بعضی از آدمها فقط یک هنر دارند. هنر مشکل زایی. اینها ید طولایی در به وجود آوردن مشکل و بزرگ کردن آن دارند. نمی دانم که تا به حال به چنین آدمی برخورد کرده اید یا نه. امیدوارم برخورد نکرده باشید. اما من با چنین شخصی مدتی بسیار طولانی زندگی کرده ام. در طول زندگی و رابطه با او کار من دفع شر بود. به هیچ وجه امکان اینکه در جریان موضوعی قرار نگیرد وجود نداشت چون به شکلی کاملا حرفه ای و کارآگاهانه موضوع را می فهمید و مسئله بغرنج تر میشد.
برای من که دنیای خاص خودم را داشتم. زندگی با چنین آدمی بسیار دردناک و رنج اور بود. با فرهنگی که خود آن را پذیرفته بودم. همیشه خود را ناچار به ادامه میدانستم. البته گاهی میشد که با توجه به الویت بندی هایم ، چشم بر آزارهای او میبستم و گاهی نیز کارم سخت تر میشد و انگار فشار جدید از ظرفیتم خارج بود. حل مشکل به نظرم ناممکن میرسید . در اینموقع کاملا متوجه بودم که قربانی شده ام . خواب و خوراکممختل میشد پناه میبردمبه روانپزشک ومشاور. مدتی در کنار اینها خود را تسکینمیدادم و به راهی نوین برای عبور از انمشکل می رسیدم. تا می آمدم نفسی بکشم وبه قول عرفا حال برگردانی کنم. می دیدم که خشم او بالا گرفته است.از اینکه تیرش به سنگخورده مانند گرگزخمی شده است و در حال گشتن و پیدا کردن راه یا سوراخی جدید است تا شروع کند. من که در این فواصل کارم آموختن و قوی تر کردن خودمبود تا آگاهیم بالا برود وظرفیتم رشد کند. در زندگی فقط از خودم توقع داشتم. حالا میفهمم که چقدر خلاقانه خانه را مدیریت میکردم. هر چه بچه هاوبزرگتر می دشند کار من سخت تر میشد. ۸دریافته بودم که گره های روانی اش چنان کور شده اند که من هیچ کاری در رابطه با او نمی توانم انجام دهم. تمام توفیقهای زندگی را به نام خودش ثبت میکرد و من چون به جای دیدن خودم جمع خانواده را می دیدم. در این مقوله وارد نمیشدم. تا اینکه او در گیر توهمی بزرگتر شد.او که ذهنتحریک پذیری داشت و با باورهای محدودی که داشت. به جنگ علنی با خانواده ای که تشکیل داده بود پرداخت. دیگری جابی برای نادیده گرفتن وجود نداشت.هزینه ای که من داشتم میدادم هر روز سنگین تر میشد. او به شکلهای مختلف در پی پایان دادن به رابطه خانوادگیمان بود. از هیچ راهی نمیشد به او کمک کرد. تمام راههای ممکن را رفتم. از مشاور و خانواده و مراجع قانونی هیچ فایده نداشت. حتی قانون حضورش را در خانه مضر تشخیص داد. او یک سال است از این خانه رفته است. اما هر یکی دو ماهی یکبار از راهی مرا درگیر مراجع قانونی میکند. هر چند تا به امروز همه به نفع من تمام شده است. اما مشکل زایی اش اجازه زندگی به خودش را هم نمی دهد. شاید هم من اشتباه میکنم. او با تولید مشکل احساس خوبی پیدا میکند. او از آزار لذت میبرد. برای هر کس زندگی یکمعنا ی خاص دارد .برای او زندگی وقتی زندگی ست که در جدال باشد و مشکلی تولید کند.