فصلبیست ونهم در آمستردام وقتی بنتو راه می رفت تمامخاطرات بد و خوب گذشته در ذهنش زنده مب شد. با به یاد آوردن اینکه یک ساعت دیگر سیمون حامی پرشورش را میدید، به این فکر کرد که چقدر سیمون دوست می دارد. چقدر سیمون می خواهد که به او نزدیک و نزدیکتر شود.او از کارش برای ساخت عدسی گفته بود واو را با خود به اتاقش برده بود تا کار کردنش را ببیند او به بنتو گفته بوداینکار را به صنعت گران بسپا ر و روی فلسفه ات کار کن و ضمنا بدان تا زنده هستم تو را حمایت میکنم. حالا در آمستردام نیز خانه او میرفت. در نزدیکی خانه ، سیمون که منتطرش بود به استقبالش رفت و در مورد جلسه روز بعد و جزییاتش گفتگو کردند. سپس،سیمون نامه ای از یک دوست به بنتو داد. اسپینوزا با باز کردن نامه خط فرانکو را شناخت. اینکه در این برگشت به آمستردام، با کمکسیمون به دیدارش می آید.
این دیدار بسیار متفاوت با دیدار قبل که بعد از مجروح شدن بنتو است. دیداری که پر از سکوت است. فرانکو که حالا تحت حمایت خاخام مورترا هست و مقرری میگیرد دانشجوی تورات و تلمود به زبان عبری ست و همسر و پسری داردکه بی نهایت به آنها علاقه مند است.
همین تغییرات فاصله ای بین آنها ایجاد کرده که، کمتر حرف مشترک دارند.
در جایی به همین مطلب فرانکو اشاره میکند ومیگوید:"امروز متوجه چیز متفاوتی بین ما نشدی؟"
"منظورت این سکوتهاست؟"
فرانکو ادامه داد:" پدرم همیشه می گفت وقتی در مورد مطلب مهمی صحبت نمیشه، انگار هیچچیزمهم دیگه ای وجود نداره. موافقی، بنتو؟"
مهم هر کس به نظر من با مهم دیگری متفاوت است و اینکه ما بتوانیم جایی از مهم خودمان عبور کنیم و گوشهایمان را باز کنیم تا مهم دیگری را بشنویم به نظر من مرتبه ای بالا تر از خود را در مسیر رسد تجربه می کنیم.
ما برای موضوعات جدیی که به عنوان یکانسان متفکر برایمان مطرح است فقط با کسانی میتوانیم به گفتگو بنشینیم که دغدغه انها نیز همان باشد. اگر موضوعات ارزشی خود را با کسانی در میان بگداریم که برایشان بی اهمیت است یا قدرت درک آنها را ندارند. فقط،باعث تیرگی روابط خود وبه هرز رفتن اندیشه هایمان می شویم.
جای بنتو میگوید:" از مطالعه ی متون خرافی لذت زیادی میبری؟"
فرانکو میگوید:" من از فرایند مطالعه بذت میبرم, همیشه از محتوای چیزی که مطالعه میکنم لذت نمی برم."
ما اگر از فرایند مطالعه لذت ببریم . در همه متونی که می خوانیم. مطالب ارزشمندی می یابیم که به ما کمک میکند. در طندگی خود پیش برویم و چون آگاهانه مطالعه می کنیم آنچه خرافه است را کنار میگذاریم.
فرانکو در جایی میگوید بعضی از داستانهای معجزات دشمن خرد هستن.
او میگوید کهبشر دایتان را دوست دارد.
بنتو جوری پاسخ میدهد که داستان برای کودکی ماست.
این جمله بنتو گویی میخواهد بگوید بزرگ شدن مساوی است با عبور از داستانها. به نطر منبا رشد فکری در ما، برداشتمان از داستانها میتواند. تغییر یابد و برای ما کمک کننده و راه گشا در یک سری مسائل باشد.
مثلا من این سالها داستان اساطیری ابراهیم بسیار متفاوت شده است.
با توجه به داستان که ابراهیم با عمویش از کودکی بت می ساخته است. در بزرگی بت شکنمیشود.
من برداشتماین است که وقتی ما نا آگاه هستیم در زندگی از یک سری ادم بت می سازیم و در بیداری و آگاهی متوجه می شویم که چه صدمه ای این انسانها به ما وارد میکنند. باید خودمان بایستیم و برای شکستن آن بتها هر کاری که لازماست انجام دهیم. حتی اگر توانمقابله با آنها را نداریم، مهاجرت کنیم و به خاطر وجود آنها خود را از زندگی محروم نکنیم .