امروز هم لازم شد، مترو سوار شوم. اینجا خلاقیت در فروش بیداد میکند. پیرزن لاغر اندام و ریز نقشی که پوستی تیره داشت. دستمال آشپزخانه و دستگیره می فروخت. اما خودش تبلیغ نمیکرد و انگار خانوادگی تصمیم به فروش گرفته بودند. نوه ، دختر و مادر بزرگ. جالب بود. نوه ، دختری جوانی درشت اندام و زیبارو بود. آرایش ملایمی به چهره داشت. او کار تبلیغ را انجام میداد:" خانمها این مادر نیاز داره که با این سن وسال داره جنس می فروشه. اگر لازم دارین ازش بخرین. صدای رسا و نافذی داشت. گوش را هم آزار نمی داد. جالب اینکه وقتی کسی از پیرزن جنس می خرید، دخترش که کنار مادر بود. با کارت خوان جلوی خریدار ظاهر میشد و کارت می کشید. یکبار که اشکالی در کشیدن کارت به وجود آمد. دختر جوان به او نزدیک شد و یک یک اعداد و تعداد صفرها را گفت تا مادرش اشتباه نکند.
گمانم همینطور پیش برویم؛ بالاخره مردم ایران کار تیمی هم یاد میگیرند. خدا را چه دیدی!!