ما میان دوجبر که یکی با اشک خودمان و دیگری با اشک عزیزمان همراه است. اندکی اختیار را تجربه میکنیم. هر کدام چه آگاهانه وچه نا آگاهانه انتخاب میکنیم که چگونه باشیم. دیروز عزیزی از جمع ما رفت که عشق را ، درک را ، احترام را با او میشد معنا کرد. کسی که نمشد کنارش نشست و از عطر وجودش نَفَسَت چاق نشود و حال دلت خوب نگردد. کسی که عشق می زایید. با کلامش مهر ، همدردی و درک متولد می شد. اگر فرصتی دست می داد و همنشینش میشدی. پالایشی را تجربه میکردی. او تما غمهایت را با کلامش می شست. سبک بال بر می خواستی و پرواز کنان بر بام زندگی می نشستی. . از آن آدمهابی که شنیدن خبر در گذشتش دل آشنا ی یک روزه را هم به آتش کشید. این آدمها کماند. اما کمشان هم انگار از سر دنیا زیاد است. چرا که دنیا تاب حضور این بلبلان خوش الحانی که کوتاهترین آوازشان دلها را بیدار، لبها را خندان ، حرکت را نرم ،لطیف و عاشقانه میکند، ندارد . دستش را زود در گلوی چنین انسانهایی فرو میبرد. اینهایی که خورشیدند . نورشان بی ادعا برهمه می تابد. گرمای وجودشان همه را گرم میکند. آنهایی که ناخالصی در کنارشان فرصت بروز پیدا نمیکند. جمله ای در زیر پروفایل واتس اپش نگاشته که توصیف خودش است.
هر کجا عشق آید و ساکن شود.
هر چه نا ممکن بود، ممکن شود.
عشق در وجود او چنان ساکنبود. که در روزهای سخت و پر درد زندگیش صبوری و آرامش و سپردن ممکن گردیده بود . مهربانی از صدای ضعیف شده و تحت تاثیر داروهای تسکین دهنده اش از پا نمی افتاد. عشق برایش پذیرش آورده بود. از او جنگجوی آرامی ساخته بود که زندگی را ترویج میکرد. وداع او با هستی برایش نور بود و آرامش و برای ما بازماندگانش که باید باور کنیم که دیگر دنیا او را کم دارد . پر از اشک است و آه. گاهی پذیرش آنچه که هست سخت ترین کار دنیا میشود و این یکی از آن گاهی هاست.