زن وشوهر خیلی جوانی به تازگی برای سرایداری به مجتمع آمده بودند. در گروه ساختمان هیئت مدیره اعلام کردند که زن سرایدار داوطلب کار در منزل است. اگر کسی نیاز دارد؛ می تواند با او هماهنگکند. به سرعت تماس گرفتمو خواستمکه برای فردا به منزل من بیاید. شماره واحد را گفتم و برای فردادساعت نه صبح با زن هماهنگکردم.
صبح که با زنگش در را باز کردم از کمسن بودنش شوکه شدم. از بس که جوان بود دلم نمی آمد به او سخت بگیرم. وقتی شروع به حرف زدن کرد و با بغضی در گلو، از شدت نیازش به پول، برای خودش و خانواده پدریش ، بعد از فوت پدر وفقری که در گیر آن شده بودند حرف میزد و می گفت :" میخوام از زحمت خودم برای مادرم پول بفرستم. این هشت ماه گذشته هر ماه شوهرم یکمیلیون، برای مادرم فرستاده است. اما من دوست ندارم که حقوق شوهرم خرج مادرم شود." این مسئولیت پذیری را که در وجود این جوان بیست وسه ساله می دیدم، تحسین میکردم. با خودم که دو دوتا چهار تا کردم ، متوجه شدم تذکر ندادن من، برای کیفیت کار کردنش، محبت و لطفی به اونیست. چون در واحدهای دیگر که برود وکارش را نپسندند. باید خانه نشین شود. پس به او آنچه لازم بودرا تذکر دادم و گفتمکه همسایه های ما سخت گیرند. باید خیلی دقتکنی،تا بخواهند که تو برایشان کار کنی. چهار روز بعد دوباره با آمدن بچه ها ورفتنشان خانه نیاز به تمیز کاری داشت. زنگ زدم آرزو بالا آمد و خیلی بهتر از بار قبل خانه را تمیز کرد. در آخر گفت:" اگر از کار من راضی هستین، توی گروه ساختمون بنویسین، تا همسایه ها من را به کار بگیرن." گفتم:" باشه."
به او گفتم:" شنبه ها را بگذار برای." من در گروه ساختمان از خوب بودن کار آرزو نوشتم و اینکه دوبار به منزل من آمده و من راضی بودم. هفته بعد روز شنبه که به خانه من آمد بسیار خوشحال بود که به خاطر نوشتن من، چهار همسایه، در طول هفته ی قبل او را خواسته بودند. گاه خدمت به انسان دیگر به همین سادگی ست. فقط دو، سه جمله نوشتن، از یک توانایی او، تاعزت نفسش در زندگی اش به جا بماند و از توانایی اش بهره ببرد.