بلوایی در خانه اش به پا میشد؛ وقتی مرد کلید می انداخت و وارد خانه میشد. از همه چیز ایراد میگرفت. امروز بچه چه چیزهایی خورده؟ هله هوله که بهش ندادی؟ مامانت از اون آت وآشغالای توی سوپر که براش نیاورد؟ حتی مهلت نمی داد زن پاسخش را بدهد. آخرین پرسش هر شب، ساعت نه شب هست غذای این بچه رو دادی یا نه؟ امان از وقتی که جواب نه می شنید. حتما دوتا در را به هم میکوبید و چند فحش آب دار نثار زن می کرد. سپس شام نخورده به رختخواب می رفت. اغلب شبها سهم زن از همنشینی با شوهرش همین بود. او با داشتن یک فرزند معلول و یک کودک سه ساله از صبح تا شب فقط می دوید. خیلی از روزها از مادر و خواهرش برای اینکه بتواند از پس این دو بربیاید کمکمی گرفت. زندگی اش با عشق نوجوانی شروع شد. اما از فردای عروسی پشیمانی را میشد در رفتار و صورت مرد، دید. از قدیمگفتند تب سوزان زود به عرق می نشیند. شش ماهی مرد با پدر ومادرش جنگیده بود تا بپذیرند که با او ازدواج کند. اما فقط، این علاقه تا فردای عروسی مشهود بود. حالا که ۱۵ سال از زندگی مشترکشان گذشته بود. دیگر زن هم خسته شده بود سردردهای وحشتناکی که مدتی بود به سراغش آمده بود امانش را بریده بود. دکتر اعصاب و روانش گفته بود بچه معلول را به بهزیستی بسپارند. اما زن رضایت نمی داد. اما این دو ماه اخیر دیگر نگهداری از بچه معلول و یک کودک، آن هم با چنین شوهری از توانش خارجبود. تصمیمگرفته بودند که بچه معلولش را به بهزیستی تحویل بدهند فردا صبح میخواست با شوهرش برای تحویل و انجام کارهای اداری برود. با فریادهای مرد اشتهایی برای غدا خوردن نداشت داروهای اعصابش را خورد. یک قرص مسکن هم خورد. به رختخوابی رفت که کنار تخت پسر معلولش انداخته بود. خوابش نمیبرد. به فردا فکر میکرد. با خواهرش برای بردن کودکسه ساله ش به خانه اشان هماهنگکرده بود. تا صبح یک ربع به یک ریع ساعت رانگاه کرد. این شب انگار نمی خواست تمام شود. در دلش گفت:"بهتر کهتمام نشود. این آخرین شبی ست که کنار پسرک ناتوانم هستم. "
بی صدا اشک می ریخت، از ناتوانی خودش برای نگهداری بچه اش رنج میبرد. باید جگر گوشه اش را از خودش دور میکرد.