دیدن و شنیدن دیگران، خیلی وقتها ساده تر از دیدن وشنیدن خود است. اینکه بتوانیم، در افکار و اعمالمان حضور داشته باشیم، همچنین کلماتی را که از دهانمان خارج می شود بشناسیم، کار ساده ای نیست. یک جای زندگی متوجه میشویم با تنها شخصی که خیلی غریبه هستیم و انگار سالهاست دیداری با او نداشته ایم خودمان هستیم. همینطور که ارتباط با یک بیگانه که زبانش را نمی فهمیم کاری بس دشوار و گاه غیر ممکن می نماید. معمولا در چنین موقعیتی دیگر نتوانیم به شکل قبل زندگی کنیم. به هر دری می زنیم تا راهی برای نجات از این بیگانگی با خود پیدا کنیم. این گیجی وسر درگمی بد چیزی نیست زیرا باعث میشود هشیارتر بشویم و گوشمان تیز شود وچشممان نیز تیزبین گردد. بالاخره راهی برای مواجهه با خوددست وپا میکنیم. قدم در فضاهایی می گذاریم که بتوانیم بیاموزیم با این غریبه ی آشنا از در دوستی درآییم و زبانش را بفهمیم. از آنجا که برای ارتباط با بیگانه بیرونی باید زبانش را بیاموزیم، برای آشنا شدن با خود نیز باید به آموزش رو بیا وریم، تا بتوانیم راهی به درون خود بگشاییم و در آنجا خود را ملاقات کنیم. شاید چند فضای اولی که ما در این سرگردانی ها می رویم. چندان حالمان را با خودمان خوب نکند. اما از هر کدام توشه ای برمی داریم. که اندکی دیوار ِ بین خود با خویشتن را می شکافد و همین باعث میشود که اندک اندک کورسوی امیدی را ببینیم و به تشخیص این برسیم که چه سوالاتی ذهن ما رابه خود مشغول کرده است و چون در پی پاسخ به سوالات خودیم، بالاخره فضای مناسب را پیدا می کنیم.