از شدت خستگی و بی خوابی چشمانش می سوختند. پلک هایش را به زحمت باز نگه داشته بود. به انتطار فکر میکند:
گاهی انتطار است که آدم را میکشد نه چاقو،
انتظار مرگتدریجی است در کور سوی نا امیدی.
انتظار زمان را کش می دهد.تا آنجا که شب و روز یکی میشود.
روزهای انتظار با شبهایش یکی ست. طولانی، ممتد، یکنواخت.
اگر برای انتظار رنگی بتوانمتصور شد چه رنگی ست؟ انتظار ززد است.
مزه انتظار تلخ است.
قد انتظار از بلندهمبلندتر است دراز است. دیلاق است.
انتظار عرضی ندارد اما تا دلتان بخواهد طول دارد.
انتظار امید را می کشد.
انتظار گوش شنوا ندارد.
انتظار چشمش سفید است
انتظار اکسیژن را می بلعد بی آنکه زندگی کند.
انتظار روی غمرا سفید می کند.
انتظار قاتل حرکت است
لنتظار ویروس توجه است.