آمنه در حالی که دستمال گردگیری را روی میز ناهار خوری می کشید. شروع به حرف زدن کرد: "من تازه ده سالم تمام شده بود که شوهرم دادند. " چشمهایم داشت از حدقه در می آمد. به صورتم نگاه کردو گفت:" باور نمیکنی؟" گفتم :" شوهرت خیلی جوانه اون موقع اینپسر چند ساله بوده؟" با لبخند تلخی که کنج لبش نشست گفت:" نه ، با امین هنوز یک سال نشده که ازدواج کردم. آن موقع توی ده یکی از هم ولایتی ها منو برای پسرش خواستگاری کرد. اخه پسرش الوات بود. پدرش میخواست زنش بده که سر به راه شه." خنده ام گرفته بود. یک بچه ده ساله چطور می تونه باعث بشه یکجوان بیست ساله دست از سر کشی هاش برداره؟ در شهر های کوچکوبزرگ نیز هنوز والدینی هستنند که برای فرار از مسئولیت فرزند خود و مهار کردنش ، او را وادار به ازدواج میکنند. تصمیمهای از سر نا آگاهی ، باورهای غلط، فقر و هر چیز دیگری قربانیهای جامعه را زیاد میکند. با این فکر ناگهان رفتمتا عمق خاطرات خودم. ویاد درد دلهای دوست دوران جوانی اماقتادم که پدر شوهرش بعد از ازدواج وقتی می دیده است که پسرش همچنان به راه خطای خود می رود. پایین پله ها می ایستاده و جوری که عروس خانه بشنود، می گفته :" من زنگرفتم برای پسرمکه قلاده گردنش بشه. اینم کهاز پسش بر نمیاد" . دوستم می گفت:" در سرگردانی مانده بودم وهیچ راهی به ذهن کوچکمبا آن سن کمنمی رسید. خودم را بی کفایت و مقصر میدیدم. فقط از ترس به خودممی لرزیدم و اشکمی ریختم.
غرق در خاطره دوستم شده بودم که آمنه گفت:" گوش کن، چرا توی فکر رفتی؟ باورت میشود من یکپسر هفت ساله دارم؟ گفتم :" ای بابا" گفت:" الان اینجام دلم اونجاست. امین تا الان اجازه دیدنش رو به مننداده ." گفتم:" چی شد که از همسر قبلیت جدا شدی؟" گفت مواد مصرف می کرد ومن رو به باد کتک می گرفت هر چه به مادرم می گفتم که می ترسم بلایی سرم بیاورد
می گفت :" زندگی کن. سر به سرش نذار. من همین چندتا بچه رو هم بعد از مرگپدرت نمی تونم نون بدم اونجا یه لقمه نون هست که بخوری. تا اینکه یک شب بعد از مصرف مواد انقدر من رو زد کهتمام تنم کبود وله شده بود بعد هم پیرهنم را گرفت و کشان کشان تا سر چاهی که وسط ده بود، برد . میخواست منو بندازه توی چاه، که دستم رو به پاش رسوندم سرم رو برگروندم وماهیچه پاشو گاز گرفتم تا پیرهنم رو ول کردپا به فرار گذاشتم . یکنفس تا خونه مادرم دویدم. با مشت به در کوبیدم. مادرم در را باز کرد تا چشمش به منخورد دو دستی توی سرش زد. در خانه رابستیم مادرم که حالم رو دید. دیگه نگذاشت برگردم و طلاقم رو گرفتم . اما بچه ام رو بهمندادن تازه مامانم گفت:" منپس
خرجش بر نمیام."
گفتم:"دلم روشنه به زودی امین راضی میشه ببرت بچه ات رو ببینی بگذار خیالش از کار کردنش توی مجتمع ما راحت بشه. بیمه اش درست بشه. مطمئن باش می برت. نمیدونم چطور انقدر مطمئن ومحکم بهش این حرفها رو زدم . انگار یکی در دلممی گفت :"مطمئن باش." زن جواننگاهم کرد و گفت:" خدا کنه. حاج خانم فکرشم دلم رو شاد می کنه. من با تاکید و محکم می گفتم:" حتمابچه ات رو می بینی ،غصه نخور . " بلند شدم. به آشپز خانه رفتم. یک لیوان آب خنکخوردم. حتی به حرف خودم نمی توانستم شککنم. چطور و چرایش را نمی دانم. شنبه هفته بعد که آمنه آمد. گفت میخوام بهت یه چیزی بگم. گفتم بگو گفت امین میخواد من روببره یکی دو روزه بچه ام رو ببینم وبیام. گفتم:" دیدی گفتم غصه نخور ." گفت:" از کجا میدانستی؟ شما که امین را نمی شناختی گفتم:" دلمگواهی می داد. " گفت بگمیکهفته بچه ام رو بیارم اینجا؟" گفتم:" عجله نکن. حالا برو ببین بچه ات رو ، یکهو الان اگر اینو بگی ممکنه از بردنت پشیمون بشه.