در فصل سی ام آلفرد روزنبرگ نویسنده کتاب اسطوره قرن بیستم درگیر افسردگی شدید شده است و در بیمارستان بستری ست. وقتی از او پرسیده میشود تا به حال با کسی حرف دلش را زده نام فردریش پفیستر را به زبان می آورد سال ۱۹۳۶ است. طی نامه ای پزشک از هیتلر میخواهد که اجازه آمدن ستوان فردریش پفیستر را بدهد. فردریش بر بالین آلفرد احضار میشود. در ابتدا آلفرد اعتراض میکند وسپس می پذیرد. اما در پایان زمانی که حالش بهتر میشود. از او میخواهد که بر سر پستش برگردد.
چند نکته از این فصل برایم جذاب بود.
مثل اینکه آلفرد دو پوشه داشت که نام یکپوشه "بله" بود ونام پوشه دیگر"نه" بود. در واقع پوشه بله شامل نامه ها و تشویقهایش برای کارها ومقالاتش بود و پوشه نه نامه های انتقادی و یا مطالب انتقادی بود که درباره کارهایش نوشته بودند. الفرد هیچ وقت سراغ پوشه نه نمی رفت. اینکه ما هر کدام میتوانیم برای خود چنین پوشه هایی را ترتیب بدهیم. در موقعیتهای مختلف سراغ آنها برویم. م۲لا زمانی که نیاز،به تایید داریم و حالمان خراب است. پوشه بله را باز کنیمتا درگیر افسردگی نشویم. همچنین زمانی که خیلی از تایید دیگران خوشحال هستیم برلی برداشتن قدم بعدی ودیدن کمبودها و تلاش در جهت رفع آنها پوشه ی نه را مطالعه کنیم. تا بتوانیم قدم بعدی برلی پیشرفت خود را برداریم.
نکته دیگر در مورد کتاب اسطوره قرن بیستم آلفرد روزنبرگ نویسنده آن را کتابی میداند که خیلی ها خریده اند ولی نخوانده اند چون همان چند صفحه اولش باعث میشود که میل به خواندن و ادامه دادن در خواننده کشته شود. من نیز در روند مطالعه خودم بعضی کتابها برایم اینطور هستند. بارها وبارها در شرایط،روحی و حسی متفاوت آنها را باز میکنم ولی نمیتوانم. مطالعه آنها را به انتها برسانم. در خودم دیدم که مثلا برخی بزرگان داستان نویسی هم در من چنین خسی،را ایجاد کرده اند. مثلا عامیانه چارلز بوکوفسکی را هیچ وقت نتوانستم تمام کنم.ادبیات کلامی بوکوسفکی در من مقاومت ایجاد میکند. در این فصل در مورد اسطوره قرن بیستم یالوم بیان میکند. پیچیدگی متن و غامض نوشتن اوست. اما از نظر محتوای این کتاب موازی با "نبرد من" نوشته هیتلر است.
نکته دیگر
در جایی که آلفرد به فردریش میگوید تو تنها دوست من هستی. میگوید همه ما نیاز به دوست و محرم راز داریم. وواگر چنین نیست یعنی ما دوستانی نداریم که بتوانیم با آنها از اسرار خود بگوییم.باید دلایل انزولی خود را بررسی کنیم. در این راستا لازم است که پرسش مناسب از خود بکنیم.
مثلاً من چطور رفتار میکنم که دیگران به من نزدیک نمی شوند و رابطه صمیمانه با من ایحاد نمی کنند؟
لازم است که چار چوبهایی را که برای خود تعریف کرده ایم را شناسایی کنیم.
از خود بپرسیم که چه باورهایی در من ایجاد شده است که من بر اساس آنها چارچوب برای خود گذاشته ام ؟
عمیق تر آنکه ترسهای خود را بشناسیم و برای عبور از آنها با آنها مواجه شویم . نه اینکه با ساختن چارچوب پشت ان ترسها پنهان شویم.
جالب اینکه فردریش با ایده های اسپینوزا به درمان آلفرد می پردازد. اما آلفرد به محض اینکه میتواند خودش را سرپا کند. به جای قدر دانی حتی فردریش را خطر محسوب میکند.
در واقع فردریش با منطق جاری در کتابهای اسپینوزا آلفرد را به سمت سلامت میبرد. او در جایی به آلفرد که همچنان اثراربه خروج یهودیان از آلمان دارد میگوید:" عقلت رویع کاربگیر ! به خودت به چشم یک فیلسوف نگاه میکنی..." الفرد میگوید: "چیزی بالاتر
از عقل وجود داره_شرافت، نژاد،تهور!"
فردریش،به او میگوید:" به تو اصرار میکنم شجاعت نگاه کردن رو در خودت ایجاد کنی و واقعا به دلالتهای انسانی پیشنهادت فکر کنی ."
در واقع آلفرد وحشت عظیمی از حصور یهودیان دارد چرا که آنها در فلسفه ، اقتصاد و علوم دیگر صاحب نظرانی جهانی دارند. چنین آدمی تهور را از عقل بالاتر میبیند و این به نظر من به شدت خنده دار است. یک انسان فقط وقتی وحشت زده است به سمت جنگ و کشتار و دفاع می رود. بسیاری از دیکتاتورهای جهان برای بقای خودشان دشمن فرضی می تراشند تا با ایجاد ترس در عوام بتوانند به امیال خود برسند.