عشق ونفرت با هم در جنگلی همراه شدند.
عشق مدهوش صدای پرندگان شد و گفت: " چه موسیقی دلانگیزی ." سرش را بالا کرد وچند پرنده لابه لای شاخه های تو در توی درختان دید. رو به نفرت کرد و بادست آنها را نشان داد.
نفرت:" فریاد زد با همه این سنگو گل و فضولات حیوانات که فرش راهمان است.سر بالا کردنت چیست؟"
عشق لبخندی زد و گفت :" ببین چطور خورشید با انگشتانش راه را روشن میکند"
نفرت چندش کنان گفت:" به شعاع نور خورشید دل خوش نکن شب نزدیک است و تاریکی و گرگ وخرس در انتظار.
عشق لحظه را دریاب. اضطراب آینده این وقت خوش را از تو گرفته است.
نفرت روی گردان گفت:" چقدر الکی خوشی. تو فقط لفاظی بلدی. من با تو نمی آیم. " راهش را کج کرد و به چپپیچید. عشق راه راست را پیش گرفت و به دشتی پر گل رسید.
گرگی گرسنه نفرت را دید به سمتش حمله کرد. نفرت پا به فرار گذاشت مرتب به پشت سرش نگاه میکرد ناگهان پایش در گل فرو رفت پای دیگر را برداشت بیشتر فرو رفت.