گاهی تا می آیی احساس راحتی و ثبات کنی. دوباره چالشی جدید می آید و تو را پرت میکند به عمق دره نا امنی. میخواهی غرق نشوی ،شروع می کنی به دست وپا زدن و تقلا کردن. می روی تا تاریکی های خودت. ناگهان به خودت می آیی. میبینی که در چه بیغوله ای قرار گرفته ای. چشمانت را باز میکنی می چرخانی در اطرافت فقط سنگلاخ می بینی. راههای تکراری که همه را در موقعیت دیگر رفته ای و بی نتیجه آنها را یافتی. ذهنت میگوید آخر اینماجرا که آن یکی نیست. شاید اینجا آن راهها جواب بدهد. اما هر راهی را که می روی همان نتیجه سابق را میگیری. یکجا توقف میکنی و بیننده میشوی. فقط نگاه میکنی و تمام گذشت وحال از جلوی چشمت رژه می رود. هیچ راهی را نمی بینی. شاید آنهایی را که تو بیراهه میدانی، راه اینماجرا باشد. در این عالم فقط راه هست هیچ بیراهه ای وجود ندارد،اینها تعریف توست. به عمق تعاریفت که دست دراز می کنی می رسی به آنجا که روی سنگ واقعیت پا نگذاشته ای. زیر پایت یک سنگ ریزه هایی ست که فقط تو را در مسیر می لغزاند.می فهمی تعریفهایت از اعتبار افتادنی هستند. تو هستی که به آنهااعتبار می بخشی. پس دست از اعتبار دادن به تعریف خودت برمی داری. سپس می بینی در این رهایی ست که از عمق در ناامنی بیرون می آیی. و از این داستان عبور میکنی.
آزادی همینجاست......