از در به قصد پیاده روی بیرون رفت. بعداز چند دقیقه ناگهان ذهنش در گیر تلفنی که دیروز بهش زده شده بود، شد. به وقاحت آن ادم که چطور به خود اجازه میداد که بگوید آیا نظر تو تغییر کرده؟ پرسیده بود :"در چه مورد ؟" از آن سوی تلفنگفته بود:" برای زندگی کردن با من." خنده تلخی بر لبش نشست ومحکمگفته بود:" نه . چه تغییری کرده ای که چنینانتظاری داری؟ آن طرف سیم خداحافظی کرده بود9 . چنان درگیر حرفهای توی سرش شده بود وخاطرات را دور میزد که به جای پیچیدن به سمت راست، مستقیم رفت بالا ،دو تقاطع را کهگذراند .تازه هشیار شد. به تابلو خیابان کهنگاه کرد متوجه شد ، باید برگردد. این بار به خودش هشدار داد که نگذارد گفتگوی ذهنی اش او را از زمان ومکانجدا کند. توجهش را به اطراف برد. به سر خیابانی رسید که حجله جوانی را در آنجا گذاشته بودند. دیگر این روزها حجم زیاد مرگ و میر باعث شده بود که احساساتش به جوش نیاید . به چپ پیچید. بیست، سی متری باید بالا می رفت تا به پارک کوچک خیابان برسد. به پارک رسید. به چپنگاه کرد. از عرض خیابانعبور کرد . شروع به پیاده روی کرد. دو مرد میانسال در حال پیاده روی بودند. دو زن روی دستگاههای ورزشی فعالیت میکردند. سه پسر جوان که دوتاشان کیسه بوکس به دست داشتند و با محافظ دندان در دهان با یکدیگر تمرین میکردند. سومی نیز روی تخته شنا بالا و پایین میرفت. در دلش شکر کرد که اینجوانها به فکر سلامتی و ورزش هستند. همینطور که راه می رفت صدای تق تق کفشی توجهش را جلب کرد. بانویی چادر بر سر را دید که چادرش را تا بالای زانو جمع کرده بود . با کفش پاشنه دار پیاده روی میکرد. در دلش گفت یکمانتوی خفاشی اگر تنش بود، فرقی با اینچادر نداشت. به سرعت ذهنش را به درختان و بوته گلها سپرد. گلهای رز سفید در سرمای پاییزی همچنان جلوه گری می کردند. از روبرو دو بانوی دیگر در حال گفتگو وارد محوطه پیاده روی شدند. یکی مانتو شلوار به تن ودیگری چادر روی شانه اش و قسمت پایین آن تا بالای زانو زیر دستان به هم قفل شده اش بود. با خود گفت . چه میشد اگر مثل دوستش پوشش داشت. ناگهان فکر کرد شاید ممنوعیتی دارد و ناچار است شاید خودش فقط چادر را حجاب میداند و شاید........با خودش گفت از افکار مسمومخودت نجات گرفتی . حالا به قول سعدی در پوستینخلق افتادی؟ صورتش را برگرداند صدای آب فواره ها که در حوض می ریخت حض زیادی برایش آورد. چند نفس عمیق کشید.به ساعتش نگاه کرد سه دور دیگر که می زد، کافی بود. با توجه به بدن خودش به دور زدن ادامه داد. سپس راه خانه را پیش گرفت. زمین پر از برگهای خشک قهوه ای درختان بود. قدر دان خودش شد که فرصت پیاده روی را از خودش نگرفته بود. هر چند به میزانکافی حضور در لحظه را تجربه نکرده بود.