اشتباه بزرگی از طرف من در حق یکی از عزیزانم رخ داد. این اتفاق باعث شد که رابطه من با او دچار یکچالش بزرگشود. یک اشتباه در محاسبه و بعد قضاوت من و مقایسه و اتهام زدن از سمت من؛ اینها تمام مسئولیت من نسبت به این جریان است. اما در حینگفتگو با توضیحات او من متوجه اشتباه خودم شدم و به سرعت طلب بخشش کردم ولی خشم او بسیار بالا رفت و من مسئولیت آن خشم را نیز پذیرفتم و می پذیرم و حتی می پذیرم که زمانی لازم است تا او مرا ببخشد.
وقتی خوب به قضاوتها ی خودم درباره او نگاه کردم. متوجه یکموضوع شدم. آن موضوع این بود که در اثر تکرار یک سری رفتار از سمت او، من و بقیه اطرافیان به ابننتیجه رسیده بودیم که شبیه فلان کس شده است. در نتیجه هر عمل از او را به شخص مورد نظر مشابه می دیدیم ، در واقع یک خطای شناختی اتفاق افتاده است. با همین قیاس بود که اتهامات من شکل گرفتند و مسموم بودن مقایسه بیشتر بر من روشن شد که چقدر باعث تخریب دو طرف میشود و دید را محدود و کور می کند. زیرا دیگر برای موضوعات جدید، بدون بررسی مناسب فوری در ذهن به طرف مارک می زنیم و فرصت فکر کردن و گشوده دیدن را از خودم می گیریم.
من اغلب در چنین موقعیتهایی با یک شخص امین مشورت می کنم. به همین دلیل از سوی این عزیز همیشه مورد اتهام هستم. در جریان این موضوع تصمیم گرفتم، چون فقط به خودش مربوط است، مستقیم با خود او مطرح کنم. که در گیر اتهامات او نشوم( البته باز هم شدم) اما چون در یکگفتگوی سخت قبل از آن قرار گرفته بودیم و او اعلام کرد که دیگر حتی نمی خواهد با من صحبت کند. من دو موضوعی را که می خواستم از چند روز پیش با او مطرح کنم. در آن موقعیت نامناسب مطرح کردم. غافل شدم از اینکه، در رابطه با او، ذهن من، فلج شده است. البته پرخاشگری های او نیز در روابط دیگرش چنان زیاد است که صبر همه را تمام میکند. او مسئولیتش در این مورد را نمی پذیرد. ضمنا از من هم شنوایی لازم را ندارد.
همین رابطه با او را سخت کرده است. او در حال از دست دادن دیگران است.
اما دیشب با دیدن رفتارهایش در رابطه با اشتباه خودم ضمن پی بردن به اینکه لازم است در ذهن و بیرون نسبت به اعمال او رها باشم. در یافتم دور بودن از او بهترین خدمت به خودم و اوست.