رویای من

داستانها و دست نوشته های من

پایان دوره شانزدهم باز یابی خلاقیت

ح.ش | یکشنبه سی ام آبان ۱۴۰۰ | 23:15

به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان‌باقی ست

به صد دفتر نشاید گفت وصف الحال مشتاقی

امروز دوره شانزدهم بازیابی خلاقیت ما به پایان رسید . شور  و شوق شرکت‌کننده ها از تغییراتی که در درونشان ودر رابطه هایشان اتفاق افتاده بود چنان زیاد بود که هر لحظه  حامیها و من شگفت زده میششدیم. حجم خوشحالی من از این فرایند بی نظیر، قابل توصیف نیست. در طی دروه تیم ما میدید که چطور  آنها با تمام قدرت برای خودشان در دوره ایستاده اند. گاهی از فشار درونی نمی توانستند یک‌جمله کامل بگویند ونفسشان بالا نمی آمد تا حرفشان را بزنند. ما با هم فکری و صبوری آنها را با ترسهای نهفته در پشت این ناتوانیها  روبرو می کردیم‌. هر جایی که یک شرکت‌کننده با تاریکی در درونش مواجه میشد  کار ما به اوج حساسیت خود می رسید، چرا که او در سخت ترین نقطه زندگی ایستاده بود وپذیرش صد درصد خودش را نیاز داشت ما لازم بود بمانیم و گفتگوکنیم‌ تا کورسوی امیدی را ببینیم و اورا هشیار کنیم که بایستد و از منجلاب تقصیر دیگران بیرون بیابد اورا  برای یافتن نیروی نهفته در درونش یاریش کنیم‌ تا قدم های کوچک‌ بردارد ودرهای مختلف  را برای عبور از آن وادی بکوبد، تا دری را که مال اوست  بگشاید. و اشک شوق بریزد و حال خوب حقیقی را تجربه کند.    

کار ما با تمام سختی اش چنان شیرین است که حاضر نیستیم، تا توان داریم، پا پس بکشیم و در زندگی کوچک‌بازی کنیم. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سال بلوا (داستان)

ح.ش | جمعه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۰ | 21:40

بلوایی در خانه اش به پا میشد؛ وقتی مرد کلید می انداخت و وارد خانه میشد. از همه چیز ایراد میگرفت. امروز بچه چه چیزهایی خورده؟ هله هوله که بهش ندادی؟ مامانت از اون آت وآشغالای توی سوپر که براش نیاورد؟ حتی مهلت نمی داد زن پاسخش را بدهد. آخرین پرسش هر شب، ساعت نه شب هست غذای این بچه رو دادی یا نه؟  امان از وقتی که جواب نه می شنید. حتما دوتا در را به هم میکوبید و چند فحش آب دار نثار زن می کرد. سپس شام‌ نخورده به رختخواب می رفت. اغلب شبها سهم زن از همنشینی با شوهرش همین بود.  او با داشتن‌ یک‌ فرزند معلول و یک کودک سه ساله از صبح تا شب فقط می دوید. خیلی از روزها از مادر و خواهرش برای اینکه بتواند از پس این دو بربیاید کمک‌می گرفت. زندگی اش با عشق نوجوانی شروع شد. اما از فردای عروسی پشیمانی را میشد در رفتار و صورت مرد، دید. از قدیم‌گفتند تب سوزان زود به عرق می نشیند. شش ماهی مرد با پدر ومادرش جنگیده بود تا بپذیرند که با او ازدواج کند. اما فقط، این علاقه تا فردای عروسی مشهود بود. حالا که ۱۵ سال از زندگی مشترکشان گذشته بود. دیگر زن هم خسته شده بود سردردهای وحشتناکی که مدتی بود به سراغش آمده بود  امانش را بریده بود. دکتر اعصاب و روانش گفته بود بچه معلول را به بهزیستی بسپارند. اما زن رضایت نمی داد. اما این دو ماه اخیر دیگر نگهداری از  بچه معلول و یک کودک، آن هم‌ با چنین شوهری از توانش خارج‌بود. تصمیم‌گرفته بودند که بچه معلولش را به بهزیستی تحویل بدهند‌ فردا صبح میخواست با شوهرش برای تحویل و انجام کارهای اداری برود. با فریادهای مرد اشتهایی برای غدا خوردن نداشت داروهای اعصابش را خورد. یک قرص مسکن هم خورد. به رختخوابی رفت که کنار تخت پسر معلولش انداخته بود.  خوابش نمیبرد. به فردا فکر میکرد. با خواهرش برای بردن کودک‌سه ساله ش به خانه اشان هماهنگ‌کرده بود‌. تا صبح یک ربع به یک ریع ساعت رانگاه کرد‌. این شب انگار نمی خواست  تمام‌ شود. در دلش گفت:"بهتر که‌تمام نشود. این آخرین شبی ست که کنار پسرک‌ ناتوانم هستم. " 

بی صدا اشک می ریخت، از ناتوانی خودش برای نگهداری بچه اش رنج میبرد. باید جگر گوشه اش را از خودش دور میکرد‌. 

 
 

غریبه ی آشنا

ح.ش | پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۰ | 16:30

دیدن و شنیدن دیگران، خیلی وقتها ساده تر از دیدن وشنیدن خود است. اینکه بتوانیم، در افکار و اعمالمان حضور داشته باشیم، همچنین کلماتی را که از دهانمان خارج می شود بشناسیم، کار ساده ای نیست. یک جای زندگی متوجه میشویم با تنها شخصی که خیلی غریبه هستیم و انگار سالهاست دیداری با او نداشته ایم خودمان هستیم. همینطور که ارتباط با یک بیگانه که زبانش را نمی فهمیم کاری بس دشوار و گاه غیر ممکن‌ می نماید.  معمولا در چنین موقعیتی دیگر نتوانیم  به شکل قبل زندگی کنیم. به هر دری می زنیم تا راهی برای نجات از این بیگانگی با خود پیدا کنیم. این گیجی وسر درگمی بد چیزی نیست زیرا باعث میشود هشیارتر بشویم و گوشمان تیز شود وچشممان نیز تیزبین گردد. بالاخره راهی برای مواجهه با خوددست وپا میکنیم‌. قدم در فضاهایی می گذاریم که  بتوانیم بیاموزیم با این غریبه ی آشنا از در دوستی درآییم و زبانش را بفهمیم. از آنجا که برای ارتباط با بیگانه بیرونی باید زبانش را بیاموزیم، برای آشنا شدن با خود نیز باید به آموزش رو بیا وریم، تا بتوانیم راهی به درون خود بگشاییم‌ و در آنجا خود را ملاقات کنیم‌. شاید چند فضای اولی که ما در این سرگردانی ها می رویم. چندان حالمان را با خودمان خوب نکند. اما از هر کدام توشه ای برمی داریم. که اندکی دیوار ِ بین خود با خویشتن را می شکافد و همین باعث میشود که اندک اندک کورسوی امیدی را ببینیم و به تشخیص این برسیم که چه سوالاتی ذهن ما رابه خود مشغول کرده است و چون در پی پاسخ به سوالات خودیم، بالاخره فضای مناسب را پیدا می کنیم‌.  

خاموشی

ح.ش | چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۰ | 21:29

 






 

خاموشی، آدم را می برد ورای مصلحت اندیشی
خاموشی، فریادی ست که هیچوقت خاموش نمی شود
خاموشی، 
پرسه زنی در خیال را متوقف میکند.
خاموشی، سکوت را معنی می کند.
خاموشی، آدمی  را از سکوت به سکون میرساند. 


خوبی وبدی

ح.ش | سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۰ | 11:21

مادرم‌ همیشه می گفت:" هرکس خوبی یا بدی میکند، فکر میکند که در حق دیگری دارد این‌کار را روا می دارد؛  اما در واقع دارد به خودش خوبی یا بدی  میکند. استدلاش هم این بود که  آدمها احترام قلبی به کسی میگذارند که خوبی از او به یاد دارند و بعد از مرگ‌ هم‌ نام‌ نیک از او به جا میماند. اما وقتی  کسی بدی میکند دیگران  در قلبشان  او را دوست ندارد  هر چند بنا به ملاحظاتی به او بی احترامی یا بدی نکنند ضمنا اعتماد نیز به او نمی کنندو بعد از مرگ نیز به بدی از اویاد میشود." 
همین حرفهای مادرم در زندگی، برای من، همچنان راه گشاست وباعث شده است تا نسبت به عملکردها و رفتارهایم هر روز آگاه و آگاه تر بشوم و حتی جاهایی که در لحظه متوجه نمیشوم‌ که رفتارم باعث آزار دیگری شده است به محض اگاه شدن، در موقعیت مناسب، با او به گفتگو می نشینم و از اشتباهی که در حق او کرده ام، می گویم. در ضمن از او می خواهم که مراببخشد.
خیلی قبل تر ها اشتباهی که میکردم، بلد نبودم که برای رفع آن                  
چگونه دست به عمل بشوم، تا هم رابطه ام با طرف مقابل اصلاح شود و هم حال خودم خوب شود. اما با مطالعه و رفتن به کلاسهای مختلف در مورد خود آکاهی، خودشناسی و تحلیل رفتار متقابل،  یاد گرفته ام که به جای سرزنش خودم و طلب بخشش از خدای نادیدنی،  با شخص مورد نظر گفتگو کنم تا هم خودم رها شوم و هم او را از ابهامی که برایش ایجاد کرده ام رها کنم‌. این روزها که همچنان در مسیر آگاهی زندگی می کنم، متوجه شده ام که توبه و استغفار نالیدن واشک ریختن در خلوت نیست. بلکه اندیشیدن در خلوت و دست به عمل زدن در رابطه با دیگران، برای عبور از آن اشتباه و ترک کردن منیت و ساختن دنیایی بهتر برای خود ودیگران است.   

داستان تلفن

ح.ش | دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۰ | 5:26

 این داستان را دیروز ۱۴۰۰/۸/۲۳نوشته بودم اما فراموش کرده بودم منتشر کنم.‌
 

از قبل به سرایدار گفته بود که برای بردن زباله زنگ واحدش را نزند. اما دقیقا ساعت نه زنگ به صدا در آمد. در دل گفت پاسخش را نمی دهم تا برود. اما دوباره و سه باره صدای زنگ بلند شد، رفت. در را باز کرد. زن سرایدار گفت:" سلام‌ "جواب سلامش را داد. با صدایی آرام گفت:" میشه من بیام تو ؟ " در را تا آخر باز کرد. زن وارد شد. گفت:"شوهر من با یکی از خواهرام بده می خوام با خواهرم حرف بزنم میشه از تلفنتون استفاده کنم؟  گفت:" تلفن ما قط شده." گفت:" میشه با موبایلتون زنگ‌بزنم؟ با اینکه مردد بود گفت:" باشه. " با دو شماره تماس گرفت اما هیچ کدام پاسخگو نبودند. موبایل را که گذاشت روی میز گفت:"به شوهرم‌گفتم:" میخوام قالیچه ای که صب شستم رو براش جمع کنم. آخه بفهمه ناراحت میشه." از در بیرون رفت. زن به فکر فرو رفت. رفتار این زن طبیعی نیست. صبح که برای کار آمده بود انقدر آسمان ریسمان بافته بود از رنجها و آزار واذیت شوهر سابقش و بی اعتمادی به شوهر فعلیش حرف زده بود. که چند بار کلافه شده بودو خواسته بود به جای حرف زدن به کارش برسد و در آخر گفته بود:" حتما برو پیش روان پزشک چون آسیبهای ازدواج قبلیت روی روانت اثر زیادی گذاشته و شوهر فعلیت اینطور که از رفتارهاش میگی خیلی هم انسان خوبیه. زودتر برای درمان خودت اقدام‌ کن. "  الان با این رفتارش شکش بیشتر شد. آن شب گذشت، صبح دوباره به ظهر نرسیده زنگ‌ در زده شد.دوباره همان رفتار شب پیش تکرارشد. اما این بار زن‌گفت:" چرا وقتی شوهرت نیست با تلفن ثابت اتاقت با خواهرت تماس نمیگیری؟"  گفت :"شماره اش رو می بینه،  بلد نیستم‌پاک‌کنم‌، دعوام میکنه." حس کرد دارد مورد سو استفاده این زن قرار می گیرد. او به شوهرش میگوید برای انجام کاری برای او وارد خانه اش میشود. در حالی که میخواهد در زندگی اش پنهان کاری بکند. از چند وچون رابطه سرایدار با زنش هیچ اطلاعی نداشت. اما دلش نمی خواست به خاطر دلسوزی بر اساس اطلاعات یک جانبه این زن لطمه ای به خودش یا رابطه او بزند. به فکر افتاد که چه کند. آیا درست است شماره را از اوبخواهد واول خودش با طرف صحبت کند؟ یا محکم‌ بایستد و بگوید نمیتوانی از خط تلفن من استفاده کنی؟ در مورد صحبتهای این زن از همسایه اش سوال کند تا بفهمد که زن سرایدر مشکل روحی وروانی دارد یا نه؟....  


 

زلال

ح.ش | شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۰ | 22:47

زلال بودن حضور است
زلال بودن دعوت به تماشاست
زلال بودن در یگانگی درون وبیرون است
اول زلال شو
وانگه زلال باش
تا آخر زلال بمان
وقتی زلال باشی آینه میشوی برای دیگران
آنها را به خودشان نشان می دهی
زلال بودن نهایت بی رنگی ست‌
زلال بودن نهایت آرامش است




 

مطلب وزین

ح.ش | جمعه بیست و یکم آبان ۱۴۰۰ | 19:30

بعضی روزها هر چه به دنبال مطلبی در ذهن می گردم، تا آن را بتوانم روی ورق بیاورم ،موفق نمی شوم.  حالا چطور در این شرایط می شود به تعهد خودم عمل کنم؟  به همین صورت که از ناتوانی خود در پیدا کردن موضوع بنویسم.  دست وپای الکی هم نزنم که آسمان وریسمان را به هم‌ببافم تا یک‌مطلب وزین از آن حاصل شود. چون در این  صورت نمی شود که نمی شود که نمی شود. (نیست که خیلی هم وزین می نویسم)‌ فقط خودم می مانم با یک‌تعداد شروعهایی که به جایی نرسیده اند که  ارمغانشان خستگی ذهن است و بس. الان هم میخواهم به ذهن خودم‌احترام بگذارم. دست از سرش بردارم و دیگر ننویسم.البته تا فردا. 😉🙃 
 

جدایی

ح.ش | پنجشنبه بیستم آبان ۱۴۰۰ | 22:5

مقوله جدایی چون تنهاییه آدم‌را به رخش می کشد. خیلی درد و تحملش سخت است.‌ جدایی، مقطعی هم‌که باشد یک جور دل کندن و دل بریدن دارد که  باعث میشود،
در مواجهه با آن  غم بزرگی راه گلو را ببندد. حداقل در مورد من که اینطور است و تا گریه نکنم‌، محال است که بتوانم‌ آن را بپذیرم. خیلی وقتها برای اینکه طرف مقابلم‌ حال بدم را در وقت جدایی نبیند پوکر فیس میشوم یعنی نمیگذارم  از حالت صورتم‌، آشوب درونم را بفهمد.  اما در اولین فرصت بعد از آن یک دل سیر  اشک‌ میریزم. از آنجا که در زندگی هیچوقت شانه ای نبوده که سرم را روی آن بگذارم و نقل دلم را بگویم‌، یاد گرفته ام‌ خودم را در آغوش بگیرم. برای خودم دل بسوزانم و مرحم دل خودم را پیدا کنم و در آخر نیز خودم را جمع وجور کنم‌ و به زندگی با تمام‌ وجود ادامه بدهم‌.  بعضی اوقات در لحظه ی جدایی گریه نمیکنم تا طرف مقابلم برای ادامه راهش از سمت من اذیت نشود ومانعی درونی برای انتخاب او نشوم.‌  امروز در مسیری که بعد از جدا شدن از عزیزانم بودم  به مرور جدا شدنها یا جدا افتادنها در طول زندگی ام‌ تا امروز نگاه میکردم. از کودکی تا امروز جداییهای برگشت‌ناپذیر و مقطعی زیادی تجربه کرده ام.  به خودم بعد از هر جدایی نگاه میکنم. هیچ گاه آدم قبلی نماندم حتی در جدایی های مقطعی که به علت مسافرت و مهاجرت عزیزانم بوده است. 

ایده ای برای یک رمان

ح.ش | چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۰ | 10:27

 


 

در راهی قدم‌گذاشته بود که آخرش از روز اول معلوم بود. تمام‌کسانی که این راه را رفته بودند. حتی آنان که در نیمه راه پشیمان شده بودند و بازگشته بودند. باز هم سایه ی آن روزها  روی زندگی عادی شان می افتاد . اما او خودش را بزرگتر وبالاتر از این‌میدید و میدانست که حتی چنین‌مهری بر پیشانیش بخورد. چون فکر میکرد وقتی  خودش را میتواند  در بین همکاران و آشنایان وبستگانش مقبول و مورد اعتماد نشان دهد کل زندگی را می تواند در دستان خودش بگیرد. به همین خاطر از امتحان کردن هیچ گزینه ای دریغ نمی کرد. یک باور برای خودش ساخته بود که  من از هر میتوانم بروم و هیچ رد پایی نیز از خود باقی نگذارم . سالها وسالها گذشت به خاطر وجهه ای که از خودش ساخته بود و اجازه نزدیک شدن کسی را به خودش نمی داد. هر کس حال و رفتار نا مناسب او را می دید به خودش اجازه نمی داد که به روی او بیاورد.  اما از آنجا که هیچ آتشی زیر خاکستر نمی ماند. روزی تمامی تسلط خود را برروی اعمال و رفتارش از دست داد.
اینجا نقطه پایان او بود. اما او همچنان در توهم میتوانم و کسی نمی تواند.‌‌...مانده بود. او تا چانه در با تلاقی که انتخاب کرده بود فرو رفته بود.‌ هر چه در آن دست و پا میزد بیشتر فرو می رفت.‌ او چنان مغرورانه دست حمایت دیگران را رد میکرد که نصیب وبهره اش چیزی جز فنا نبود.  

 

 

فرودگاه

ح.ش | سه شنبه هجدهم آبان ۱۴۰۰ | 11:18

تا چهل سال پیش این فرودگاه کنار شهر بود. حتی سی وچهار سال پیش که  برای سفر به خارج از کشور به آن امده بود. به نظرش بسیار بزرگ و کمی ترس آورآمده بود. انگار  که سر وتهش معلوم‌نبود و همین   هراس گم شدن و رهاشدگی را به او می داد واضطراب به جانش می افتاد. امروز  تا از تاکسی پیاده شد. کوچکی و حقارت فرودگاه  خورد توی صورتش.  عقب عقب رفت  به افکار واحساسات آن سالها که رسید خنده اش گرفت. وارد فرودگاه شد   کیف و ساکش را روی ریل بازرسی گذاشت. وارد محدوده بازرسی بدنی شد. بعد از ورود به محوطه و برداشتن کیف و ساکش  برای گرفتن کارت پرواز  کارت ملی اش را از کیفش در آورد. کارت را گرفت. به سالن خروجی رفت. تمیزی و باز سازی شده بودن آن نسبت به شش سال پیش که برای اخرین دیدارش با این محیط، چشمش را نوازش داد. با خودش گفت:" خدا روشکر که حداقل به اینجا رسیدگی کرده اند. یاد نامی که چند دهه اخیر برای شهرش گذاشته بودند افتاد خنداخند با خودش گفت:" ام القرای جهان اسلام است دیگر!. بالاخره برای ورود به هواپیما از گیت گذشت و مامور ،کارتش را دو نیمه کرد ونیم‌کوچکش را تحویلش داد.  از راهرو نه چندان طویلی گذشت.  سوار اتوبوس شد تا به هواپیما نزدیک شد. هواپیما آنقدر کوچک‌بود که با بالا رفتن از پنج شش پله کوچک وارد آن شد. سلامی به مهماندار کرد و کارتش را نشان داد. هنوز در عمرش هواپیمای به این کوچکی سوار نشده بود. با قدی که داشت برای نشستن روی صندلی سرش به سقف خورد، با خودش گفت نمردم‌و یک‌جا سرم‌به سقف خورد."
تلاقی واقعیتهای این‌چند دقیقه با واقعیتهای قبلی حک شده در ذهنش. اورا برد به بی ثباتی اندوخته ها و جایی دورتر،  تا آنجا که هشیار باشد وقتی در جایگاه خاصی قرار میگیرد، بتواند درک کند که،  تجربیاتش حتی اگر برای دیروزند، دیروزی اند و همین باعث شود اصراری به پذیرش آن از سمت شنونده نداشته باشد. 








 

 

انتظار

ح.ش | شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۰ | 23:43

از شدت خستگی و بی خوابی چشمانش می سوختند. پلک هایش را به زحمت باز نگه داشته بود. به انتطار فکر میکند:
گاهی انتطار است که آدم را میکشد نه چاقو،
انتظار مرگ‌تدریجی است در کور سوی نا امیدی.
انتظار زمان را کش می دهد.‌تا آنجا که شب و روز یکی میشود.
روزهای انتظار با شبهایش یکی ست. طولانی، ممتد، یکنواخت.
اگر برای انتظار رنگی بتوان‌متصور شد چه رنگی ست؟ انتظار ززد است.
مزه انتظار تلخ است.
قد انتظار از بلندهم‌بلندتر است دراز است. دیلاق است.
انتظار عرضی ندارد اما تا دلتان بخواهد طول دارد.
انتظار امید را می کشد.
انتظار گوش شنوا ندارد.
انتظار چشمش سفید است
انتظار اکسیژن را می بلعد بی آنکه زندگی کند.
انتظار روی غم‌را سفید می کند.‌
انتظار قاتل حرکت است
لنتظار ویروس توجه است.


من و هویتهایم

ح.ش | جمعه چهاردهم آبان ۱۴۰۰ | 15:15

" آدمهای منفی زندگیت را بالا بیاور . زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهی با آنها سر وکله بزنی."

امروز وقتی این جمله را که در یک گروه گذاشته بودند خواندم، به فکر فرو رفتم.‌ من سالهاست که روی این موضوع در روابطم، کار می کنم. الان خیلی هم برایم راحت شده است که برای حال خوب خودم بایستم. شاید اوایل برایم حذف بعضی از اشخاص غیرممکن به نظر می آمد. وقتی خیلی دقیق شدم متوجه یک سری باور تولید شده، در مسیر زندگی، در وجود خودم شدم که موانع بزرگ و واقعی من بودند. همیشه فکر میکردم که ترسهای من از آن اشخاص یا از قوانین حاکم بر جامعه است. اما ترس واقعی من از خودم بود. از اینکه بخواهم بر علیه باورهای خودم بایستم. بر علیه خود تعریف شده که تا آن‌روز با آن زندگی می کردم‌. در واقع هویتی از خود ساخته بودم و حالاباید برای حذف آن آدمهای منفی زندگیم، بر علیه آن می ایستادم. بالاخره نیز با صبوری و قدمهای کوچک و بزرگ در هر روز توانستم آن ادمها را حذف کنم. اما با آنچه مواجه شدم اشخاصی هستند که هم عزیز و دوست داشتنی هستند و هم با گفتگوهای منفی و آزار دهنده اشان حالم را خراب می کنند. من‌که‌آن غولها را توانسته بودم از زندگی خود حذف کنم. حالا باید برای این بخش کار دیگری می کردم. لازم بود جایی عبور را بیاموزم. جای دیگری کم‌کردن ارتباط و جای دیگر نیز گفتگوی لازم راتشخیص دهم. من نیز به همین دلیل هر لحظه هشیار هستم و به هیچ وجه برای خودم تعلل نمیکنم. زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهم آن را صرف انسانهایی بکنم که با بخشهای منفی اشان  حال خوب را از من می گیرند. در زندگی اینکه بخواهم باعث حال خوب دیگران باشم برایم ارزشی والاست. اما این بخش هم‌لازم است که‌حواسم به خودم باشد که دیگرانی که شاید از عزیزانم هستند حالم را خراب نکنند. این بخش نیز اقتدار و عبور از نفس را به شکل دیگری می طلبد یعنی بازهم لازم است، هویتهای دیگری را کشف کنم و آن را ریسک‌ کنم تا  من و دیگری یک‌گام در رابطه خویش جلو برویم‌.‌

رنج زندگی

ح.ش | پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۰ | 21:1

در تمام روزهای زندگی ،آگاهانه ویا نا آگاهانه به دنبال التیام رنج زندگی هستیم. هیچ وقت هم نمیشود که زندگی بدون رنج باشد. زندگی با رنج است که معنی میشود. اگر به رنجهایمان اینطور بنگریم‌ که برای بالا بردن قدرت اند یشیدن و کشف حقایقی در باره خود و هستی و همچنین دیگران وارد زندگی ما میشود دیگر برایمان آزار دهنده و غیر قابل تحمل نمی شود.بلکه میدانیم که با ارامش و شجاعت می توانیم از آن رنج عبور کنیم. در واقع خود را در برابرهستی، تسلیم‌می کنیم. باهشیاری برای شکار فرصتهای کوچک‌ و بزرگ‌ مانند یک شیر آرام و بی ترس و دلهره می ایستیم. سپس هدف خود را به روشنی می بینیم و با رسیدن به آن هدف آرام گرفته و اجازه می دهیم‌کسانی که کنار ما هستند. با ارامش به رفع چالشهای زندگی خود همت کنند. تا از ورای این تسلیم برای رویارویی با رنجهای دیگر از آن استفاده کنیم.‌
به قول موالانا
هرلحظه که تسلیمم‌در کارگه تقدیر
آرامتر از آهو بی باکتر از شیرم
هر لحظه که می کوشم‌ در کار کنم‌تدبیر
رنج از رنج آید زنجیر پی زنجیر

یک قدم هر چند کوچک

ح.ش | چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۰ | 21:42

هر روز که می گذرد. زندگی را به شکلی تجربه میکنیم‌ که‌ اگر هوشیار باشیم مشابه دیروز نیست. نگاه امروز ما از ورای تجربه های دیروز عبور کرده است.‌یعنی اگر درس اتفاقات دیروز را گرفته باشیم.‌یکی دو قدم در زندگی جلو رفته ایم. حداقل در یک رابطه خودم تعییری هر چند کوچک‌را ایجاد کرده ایم.

ذهن  در گیر

ح.ش | سه شنبه یازدهم آبان ۱۴۰۰ | 18:48



از در به قصد پیاده روی بیرون رفت. بعداز چند دقیقه ناگهان‌ ذهنش در گیر تلفنی که دیروز بهش زده شده بود، شد.‌ به وقاحت آن ادم‌‌ که چطور به خود اجازه میداد که بگوید آیا نظر تو تغییر کرده؟ پرسیده بود :"در چه مورد ؟" از آن سوی تلفن‌گفته بود:" برای زندگی کردن با من." خنده تلخی بر لبش نشست و‌محکم‌گفت‌ه بود:" نه . چه تغییری کرده ای که چنین‌انتظاری داری؟ آن طرف سیم خداحافظی کرده بود9 . چنان درگیر حرفهای توی سرش شده بود وخاطرات را دور میزد که به جای پیچیدن به سمت راست، مستقیم رفت بالا ،دو تقاطع را که‌گذراند .‌تازه هشیار شد. به تابلو خیابان که‌نگاه کرد متوجه شد ، باید برگردد. این بار به خودش هشدار داد که نگذارد گفتگوی ذهنی اش او را از زمان ومکان‌جدا کند. توجهش را به اطراف برد. به سر خیابانی رسید که حجله جوانی را در آنجا گذاشته بودند. دیگر این روزها حجم زیاد مرگ‌ و میر باعث شده بود که احساساتش به جوش نیاید . به چپ‌ پیچید. بیست، سی متری باید بالا می رفت تا به پارک کوچک خیابان برسد. به پارک رسید. به چپ‌نگاه کرد. از عرض خیابان‌عبور کرد . شروع به پیاده روی کرد. دو مرد میانسال در حال پیاده روی بودند. دو زن روی دستگاههای ورزشی فعالیت میکردند. سه پسر جوان که دوتاشان کیسه بوکس به دست داشتند و با محافظ دندان در دهان با یکدیگر تمرین میکردند. سومی نیز روی تخته شنا بالا و پایین‌ میرفت. در دلش شکر کرد که این‌جوانها به فکر سلامتی و ورزش هستند. همینطور که راه می رفت صدای تق تق کفشی توجهش را جلب کرد. بانویی چادر بر سر را دید که چادرش را تا بالای زانو جمع کرده بود . با کفش پاشنه دار پیاده روی میکرد. در دلش گفت یک‌مانتوی خفاشی اگر تنش بود، فرقی با این‌چادر نداشت. به سرعت ذهنش را به درختان و بوته گلها سپرد. گلهای رز سفید در سرمای پاییزی همچنان جلوه گری می کردند. از روبرو دو بانوی دیگر در حال گفتگو وارد محوطه پیاده روی شدند. یکی مانتو شلوار به تن ودیگری چادر روی شانه اش و قسمت پایین آن تا بالای زانو زیر دستان به هم قفل شده اش بود. با خود گفت . چه میشد اگر مثل دوستش پوشش داشت. ناگهان فکر کرد شاید ممنوعیتی دارد و ناچار است شاید خودش فقط چادر را حجاب میداند و شاید........با خودش گفت از افکار مسموم‌خودت نجات گرفتی . حالا به قول سعدی در پوستین‌خلق افتادی؟ صورتش را برگرداند صدای آب فواره ها که در حوض می ریخت حض زیادی برایش آورد. چند نفس عمیق کشید.‌به ساعتش نگاه کرد سه دور دیگر که می زد، کافی بود. با توجه به بدن خودش به دور زدن ادامه داد.‌ سپس راه خانه را پیش گرفت. زمین پر از برگهای خشک‌ قهوه ای درختان‌ بود. قدر دان خودش شد که فرصت پیاده روی را از خودش نگرفته بود. هر چند به میزان‌کافی حضور در لحظه را تجربه نکرده بود.‌

فضای مقدس

ح.ش | دوشنبه دهم آبان ۱۴۰۰ | 21:13

مانتوی مشکی خود را تن کردو روسری دانه اناریش را روی سرش انداخت. توی آینه قدی نزدیک در،خودش را برانداز کرد. خیالش راحت شد که‌مرتب است. قد بلند و هیکل تراشیده خودش را دوست داشت. کیف مشکی کوچکش را روی دوش انداخت. کتانی اش را پا کرد. از در بیرون رفت. در آپارتمان را قفل کرد. از لابی عبور کرد . از مجتمع خارج شد. هوای پاییزی که به صورتش خورد. انگار نیرو گرفت. به سمت خیابان اصلی راه افتاد. باد با خودش برگهای خشک‌درختان را در هوا شناور میکرد.صدای خش خش برگهای روی زمین انگار سلامی بود به برگهایی که تازه به زمین می رسیدند. به سر خیابان رسید که ماشین دوستش را دید. دستی تکان داد. دوستش پا روی ترمز گذاشت . با توقف ماشین، در را باز کرد. کنار دوستش نشست. یک سالی میشد که یکدیگر را ندیده بودند. با وجود کرونا هم‌که بوس وبغل ممنوع بود. خوش و بیشی کردند.دوستش گفت:" مسیر را توبگو تا پارک.‌" با دست به راست اشاره کرد. دوستش گفت:" با کرونا هنوزم هیکلت میزونه. " سری تکان داد و گفت ربطش رو نمی فهمم.یه نگاه به من بنداز من نزدیک بیست کیلو زیاد شدم‌. گفت:" خب چرا ؟ " از کرونا می ترسیدم. پا بیرون از خونه نگذاشتم، مگر به ضرورت. حالا هم‌که می بینی اومدم بیرون، چون دو دوز واکسنم‌ رو زدم. اما از شدت ترس درگیر قرص اعصاب شدم. شوهرم از سرکار که می آمد مستقیم توی حمام لباسهاش توی ماشین لیوان یکبار مصرف پر از آب ونمک برای قرقره می دادم دستش. این مدت اتاقهامون جدا . دیگرنتوانست خودش را کنترل کندصدای خنده اش بلندشد. دوست گفت‌:"کوفت کجای حرفای من‌خنده دار بود؟ " گفت :"کجاش نبود؟ حالا با این تعطیل کردن زندگی، دو ماه پیش که‌کرونا شدی.فکر کنم‌اعصاب شوهرتم داغون‌کردی. فقط بگو مطمئن هستی کرونا تمام بشه زنده هستی؟ " گفت :"کی می دونه که من بدونم." پس چرا انقدر سخت گرفتی. محدودیت و رعایت رو من هم قبول دارم. چون مسئولیت ما نسبت به خودمون ودیگران‌حکم‌میکنه که توجه کافی داشته باشیم. اما پیاده روی توی ساعتهای خلوت ریختن برنامه شاد و خوب برای اعضای خونه ، ورزش با سی دی و خیلی کارای دیگه . به پارک رسیدند ماشین را پارک کرد. شروع به راه رفتن کردند. پارک خیلی خلوت بود. دور آب نمای بی آب پارک‌ چند دورچرخیدند.‌ از هر دری حرف زدند ‌. صدای بال زدن کلاغها و غار غارشان توجه‌ شان‌ را جلب کرد. گربه ها در باغچه ها پرسه می زدند. تعداد کلاغها خیلی زیاد بود. دوستش گفت:" شنیدم حضور کلاغ زیاد برای محیط زیست خوب نیست. گفت:" جالبه، من اصلا در این‌مورد چیزی نمی دونم. اما تهران کلاغ زیاد داره وپاییز هم بیشتر دیده میشن.‌یک ساعتی ازپیاده روی گذشت. از جلوی کتاب فروشی داشتند رد میشدند که گفت :"بیا به فضای مقدس من برویم‌. وارد کتاب فروشی شدند. کمی به کتابها نگاه کرد. گفت بریم بخش کودک‌. میخوام برای ورود به مدرسه خواهر زاده ام چند کتاب بخرم. چهار کتاب انتخاب کرد و به سمت صندوق رفت. و بعد از پرداخت پول بیرون آمدند وبه سمت ماشین رفتند.‌


قربانی ها

ح.ش | یکشنبه نهم آبان ۱۴۰۰ | 19:53

آمنه در حالی که دستمال گردگیری را روی میز ناهار خوری می کشید. شروع به حرف زدن کرد: "من تازه ده سالم تمام شده بود که شوهرم دادند. " چشمهایم داشت از حدقه در می آمد.‌ به صورتم‌ نگاه کردو گفت:" باور نمیکنی؟" گفتم :" شوهرت خیلی جوانه اون موقع این‌پسر چند ساله بوده؟" با لبخند تلخی که کنج لبش نشست گفت:" نه ، با امین هنوز یک سال نشده که ازدواج کردم. آن موقع توی ده یکی از هم ولایتی ها منو برای پسرش خواستگاری کرد. اخه پسرش الوات بود. پدرش میخواست زنش بده که سر به راه شه." خنده ام گرفته بود. یک بچه ده ساله چطور می تونه باعث بشه یک‌جوان بیست ساله دست از سر کشی هاش برداره؟ در شهر های کوچک‌وبزرگ نیز هنوز والدینی هستنند که برای فرار از مسئولیت فرزند خود و مهار کردنش ، او را وادار به ازدواج‌ میکنند.‌ تصمیمهای از سر نا آگاهی ، باورهای غلط، فقر و هر چیز دیگری قربانیهای جامعه را زیاد میکند.‌ با این فکر ناگهان رفتم‌تا عمق خاطرات خودم. ویاد درد دلهای دوست دوران جوانی ام‌اقتادم‌ که پدر شوهرش بعد از ازدواج وقتی می دیده است که پسرش همچنان به راه خطای خود می رود. پایین پله ها می ایستاده و جوری که عروس خانه بشنود، می گفته :" من زن‌گرفتم برای پسرم‌که قلاده گردنش بشه. اینم که‌از پسش بر نمیاد" . دوستم می گفت:" در سرگردانی مانده بودم وهیچ راهی به ذهن کوچکم‌با آن سن کم‌نمی رسید. خودم را بی کفایت و مقصر میدیدم. فقط از ترس به خودم‌می لرزیدم و اشک‌می ریختم.
غرق در خاطره دوستم شده بودم که آمنه گفت:" گوش کن، چرا توی فکر رفتی؟ باورت میشود من یک‌پسر هفت ساله دارم؟ گفتم :" ای بابا" گفت:" الان اینجام دلم اونجاست. امین تا الان اجازه دیدنش رو به من‌نداده ." گفتم:" چی شد که از همسر قبلیت جدا شدی؟" گفت مواد مصرف می کرد ومن رو به باد کتک می گرفت هر چه به مادرم می گفتم که می ترسم بلایی سرم بیاورد
می گفت :" زندگی کن. سر به سرش نذار. من همین چندتا بچه رو هم بعد از مرگ‌پدرت نمی تونم نون بدم اونجا یه لقمه نون هست که بخوری. تا اینکه یک شب بعد از مصرف مواد انقدر من رو زد که‌تمام‌ تنم‌ کبود وله شده بود بعد هم پیرهنم را گرفت و کشان کشان تا سر چاهی که وسط ده بود، برد . میخواست منو بندازه توی چاه، که دستم رو به پاش رسوندم‌‌ سرم رو برگروندم‌ وماهیچه پاشو گاز گرفتم‌ تا پیرهنم رو ول کردپا به فرار گذاشتم . یک‌نفس تا خونه مادرم دویدم‌. با مشت به در کوبیدم‌. مادرم در را باز کرد تا چشمش به من‌خورد دو دستی توی سرش زد. در خانه رابستیم مادرم که حالم رو دید. دیگه نگذاشت برگردم و طلاقم رو گرفتم . اما بچه ام رو بهم‌ندادن تازه مامانم گفت:" من‌پس
خرجش بر نمیام."
گفتم‌:"دلم روشنه به زودی امین راضی میشه ببرت بچه ات رو ببینی بگذار خیالش از کار کردنش توی مجتمع ما راحت بشه. بیمه اش درست بشه. مطمئن باش می برت. نمیدونم چطور انقدر مطمئن و‌محکم بهش این حرفها رو زدم . انگار یکی در دلم‌می گفت :"مطمئن باش." زن جوان‌نگاهم کرد و گفت:" خدا کنه. حاج خانم فکرشم دلم رو شاد می کنه. من با تاکید و محکم‌ می گفتم:" حتمابچه ات رو می بینی ،غصه نخور . " بلند شدم. به آشپز خانه رفتم. یک لیوان آب خنک‌خوردم. حتی به حرف خودم نمی توانستم شک‌کنم. چطور و چرایش را نمی دانم. شنبه هفته بعد که آمنه آمد. گفت میخوام بهت یه چیزی بگم‌. گفتم بگو گفت امین میخواد من روببره یکی دو روزه بچه ام رو ببینم وبیام. گفتم:" دیدی گفتم غصه نخور ." گفت:" از کجا میدانستی؟ شما که امین را نمی شناختی گفتم:" دلم‌گواهی می داد. " گفت بگم‌یک‌هفته بچه ام رو بیارم اینجا؟" گفتم:" عجله نکن. حالا برو ببین بچه ات رو ، یکهو الان اگر اینو بگی ممکنه از بردنت پشیمون بشه.

عزت نفس

ح.ش | شنبه هشتم آبان ۱۴۰۰ | 21:56

زن وشوهر خیلی جوانی به تازگی برای سرایداری به مجتمع آمده بودند. در گروه ساختمان هیئت مدیره اعلام کردند که زن سرایدار داوطلب کار در منزل است. اگر کسی نیاز دارد؛ می تواند با او هماهنگ‌کند. به سرعت تماس گرفتم‌و خواستم‌که برای فردا به منزل من بیاید. شماره واحد را گفتم و برای فردادساعت نه صبح با زن هماهنگ‌کردم.

صبح که با زنگش در را باز کردم از کم‌سن بودنش شوکه شدم. از بس که جوان بود دلم‌ نمی آمد به او سخت بگیرم‌.‌  وقتی شروع به حرف زدن کرد و با بغضی در گلو، از شدت نیازش به پول، برای خودش و خانواده پدریش ، بعد از فوت پدر وفقری که در گیر آن شده بودند حرف میزد و می گفت :" میخوام از زحمت خودم برای مادرم پول بفرستم. این هشت ماه گذشته هر ماه شوهرم یک‌میلیون، برای مادرم فرستاده است. اما من دوست ندارم که حقوق شوهرم خرج مادرم شود."  این مسئولیت پذیری را که در وجود این جوان بیست وسه ساله می دیدم، تحسین میکردم. با خودم که دو دوتا چهار تا کردم ، متوجه شدم‌ تذکر ندادن من، برای کیفیت کار کردنش، محبت و لطفی به اونیست. چون در واحدهای دیگر که برود وکارش را نپسندند. باید خانه نشین شود. پس به او آنچه لازم بودرا تذکر دادم و گفتم‌که همسایه های ما سخت گیرند. باید خیلی دقت‌کنی،تا بخواهند که تو برایشان کار کنی. چهار روز بعد دوباره با آمدن بچه ها ورفتنشان خانه نیاز به تمیز کاری داشت. زنگ زدم آرزو بالا آمد و خیلی بهتر از بار قبل خانه را تمیز کرد. در آخر گفت‌:" اگر از کار من راضی هستین، توی گروه ساختمون بنویسین، تا همسایه ها من را به کار بگیرن." گفتم:" باشه."
به او گفتم:" شنبه ها را بگذار برای." من در گروه ساختمان از خوب بودن کار آرزو نوشتم و اینکه دوبار به منزل من آمده و من راضی بودم. هفته بعد روز شنبه که به خانه من آمد بسیار خوشحال بود که به خاطر نوشتن من، چهار همسایه، در طول هفته ی قبل او را خواسته بودند. گاه خدمت به انسان دیگر به همین سادگی ست. فقط دو، سه جمله نوشتن، از یک توانایی او،  تاعزت نفسش در زندگی اش به جا بماند و از توانایی اش بهره ببرد.

مزه تلخ

ح.ش | جمعه هفتم آبان ۱۴۰۰ | 13:42

در این دنیای پر از مخاطره هر لحظه خود را به لحظه حال رساندن و در آنی، بعد از آن‌ گذشته بودن دم‌ قبل را پذیرفتن وعبور کردن،  کار حضرت فیل است.‌

آخر در لحظه، لحظه ورودت به حال در گیر داستان ناخوشایندی می شوی که گاه حتی به فکرت خطور هم‌نمی کرد.

امروز صبح  کاملا رها با دوستی تماس گرفتم که دوهفته ای بود از او خبر چندانی نداشتم‌.  در آخرین تماسمان، او از سرماخوردگی اش می گفت که، می ترسد کرونا باشد. یکی دو بار در حد پیام احوال پرسی در واتس آپ‌ پیگیر حالش شده بودم که شکر میکرد و من خیالم‌راحت از اینکه موضوع جدیی نیست. امروز باتلفن همراهش تماس گرفتم‌  او  پاسخ داد. حس کردم خواب بوده است . او گفت نه واقعیتش اینکه دو هفته پیش که صحبت کرده بودیم داماد خواهرم  به طور ناگهانی فوت کرد. ما هم‌احساساتی شدیم و برای مراسم تدفین  رفتیم‌ و من و دخترم‌کرونا گرفتیم. شوکه شدم به یاد زن جوان و دو قلوهای ده ساله اش افتادم . خیلی برایم‌تکان دهنده بود. پرسیدم  کرونا داشتن؟ گفت :نه در اثر دیابت پایش عفونت کرده بود و با وارد شدن عفونت به خونش، ایست قلبی کرد. اما  در تشییع دختر من‌در ماشین خواهرم نشست. وقتی بازگشتبم خواهرم خواست که دخترم به منزل انها برود. من‌گفتم امروز دو نفرتان تست کرونا بدهید اگر جوابش منفی بود. دخترم را می فرستم. فردای آن روز جواب تست آنها مثبت شد. و بروز علائم  درافراد خانواده شروع شد.‌ در این میان دختر من نیز بی نصیب نماند.  من دو سه روزی ست که حالت سرماخوردگی دارم. گفتم به نظرمی رسه.  داماد خواهرتون با توجه به قرائن موجود، کرونا گرفته بوده است . گفت چیزهایی که از حال او در خانه می گویند و اینکه به فاصله دو روز بعد از مرگش بقیه اعضای خانواده نیز درگیر شده اند. اینها کرونا را از او گرفته اند.‌ کمی صحبت کردیم و سپس خداحافظی کردیم. با قطع کردن تلفن‌چنان‌روی قلبم‌حس سنگینی می کردم برای عبور تصمیم‌گرفتم بنویسم. گاهی بی خبری واقعا خوش خبری ست. این روزها شنیدن خبر خوشحال کننده کیمیا شده است و دور واطرافمان مرگ‌ همچون کلاغهای تهران که در  بالای سر همه ما در حال پرواز است.انگار اجل معلق  نمی خواهد دست از سر ما بردارد. نفس کشیدن همراه با رنجی از محنت اطرافیان مزه لحظه حال را نیز تلخ کرده است. 

برداشت ازاد از رمان هرگز رهایم‌مکن‌ نوشته کازوئو ایشی گورو

ح.ش | پنجشنبه ششم آبان ۱۴۰۰ | 16:48

داستان هر گز رهایم مکن به نظر من‌داستان مرگ‌آگاهی است. ایشی گورو با نگاهی تمثیلی به این جریان پرداخته است. مدرسه هیلشم مدرسه ای است که اهدافش کاملا مشخص است. پرورش خلاقیت وآفرینندگی در کودکان و مراقبت از سلامتی آنها برای اینکه‌ روزی باید اعضای بدن خود را اهدا کنند  و از این جهان بروند. ما انسانها همه می دانیم‌که‌خواهیم‌مرد اما ترس و اضطراب ان در وجود ما انقدر زیاداست که به شکلهای مختلف از ان فرار میکنیم‌. ایشی گورو بازیرکی خاصی به انگار می خواهد بگوید این‌همه کشف وخلق اثر و پیشرفتهای مختلف برای حس جاودانگی در انسانی است که پذیرش مرگ‌ و از دست دادن برایش بسیار سخت است.

 در مدرسه هیلشم از اول اهدافش برای تمام‌کودکان‌روشن است.  آنها با توجه به محدودیتهای خود تمام تلاششان را می کنند تا زندگی را زندگی کنند. اینطور آگاهانه به مرگ‌نگاه کردن باعث میشود ضمن‌اینکه انسان مراقب سلامتی خود باشد. زندگی را در لحظه تجربه کند. (ما نیز با تمام محدودیتهای خود چنین عمل می کنیم)

در مدرسه هیلشم افراد با پا گداشتن به مرحله جوانی مدد کار میشوند یعنی به دنبال کسانی می گرددند که‌نیاز به یک‌عضو دارند که بتوانند به زندگی خود ادامه دهند و سپس پرستار کسانی می شوند که در دوران‌کودکی با آنها خاطره های بسیار دارند.‌همچنان که پرستاران هیلشم می دانند نوبت انان نیز می رسد. تلاش می کنند در هم کلامی با دوستانشان‌در دوران نقاهت بعد از هر اهدا کاری کنند تا بخشهایی از زندگیشان را که زندگی نکرده اند،  زندگی کنند. (این موضوع در قرار برای رفتن به دیدن قایق و همچنین ارتباط نزدیک کتی با تومی وبرقراری رابطه جنسی با او مشهود است). ما نیز به شکلهای مختلف زمانی که پا به عرصه جوانی میگذاریم. به شکلی مدد کاری را تجربه میکنیم و در اولین قدمها کمک‌می کنیم‌ به اینکه خودمان را برای زندگی کامل کنیم‌ و سپس برای کسانی که با آنها پیشینه ای داریم مثل دوستان وعزیزانمان در از دست دادنهای آنها  به پرستاری و مراقبت می پرداز یم تا رنج کمتری را در آن شرایط تجربه کنند. 

خلاصه  رمان هرگز رهایم‌نکن نوشته کوزو ایشی گورا

ح.ش | چهارشنبه پنجم آبان ۱۴۰۰ | 21:33

مدرسه شبانه روزی هیلشم اینطور طراحی شده است که بچه ها برای درس وارد آن‌میشوند. اماروند ابتدا تا پایان زندگی آنها در آن‌  مدرسه مشخص است. در این مدرسه اصل کار بر مبنای آفرینش و خلق هنر در بچه هاست. و آثاربرجسته  هنری بچه ها را شخصی از بیرون که به  نمایشگاه سالانه ، ا می آید به ّبیرون میبرد. در این مدرسه به سلامتی بچه ها توجه ویژه ای میشود. چرا که آنها برای اهدای اعضای بدنشان آماده می شوند.‌ همه بچه ها این موضوع را می دانند، مراحل چنین است که بعد از بیرون رفتن از هیلشم مددکار میشوند وسپس پرستار کسانی می شوند که در حال اهدای عضو هستند و بیشترشان بین دوم وسومین اهدا فوت میکنند. نا‌گفته‌ نماند این‌ اشخاص اجازه داشتن رابطه جنسی را دارند. اما حق بچه دارشدن ندارند.
در این‌کتاب شخصیت اصلی داستان‌ کتی اچ است که سی و یک سال دارد. پنج‌سال است که پرستار اهداکننده هاست. او با روت و تومی که، هم دوره هایش در هیلشم بوده اند، مواجه میشود.  پرستار تومی میشود که در نوجوانی بسیار به او علاقه داشته است .اما تومی با .روت در رابطه بوده است. تومی همبشه در نوجوانی از کتی بسیار شنوایی داشته واحترام‌خاصی برای او قائل بوده است. . در همان دوران یکبار که رابطه تومی وروت به هم‌میخورد.  کتی تصمیم‌میگیرد که با تومی رابطه برقرار کند، که روت در یک دیدار از اومیخواهد که او واسطه شود تا با تومی دوباره وارد رابطه شود. کتی قبول میکند. با تومی صحبت می کند وآنها دوباره وارد رابطه میشوند. اما حالا که پرستار تومی است. متوجه میشود که خبری از روت در کنار تومی نیست. با گفتگوی با آنها متوجه دوباره از هم جداشده اند. کتی در ساعتهایی که کندر تومی ست به او نزدیک‌میشود و سپس علاقه در بین آنها رشد میکند و رابطه جنسی برقرار می کنند. 

وادی انکار

ح.ش | چهارشنبه پنجم آبان ۱۴۰۰ | 7:30

گاهی وقتی کسی نمی خواهد واقعیت موجود زندگی خود را بپذیرد . هرچه زمان بیشتری را در این انکار صرف میکند؛ هزینه سنگین تری خواهد پرداخت. راههای نپذیرفتن واقعیت موجود هر زندگی بسیار است و همه در پوشه ی دلیل وتوجیه گذاشته شده است. در چنین موقعیتی ،در واقع شخص خود را به ترسهایش و امیال نفسانی لش فروخته است. به همین دلیل هیچ امکان جدیدی را نمی بیند. حتی نمیتواند از امکانات موجود برای مواجهه با واقعیت بهره ببرد.
اما روزی میرسد که چنان واقعیت توی صورتش می خورد که دیگرجای انکار برای شخص باقی نمی ماند. آن وقت است که سیلی روزگار فرصت بستن چشمش را به آن واقعیت نمیدهد حالا باید ناجی خودش شود تا مانع سقوط قطعی خود شود. امان از زمانی که به جای بیداری از سیلی ، به توقع از دیگران ادامه دهد. آنگاه در چنان ویلی سقوط می کند. که درک ا سفل جایگاهش میشود.‌

بعداز دو  روز......

ح.ش | دوشنبه سوم آبان ۱۴۰۰ | 5:52

چند وقتی ست که مدام از نوشتن در  وبلاگم  طفره می روم. نه اینکه اقدامی برای  نوشتن نکنم‌.  بلکه  هر روز چند بار  به سراغ وبلاگم‌می آمدم، ولی حتی یک عبارت کامل نمی توانستم، بنویسم.(این در مورد فاصله های یکی  دو روز بین نوشته هام هست)  متوجه شده ام . گاهی ذهنم آنقدر تحت فشار از طرف یک شخص قرار میگیرد که دیگر نوشتن برایم سخت میشود. چند روز اخیر دارم به این فکر میکنم که اشتباه من‌کجاست؟  شاید یکی از دلایل اشتباه کردنم. این باشد که دوباره مانند سالها قبل درگیر بازی کلامی اشخاص می شوم.  اما این بار زودتر هشیار شدم که این دارد من را فلج میکند. که قادر به دیدن امکان  برای نوشتن هر روز در وبلاگم  نمی شوم. پریروز که حد ومرزهای پیاده روی کردن با دوستم را مشخص کردم. به نظرم رسید ناراحت شد. اما همین باعث شد که بتوانم به تنهایی دیروز، به پیاده روی بروم و به امورات خودم بهتر برسم. حالا می خواهم  گوشم را به شنیدن ندای درون خودم دعوت کنم. گوشی بشود که با آن کلماتی را که از درونم میجوشد را، با آن  بشنوم و بتوانم آن کلمات را به نوشتاری ارزشمند تبدیل کنم.  الان که هشیار شدم به امکانات باز شده ام و می توانم به خودم قول بدهم در چنین شرایطی که قرار گرفتم. نقل قول از بزرگی را بنویسم‌ تا به تعهدم عمل کرده باشم.‌ 

در زندگی خود نیز بارها وبارها تعهد خود در رابطه با دیگری را نادیده میگیریم . همین باعث اختلال در رابطه ما میشود.‌ اما غافل هستیم که انتهای هر رابطه ای  رابطه با خودمان است. یعنی در جایی که ما  نمی توانیم  به تعهد با دیگری پایبند بمانیم. در واقع نمی خواهیم به راه و امکان جدیدی فکر کنیم. تا طرف مقابل در ابهام نماند. 

با طلب بخشش از خوانندگان وبلاگم، به عهدی دیگر و پاک‌کردن شیر ریخته خود قیام کرده ام. مرابپذیرید. قدر دان شما هستم. 

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .