کتاب مغازه خودکشی نوشته ژان تولی را از فیدیبو خریدم و خواندم. کتاب بسیار جالبی است.
" داستان مغازه ای است که در آن ابزار خودکشی می فروشند. اعضای یک خانواده مغازه را اداره میکنند. پدر ومادر فقط آیه ی یاس می خوانند . از خنده وشادی بدشانمی آید و دو فرزند بزرگ را دعوت می کنند کهخلاقیتشان را صرف خلق راههای جدید خودکشی کنند. به طور نا خواسته فرزند سوم به دنیا می آید. او همیشه لبخند روی لبش است. تمام مشتریانی که برای خرید وسیله خودکشی می آیند. به خنده ی او اشاره می کنند. مادر وپدر هیچ از خنده او راضی نیستند. آنهابه دنبال راهی هستند که کودکشان نخندد. اسم اورا آلن گذاشته اند. آلن با بزرگ شدنش جریان مغازه را تغییر میدهد. آهنگهای شاد میگذارد. خودش به همه لیخند میزند . سیب سمی درست نمیکند. در مغازه ای که همیشه مشتریان یکبار میآیند حالا به دفعات می آیند.
نکته جالب این است که اعضای خانواده نباید به خودکشی فکر کنند چون باید میراث خود را حفظ کنند. اما مشتریان را برای مرگ تشویق و راهنمایی می کنند. دختر شان که ۱۷ ساله است حس بی فایده بودن دارد. برای او سمی در بزاق دهان درست میکنندکه خودش را نمیکشد. اما هر که اورا ببوسد میمیرد. او از شغلش راضی است تا اینکه پسر مراقب قبرستان می آید که دختر عاشقش است. او بوسه مرگمی خواهد و دختر راضی به کشتنش نمی شود. آلن کمک میکند تا بوسه های او بدون سم شود ولی پدر سمی را پیشنهاد می دهد که در دست عرق کرده اش باشد و هر کس با او دست بدهد بمیرد. بالاخره جوان مداقب گورستان داماد خانواده میشود. آلن گویی آمده است تا همه را به زندگی دعوت کند. با مشتریان صحبت میکند و آنها را از مرگمنصرف میکند. به جای هر عامل مرگی یک عامل زندگی به او می فروشد. او در مورد تغییر مادر وخواهر وبرادرش موفق میشود. اما پدر به بستر بیماری می افتد. ناراضی از تغییر ماهیت مغازه است. سر وصدای شاد مغازه حالش را خراب میکند.روزی صدای گیتار زدن از مغازه می اید. می خواهد آن رابه هم بزند. اما با مخالفت همه مواجه میشود. می خواهد کاری کند که آلن بمیرد. همه ی اعضای خانواده در جهت زنده ماندن الن به تکاپو میپردازند.برای نجاتش در مقابل مرد خانه می ایستند. درآخرین لحظه که طنابی را که برای نجات آلن انداخته بودند و آن را بالا میکشیدند. آلن که میبیند همه برای زندگی تلاش میکنند نه مرگ. خیالش راحت میشود. می فهمد ماموریتش را انجام داده است. پس طناب را رها میکند. "
خیلی از ما آدمها همهمینطور هستند. از نالیدن و غر زدن بیشتر لذت میبرند. اگر ادم شادی ببینند. حالشان بد میشود. انگار همه را به خودکشی تدریجی دعوت میکنند. فرهنگعزاداری نیز در جامعه ما ریشه تاریخی دارد و این چهل وچند سال هم بسیار به آن افزوده شده است. انگار در این فرهنگ لذت بردن از زندگی جرمی بزرگاست. این روزها که مردم از همه طریق زیر فشار هستند. یک آلن نیاز دارند که بیاید زندگی را به جشنی دائمی تبدیل کند