وارد مترو شدم.کنار خانم میانسالی
نشستم. خانم میانسال دیگری روبرویش ایستاده بود. درد و دل میکرد. از داماد سومش می گفت. دخترش دل باخته پسری شده بود که خانواده پسر به هیچ وجه پا پیش نگذاشته بودند.مخالفت خانواده دختر نیز باعث شده بود که دختر به قول مادرش از خواب و خوراک بیفتد. بالاخره خانواده دختر رضایت داده بودند که پسر با دخترشان ازدواج کند. با دو شاهد به محضر رفته بودند. ازدواجشان را رسمی کرده بودند. وقتی از محضر به خانه مادر دختر می آیند. دختر میگوید ما بلیط گرفته ایم تا به مهشد برویم . در ذهنم پرسه ای زدم. دراین عمری که کرده ام مشهد پاتوقی برای گذراندن ماه عسل جوانانی بوده است که به هر شکلی ازدواج کرده اند بخصوص آنها که زندگیشان را با مخالفت خانواده ی طرفین آغاز کرده اند. همینطور مردی که می خواست با یک روسپی پیوند زناشویی ببندد و به اصطلاح اول آب توبه بر سرش بریزد، به مشهد می رفت. بگذریم. مادر دختر با این خبر، بر افروخته گشته و هر آنچه نشاید را به پسر میگوید. با آب و تاب کلماتی را میگفت که هر آن مرا به تعجب وا می داشت. با خشم و نفرتی که همچنان اکنون نیز در کلامش بود، می گفت رو کردم به سعید و گفتم معلومه که بی بته هستی که سر خود هر تصمیمی رو میگیری. بی ننه بابا بودنت رو ثابت کردی و ....همینجور میگفت. چشمم به صورت زنی که شنونده بود افتاد. چشمهایش گرد شده بود و لبهایش جمع . زن کنار دستی متوجه تغییر چهره او شد. شروع به توجیه خودش کرد : آخه مادرش وقتی مخالفتش رو اعلام کرد. از اینکه چه خانواده و فامیلی هستن گفت و دلیلش برای اینکه نمیتواند
سپیده را به عنوان عروس بپذیره، اختلاف فرهنگ و طبقه دو خانواده اعلام کرد.
دلم برای آن پسر و دختر سوخت و دلم برای خودمان که هنوز در چند قرن پیش زندگی می کنیم. شروع کردم به تحلیل ذهنی ماجرا، هنوز در قرن بیست ویکم، فخر فروشی برای اینکه پدر مادر طرفین کیستند و میزان دارایی هر فامیل چقدر است، ادامه دارد. هنوز بعد از ۱۸ سالگی ما یک انسان را مستقل و کامل نمی بینیم. ما هنوز قبیله ای فکر می کنیم . قبیله ای تصمیم میگیریم و قبیله ای باید برای یک انتخاب اقدام می کنیم. ریشه های تربیت در جامعه ما اشتباه است. چقدر نیاز است که برای ارتقا کیفی فرهنگ این مرز وبوم تلاش کرد.
این زن نمی دانست که با رفتارش به اندازه ی همان خانواده ی پسر به رابطه این دو لطمه زده است شاید هم بیشتر. می گفت نمیتوانم زیاد به او احترام بگذارم. به دخترم گفته چقدر در حضور من خسرو جان و حمید جان می گوید و آن دو را تحویل می گیرد. زن با قیافه ای حق به جانب می گفت چه کار کنم. نمی توانم . دوستش ندارم.
راستی چنین بزرگتری حضورش چقدر در کنار یک جوان لازم است؟