین عمری که کرده ام مشهد پاتوقی برای گذراندن ماه عسل جوانانی بوده است که به هر شکلی ازدواج کرده اند بخصوص آنها که زندگیشان را با مخالفت خانواده ی طرفین آغاز کرده اند.‌ همینطور مردی که می خواست با یک روسپی پیوند زناشویی ببندد و به اصطلاح اول آب توبه بر سرش بریزد، به مشهد می رفت. بگذریم. مادر دختر با این خبر، بر افروخته گشته و هر آنچه نشاید را به پسر میگوید. با آب و تاب کلماتی را میگفت که هر آن مرا به تعجب وا می داشت. با خشم و نفرتی که همچنان اکنون نیز در کلامش بود، می گفت رو کردم به سعید و گفتم معلومه که بی بته هستی که سر خود هر تصمیمی رو میگیری. بی ننه بابا بودنت رو ثابت کردی و ....‌همینجور میگفت. چشمم به صورت زنی که شنونده بود افتاد. چشمهایش گرد شده بود و لبهایش جمع . زن کنار دستی متوجه تغییر چهره او شد. شروع به توجیه خودش کرد : آخه مادرش وقتی مخالفتش رو اعلام کرد. از اینکه چه خانواده و فامیلی هستن گفت و دلیلش برای اینکه نمیتواند

سپیده را به عنوان عروس بپذیره، اختلاف فرهنگ‌‌ و طبقه دو خانواده اعلام کرد.

دلم برای آن پسر و دختر سوخت و دلم برای خودمان که هنوز در چند قرن پیش زندگی می کنیم. شروع کردم به تحلیل ذهنی ماجرا، هنوز در قرن بیست ویکم، فخر فروشی برای اینکه پدر مادر طرفین کیستند و میزان دارایی هر فامیل چقدر است، ادامه دارد. هنوز بعد از ۱۸ سالگی ما یک انسان را مستقل و کامل نمی بینیم. ما هنوز قبیله ای فکر می کنیم . قبیله ای تصمیم میگیریم و قبیله ای باید برای یک‌ انتخاب اقدام‌ می کنیم. ریشه های تربیت در جامعه ما اشتباه است. چقدر نیاز است که برای ارتقا کیفی فرهنگ‌ این مرز وبوم تلاش کرد.

این زن نمی دانست که با رفتارش به اندازه ی همان خانواده ی پسر به رابطه این دو لطمه زده است شاید هم بیشتر.‌ می گفت نمیتوانم زیاد به او احترام بگذارم. به دخترم گفته چقدر در حضور من خسرو جان و حمید جان می گوید و آن دو را تحویل می گیرد. زن با قیافه ای حق به جانب می گفت چه کار کنم. نمی توانم . دوستش ندارم.

راستی چنین بزرگتری حضورش چقدر در کنار یک جوان لازم است؟

مترو و خلاقیت

ح.ش | شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱ | 11:38

امروز هم لازم شد، مترو سوار شوم. اینجا خلاقیت در فروش بیداد میکند. پیرزن لاغر اندام و ریز نقشی که پوستی تیره داشت. دستمال آشپزخانه و دستگیره می فروخت. اما خودش تبلیغ نمیکرد و انگار خانوادگی تصمیم به فروش گرفته بودند. نوه ، دختر و مادر بزرگ. جالب بود. نوه ، دختری جوانی درشت اندام و زیبارو بود. آرایش ملایمی به چهره داشت. او کار تبلیغ را انجام میداد‌:" خانمها این مادر نیاز داره که با این سن وسال داره جنس می فروشه. اگر لازم دارین ازش بخرین. صدای رسا و نافذی داشت. گوش را هم آزار نمی داد. جالب اینکه وقتی کسی از پیرزن جنس می خرید، دخترش که کنار مادر بود. با کارت خوان جلوی خریدار ظاهر میشد و کارت می کشید. یکبار که اشکالی در کشیدن کارت به وجود آمد. دختر جوان به او نزدیک شد و یک یک اعداد و تعداد صفرها را گفت تا مادرش اشتباه نکند.

گمانم همینطور پیش برویم؛ بالاخره مردم ایران کار تیمی هم یاد میگیرند. خدا را چه دیدی!!

فقط یک راه حل

ح.ش | پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱ | 11:12

گفتم:" بعضی وقتها فقط یه راه حل موجوده

پرسید:" چطور؟‌ توی این دنیای پر از امکانات فقطیوی؟!

گفتم:" اینطور که وقتی برای رها شدن از آزار و اذیتهای یک نفر تمام راهها رو رفتی و ازش جدا هم شدی ولی دست از سرت برنمی داره. تازه وقتی از دور وبر یهات میخوای که خبری بهت بدن که شاید کمک‌ بکنه خودت با توجه به شناختی که از اون ادم داری راه حل ساده تری پیدا کنی. هر کدوم فقط‌به نظرشون میاد که راه حل اونها برای تو مناسب تره.

پرسید:" چی شده ؟ کی بی توجه به دلشکسته تو دلشکستگی جدید برات جور کرده ؟"

گفتم:" شاید اونا همچین قصدی نداشتن. ناخواسته باعث بیدار شدن حس رنجش من شدن.

پرسید:" مگه از این روزای تو خبر ندارن؟"

گفتم:" چرا ولی این رو شاید درک نمی کنن. که توی یه مرحله از زندگی که دونه دونه آدمها راهشون رو پیدا میکنن و می رن . زندگی با همه موهبتهاش برای کسی که‌ مونده سخت تر میشه. "

گفت:" به این موضوع تا حالا توجه نکرده بودم."

گفتم:" آخه همه از بیرون به هر موضوعی نگاه میکنن. به قول مولانا : هر کسی از ظن خود شد یار من/از درون من نجست احوال من. کسی که میمونه با همه اونهایی که رفتن. اینجاخاطراتی رو ساخته بوده بد یا خوب خاطره س . کار ذهنم مرور خاطرات. هر چی لحظه هات و بسازی و راه ورود ذهن رو به خاطرات ببندی، میتونی کم‌ رنگشون کنی، اما نمی تونی فراموششون‌کنی. هیچ کس هم‌نمیتونه بگه من تمام ثانیه ها ی یک شبانه روزم رو می سازم و در لحظه غرقم. همون چند ثانیه و دقیقه که از کاری فارق میشی تا کار بعدی رو شروع کنی. یه خاطره از یکی از اون آدمها میاد . صاف زل میزنه توی چشمات، پشت پلکت، که حتی با بستن چشمات هم نمیتونی ازش رها بشی. من اینجور وقتا میگم باشه ، همینجا بشین تا من‌کارم‌ رو شروع کنم. خیلی هم زود ازش کنده میشم‌. گاهی با خوباش کیف وحالم میکنم. اما امان از وقتی کهبا جدایی رفته تصمیم‌ گرفته باشه به آزاراش ادامه بده اینجا کارت سخت تر میشه تا میای با خوب و بد گذشته خدا حافظی کنی. از یک راهی ورود پیدا میکنه و تو رو با خودش میکشونه. از چنین آدمهای مریضی فقط مرگه که میتونه باعث رهایی بشه. اونم برای اینکه دیگه نتونه خاطرات تلخ جدیدی بسازه که این روزهات هم در گیرش بشی. به نظر من‌ فرقی نداره کدوم. فقط مرگه که میتونه این داستان رو تموم کنه.

شام ساده و پر درد سر

ح.ش | سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱ | 15:18

دیروز عصر به منزل دوستی دعوت شدیم که چندساعتی را با هم بگذرانیم. دوساعتی که نشستیم صاحب خانه خواست غذایی درست کند که با هم‌ بخوریم‌. دوستی گفت من به شرطی می پذیرم که‌نان وپنیر بیاو ری ووبه زحمت نیفتی. صاحب خانه پذیرفت.

اما با اتفاقی که افتاد من متوجه شدم همین نان وپنیر باعث زحمت او شد. چرا که نه‌ نان در خانه داشت و نه پنیر. با توجه به تعطیل بودن دیروز و بسته بودن کلی از مغازه ها صاحب خانه متوسل شد به اسنپ فود و .....

دیشب گذشت.‌

امروز ناگهان من رفتم به تجربه ای در سی وشش سال قبل. زمان جنگ‌ بود. شبی ساعت از ده گذشته بود که چند نفر از همرزمان همسر سابقم برای دیدار به منزل ما آمدند .‌ما شام خورده بودیم. همسرم تعارف کرد که اگر شام نخورده اید. برایتان آماده کنیم. آنها شرط کردند که در صورتی دعوت به شام ما راقبول میکنند که ما نیمرو درست کنیم. همسرم به آشپزخانه آمد. تخم مرغ نداشتیم نان هم بسیار کم داشتیم. مغازه ها نیز بسته بودند. آن وقتها که امکانات امروز نبود. ما تلفن را برداشتیم و شروع کردیم به زنگ زدن‌ به منزل خواهرهای همسرم که نزدیک ما بودند. بالاخره یک نفر نان و دیگری تخم مرغ برایمان آورد.‌ تا بیاید این غذای ساده به سفره برسد.‌ یک ساعت گذشت. مردها می خندیدند و به همسرم می گفتند: اگر از شما غذای دیگری می خواستیم چقدر طول میکشید؟! یک‌نیمرو،یک ساعت طول کشید.

آنها نمی دانستند که اگر غذا را به عهده خودمان می گذاشتند در عرض همان یک ساعت با داشته هایمان و بدون در خواست از دیگران غذای مطلوبی را برای آنها آماده می کردیم.

چقدر پیش می آید که می خواهیم کار کسی را ساده کنیم، اما او را به زحمت و دردسر میندازیم. بهتر است در چنین شرایطی که قرار میگیریم ، بگوییم باشد با آنچه در خانه داری به کمک‌هم غذای ساده ای آماده کنیم‌ تا با هم بخوریم.

خیلی موارد دیگر به غیر از غذا هست که قصد لطف و کمک ما به دیگری دردسر او میشود. در چنین موقعهایی تامل کنیم شاید خود فرد راه مناسب تری انتخاب کند.‌

مدال برای انتخاب

ح.ش | یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ | 8:15

هر انتخابی که میکنیم، درصدی اشتباه‌و خطا دارد و این امری بدیهی ست. هیچ انتخابی نمی تواند صد درصد و بی نقص باشد.

هر انتخاب، اگر پنجاه و یک درصد از منافع فرد را در بر بگیرد، کافی ست.‌ البته در چنین‌ شرایطی شاید شخص گزینه های بیشتری را ندیده و بررسی نکرده است و یا در شرایط و موقعیتی قرار گرفته است که‌ تعداد انتخابها یش محدود بوده است. در واقع بیشتر از هر چیزی از روی ناچاری دست به انتخاب زده است. هر چه این درصد منافع فرد بالا برود. میزان اقبال او و رضایتش از آن انتخاب بالاتر میرود. انتخابهایی که درصد خطایشان کمتر از یک در صد باشند انتخابهای طلایی هر کس هستند. در انتخابهای طلایی توفیقات به سرعت نصیب شخص میگردد. این وقت است که حرکت فرد به سمت قله های موفقیت ،صعودی و سریع میشود. من میگویم که هر کس با نگاه کردن به انتخابهایی که‌ تاکنون کرده است و برآیندی که از آن در زندگیش وارد شده است. سه مدال رایج در مسابقات ورزشی و علمی و .‌‌‌....را می تواند، به خود بدهد. یعنی هر کس خود میداند کدام انتخابش مدال برنز میگیرد، کدام نقره و کدام طلا.

هر چه تعداد انتخابهای طلایی ما در زندگی بیشتر باشد. به درخشش و توفیقات بیشتری دست پیدا می کنیم. در اینصورت جاودانگی خود را در عرصه ای از زندگی که انتخابهای طلایی داشته ایم، رقم‌ می زنیم.

برای رسیدن‌ به انتخابهای طلایی اول لازم است برای شناخت خود و خواسته های قلبی خود وقت بگذاریم تا بتوانیم آگاهانه دست به انتخاب بزنیم. هر چه خود آگاهی، خود باوری و خودشناسی ما بیشتر باشد. بهتر تشخیص می دهیم که روی کدام توانایی خود بیشتر لازم است کار کنیم و برای بروز در هستی در آن زمینه چطور وقت بگذاریم.

هنگامی که قدمهای اول را در مسیر انتخابی خود می خواهیم برداریم. لازم است، توجه ،دقت، همچنین آهستگی و پیوستگی در حرکت را مد نظر داشته باشیم و به اصطلاح پی ریزی مناسبی برای انتخاب خود داشته باشیم تا با سرعت گرفتن حرکت انحراف از انتخاب نداشته باشیم و با هشیاری موانع در مسیر را بشناسم و به موقع برای عبور از انها اقدام کنیم.

کرواسان

ح.ش | شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱ | 19:28

​​​​قطار در ایستگاه توقف کرد. در های واگنها باز شد. مردی که شاید میشد گفت چهل را گذرانده با یک پلاستیک طوسی رنگ بزرگ‌ که داخلش کارتنی بود وارد شد. کسیه را زمین‌گذاشت و از داخل کارتن دو بسته کروسان مغز دار شکلاتی در آورد. سرش را بالا آورد. چشمش به زنی که کنار دست من‌نشسته بود، خورد. شروع به حرف زدن با او کرد. انگار زبان در دهانش لوله میشد. خیلی بلند صحبت میکرد. از میان کلماتش این را فهمیدم که به زن گفت:" تو دیروز خریدی، بد بود؟" زن شروع کرد به تعریف کردن: " نه خیلی تازه بود دست شما درد نکنه. بخرید ازشون." مرد هر چه بیشتر حرف میزد ،کمتر میشد فهمید که چه میگوید. زن سرش را گرم گوشیش کرد . مرد صدایش را بالا برد. چیزهایی میگفت که قابل فهم نبود. زن رویش را به من‌کرد و گفت :" هیچی از حرفاش نمی فهمم. شما متوجه میشین؟‌ سری تکان دادم و گفتم:" نه." کلافه شده بودم. سری چرخاندم همه سرشان را پایین انداخته بودند. به مرد توجهی نمیکردند. مرد با صدایی که ناامیدی از آن موج میزد. چیزی گفت و کیسه اش را بلند کرد و به واگن‌ بعدی رفت.

اشک

ح.ش | جمعه چهاردهم مرداد ۱۴۰۱ | 6:34

ما میان دوجبر که یکی با اشک خودمان و دیگری با اشک عزیزمان همراه است. اندکی اختیار را تجربه میکنیم. هر کدام چه آگاهانه و‌چه نا آگاهانه انتخاب میکنیم که چگونه باشیم. دیروز عزیزی از جمع ما رفت که عشق را ، درک را ، احترام را با او میشد معنا کرد. کسی که‌ نمشد کنارش نشست و از عطر وجودش نَفَسَت چاق نشود و حال دلت خوب نگردد. کسی که عشق می زایید. با کلامش مهر ، همدردی و درک متولد می شد.‌ اگر فرصتی دست می داد و هم‌نشینش میشدی. پالایشی را تجربه میکردی. او تما غمهایت را با کلامش می شست. سبک بال بر می خواستی و پرواز کنان بر بام زندگی می نشستی. . از آن آدمهابی که شنیدن خبر در گذشتش دل آشنا ی یک روزه را هم به آتش کشید. این آدمها کم‌اند‌. اما کمشان هم‌ انگار از سر دنیا زیاد است. چرا که دنیا تاب حضور این بلبلان خوش الحانی که کوتاهترین آوازشان دلها را بیدار، لبها را خندان ، حرکت را نرم ،لطیف و عاشقانه میکند، ندارد . دستش را زود در گلوی چنین انسانهایی فرو میبرد. اینهایی که خورشیدند . نورشان بی ادعا برهمه می تابد. گرمای وجودشان همه را گرم میکند. آنهایی که ناخالصی در کنارشان فرصت بروز پیدا نمیکند. جمله ای در زیر پروفایل واتس اپش نگاشته که توصیف خودش است.

هر کجا عشق آید و ساکن‌ شود.

هر چه نا ممکن‌ بود، ممکن شود.‌

عشق در وجود او چنان ساکن‌بود. که در روزهای سخت و‌ پر درد زندگیش صبوری و آرامش و سپردن ممکن‌ گردیده بود .‌ مهربانی از صدای ضعیف شده و تحت تاثیر داروهای تسکین دهنده اش از پا نمی افتاد. عشق برایش پذیرش آورده بود. از او جنگجوی آرامی ساخته بود که زندگی را ترویج میکرد. وداع او با هستی برایش نور بود و آرامش و برای ما بازماندگانش که باید باور کنیم که دیگر دنیا او را کم دارد . پر از اشک است و آه. گاهی پذیرش آنچه که هست سخت ترین کار دنیا میشود و این یکی از آن‌ گاهی هاست.

مترو و خرید

ح.ش | چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۱ | 15:56

صبح، دوباره نیاز شد که به منطقه بیست بروم. باز هم‌ مترو سوار شدم. خلاقیت یک‌پیرمرد فروشنده و یک آواز خوان جالب بود. با توقف در یک ایستگاه وقتی در باز و سپس بسته شد. صدایی که کمی زنانه به گوش می رسید. گفت :"دم درو نگا کن/ هر خبره همینجاس/  نگا نگا نگا کن/  لواشک ترش دارم/شیرین و ترش خوشمزه ...." پیرمرد نزدیک شد موهایش مثل پنبه سفید، پاکتی سفید و بزرگ در یک دست و چند بسته لواشک‌در دست دیگر. خانمی گفت دو تا.  پیرمرد با خوشرویی و خنده گفت:" دشت اول رو بده دخترم. "همینطور که به او نگاه میکردم. صدای بمی گفت من هر روز آوازهای شاد میخوندم اما الان محرمه و شروع کرد به خواندن:" میرن آدما از اونا فقط.‌‌‌..." چشمم به  جوانی خورد که  شیشه قطار را آینه کرده بود. خودش را برانداز میکرد و حض میبرد. روی دست راست و دور گردنش کمربندهای رنگا رنگ‌بود. شروع به تبلیع کرد:  :" کمربند در همه رنگ‌سی تومن." براندازش کردم.   شلوار آدایداس سه خط ورزشی، تی شرت چسبان و بازو های بر امده از بدن سازی، تتو شده. چشم از شیشه برنمیداشت لبخند رضایتی روی لبش بود انگار کسی زیباتر از خودش نمی دید که چشم بگرداند. صدایش را کمی بلند کرد:" کمربند دارم در همه رنگ. "سرش،را چرخاند. بلکه کسی بخواهد. کسی توجه نکرد. قطار به ایستگاه بعدی رسید. با باز شدن در پیاده شد.  پسرک ده دوازده ساله ای وارد شد و برای فروش آدامسش شروع به التماس کرد. زنی با او چشم در چشم بود گفت :" جنست را بفروش. التماس نکن تو گدا نیستی. "پسرک سیه چرده با چهره ای  گرفته رویش را برگرداند. زن دیگری صدایش کرد و از او آدامس خرید. مترو بازار متحرکی ست که گاهی تعداد فروشنده هایش،بیش از مسافران است. فروشنده هایی از همه سنین. زن و مرد ، از همه تیپ. تنها شغل پر در آمد گویا همین است.  این روزها که گرانی و بیکاری ریشه هایش را در گلوی همه دوانده، هرکس با اندک‌ سرمایه ای  به فروشندگی مترو  پناه آورده است.‌ من در این رفت وبرگشت نیز از خرید بی بهره نبودم. برای من‌که خرید رفتن کار دشواری ست. این روش سهل الوصول دلنشین است. در این بازار از خوراکی و پوشاک تا لوازم بهداشتی و آرایشی و سفره و تجهیزات آشپزخانه و لوازم‌جانبی موبایل  می توان یافت.فقط برند نیست. البته اگر توان خرید برند داشته باشی.  گذارت هرگز به مترو نمی افتد.‌ آن هم  نه این روزها وسالها که‌ کرونا تهدید کننده بزرگی ست. 

فال

ح.ش | سه شنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۱ | 15:32

یکی از تفریحات من‌خواندن فال در گوگل است. فال حافظ ،فال روزانه، امروز می خواستم بیایم وبلاگم‌، دیدم نوشته است فال تاروت، نمیدانم تاروت چیست البته در موردش حستجو خواهم کرد.‌  وقتی فال   متولدین مرداد را نگاه کردم. جمله آخرش برایم جالب بود:" طوفانها ریشه های مرا محکمتر میکند." من در طوفان زندگی میکنم. همیشه این جمله نیجه مانند یک ذکر همراه من‌است. "هر مشکلی که مرا نکشد قوی ترم خواهد ساخت." فردا  آخرین روز طوفانی که یک ماه اخیر در گیر آن هستم.  امروز که‌ به تجربه های این یک‌ماه خود نگاه میکنم. میبینم که چقدر دریافتهای جدید دارم که‌می تواند در کیفیت بودنم در دوره ی هنر خلاقانه زیستن تاثیر بگذارد.‌  چقدر این روزهای طوفانی باعث شد نحوه گفتگو با کارمندان ادارات دولتی  را یادبگیرم.  فردا به آرامش بعد از طوفان میرسم. در تبریکات تولد دیروزم خواهر زاده ام‌گفت برایت آرزو میکنم دیگر قطار زندگیت روی ریل حرکت‌کند و از ریل خارج‌ نشود. هر چند ریز علی های خواجوی در طول زندگیت  مراقبند که سانحه به وقوع نپیوندد. 

من‌ومترو

ح.ش | دوشنبه دهم مرداد ۱۴۰۱ | 4:4

دیروز بعد از سه سال سوار مترو شدم.‌هنوز بیست وچهار ساعت نشده است.‌بودن در مترو و نشستن روی صندلی و فقط نگاه کردنش کلی عوامل تعجب آور دارد. تعداد فروشنده ها آنقدر افزایش یافته بود که نمی شود توصیف کرد. افزایش فروشنده جوان و خوشتیپ چندین برابر سه سال پیش بود. جالب اینکه همان چند ایستگاه اول خانم جوانی تبلیغ رنگ‌مو میکرد. یک تکه ی باریک از موهای کنار صورتش بنفش بود.‌میگفت:" خانمهای محترم این رنگ‌موهای فانتزی و جذاب من  رو با آب مخلوط کنید و روی سر بگذارید یک هفته دوام دارد و اگر با اکسیدان مخلوط کنید سه هفته.  بدم خدمتتون.‌" دو سه ایستگاه بعد از قطار خارج شد و چند آقای جوان با تیپهای آنچنانی و تتو و تل سر و شلوارهایی که قدش کمی آب رفته بود و یکیشان هم پارگیهای متعدد داشت. وارد قطار شدند. یکی از آنها که درشت اندام‌تر بود از همان رنگ‌موهای خانم‌ اول مسیر داشت تبلیغش جذاب بود. خانمهای عزیز رنگ‌موهای فانتزی دارم که اگر با آب مخلوط کنید و روی موهایتان بزنید یک‌هفته دوام دارد و اگر با اکسبدان سه هفته نمونه اش رو، روی موهای خانمم دیدید! " هم خنده ام‌گرفته بود و هم‌به نظرم خیلی خلاقانه بود. صدای فروشنده های مرد و زن به تناوب گوشم‌را نوازش میداد. از جوراب گرفته تا شلوار وتاپ و روسری و شال تا لوازم بهداشتی و آرایشی. در ایستگاهی یک‌پسر بچه که حداکثر می توان گفت‌‌که ۱۲سال داشت و دستمال کاغذی جیبی می فروخت.‌ رکورد خلاقیت را زده بود. تا وارد قطار شد . ناگهان جلوی پای زنی نشست وشروع به بوسیدن پایش کرد. بعد از هر بوس سرش را بالا می آورد و می گفت میشه دستمال بخرین؟! چند خانم‌محترمانه دورش کردند. کمی جلو رفت. به آنسوی واگن‌که زن ومردها کنار هم بودند وارد شد. ناگهان دیدم پایین زانوی مرد جوانی که ایستاده بود،را با یک دست گرفت وشروع به بوسیدن کرد و با التماس در خواست خریدمیکرد. مرد جوان از او در خواست میکرد که رهایش کند . اما حریف پسرک‌نمیشد. بالاخره بی تفاوت شد. پسرک‌که نتیجه ای نگرفته بود به واگن ما برگشت. با خودم گفتم:" نمیدانم که این ایده را خودش خلق کرده است یا برای آن معلمی داشته است. در هر حال در این سن و سال اینطور اعتماد به نفس و عزت نفسش تخریب شود در بزرگسالی در گیر چه مشکلاتی  میشود؟ از سویی، متولیان جامعه مرتب به افزایش جمعیت مردم را تشویق می کنند. از سوی دیگر کودک و نوجوان و جوانمان برای لقمه نانی  به چه کارها و روش ها که دست نمی زنند! 

هر روز شاهد مناظر درد آورتری در این جامعه هستیم. اما تا کی می خواهیم دست به درمان ببریم ، جای سوال دارد. 

 

هنر مشکل زایی

ح.ش | یکشنبه نهم مرداد ۱۴۰۱ | 22:0

بعضی از آدمها فقط یک هنر دارند. هنر مشکل زایی. اینها ید طولایی در به وجود آوردن مشکل و بزرگ کردن آن دارند. نمی دانم که تا به حال به چنین آدمی برخورد کرده اید یا نه. امیدوارم برخورد نکرده باشید. اما من با چنین شخصی مدتی بسیار طولانی زندگی کرده ام. در طول زندگی و رابطه با او  کار من دفع شر بود. به هیچ وجه امکان اینکه در جریان  موضوعی قرار نگیرد وجود نداشت چون به شکلی کاملا حرفه ای و کارآگاهانه  موضوع را می فهمید و مسئله بغرنج تر میشد.  

برای من که دنیای خاص خودم را داشتم. زندگی با چنین آدمی بسیار دردناک و رنج اور بود.  با فرهنگی که خود آن را پذیرفته بودم. همیشه خود را ناچار به ادامه میدانستم.‌ البته  گاهی میشد که با توجه به الویت بندی هایم ، چشم بر آزارهای او میبستم و گاهی نیز کارم سخت تر میشد و‌ انگار فشار جدید از ظرفیتم‌ خارج بود. حل مشکل به نظرم ناممکن میرسید . در این‌موقع کاملا متوجه بودم که قربانی شده ام . خواب و خوراکم‌مختل میشد پناه میبردم‌به روان‌پزشک ومشاور.  مدتی  در کنار اینها خود را تسکین‌میدادم و به راهی نوین برای عبور از ان‌مشکل می رسیدم.‌ تا می آمدم نفسی بکشم وبه قول عرفا حال برگردانی کنم. می دیدم که خشم او بالا گرفته است.از اینکه تیرش به سنگ‌خورده مانند گرگ‌زخمی شده است و در حال  گشتن و پیدا کردن راه یا سوراخی جدید است تا  شروع کند.  من که در این فواصل  کارم آموختن‌‌ و قوی تر کردن خودم‌بود تا آگاهیم  بالا برود وظرفیتم‌ رشد کند. در زندگی فقط‌ از خودم توقع داشتم. حالا میفهمم که چقدر خلاقانه خانه  را مدیریت میکردم.  هر چه بچه هاوبزرگتر می دشند کار من سخت تر میشد. ۸دریافته بودم‌ که‌ گره های روانی اش  چنان کور شده اند که من هیچ کاری در رابطه با او نمی توانم انجام دهم.  تمام  توفیقهای زندگی را به نام خودش ثبت میکرد و من چون به جای دیدن خودم  جمع  خانواده را می دیدم‌. در این مقوله وارد نمیشدم. تا اینکه او در گیر  توهمی بزرگتر شد‌.‌او که ذهن‌تحریک پذیری داشت و با باورهای محدودی که داشت. به جنگ‌ علنی با خانواده ای که تشکیل داده بود پرداخت. دیگری جابی برای نادیده گرفتن وجود نداشت.‌هزینه ای که من داشتم‌ میدادم  هر روز سنگین تر میشد.   او به شکلهای مختلف در پی  پایان دادن به رابطه خانوادگیمان بود. از هیچ راهی نمیشد به او کمک کرد. تمام راههای ممکن را رفتم. از مشاور و خانواده و مراجع قانونی هیچ فایده نداشت. حتی قانون حضورش را در خانه مضر تشخیص داد. او یک سال است از این خانه رفته است. اما هر یکی دو ماهی یکبار از راهی مرا درگیر مراجع قانونی میکند. هر چند تا به امروز همه به نفع من تمام شده است. اما مشکل زایی اش اجازه زندگی به خودش را هم نمی دهد. شاید هم من اشتباه میکنم. او با تولید مشکل احساس خوبی پیدا میکند. او از آزار لذت میبرد. برای هر کس زندگی یک‌معنا ی خاص دارد .برای او زندگی وقتی زندگی ست که در جدال باشد و مشکلی تولید کند. 

 

 

 

 

عشق و نفرت

ح.ش | جمعه هفتم مرداد ۱۴۰۱ | 13:49

عشق ونفرت با هم در جنگلی همراه شدند.

عشق مدهوش صدای پرندگان شد و گفت: " چه موسیقی دلانگیزی ." سرش را بالا کرد وچند پرنده لابه لای شاخه های تو در توی درختان دید. رو به نفرت کرد و بادست آنها را نشان داد. 

نفرت:" فریاد زد با همه این سنگ‌و گل و فضولات حیوانات  که فرش راهمان است.سر بالا کردنت چیست؟‌"

عشق لبخندی زد و گفت :" ببین چطور خورشید با انگشتانش راه را روشن میکند‌"

نفرت چندش کنان گفت:" به شعاع نور خورشید دل خوش نکن‌ شب نزدیک است و تاریکی و گرگ وخرس در انتظار.

عشق لحظه را دریاب. اضطراب آینده این وقت خوش را از تو گرفته است.

نفرت روی گردان گفت:" چقدر الکی خوشی.  تو فقط لفاظی بلدی. من با تو نمی آیم. " راهش را کج کرد و به چپ‌پیچید. عشق راه راست را پیش گرفت و به دشتی پر گل رسید‌.

 گرگی گرسنه نفرت را دید به سمتش حمله کرد. نفرت پا به فرار گذاشت مرتب به پشت سرش نگاه میکرد ناگهان پایش در گل فرو رفت پای دیگر را برداشت بیشتر فرو رفت.‌

 

افتماد وبی اعتمادی

ح.ش | پنجشنبه ششم مرداد ۱۴۰۱ | 23:1

بیست وسه  سال پیش روزی مدیر دبیرستان پسرم بعد از جلسه اولیا و مربیان خواست من بمانم تا بعد از رفتن بقیه والدین با من صحبتی بکند. آن روز  او گفت پیامبر گفته است: به خودت سو ظن و به مردم حسن ظن؛   اما من  امروز می گویم عکس این باید بود. یعنی به خودت حسن ظن و به مردم سو ظن. در ادامه گفت تو فرزند بسیار صادق و راستگویی تربیت کرده ای . او فکر میکند همه چنین هستند در نتیجه  به راحتی به دیگران اعتماد میکند. اینجا ما مراقب هستیم. اما فردا در این جامعه با اعتماد کردن بسیار مورد سو استفاده قرار میگیرد.

این روزها که خودم به خاطر اعتماد چندین باره به شخصی که بسیار از او لطمه خورده بودم. به زحمت بسیار افتاده ام و هزینه  های ناحقی را متحمل شدم . متوجه شده ام‌ که  چالشهای زندگی نمی تواند ارزشی که در ذات انسان است را تغییر دهد.  به نظر من  زندگی بدون اعتماد یک رنج عظیم و اضطراب مدام است.‌ هر چند این  ارزش  انسانی در این  سالها با حضور آدمهای نا مطمئن  بارها لگد مال شده است. دلیلی ندارد که آن را به وادی فراموشی  بسپاریم. مرگ‌ اعتماد مرگ‌ یک‌ جامعه است.  شخصی که  به همه سو ظن دارد.  ترسهای زیادی  را با خود حمل میکند و قدرت ریسک کردنش هر روز پایین میرود و درگیر وسواسهای فکری و عملی میشود. به نظر من آنچه میتواند باعث شود که مورد سو استفاده قرار نگیریم آگاهی است. به قوانین و حقوق اجتماعی خود آگاه بشویم و تصمیم منطقی را یادبگیریم‌ و احساسی عمل نکنیم.  

 

 

 

 

 

   

 

 

 

ادمهای پوچ‌و توخالی

ح.ش | سه شنبه چهارم مرداد ۱۴۰۱ | 9:28

موراکامی در کافکا در کرانه از زبان اوشیما زن کتابدار (ظاهراً مونث) میگوید:" من‌انواع تبعیضات را تجربه کرده ام. تنها افرادی که تحت تبعیض واقع شده اند می فهمند که این موضوع چقدر دردناک است. هر شخصی در مسیرش رنجهایی متحمل می شود و هر فردی زخم هایی خورده است. من مثل همه ی افراد دیگر دغدغه عدالت و برابری دارم. اما از افرادی که هیچ اعتقادی ندارند متنفرم. چیزی که تی . سی. الیوت آن را مردم " پوچ و توخالی" خوانده. این افراد جای خالی احساسات شان را با تکه های پوشالی بی اساس پر می کنند و نمی دانند و آگاهی ندارند که چه کاری انجام می دهند. اینها مردم سنگدلی هستند که کلماتی پوچ‌به سمت شما پرتاب می کنندو سعی دارند شما را مجبور به انجام کاری کنند که نمی خواهید."

تعریف آدمهای پوچ و توخالی از زبان موراکامی بسیار قابل تامل است. در چنین قالبی  تمام انسانهای سطحی و هیجانی که  حرف زدن با آنها سایش عمر است. خودشان ارزشهایشان را خام خام از دور واطراف گرفته اند. حتی نمی دانند که این ارزششان که از آن حرف می زنند  چقدر واقعاً  ارزش است. در برابر چنین آدمهایی گاه آدم می ماند که چه بگوید.  اغلب من به این نتیجه می رسم که در برابرشان سکوت کنم ویا اینکه سوالی از کلام خودشان طرح کنم و کنار بنشینم. چنین آدمهایی که فکر میکنند  دلایلشان قوی و متقن است و جای هیچ بحثی ندارد.‌ آنهایی که فکر می کنند  به تمام حقیقت دست یافته اند.  می خواهند همه را در قالب خودشان جا دهند. حکایتشان شبیه حکایت ان‌مورچه ایست که در قطره آبی در حال غرق شدن بود و می گفت دنیا را آب برد. این اشخاص دنیای ساخته ذهنی خود را همه چیز  می دانند. اینها ظرف کوچک اندیشه خود را نهایت ظرف هستی می دانند. این دید بسته آنها ست که نمی توانند و تنوع و بزرگی این عالم را ببیند. همین است که تصویر توخالی بودن  از خودشان به اشخاص روبرویشان میدهد. زندگی در چنین فضایی خودش زخم خوردن مداوم است. چرا که  دگر اندیشی برای ادمهای این چنینی  قابل پذیرش نیست. 

 

صبح به خیر

ح.ش | شنبه یکم مرداد ۱۴۰۱ | 5:39

پرندگان برای فراخوان روز جدید دارند آماده می شوند اما خواب هنوز مهمان چشمان‌ من‌ نشده است.‌

 به روز گذشته ام‌ نگاه می کنم؛  می بینم،  روز پر باری بوده است. مهمانان عزیزی برای ناهار داشته ام   بعد از آن  یک‌کلاس انلاین را گذراندم.‌ سپس یک عصر و غروب فوق العاده در کنار یک دوست بی نظیر ، که مرا در استقبال از ماه تولدم مهمان کرد و  چند ساعتی را نیز با خوشی کنار او  سپری کردم. پس از آن لازم بود برای اداره ای یک‌نامه ی اعتراضی بنویسم.  نوشتن نامه ی اداری  (برای من که کلا با چنین نامه هایی در طول عمرم آشنایی نداشته ام)سخت بود. اما بالاخره بعد از کلی کمک‌ فکری گرفتن و نوشتن و کنار گذاشتن ، موفق به نوشتن آن شدم.  آنگاه  برای خواب آماده شدم ولی تا الان از خواب خبری نبود ه و نیست.

َاین سالها با هر اتفاق مجبور شده ام به دنبال قانون بروم. آنچه متوجه شده ام  ندانستن قانون در رابطه با امور مربوط به خود چه ضعف بزرگی است و می تواند دستاویزی باشد برای آدم سو استفاده گری که در کنار هر کس ممکن‌است، قرار بگیرد؛  که یکی از آنها عمری در کنار من‌بود. خیلی از درد سرهایی که الان دارم می کشم از همین ندانستن قانون است.کاش در مدارس ما قوانین شهروندی را به جای هر درسی که هیچ فایده ای در طول زندگی ما ندارد،  به ما می آموختند. با آگاه بودن به  حقوق خود، اجازه و فرصت سو استفاده به دیگران را نمی دادیم.،شب دارد جایش را به صبح می دهد .با هر خمیازه اشک از گوشه ی چشمانم جاری میشود.من روزقبل را به امروز پیوند زده ام. کمتر از سه ساعت دیگر به اداره ی مربوطه خواهم رفت.

پارسال با شروع مرداد در گیر مسائل مربوط به جراجی قلبم بودم. امسال در گیر اداره ای دولتی.  این نیز ختم‌ به خیر می شود.

 صبح به خیر  

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .