" آدمهای منفی زندگیت را بالا بیاور . زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهی با آنها سر وکله بزنی."
امروز وقتی این جمله را که در یک گروه گذاشته بودند خواندم، به فکر فرو رفتم. من سالهاست که روی این موضوع در روابطم، کار می کنم. الان خیلی هم برایم راحت شده است که برای حال خوب خودم بایستم. شاید اوایل برایم حذف بعضی از اشخاص غیرممکن به نظر می آمد. وقتی خیلی دقیق شدم متوجه یک سری باور تولید شده، در مسیر زندگی، در وجود خودم شدم که موانع بزرگ و واقعی من بودند. همیشه فکر میکردم که ترسهای من از آن اشخاص یا از قوانین حاکم بر جامعه است. اما ترس واقعی من از خودم بود. از اینکه بخواهم بر علیه باورهای خودم بایستم. بر علیه خود تعریف شده که تا آنروز با آن زندگی می کردم. در واقع هویتی از خود ساخته بودم و حالاباید برای حذف آن آدمهای منفی زندگیم، بر علیه آن می ایستادم. بالاخره نیز با صبوری و قدمهای کوچک و بزرگ در هر روز توانستم آن ادمها را حذف کنم. اما با آنچه مواجه شدم اشخاصی هستند که هم عزیز و دوست داشتنی هستند و هم با گفتگوهای منفی و آزار دهنده اشان حالم را خراب می کنند. منکهآن غولها را توانسته بودم از زندگی خود حذف کنم. حالا باید برای این بخش کار دیگری می کردم. لازم بود جایی عبور را بیاموزم. جای دیگری کمکردن ارتباط و جای دیگر نیز گفتگوی لازم راتشخیص دهم. من نیز به همین دلیل هر لحظه هشیار هستم و به هیچ وجه برای خودم تعلل نمیکنم. زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهم آن را صرف انسانهایی بکنم که با بخشهای منفی اشان حال خوب را از من می گیرند. در زندگی اینکه بخواهم باعث حال خوب دیگران باشم برایم ارزشی والاست. اما این بخش هملازم است کهحواسم به خودم باشد که دیگرانی که شاید از عزیزانم هستند حالم را خراب نکنند. این بخش نیز اقتدار و عبور از نفس را به شکل دیگری می طلبد یعنی بازهم لازم است، هویتهای دیگری را کشف کنم و آن را ریسک کنم تا من و دیگری یکگام در رابطه خویش جلو برویم.