در جنگی که در سر من بین نوشتن و ننوشتن اتفاق می افتد. پیروزی با نوشتن است. حالا اینکه در دفتر بنویسم یا در وبلاگ و یا در ورد و همینطور پاککنم، منتشر کنم و یا پاره کنم آنچه را که با جان کندن نوشته ام، میشودحاشیه های نوشتن.
برای ثبت بند بالا چهار بند پاک شده است.
از نوجوانی من سندرم انگشت بی قرار داشتم. انگشتی که فقط با نوشتن بی قراریش را به قرار می رساند. چهل سال پبش ابزار ساده بود. خودکار یا مداد و دفتر. البته تایپ کردن هم بود،ولی نه برای عموم مردم؛ بلکه فقط برای کسانی که به اصطلاح ماشین نویس بودند.من انقدر نوشتن را دوست داشتم که روی شلوارم هم می نوشتم. فکرتان جای اشتباه نرود من تقلب نمی نوشتم. جمله ای یا بیتی که به دلمنشسته بود می آمد روی قسمت بالای زانوی شلوارم می نشست. آن روزها انقدر نوشتن روی لباس مد نبود. گمانم من بی اینکه دنبال اسم و رسم باشم. مبتکر چنین طرحی شدم. 😁 با این حساب گوشه سفید یک کاغذ یا چند سانت دور روزنامه و مجله هم از دست من در امان نبود. البته همیشه دفترهایی داشتم که در آنها از کتابهایی که می خواندم جملاتی می نوشتم و گاهی برداشت خودم از آنها را و مطالب کلاسها یا جلسات و همایشهایی که شرکت میکردم.
از ۱۳ سال پیش کمکمزمینه ای فراهم شد تا به مقوله ی نوشتن جدی تر نگاه کنم. یازده سال پیش، با آشنایی با جولیا کامرون و نوشتن صفحات صبحگاهی، نوشتن برنامه هر روز من شد. همین نوشتن جسارت مرا هر روز بیشتر کرد. به مرور آدم عمل گرا تر یی شدم. دیدم نوشتن برایم بسیار جدی تر از آن است که فکرش را میکنم.
سال ۱۳۹۵بود که برای اولین بار در کلاس داستان نویسی ثبت نام کردم و تا امروز همچنان در مسیر یادگیری هستم. اما نکته ای که این روزها در خود می بینم این است که یکموفقیت کوچک در من رخوت عمل می آورد. آخر من یک داستانم را با نام دویدن در تاریکی در ای بوک منتشر کردم و با اقبال نیز مواجه شد. اما همین باعث شد که انگار به خودم ثابت شود که می توانم. حالا در ادامه ، آنچه در مسیر اتفاق افتاده است. بی انگیزگی برای ادامه دادن مسیر است. انگار یکترس پنهان است که نکند آنموفقیت تکرار نشود ویا اگر همتکرارشود در همان سطح باشد و پیشرفتی در نوشتن حاصل نشده باشد . حالا خیلی بهتر می فهمم چطور موفقیت مانع خلاقیت است.
من اینمانع را به شکلی کنار خواهم زد.
همین الان که دارم این متن را می نویسم ، به فکرم رسیده استکه داستانی را که دوسالی است بارها باز نویسی کرده ام و در ورد نیز شروع به نوشتن آن کرده بودم و نیمه کاره رها به دلیل کندی دستم رها کرده ام . شاید خوب باشد در وبلاگم هر روز یک فصل از آن را بنویسم. این راه حل جدید من برای این است که از مانعی به نام موفقیت عبور کنم.
شاید بهتر باشد که نوشتن در word را شروف کنم و هر روز هزار کلمه از داستانم را بنویسم.