هفته ای که پر از چالش و دست وپنجه نرم کردن با کرونای خودم و نوه جان و عروس و پسر و جا به جایی بین دو شهر از تهران به رشت و از رشت به تهران. هفته بسیار سختی بود که لای کتاب را همباز نکردم. تنها توانستم به امور دوره بپردازم. گفتگو با سه نفر و برگزاری دو روز کلاس و دو جلسه گفتگو با حامیهای دوره. به همین دلیل از امروز هر چه بتوانم برای نوشتن وبلاگم وقت می گذارم. البته نا گفته نماند که دیشب نتوانستم به دلیل گرفتگی و آبریزش از بینی و چشم درست بخوابم و در اثر بیخوایی سردرد هم کرده ام.
این دو سال گذشته با اینکه من در محیطهای پر خطر از جمله بیمارستانها و آزمایشگاهها و مطب های مختلف بسیار رفت و آمد داشتم، دچار کرونا نشدم. اما هفته گذشته با رفتن به رشت و مبتلا شدن نوه جان در اثر رفتن به مهد کودک، من نیز در حال تجربه کردن کرونا هستم. نمیدانم شما در خانه اتان بچه ای داشته اید که آبله مرغان یا سرخک گرفته باشد ؟ تجربه من از این دو بیماری این است که همه بچه هایی که با آنکودک در ارتباط،قرار میگیرفتند، مبتلا نمی شدند بلکه فقط کسانی مبتلا می شوند که بدنشان آماده برای گرفتن این بیماریها بود. در مورد کرونا نیز به نظرم همینطور است. طی دو سال گذشته حتی کسانی در کنارم قرار گرفته اند که در فردای دیدار با من، علائم کرونا در آنها بروز کرده است و من به هیچ وجه در گیر نشدم. اما اینبار درگیر این بیماری شدم.
با همه این احوال در پی جبران این یکهفته ننوشتن وبلاگم هستم و میخواهم هر روز بیش از یک بار مطب بنویسم. تا جبران مافات کرده باشم.شیر ریخته خود را جمع کنم.