تا چهل سال پیش این فرودگاه کنار شهر بود. حتی سی وچهار سال پیش که برای سفر به خارج از کشور به آن امده بود. به نظرش بسیار بزرگ و کمی ترس آورآمده بود. انگار که سر وتهش معلومنبود و همین هراس گم شدن و رهاشدگی را به او می داد واضطراب به جانش می افتاد. امروز تا از تاکسی پیاده شد. کوچکی و حقارت فرودگاه خورد توی صورتش. عقب عقب رفت به افکار واحساسات آن سالها که رسید خنده اش گرفت. وارد فرودگاه شد کیف و ساکش را روی ریل بازرسی گذاشت. وارد محدوده بازرسی بدنی شد. بعد از ورود به محوطه و برداشتن کیف و ساکش برای گرفتن کارت پرواز کارت ملی اش را از کیفش در آورد. کارت را گرفت. به سالن خروجی رفت. تمیزی و باز سازی شده بودن آن نسبت به شش سال پیش که برای اخرین دیدارش با این محیط، چشمش را نوازش داد. با خودش گفت:" خدا روشکر که حداقل به اینجا رسیدگی کرده اند. یاد نامی که چند دهه اخیر برای شهرش گذاشته بودند افتاد خنداخند با خودش گفت:" ام القرای جهان اسلام است دیگر!. بالاخره برای ورود به هواپیما از گیت گذشت و مامور ،کارتش را دو نیمه کرد ونیمکوچکش را تحویلش داد. از راهرو نه چندان طویلی گذشت. سوار اتوبوس شد تا به هواپیما نزدیک شد. هواپیما آنقدر کوچکبود که با بالا رفتن از پنج شش پله کوچک وارد آن شد. سلامی به مهماندار کرد و کارتش را نشان داد. هنوز در عمرش هواپیمای به این کوچکی سوار نشده بود. با قدی که داشت برای نشستن روی صندلی سرش به سقف خورد، با خودش گفت نمردمو یکجا سرمبه سقف خورد."
تلاقی واقعیتهای اینچند دقیقه با واقعیتهای قبلی حک شده در ذهنش. اورا برد به بی ثباتی اندوخته ها و جایی دورتر، تا آنجا که هشیار باشد وقتی در جایگاه خاصی قرار میگیرد، بتواند درک کند که، تجربیاتش حتی اگر برای دیروزند، دیروزی اند و همین باعث شود اصراری به پذیرش آن از سمت شنونده نداشته باشد.