رویای من

داستانها و دست نوشته های من

دغدعه این روزهای من

ح.ش | شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ | 16:56

این روزها آنچه ذهنم را معطوف به خود کرده است، برگزاری معارفه دوره هجدهم است. اینکه برای دوره خودم اینطور محکم‌ و بدون خستگی و با شور وشوق هستم برایم بسیار لذت بخش است.  

هر روز یک ایده جدید به ذهنم می رسد و به دنبال اجرایی کردن آن با کسانی که به من‌ و  راهم  باور دارند به مشورت می پردازم. هر ایده جدیدی میتواند به بازخوردهای بهتر در جهت رشد دوره ام و شناخته شدنم‌،  کمک‌ کند.  

همین‌که بتوانم برای خودم و تعداد دیگری از انسانها  بایستم که کمی آگاهانه تر زندگی کنیم، کافی ست. 

امروز یکی  از حامیان دوره از تاثیر حمایت کردن در زندگی شخصی اش و اینکه  شخصی که مورد حمایت اوست، شاغل است و حمایت او همزمان با حضور همسرش در خانه است.  با اینکه او برلی حفظ امانتداری وارد اتاق میشود و در را می بندد تا افراد خانواده در جریان گفتگوی او قرار نگیرند،  اما همسرش نزدیک اتاق او میشود و گفته هایش را میشنود. و همین شنیدن یک طرفه باعث بیداری همسرش در رابطه با پدرش شده است. چرا که بدون خدشه دار شدن فضای احترام بین شان‌ حرف دلش را به پدرش میزند. و همین یک قدم باعث شده است که در کنار همسر وفرزندانش حال بهتری را داشته باشد. 

بعد از شنیدن حرفهای حامی ام هم خنده ام گرفته بود از رفتار همسر او که فال گوش ایستاده بود و هم خدا را شکر میکردم که این شنیدن ناقص و یک طرفه نیز توانسته است اثری مثبت در زندگی اش داشته باشد. آرزو کردم که مردان نیز برای تغییر پا پیش بگذارند. 

 

فاصله درس امروز من در یک رابطه

ح.ش | جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰ | 6:22

چند روزی ست که در شوک بیداری از اشتباهم هستم. وچقدر درسهای مختلف از آنها گرفته ام. امروز در صفحات صبحگاهی ام‌ ناگهان وارد مقوله نزدیک‌شدن به دیگران شدم و یاد جمله ای از یکی از اساتید بزرگ زندگیم افتادم که می گفت وقتی بیشتر به دیگران  نزدیک شوید، می سوزید. من آن روزها نزدیکی به خورشید وجود انسانهای بزرگ را در نظر می گرفتم. ولی این چند روز که در حال سوختن هستم‌. به این رسیدم که نزدیک شدن به خورشید وجود هر کس نتیجه اش‌سوختن است.  به قول گاندی یا اوشو نمیدانم کدام "هنر در فاصله هاست." حتی فرزند انسان که از وجودش سرچشمه گرفته است.بعد از اینکه وارد مرزهای نوجوانی شد، " هنر این است عاشقی کردنت را در این بدانی که چه اندازه از او فاصله بگیری." من درس فاصله ی مناسب از دیگران را سالهاست دارم اجرایی میکنم. در مورد روابط مختلفم با نرمی  و بدون تنش آن را اجرایی کردم.اما در رابطه های نزدیک برایم‌ چنان نرم هم‌ نبود بلکه سوختنهای کم‌و زیاد را تجربه کرده ام. این جدیدترین  سوختن واین  آخرین،  از همه دردناکتر بود. زیرا با اشتباه بزرگی از خودم همراه بود. حالا با تمام وجود برای فاصله ایستاده ام. 

امروز فاصله درس بزرگ زندگی من است. 

ضرب المثل

ح.ش | پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۰ | 5:9

فکر کنم‌ هنوز ده دقیقه به پنج‌ صبح وبلاگ‌ ننوشته بودم. خیلی خنده دار است. این هم از نتیجه  بیدار بودن از سه صبح است‌. دو ساعتی ست  وبیدارم چه کارها که‌نکرده ام. اول صفحات صبحگاهی نوشتم فکر میکنم ۵تا ۶ صفحه هم شد. استوری ضبط کردم والان دوباره به تخت برگشتم ومشغول نوشتن وبلاگم هستم. گاهی چشماهم روی هم می افتند .‌انگشتم روی حروف سُر میخورد و حرفها بی ربط تایپ می شود. باز چشمانم را باز میکنم و نوشتن را ادامه میدهم. دارم به ضرب المثلی فکر میکنم که  گاهی کاربردش مختل میشود. 

چون که صد آمد نود هم پیش ماست."

این ضرب المثل که چند رو قبل مدام در ذهن من جولان میداد باعث ایجاد وشکل گیری اشتباه روز گذشته من شد. من چندین رفتار ناشایست از عزیز خودم دیده بودم. وقتی اشتباه محاسباتی ام  در ذهنم شکل گرفت به جای دقت وتفحص و مشورت ، با این ضرب المثل گفتم : آن رفتارها و آن اشتباهات را دارد. پس این اشکال را هم قطعا دارد. ومن  در شرایطی که خودم‌ نیز متعادل نبودم . دست به عمل زدم. 

امروز یاد گرفتم از ضربالمثلها وحی منزل نسازم. البته گاهی ۱۰۰هم که باشد ۹۰ پیش ما نیست. 

باورهای تولید شده از ضرب المثلها نیز گاهی به تخریب ما کمک‌میکنند.

 

اشتباه بزرگ‌من

ح.ش | چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ | 12:2

اشتباه بزرگی از طرف من در حق یکی از عزیزانم  رخ داد. این اتفاق باعث شد که  رابطه من با او دچار یک‌چالش بزرگ‌شود. یک اشتباه در محاسبه و بعد قضاوت من و مقایسه و اتهام زدن از سمت من؛ اینها تمام مسئولیت من نسبت به این جریان است. اما در حین‌گفتگو با توضیحات او من متوجه اشتباه خودم شدم و به سرعت طلب بخشش کردم ولی خشم  او بسیار بالا رفت و من مسئولیت آن خشم  را نیز پذیرفتم و می پذیرم و حتی می پذیرم‌ که زمانی لازم است تا او مرا ببخشد‌.

وقتی خوب به قضاوتها ی خودم درباره او نگاه کردم. متوجه یک‌موضوع شدم.  آن موضوع این بود که در اثر تکرار یک سری رفتار از سمت او، من‌ و بقیه اطرافیان  به ابن‌نتیجه رسیده بودیم که‌ شبیه فلان کس  شده است‌. در نتیجه هر عمل از او را به شخص مورد نظر مشابه می دیدیم ، در واقع یک خطای شناختی اتفاق  افتاده است. با همین قیاس بود که اتهامات من شکل گرفتند و  مسموم بودن مقایسه بیشتر بر من روشن شد که چقدر باعث تخریب دو طرف  میشود و دید را محدود و کور می کند. زیرا دیگر برای موضوعات  جدید،  بدون بررسی مناسب فوری در ذهن به طرف  مارک می زنیم  و فرصت فکر کردن و گشوده دیدن را از خودم‌ می گیریم. 

 من اغلب در چنین موقعیتهایی با یک شخص امین مشورت می کنم.  به همین دلیل از سوی این عزیز  همیشه مورد اتهام هستم. در  جریان این  موضوع تصمیم گرفتم، چون فقط به خودش مربوط است، مستقیم با خود او مطرح کنم. که در گیر اتهامات او نشوم( البته باز هم شدم)  اما چون در یک‌گفتگوی سخت قبل از آن قرار گرفته بودیم و او اعلام کرد که دیگر حتی نمی خواهد با من صحبت کند. من دو موضوعی را که می خواستم از چند روز پیش با او مطرح کنم. در آن موقعیت نامناسب مطرح کردم‌. ‌ غافل شدم از اینکه، در رابطه با او، ذهن من، فلج شده است. البته پرخاشگری های او نیز در روابط دیگرش چنان زیاد است که صبر همه را تمام میکند. او مسئولیتش در این مورد  را نمی پذیرد. ضمنا از من هم‌ شنوایی لازم را ندارد. 

همین رابطه با او را سخت کرده است. او در حال از دست دادن دیگران است. 

اما دیشب با دیدن رفتارهایش در رابطه با اشتباه خودم ضمن پی بردن به اینکه لازم است در ذهن و بیرون نسبت به اعمال او رها باشم. در یافتم دور بودن از او بهترین خدمت به خودم و اوست. 

به مناسبت روز مرد

ح.ش | سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ | 9:23

امروز در تقویم چند دهه اخیر ما  روز پدر است. روزی است که در تقویم خورشیدی که خاص خودمان است مرتب در حال جا به جایی ست. هنوز این‌چهل سال برای من جا نیفتاده ست البته روزهای دیگر تقویممان هم همین بلا سرشان آمده است؛  بگذریم. 

در هر حال ما این اختلاط فرهنگی و ممزوج شدن با فرهنگ‌ مسیحیت  هم می بینیم. مثلا همین دیروز ولنتاین بود. مناسبتی در تقویم مسیحیت‌. خوشبینانه اگر بنگریم، می توانیم بگوییم داریم‌جهانی می اندیشیم.😉 و شاید هم  با پیروی از مناسبتهای تقویم مسیحی جوری دهن کجی به مناسبتهای برگرفته از تقویم‌هجری قمری می کنیم. 

من‌ تفکر دهکده جهانی شدن را بیشتر دوست می دارم. دعوایی سر این موضوعات نه چندان مهم  پیش هم  نمی آید.

 امروز درباره روز پدر  در صفحات صبحگاهی ام‌ چند خطی نوشتم؛  که آن را پست امروزم نیز کردم. تصمیم گرفتم در اینجا نیز با قسمتی دیگر از مکتوب صفحات صبحگاهی امروزم  ثبت کنم. 

امروز روزپدر و روز مرد است. مرد بودن مساوی با نر بودن نیست. مردانگی جنسیت بردار نیست. همانطور که‌مادرانگی جنسیت را برنمی تابد.

امروز روز کسانی ست که وقتی کلید می اندازند اهل خانه با شوق تا نزدیک در می روند.

امروز روز کسانی ست که وقتی اهل خانه به مشکلی برمیخورند، بی واهمه از قضاوت و رفتار ناشایست او، فقط برای شنیده شدن و گاه حمایت شدن نزد او می آیند. 

امروز روز کسانی ست که فقط از خود عابر بانک نساخته اند؛ بلکه وجودشان اعتماد، امنیت و آرامش است. 

امروز روز رنج کسانی ست که مردانگی را در زندگی خوددر کنار شخصی به نام پدر، برادر، همسر و پسر تجربه نکرده اند.

اینان قوی تر شده اند.چون مسئولیت مردانگی را نیز خود به عهده گرفته اند. 

روز مردانی که مردانگی می دانند مبارک 

💚💙🧡💚💙❤💚💙💜💚❤🧡

 

 

عشق  داستان همه جایی

ح.ش | دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ | 11:14

عشق در هیچ قالبی جای نمیگیرد. تو نمی توانی یک تعریف بدهی و بگویی این شکل کافی ست. هر کس برای خودش تعریفی دارد، که برای او کافی ست. هر انسان جهانی ست، اما اینکه بخواهیم همه ی جهانی بیاندیشد انتظار به جا ومناسبی نیست. هر کس با توجه به نگاهش به زندگی، با جهان بیرون خود ارتباط بر قرار میکند. باز جهان هرکس نیز متفاوت با دیگری ست. پس هر کس جهان بینی خاص خود  را دارد.در نتیجه با همان جهان بینی تعریفی از عشق دارد. حالا اینکه بگوییم او تعریفش  درست یا غلط است مفهوم‌خود را از دست میدهد. زیرا کمی عمیق نگاه کنیم‌. هیچ درست وغلطی وجود ندارد.   آنچه برای او درست است برای من غلط میتواند باشد و برعکس. کمی که هر کدام‌از ما جهان خود را گسترش می دهیم و انسانهایی دیگری را شامل میشویم خود به خود می بینیم تعاریف در ذهن ما تغییر میکند. چون‌جهان درون و بیرون ما تغییر میکند. وقتی دایره حضور ما در هستی گسترده تر  میشود. انسانهای هم فکر و همراه خود را پیدا میکنیم. آنگاه با آنها تعاریف مشترکی از عشق نیز به دست می آوریم. 

در گیری ما در زندگی اغلب این است که وقتی دو نفر کنار هم قرار میگیرند و میخواهند رابطه عاطفی به هر شکلی را شروع کنند. به جای پیدا کردن مشترکات خود در علایق و عاشقی کردنها ، به مقولاتی می پردازند که در یک رابطه در بُعد زمانی برای ارزش گذاری، در درجه اعتبار  دیگری قرار دارد..

رابطه عاطفی از ترکیبش معلوم است که لازم‌ است، ارزشهای نهاده شده براساس عواطف و احساسات دو طرف  همسو باشد.‌ سپس در  چگونگی و کیفیت بقیه اختلافی باشد با تفاهم و همدلی قابل درک و چشم‌پوشی و عبور است. 

مرگ‌خود خواسته(بخشی از صفحات صبحگاهی امروزم)

ح.ش | یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ | 5:49

اینجا نقطه عطف دیگری در زندگی من‌است. نقطه عطف بزرگ ومهم،لازم است قوی ومحکم‌بایستم که باز احترام به خویشتنم را بیفزایم. این روزها میخواهم تمام زندگیم را وقف خودم‌ کنم‌. وقف خودِ خودِ خودم‌. اینجا باز لازم است از عشق بمیرم. این مرگ را به خودم تبریک‌میگویم. مرگی خود خواسته، من از این مرگها در زندگیم بارها و بارها تجربه کرده ام.،شکر میکنم که چقدر این مرگ‌ها به جا ومناسب بوده است. چون‌من‌حیات دوباره خودرا چنان نیرومند تر زیسته ام،که هر لحظه رضایت را تجربه کرده ام.دیگر سالهاست مرگ‌ برای من مقوله ای ترسناک‌نیست. بلکه به عنوان مقوله ای دردناک،شیرین است. درست مانند درد زایش که بعد از آن آرامشی وصف ناپذیر را می توان‌تجربه کرد. 

مولانای جان میگوید:

بمیرید، بمیرید از این عشق چو مردید

همه روح پذیرید.

آزادی همینجاست

ح.ش | شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۰ | 5:51

گاهی تا می آیی  احساس راحتی و ثبات کنی. دوباره چالشی جدید می آید و تو را پرت میکند به عمق دره نا امنی. میخواهی غرق نشوی ،شروع می کنی به دست وپا زدن  و تقلا کردن. می روی تا تاریکی های خودت. ناگهان به خودت می آیی. میبینی که در چه بیغوله ای  قرار گرفته ای. چشمانت را باز میکنی   می چرخانی در اطرافت فقط سنگلاخ می بینی. راههای تکراری  که همه را در موقعیت دیگر رفته ای و بی نتیجه آنها را یافتی‌. ذهنت میگوید آخر این‌ماجرا که آن یکی نیست. شاید اینجا آن راهها جواب بدهد. اما هر راهی را که می روی همان نتیجه سابق را میگیری. یک‌جا توقف میکنی و بیننده میشوی. فقط نگاه میکنی و تمام گذشت وحال از جلوی چشمت رژه می رود. هیچ راهی را نمی بینی. شاید آنهایی را که تو بیراهه میدانی‌، راه این‌ماجرا باشد. در این عالم فقط راه هست هیچ بیراهه ای وجود ندارد،اینها تعریف توست. به عمق تعاریفت که دست دراز می کنی می رسی به آنجا که روی سنگ‌ واقعیت پا نگذاشته ای. زیر پایت یک سنگ ریزه هایی ست که فقط تو را در مسیر می لغزاند.می فهمی تعریفهایت از اعتبار افتادنی هستند.  تو هستی که به آنهااعتبار می بخشی. پس دست از اعتبار دادن به تعریف خودت برمی داری. سپس می بینی در این رهایی ست که از عمق در ناامنی بیرون می آیی. و از این داستان عبور میکنی. 

آزادی همینجاست...... 

بالا وپایین

ح.ش | جمعه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۰ | 15:22

انسان در مسیر زندگی در بروز توانایی ها و استفاده از آنها در جهت پیش برد اهداف کوچک‌ و بزرگ، بالا و پایین میشود. در دوره ای از زندگی برای کارهای فیزیکی ناتوان است. سپس با ورود به دوره نوجوانی و در ادامه به جوانی و سپس میانسالی، توانا و قبراق برای کارهای فیزیکی هر دوره با کیفیت بهتری به پیش میرود . اما هرچه از دوره میانسالی به سمت بزرگسالی میرود. از قدرت بدنی اش کاسته میشود. همین انسان از دوازده سالگی  که به سمت تفکر انتزاعی حرکت میکند . در هر شکلی و فرمی در تفکر که باشد روز به روز پختگی و بلوغ بیشتری را تجربه می کند. این روزها که کم‌ شدن توان جسمانی را شاهد است، بالا رفتن کیفیت فکری خود می بیند.

با خودم میگویم بهتر است آرزو کنم که تا روزی زنده باشم‌ از پویایی و یادگیری غافل نشوم. امیدوارم که عاشق بمیرم نه ترسو. چرا که عاشق تا نفسهای آخر هشیار است و پویا؛ ولی آدم ترسو در بیهوشی جان به جان ‌آفرین تسلیم میکند. 

عشق بورزیم عاشق بمانیم و با عشق زندگی را به پایان برسانیم

 

دو فصل ِآخّر

ح.ش | چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ | 19:43

امروز دو فصل آخر کتاب مسئله اسپینوزا را می نویسم. در فصل ۳۲ با حمله آلمان به روسیه مواجه هستیم. جنگی که باعث شکست مفتضحانه آلمان شد و کم‌کم متفقین در کشورها و شهرهای مختلف نیروهای آلمان را سرکوب وسران ان را زندانی و اعدام کردند. هیتلر در مراسم ازدواجش به همه مهمانها و حتی عروس سیانور داد.  بعد از سیانور خوردن عروس با تفنگ‌به سر خود شلیک کرد. الفرد روزنبرگ‌که‌کتابش بعد از کتاب نبرد من‌هیتلر دومین‌کتاب پر فروش جهان شده بود. نواسانات روانیش همچنان با او بود. و بالاخره به دست نیروهای امریکا دستگیر واعدام شد. 

در فصل ۳۳ بنتو و فرانکو در مورد رفتار فرانکو که به شریعت‌پایبند بود اما در پی تعییر دین بود مواجه هستیم. او معتقد بود دین را از درون باید تغییر داد.‌یعنی لازم است شریعت که ظاهر دین است را رعایت کرد. و ارام آرام  قوانین دین را تغیبر داد. بنتو معتقد بود که تمام ادبان مرسوم‌ را بابد کنار گذاشت وهمه به‌ سوی دینی بر مبنای  خرد رهنمون کرد.  فرانکو میگوید:" رسم وخرافات عمیقا در طبیعت انسان ریشه داره؛ ‌ شاید این‌نتیجه گیری که ما انسانها بهداون‌محتاجیم‌موجه باشه" 

بنتو میگوید:" من‌به اونها احتیاج ندارم. کودکان به چیزهایی نیاز دارن‌که بزرگسالان بهشون محتاج نیستن. انسان دو هزار سال پیش به چیزهایی نیاز داشت که انسان امروزی از اونها بی نیازه. به نظر من، دلیل خرافه در تمام این فرهنگها اینه که‌انسان های بسیلر قدیم از تزلزل رازآلود هستیرمی ترسیدن،اونها شناخت کافی برای فراهم کردن چیزی که مورد نیازشون بود، یعنی توضیحات، نداشتن، ودر اون روزگار  باستانی،تنها شکل توضیح چنگ‌انداختن به ماورا الطبیه بود_با دعاها و قربانی ها  وقانون های غذای حلال و....

فرانکو  میگه ادامه بده  "توصیح دادن چه عملکردی داره؟:

" توضح دادن آرمش بخشه. نگرانی وعدم اطمینان رو کاهش میده." 

 

تفاوت تغییر و تحول (مسئله اسپینوزا)

ح.ش | دوشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۰ | 8:52

فصل سی ویکم‌، دیدار بنتو اسپینوزا با فرانکو در خانه اش در حالی که فرانکو خاخام شده است.

در این دیدار گفتگوهای ارزشمندی شکل میگیرد و باز هم اشتراکات شریعت یهود با اسلام بیشتر برایم مشهود میشود. اینکه در کنیسه زنان از مردان جدا باید بنشینند و پشت سر آنها جایشان است. اینکه زنان باید خود را بپوشانند تا مردان منحرف نشوند. پوشیه زدن زنان و محدود کردن زنان برای تحصیل و به طوری زندانی کردن آنها در خانه،  غذاهای حلال و حرام  و مهمتر از همه،  انتظار ظهور منجی.  در سال ۱۶۶۶  فردی به نام شبتای زوی به‌ عنوان منجی موعود ظهور میکند که در ترکیه به دنیا آمده است.( جالب اینکه وقتی دولت عثمانی از هجوم یهودیان به ترکیه عاصی میشود و اورا میخواهد ومیگوید که بین شهادت و مسلمان شدن یکی را انتخاب کن‌ و او مسلمان میشود) ویهودیان این را نیز از طرح الهی برای تحقق سرزمین موعود میدانند و بعد باور تقیه در شیعه را به شکلی در اینجا نیز می توانیم ببینیم و باورهایی که یهودیان برای ظهور منجی دارند که باید در بد ترین شرایط زندگی باشند تا ظهور اتفاق بیفتد. نیز شبیه به شیعیان است. 

فرانکو سوالی در این  باره از خاخام مورترا پرسیده است، قابل تامل است. 

اگر ما واقعا برگزیده ایم ! چرا باید قبل از رسیدن منجی در ناامیدی عمیقی باشیم؟

جمله دیگری می گوید که "به نظر می آد  عقیده ی ظهور منجی رو بشر طراحی کرده تا با نا امیدیش مبارزه کنه." 

فرانکو در نامه نوشته بوده که با اینکه تحت نظر هست از طرف کنیسه اما برایش مهم‌نیست. همین‌جمله بنتو را ترسانده است. چون‌ممکن‌است خطری متوجه فرانکو باشد. 

در گفتگوی این دو ایده ی بنتو اسپینوزا مطرح میشود که میخواهد.‌ اساس دین بشر خرد ورزی باشد و تمام ادیان مرسوم را مانع میبیند وعامل محدودیت و جدا سازی. که البته ادیان ومذاهب منشعب از آنها چیزی جز این نیستند. 

فرانکو ادعای تغییر دین یهود از درون را‌ دارد. اما وقتی که خدمتکار بنتو غذا را می آورد. او غذای حلال خود را میخورد. 

در همینجا بنتو به او اعتراض میکند‌ که چطور میخواهی دین را تغییر دهی که به شریعت آن‌ پایبند هستی؟ 

او ادعا میکند که خاخام است.

در واقع فرانکو میخواسته است انشعاب جدیدی در دین یهود ایجاد کند که کمی گشوده تر باشد برای زنان خقوق انسانی قائل شود.‌

اینجا شعر مولانا به خاطرم‌رسید

جنگ‌ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه 

چون‌ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.

البته خواسته اسپینوزا تحول است و خواسته فرانکو تغییر

در تغییر شما  اصل را بپذیرفته اید اما در تحول اصل را مردود میدانید. 

محرم‌ راز (مسئله اسپینوزا)

ح.ش | دوشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۰ | 6:42

در فصل سی ام آلفرد روزنبرگ‌ نویسنده کتاب اسطوره قرن بیستم درگیر افسردگی شدید شده است و در بیمارستان بستری ست. وقتی از او پرسیده میشود تا به حال با کسی حرف دلش را زده نام فردریش پفیستر را به زبان می آورد سال ۱۹۳۶  است. طی نامه ای پزشک از هیتلر میخواهد که اجازه آمدن ستوان فردریش پفیستر را بدهد. فردریش بر بالین آلفرد احضار میشود. در ابتدا آلفرد اعتراض میکند وسپس می پذیرد. اما در پایان زمانی که حالش بهتر میشود. از او میخواهد که بر سر پستش برگردد.

چند نکته از این فصل برایم جذاب بود. 

مثل اینکه آلفرد دو پوشه داشت که نام یک‌پوشه "بله" بود ونام پوشه دیگر"نه" بود. در واقع پوشه بله شامل نامه ها و تشویقهایش برای کارها ومقالاتش بود و پوشه نه نامه های انتقادی و یا مطالب انتقادی بود که درباره کارهایش نوشته بودند. الفرد هیچ وقت سراغ پوشه نه نمی رفت. اینکه ما هر کدام میتوانیم برای خود چنین پوشه هایی را ترتیب بدهیم. در موقعیتهای مختلف سراغ آنها برویم. م۲لا زمانی که نیاز،به تایید داریم و حالمان خراب است. پوشه بله را باز کنیم‌تا درگیر افسردگی نشویم. همچنین زمانی که خیلی از تایید دیگران خوشحال هستیم برلی برداشتن قدم بعدی  ودیدن کمبودها و تلاش در جهت رفع آنها پوشه ی نه را مطالعه کنیم. تا بتوانیم قدم بعدی برلی پیشرفت خود را برداریم. 

نکته دیگر در مورد کتاب اسطوره قرن بیستم آلفرد روزنبرگ نویسنده آن را کتابی میداند که خیلی ها خریده اند ولی نخوانده اند چون همان چند صفحه اولش باعث میشود که میل به خواندن و ادامه دادن در خواننده کشته شود. من نیز در روند مطالعه خودم بعضی کتابها برایم اینطور هستند. بارها وبارها در شرایط،روحی و حسی متفاوت آنها را باز میکنم ولی نمیتوانم. مطالعه آنها را به انتها برسانم. در خودم دیدم که مثلا  برخی بزرگان داستان نویسی هم در من چنین خسی،را ایجاد کرده اند. مثلا عامیانه چارلز بوکوفسکی را هیچ وقت نتوانستم تمام کنم.ادبیات کلامی بوکوسفکی در من مقاومت ایجاد میکند. در این فصل در مورد اسطوره قرن بیستم یالوم بیان‌ میکند. پیچیدگی متن و غامض نوشتن اوست. اما از نظر محتوای این کتاب موازی با "نبرد من" نوشته هیتلر است. 

نکته دیگر 

در جایی که آلفرد به فردریش میگوید تو تنها دوست من هستی. میگوید همه ما نیاز به دوست و محرم راز داریم. وواگر چنین نیست یعنی ما دوستانی نداریم که بتوانیم با آنها از اسرار خود بگوییم.باید دلایل انزولی خود را بررسی کنیم. در این راستا لازم است که پرسش مناسب از خود بکنیم. 

مثلاً من چطور رفتار میکنم که دیگران به من نزدیک نمی شوند و رابطه صمیمانه با من ایحاد نمی کنند؟

لازم است که چار چوبهایی را که برای خود تعریف کرده ایم را شناسایی کنیم. 

از خود بپرسیم که چه باورهایی در من ایجاد شده است که من بر اساس آنها چارچوب برای خود گذاشته ام ؟

عمیق تر آنکه ترسهای خود را بشناسیم و برای عبور از آنها با آنها مواجه شویم . نه اینکه با ساختن چارچوب پشت ان ترسها پنهان شویم. 

جالب اینکه فردریش با ایده های اسپینوزا به درمان آلفرد می پردازد. اما آلفرد به محض اینکه میتواند خودش را سرپا کند. به جای قدر دانی حتی فردریش را خطر محسوب میکند. 

در واقع  فردریش با منطق جاری در کتابهای اسپینوزا آلفرد را به سمت سلامت میبرد. او در جایی به آلفرد که همچنان اثراربه خروج یهودیان از آلمان دارد میگوید:" عقلت رویع کاربگیر ! به خودت به چشم یک فیلسوف نگاه میکنی..." الفرد میگوید:  "چیزی بالاتر 

از عقل وجود داره_شرافت، نژاد،تهور!" 

فردریش،به او میگوید:" به تو اصرار میکنم شجاعت نگاه کردن رو در خودت ایجاد کنی و واقعا به دلالتهای انسانی پیشنهادت فکر کنی ." 

در واقع آلفرد وحشت عظیمی از حصور یهودیان دارد چرا که آنها در فلسفه ، اقتصاد و علوم دیگر صاحب نظرانی جهانی دارند. چنین آدمی تهور را از عقل بالاتر  میبیند و این به نظر من به شدت خنده دار است. یک انسان فقط وقتی وحشت زده است  به سمت جنگ‌ و کشتار و دفاع می رود. بسیاری از دیکتاتورهای جهان برای بقای خودشان دشمن فرضی می تراشند تا با ایجاد ترس در عوام  بتوانند به امیال خود برسند. 

 

 

 

 

 

 

آخرین دیدار(مسئله اسپینوزا)

ح.ش | شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 22:15

فصل‌بیست ونهم در آمستردام وقتی بنتو راه می رفت تمام‌خاطرات بد و خوب گذشته در ذهنش زنده مب شد. با به یاد آوردن اینکه  یک ساعت دیگر  سیمون حامی پرشورش را میدید،  به این فکر کرد که چقدر سیمون دوست می دارد. چقدر سیمون می خواهد  که به او نزدیک و نزدیکتر شود.او از کارش برای ساخت عدسی گفته بود واو را با خود به اتاقش  برده بود تا کار کردنش را ببیند او به بنتو گفته بوداین‌کار را به صنعت گران بسپا ر و روی فلسفه ات کار کن و ضمنا بدان‌ تا زنده هستم تو را حمایت میکنم. حالا در آمستردام نیز خانه او میرفت. در نزدیکی خانه ، سیمون که منتطرش بود به استقبالش رفت و در مورد جلسه روز بعد و جزییاتش گفتگو کردند. سپس،سیمون نامه ای از یک دوست به بنتو داد. اسپینوزا با باز کردن نامه خط فرانکو را شناخت. اینکه در این برگشت به آمستردام، با کمک‌سیمون به دیدارش می آید. 

این دیدار بسیار متفاوت با دیدار قبل که بعد از مجروح شدن بنتو است. دیداری که پر از سکوت است. فرانکو که حالا تحت حمایت خاخام مورترا هست و مقرری میگیرد دانشجوی تورات و تلمود به زبان عبری ست و همسر و پسری داردکه بی نهایت به آنها علاقه مند است. 

همین تغییرات فاصله ای بین آنها ایجاد کرده که، کمتر حرف مشترک دارند.

در جایی به همین مطلب فرانکو اشاره میکند ومیگوید:"امروز متوجه چیز متفاوتی بین ما نشدی؟"

"منظورت این سکوتهاست؟"

فرانکو ادامه داد:" پدرم‌ همیشه می گفت وقتی در مورد مطلب مهمی صحبت نمیشه، انگار هیچ‌چیزمهم دیگه ای وجود نداره. موافقی، بنتو؟" 

مهم هر کس به نظر من با مهم دیگری متفاوت است و اینکه ما بتوانیم جایی از مهم خودمان عبور کنیم و گوشهایمان را باز کنیم تا مهم دیگری را بشنویم به نظر من مرتبه ای بالا تر از خود را در مسیر رسد تجربه می کنیم‌. 

ما برای موضوعات جدیی که به عنوان یک‌انسان متفکر برایمان مطرح است فقط با کسانی میتوانیم به گفتگو بنشینیم که دغدغه انها نیز همان باشد. اگر موضوعات ارزشی خود را با کسانی در میان بگداریم که برایشان بی اهمیت است یا قدرت درک آنها را ندارند. فقط،باعث تیرگی روابط خود وبه هرز رفتن اندیشه هایمان می شویم. 

جای بنتو میگوید:"   از مطالعه ی متون خرافی لذت زیادی  میبری؟" 

فرانکو میگوید:" من از فرایند مطالعه بذت میبرم, همیشه از محتوای چیزی که مطالعه میکنم‌ لذت نمی برم." 

ما اگر از فرایند مطالعه  لذت ببریم . در همه متونی که می خوانیم. مطالب ارزشمندی می یابیم که به ما کمک‌ میکند. در طندگی خود پیش برویم و چون آگاهانه مطالعه می کنیم آنچه خرافه است را کنار میگذاریم.

فرانکو در جایی میگوید بعضی از داستانهای معجزات دشمن خرد هستن.

او میگوید که‌بشر دایتان را دوست دارد. 

بنتو جوری پاسخ میدهد که داستان برای کودکی ماست. 

این جمله بنتو گویی میخواهد بگوید بزرگ شدن مساوی است با عبور از داستانها. به نطر من‌با رشد فکری در  ما،  برداشتمان از داستانها میتواند. تغییر یابد و برای ما  کمک کننده و راه گشا در یک سری مسائل باشد.

مثلا من این سالها داستان اساطیری ابراهیم بسیار  متفاوت شده است. 

با توجه به داستان که ابراهیم با عمویش از کودکی بت می ساخته است. در بزرگی بت شکن‌میشود.

من برداشتم‌این است که وقتی ما  نا آگاه هستیم در زندگی از یک سری ادم بت می سازیم و در بیداری و آگاهی متوجه می شویم که چه  صدمه ای این انسانها به ما وارد میکنند.  باید خودمان بایستیم و برای شکستن آن بتها هر کاری که لازم‌است انجام دهیم. حتی اگر توان‌مقابله با آنها را نداریم‌،  مهاجرت کنیم و به خاطر وجود آنها خود را از زندگی محروم‌ نکنیم . 

 

 

 

درمان شامل تغییره(مسئاه اسپینوزا)

ح.ش | جمعه پانزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 21:34

در فصل  بیست وهشت ملاقات آلفرد روزنبرگ‌با فردریش را داریم. که بعد از سه سال از اخرین دیدارشان است. آلفرد از اتفاقات سیاسی ان سالها می گوید و شکست حزب در کودتا و از یادداشتی می گوید که هیتلر قبل از حبس برایش نوشته که رهبری حزب را به عهده بگیرد و این یادداشت که‌همچنان همراه آلفرد است به قول خودش هم باعث غرور زیاد اوشده است که هیتلر دربین آن همه به او اعتماد کرده و هم طاعون زندگی اش است زیرا هیتلر هیچ گاه در جایی از این یادداشت حرف نزده و در جمع در موقعیتهای مختلف اورا تحقیر کرده است. او از محاکمه و حبس هیتلر در سال۱۹۲۳ میگوید که باعث شهرتش شده. الان او را همه می شناسند.‌ آلفرد غمگین از این ضربه ای که خورده می باشد.‌

آلفرد از استعداد زیاد خودش واینکه فیلسوف حزب بوده و اینکه هیچگاه مورد تحسین قرار نگرفته و همیشه دوست داشته مورد تحسین هیتلر باشه. اما او در جمع او را تحقیر کرده است، میگوید. فردریش سوالات هشیار کننده ای می پرسد:

چرا تحملشون می کنی؟ چی باعث میشه که بمونی و بیشتربخوای؟ چرا از خودت بهتر مراقبت نمی کنی؟‌

آلفردمیگوید فرصت شغلی دیگری ندارد وکار دیگری نمیتواند بکند. 

فردریش میگوید:" ولی اینکه خودت روبه هیتلر ببندی و این رفتار ناشایست رو تحمل کنی و اجازه بدی تا عزت نفست بسته به خلق او افت وخیز داشته باشه دستورالعمل مناسبی برلی ثبات وبهروزی نیست، چرا عشقش به تواین قدر برای تو مهمه؟" 

آلفرد میگوید  در پی عشق او نیستم . او نقش تسهیل کننده داره. هدف غایی من پاکسازی نژادیه."

فردریش با اینکه از تغییر دیدگاه الفرد ناامید شده موضوع رو تعییر میده میگه به نطرمن هیتلتر بعد از حبس قصد دوباره خلق کردن خودش رو داره و میخواد بزرگتر از زندگی بشه. و من‌فکر میکنم میخوادخودش رو ازتمام کسانی که او رو از موقعی که انسانی ساده ومعمولی بود می شناختن دورکنه. شاید این ورای دوری او از تو باشه." 

شاین حرف فردریش را آلقرد تایید میکند 

و  شروع به گفتن موقعیت خودش در حزب  که فیلسوف رسمی حزب بوده و حرفهایی که قبل از زندان رفتن هیتلر روزنامه ها می نوشتند، می کند که" هیتلر بلندگوی روزنبرگ‌است".یا" هیتلر فرمانهایش به خواسته ی روزنبرگ‌است." واینکه حالا فقط،میخواهد خودش دیده شود.

فردریش سمت گفتگو را تغییر میدهد و میگوید این گفتگو فقط باعث  تسکین و ارامش توست و کافی نیست و از رواندرمانگی میگوید و اینکه درمان شامل تعییر است. 

او گفتگو را به سمت دیدن مسئولیت سوق می دهد. از اومیپرسد که دیگران چند درصد باعث شدند توبا این مشکل مواجه بشی؟" 

آلفرد میگوید :" نود درصد"

فردریش میگوید پس ده درصد خودت باعث درگیر شدن با این مشکلات هستی. 

آلفرد میگوید:" با تو که صحبت میکنم به طور عجیبی گیج میشوم. " 

فردریش می گوید:" فرایندتغییر اغلب به ادم‌حس بی ثباتی میدهد. " 

البته تا آخر فصل هیچ پیشرفتی در پذیرش،مسیولیت از سمت آلعرد اتفاق نمی افتد زیرا او نمیخواهد مسئولیتی بپذیرد.و مقاومت شدید آلفرد باعث میشود که این آخرین دیدار آنها باشد. 

در زندگی هر گاه مشکلی پیش می آید اگر فقط انگشت اتهاممان به سمت دیگران باشدو خود شیفته وار دیگران را مسئول بدانیم و خود را تمام و کمال.  قطعا نمی توانیم مشکل را حل و حال خود را خوب کنیم. در هر مشکلی لازم است سهم خود را ببینیم و برای تغییر بایستیم. اگر باورمان باشد که همین یک راه وجود دارد و بس نمی توانیم امکانات دیگر را ببینبم و بهتر است بگویم‌ نمی خواهیم امکانات دیگر را مورد بررسی قراردهیم. تعییر از پذیرش‌سهم خود در هر اتفاق  آغاز می شود.

 

 

 

 

 

 

بنی آدم اعضایریک‌پیکرند

ح.ش | پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۰ | 19:19

چند روز بعد از رفتن فرانکو، ترس بنتو فرو کش کرد . پیشنهاد فرانکو مبنی بر اینکه با ترست لازم است روبرو شوی و کت مشکی که‌ با چاقوی ضارب پاره شده را روبرویت آویزان کنی.مو قر واقع شد.‌ ضمنا در گفتگویی که فرانکو با او داشت بنتو را برد آنجا که ببیند این حال خراب او برای این است که ضارب یک یهودی بوده است و این بافث شده حس طرد شدگی از جامعه یهود در او زنده شود ودچار خشم و حسادت گردد. در واقع فرانکو" سهم عمده ای در موشکافی اجزای ترسش داشت. بنتو هر چه بیشتر با ترسش مواجه میشد. موضوعاات بیشتری برایش،شفاف میشد. 

و به عمق باورهایی میشد که از ترسهای بشر متولد شده اند حتی مسئله خیر وشر.‌

 انسانها به طور طبیعی از هرچه ترس در وجودشان ایجاد کند فرار می کنند. این فرار ریشه در عملکرد اجداد ما در عصر حجر دارد. اما امروز آنچه می تواند به رشد خرد ما کمک‌کند رویا رویی با ترسهایمان است. ترسهایی  که در ما میتواند در نتیجه باورها ایجاد شده باشد.  

بنتو پیشنهاد فرانکو را برای ترک آمستردام خردمندانه  یافت و بعد از شش ماه که یک سری مهارت  آموخت نقل مکان‌کرد. در کالجیانت ، در خانه دوستش دکتر سیمون دوریس ساکن شد . روی دیوار آن خانه یک دوبیتی حک شده بود که  قابل تامل است

افسوس اگر تمام انسانها خردمتد بودند،

مهربان و رئوف بودند،

انگاه دنیا بهشت می بود،

ولی اکنون اغلب جهنم است! 

انسان خردمند میداند که به قول سعدی 

بنی ادم اعضای یک‌پیکرند

که در آفرینش ز یک‌گوهرند. 

در واقع وقتی خرد بر جوامع انسانی حکومت کند جنگ و ستیز دیگر  جایی  ندارد.  انسانها یکدیگر را می پذیرند و در تعامل با هم فارغ از نژاد ومذهب و ملیت و ...‌.... هستند. 

 

 

برگرداندن خرد به اشتیاق شدید(مسئله اسپینوزا)

ح.ش | چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 15:22

آلفرد روزنبرگ بعد از آشنایی با هیتلر در جایگاه خود پیشرفت میکند. آنها با احزاب و دسته های مختلف ائتلاف می کنند تا کودتایی را ترتیب داده تا به طور جدی فعالیت کنند. در این بخش اتفاقاتی که بعد از جنگ‌جهانی اول رخ داده است شبیه به زندگی ما در این چهل سال است. سقوط وحشتناک ارز و بی ارزش شدن مارک و سخت شدن معیشت برای مردم و اینکه هر صبح مردم‌که بیدار میشوند قیمت اجناس بالا رفته و زنان هم باید پا به پای مردان‌کار کنند و گاهی دو یا سه شیفت کار در روز داشته باشند تادبتوانند نیازهای اولیه زندگی را تامین کنند.

  هیتلر و آلفرد روزنبرگ بعد از دیدار با چمبرلن قدرت گرفته و با ائتلاف با احزاب ودسته های مختلف  کودتایی را ترتیب میدهند که با شکست  مواجه میشود.

آلفرد نامه ای به فردریش می نویسد و از پیشرفتش در حزب میگوید و فردریش بسیار نگران است. 

جمله ای از اسپینوزا میگه که خرد همتای خوبی برای اشتیاق شدید نیست وکاری که باید بکنیم برگردوندن خرد به اشتیاق شدیده.

وقتی در مسیر شناخت خود، قدم برمی داریم. شوقی در ما ایجاد میشود که میتوانیم به خرد درون خود راه پیدا کنیم. و همچنان که در مسیر شناخت گامهای بیشتری برمی داریم در مواجه بیشتر با خود شور واشتیاق بیشتری را تجربه میکنیم. در واقع روان درمانگری طوری طراحی شده است که انسانها به  خردمندانه زندگی کردن اشتیاق شدید پیدا کنند. در این صورت است که  ایده اسپینوزا جامه عمل می پوشد. در جوامع پیشرفته که بیش از پنجاه سال از حضور دوره های روان درمانگری به طور جدی میگذرد. شاهد پرورش خرد از طریق گنجاندن شیوه های تعلیم مهارتهای زندگی در دوران کودکی( از مهد کودک تا پایان دبستان) باعث رشد خرد زندگی کردن و تعامل با انسانهای دیگر ورای رنگ‌ونژاد ومذهب هستیم.‌در واقع  برگرداندن خرد به  اشتیاق شدید به  زندگی در لحظه حال که ایده اسپینوزا بود را میبینیم.

 

.

بالاحره من‌ وکرونا...

ح.ش | چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 6:7

هفته ای که پر از چالش و دست وپنجه نرم کردن با‌ کرونای خودم و نوه جان و عروس و پسر و  جا به جایی بین دو شهر از تهران به رشت و از رشت به تهران. هفته بسیار سختی بود که‌ لای کتاب را هم‌باز نکردم. تنها توانستم به امور دوره بپردازم.‌ گفتگو با سه نفر و برگزاری دو روز کلاس و دو جلسه گفتگو با حامیهای دوره. به همین دلیل از امروز هر چه بتوانم برای نوشتن وبلاگم‌ وقت می گذارم. البته نا گفته نماند که دیشب نتوانستم  به دلیل گرفتگی و آبریزش از بینی و چشم درست بخوابم  و در اثر بیخوایی سردرد هم کرده ام.

  این دو سال گذشته با اینکه من در محیطهای پر خطر از جمله بیمارستانها و آزمایشگاهها و مطب های مختلف  بسیار رفت و آمد داشتم،  دچار کرونا نشدم. اما هفته گذشته با رفتن به رشت و‌ مبتلا شدن نوه جان در اثر رفتن به مهد کودک، من نیز در حال تجربه کردن  کرونا هستم.  نمیدانم شما در خانه اتان بچه ای داشته اید که‌ آبله مرغان یا سرخک‌ گرفته باشد ؟ تجربه من از این دو بیماری این است که همه بچه هایی که با آن‌کودک‌ در ارتباط،قرار میگیرفتند، مبتلا نمی شدند بلکه فقط کسانی مبتلا می شوند که بدنشان آماده  برای گرفتن این بیماریها بود. در مورد کرونا نیز  به نظرم همینطور است. طی دو سال گذشته  حتی کسانی در کنارم قرار گرفته اند  که در فردای دیدار با من، علائم کرونا در آنها بروز کرده است و من به هیچ وجه در گیر نشدم. اما این‌بار درگیر این بیماری شدم. 

با همه این احوال در پی جبران این یک‌هفته ننوشتن وبلاگم هستم‌ و میخواهم هر روز بیش از یک بار  مطب بنویسم. تا جبران مافات کرده باشم.شیر ریخته خود را جمع کنم.  

اتفاقات گذشته

ح.ش | سه شنبه پنجم بهمن ۱۴۰۰ | 9:41

 











فصل بیست وپنجم

در این فصل ترور بنتو اسپینوزا توسط،یک یهودی متعصب در تاریکی شب بعد از ایفای نقشی در نمایش با ضربات چاقو را داریم.  همچنین دیدار او با فرانکو بعد از آن و گفتگوی مبسوط آنها درباره ضارب و نکته جالبی که بنتو درباره اینکه در هر حال این اتفاق گذشته است و برای برخورد با ترسی که برایش ایجاد شده چه کارهایی میتواند بکند زیر لب می گوید:" خودت رو آروم‌کن و فقط به این لحظه فکر کن. برای چیزی که نمی تونی کنترل کنی انرژیت رو به هدر نده. تو ترسیدی، چون فکر می کنی این اتفاق که گذشته‌  همین‌حالا در حال رخ دادنه. ذهنت تصویر رو خلق می کنه. ذهنت این احساسات رو خلق میکنه. فقط روی کنترل ذهنت تمرکز کن."
ذهن‌ما استعداد عجیبی در حفظ و باز پروری اتفاقات گذشته و کشیدن آن به لحظه اکنون  داردو نمی گذاردکه ما در حال زندگی کنیم. ذهن ما حتی وقتی داریم‌ دست به انتخاب جدید می زنیم آن اتفاق قبلی را پیش رویمان می اورد که نتوانیم دست به عمل شویم.  در اینجاست که ما آدم ها اگر فریب بازی ذهن را بخوریم  بین گذشته و آینده در رفت و آمد خواهیم بود و حال را از دست خواهیم داد. کسی که نتواند از تنها موجودی و واقعیت زندگی اش که لحظه اکنون است. بهر مند شود. در واقع زندگی نکرده است‌. ما تمرکزمان را باید روی کنترل ذهن بگذاریم. راه با ارزش ان این است که هدفمند و وهشیار به گام‌بعدی باشیم. ساعات و دقایق خود را به تصرف خودمان در بیاوریم . تا ذهن نتواند فرصت باز پروری اتفاقات گذشته را پیدا کند.  اتفاقات گذشته تا اینجا برای ما کاریرد دارد که پیام آنها را بگیریم و گامی به جلو برداریم.  

در ادامه گفتگو فرانکو وقتی بنتو از ترسش از دیدن کت دریده شده با چاقو میگوید واینکه قصد دارد ان را دور بیندازد، جمله ای از پدرش نقل میکند که بیانش خالی از لطف نیست. پدرم در وضعیت های مشابه می گفت:" دورش ننداز. بخشی از ذهنت رو دور نریز، بلکه در عوض کار مخالفش رو انجام بده." پس بنتو، پیشنهاد میکنم‌که اون رو در برابر دیدت بیاویزی، جایی که همیشه  ببینیش و به یادت بیاره که با چه خطری رو به رو شدی." 

" خرد این نصیحت رو درک میکنم‌. تبعیت از اون شجاعت می طلبه." 

در واقع ما زمانی که آنچه ما را با ترسهایمان روبرو میکند، به شکلهای مختلف پنهان میکنیم. در واقع نمی توانیم با آن ترس مواجه شویم و راه غلبه بر آن را پیدا کنیم و راه غلبه بر ترس مواجه شدن با آن است.  در اینجا انچه بنتو را ترسانده  مرگ‌است. و راه غلبه بر ترس از مرگ‌ نیز روبرو شدن با آن است.  جمله ای اپیکور دارد که می گوید" جایی که زندکی هست، مرگ‌نیست و جایی که مرگ‌هست زندگی نیست." در واقع با این جمله در می یابیم که جهان دیگری وجود ندارد. پس بخشی از ترس از مرگ‌که در باور وجود جهان دیگر ست، از بین می رود.  بعضی ها استدلال می کنند که مگر قبل از این دنیا در دنیای زهدان مادر نبودیم؟ پاسخ این است که:  مگر ما چیزی از ان به یاد داریم؟ در حقیقت ما در این دنیا در این شکل و شمایل هستیم پس آنچه مهم‌است این است که بتوانیم تمام و کمال زندگی کنیم.

جمله ای از سنکا بنتو نقل می کند‌که :" هیچ ترسی جرئت ندارد وارد قلبی شود که وجودش را از نرس از مرگ‌پاک‌کرده است.به عبارت دیگه، همین که به ترس از مرگ علبه می کنی، بر ترسهای دیگر هم غلبه میکنی." 

ترسهای ما همه بوی مرگ‌میدهند مثلا ترس از خارج شدن از یک رابطه، ترس از رفتن زیر تیغ جراحی، ترس از دور شدن از عزیزان و ..‌‌‌‌......





 

علاقه مندی(مسئله اسپینوزا)

ح.ش | جمعه یکم بهمن ۱۴۰۰ | 22:44

در فصل بیست وچهار گفتگوی آلفرد و فردریش در دیدارشان در برلین  است که صمیمانه وکار بردی ست. فردریش  تنها شخص در زندگی آلفرد است که هم از کودکی او با خبر است و هم به او اعتماد دارد. از رازها و دردهایش و درونیات خود با او می گوید در واقع در کنار فردریش حس امنیت دارد. در ضمن‌ هر دو به هم علاقه مند هستند. در پایان گفتگو مهمترین پیامی که دستاورد آن روزشان است چنین می باشد:" مردم افرادی رو دوست دارن که اون ها هم بهشون علاقه مندن." 

در واقع یک گفتگوی موثر زمانی شکل می گیرد که دو طرف علاقه های مشترک داشته باشند. مثلا فردریش با آلفرد هر  دو گفتگوی فلسفی را دوست دارند واز آن لذت میبرند. در ارتباط با دیگری و دیگران و ایجاد زمینه رابطه، لازم است یک‌ وجه مشترک گیر بیاوریم تا بتوانیم رابطه را ایجاد کنیم و سپس پیش ببریم. 

آلفرد از این می گوید که‌کارکنان دفتر در پشت سر به او می گویند، ابوالهول. 

وقتی فردریش میپرسد:" چه حسی به تو دست داد؟"

پاسخ میدهد:" احساسات مختلف. آدم های مهمی نبودن، فقط چند نظافت چی ونامه رسان بودن. معمولا توجهی به نظر این دسته از افراد ندارم. ولی در این مورد اونها نظرم رو جلب کردن. حق با اونا بود. من بسته و جدی ام، و می دونم  که اگه بخوام در حزب موفق باشم  باید این بخش از خودم رو تغییر بدم."

درمرود تغییر در شخصیت با یک جلسه کار و گفتگو هیچ کس نمی تواند در خود تغییر ایجاد کند. تغییر زمان می برد . برای هر تغییری که بخواهیم در خود به وجود آوریم حداقل یک سال مداوم لازم است با روان درمانگر  هفته ای یک جلسه داشته باشیم. تا آرام آرام در مسیر تغییر قدم براریم. 

جالب اینجاست که آلفرد میگوید ریشه یونانی ابوالهول آدم‌خفه کن  است. 

یعنی قدرتمند، مغرور ، اسرارآمیز،  غول پیکر  تودار خطرناک.‌...

وقتی فردریش می گوید:" آیا دوست داشتی  (دیگرانفکر کنن تو )‌تودار، مرموز، قدرتمند و تهدید کننده هستی؟‌" 

و قتی آلفرد تایید می کند میگوید :" خب واقعا این ویژگی  مانع گپ‌زدن و راحت بودنته.  یعنی  تو یک‌ انتخاب داری، گپ‌زدن و وابسته به سازمانی شدن یا مرموز و خطرناک‌ و غریبه موندن."

ما اگر اهدافمان برایمان روشن باشد. برای تغییر آماده تر می شویم چون‌می دانیم این تعییر از ضروریات راهمان ست. 

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .