مهرماه شد. بعد از عبور از آن تابستان طاقت فرسا و شلوغی تمام شدنی خانه . رفتن به مدرسه مثل رفتن به پارک برای بازی با همسالانم بود. خوشحال بودم که صبح ها تا سه بعد از ظهر مدرسه هستم. مدرسه من در یک خیابان اصلی واقع شده بود زمین بسیار بزرگمستطیل شکلی که کلاسهایش بزرگ وبا سقفی بلند کنار هم چیده شده بود.در حیاط مدرسه درختهای چنار بلندی بود که سر به فلککشیده بودند. دقیقا وسط این مستطیل ساختمان اداری دفتر مدیر، محل استراحت معلمان ، آبدار خانه و دستشویی مخصوص معلمها قرارداشت. بعد از آن دوباره کلاسها به ترتیب ایستاده بودند. آن موقع من سوم راهنمایی بودم. در مدرسه ما از هر سال، چهار کلاس شصت تاهفتاد نفره یعنی ۱۲ کلاس بزرگ و یککتابخانه و یک آزمایشگاه وجود داشت. کلاسها با درهای آهنی طوسی رنگکه از یکمتر به بالا قابهای شیشه ای داشت و دربین آنها در دوطرف ِدر ، پنجره ای باز شو که هوای کلاس تهویه می کرد داشت. کف حیاط را با آجرهای چهار گوش فرش کرده بودند. در مقابل کلاسها دستشویی ها و آبخوری آجری قرارداشت.
من هر روز با کیسه بزرگی از میوه های مختلف به مدرسه می رفتم. خانه، همچنان از مهمان پر وخالی میشد. هر مهمان که به رسم عیادت ،چیزی بنا به توان خود به همراه می آورد. از جعبه هایی میوه های مختلف گرفته تا پسته، بادام ، گردو ، سوهان ، گز و حتی چای....قسمتی از کار مادر بخشیدن میوه ها وشیرینی ها به دیگران بود، تا اسراف نشوند.
سال سوم راهنمایی من، همراه با زمزمه های اولیه انقلاب پنجاه وهفت شروع شد. گاهی معلم اجتماعی و تاریخ چیزهایی می گفتند که برای بیشتر همکلاسها نامفهوم بود و من به واسطه حضور پدر کمی با آنها اشنا بودم. حالا که نگاه میکنم. همراهی من با انقلاب ریشه در بیمار شدن پدرم، به واسطه دستگیری دوستش در مهمانی، توسط ساواک بود. این اتفاق خشمی بزرگ نسبت به حکومت در من ایجاد کرده بود. این سال ،آغاز مطالعه غیر درسی من به طور جدی بود. شروع به مطالعه کتابهایی کردم که توسط معلمهای سیاسی به من توصیه میشد.
هر چند روز با یک کتاب جدید که از کتاب فروشیِ نزدیک ِ مدرسه می خریدم و یا از یکی از معلمانم امانت می گرفتم. از مدرسه به خانه می رفتم. بعد از کمی استراحت، در مغازه فرش فروشی پدرم که سر خانه امان بود و دری به راهرو داشت، می رفتم و روی تختی که فرشهای متنوع وبزرگ وخوش رنگولعاب روی هم پهن بود، می نشستم. شروع به رسیدگی به درسهایم و سپس مطالعه غیر درسی ام میکردم. این نقطه امن ترین وساکت ترین مکان خانه بود. که به ندرت کسی سراغ آن را می گرفت. من تا وقت شام که مادر صدایم میکرد. مشغول مطالعه بودم.
پدر آرام آرام به سمت بهبودی می رفت. خواهرم ملیحه و شوهرش، بعد از یکماه اولی که پدر از بیمارستان مرخص شده بود. و می توانست روی پاهایش بایستد چند قدمی راه برود، به خانه خودشان رفته بودند. پسرهای عمو و دایی بزرگم هر عصر به خانه ما می آمدند و تا غروب از مهمانها پذیرایی می کردند. هر صبح نیز یکی از خواهرها با یکی از زنان فامیل به نوبت کنار مادرم بودند. تا در کارهای پدر وخانه یاریش کنند.
نوروز سال ۱۳۵۷ پدر دیگر می توانست کارهای شخصی اش را بکند. همانطور که پزشکان گفته بودند در یک نقطه فلجی جا خوش کرد و آن حنجره نازنین پدر خوش صدای من بود. پدر کتابهایش را برمی داشت وبا صدای بلند می خواند. اما تا زنده بود این عارضه به صورت لکنت، با او ماند.
با شروع کارش ، برای ادامه کار، به کمکبیشتری نیاز داشت. قبلا شاگردی داشت.حالا یکی از دوستانش که مردی آرام و مهربان بود. با پدرم شریک شد.
کمکم با انس با کتابها ، من یک نوجوان سیاسی شدم. کسی که هیجانات بلوغش با خشم بیماری پدر و ملقمه ای از تفکرات ناپخته که به واسطه مطالعه کتابهای سیاسی، مذهبی و گفتگو با معلمانی که گرایشات سیاسی و مذهبی متفاوت داشتند، ساخته شده بود. این هم برایرمن دویدنی در تاریکی بود. مرتب پیگیر اتفاقاتی میشدم که در شهرهای مختلف رخ میداد.
هر روزخبر میرسید که مردم شهری به پا خواسته اند. بالاخره شورشها به تهران نیز رسید و من راهی خیابانها شدم. پدر با اینکه اهل محدود کردن من نبود، اما مخالف انقلاب کردن بود. او که از جوانی با سیاست در ارتباط بود. می گفت انقلاب یعنی نابودی یک ملت. بخصوص اگر گرایش آن انقلاب مذهبی باشد. او می گفت:" همین هایی که امروز مردم را تحریک می کنند. از فردای پیروزی برای صندلی خود می ایستند، نه برای پا برهنه ها. اینها تمام اشتباهات خود را می چسبانند به دشمن فرضی و از اعتقادات مردم سو استفاده می کنند تا خودشان بر جا بمانند.
آن روزها من به خاطر بیماری پدر با او بگو مگو نمیکردم. اما هر روزی که تجمع و تطاهراتی اعلام میشد. از صبح زود با دختران همسایه که برخی دانشجو بودند. راهی خیابانها میشدم. کیلومترها از خانه دور می گشتم. مادر خیالش راحت بود که تنها نیستم. بالاخره انقلاب پیروز شد.
در دهه هفتاد که دیگر پدر دربینما نبود و من هشیار تر شده بودم. چشمانم دیدند، آنچه را گوشهایم از لبان پدر شنیده بود. پدری که حرفهای معمولی اش با مکث همراه بود. اما خواندن اشعار حافظ و مولانایش، سلیس و روان.