قطار در ایستگاه توقف کرد. در های واگنها باز شد. مردی که شاید میشد گفت چهل را گذرانده با یک پلاستیک طوسی رنگ بزرگ که داخلش کارتنی بود وارد شد. کسیه را زمینگذاشت و از داخل کارتن دو بسته کروسان مغز دار شکلاتی در آورد. سرش را بالا آورد. چشمش به زنی که کنار دست مننشسته بود، خورد. شروع به حرف زدن با او کرد. انگار زبان در دهانش لوله میشد. خیلی بلند صحبت میکرد. از میان کلماتش این را فهمیدم که به زن گفت:" تو دیروز خریدی، بد بود؟" زن شروع کرد به تعریف کردن: " نه خیلی تازه بود دست شما درد نکنه. بخرید ازشون." مرد هر چه بیشتر حرف میزد ،کمتر میشد فهمید که چه میگوید. زن سرش را گرم گوشیش کرد . مرد صدایش را بالا برد. چیزهایی میگفت که قابل فهم نبود. زن رویش را به منکرد و گفت :" هیچی از حرفاش نمی فهمم. شما متوجه میشین؟ سری تکان دادم و گفتم:" نه." کلافه شده بودم. سری چرخاندم همه سرشان را پایین انداخته بودند. به مرد توجهی نمیکردند. مرد با صدایی که ناامیدی از آن موج میزد. چیزی گفت و کیسه اش را بلند کرد و به واگن بعدی رفت.