رویای من

داستانها و دست نوشته های من

مسئله  اسپینوزا  نوشته اروین. د‌‌. یالوم

ح.ش | سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ | 10:23

در مقدمه کتاب یالوم از اینکه مدتهاست که اسپینوزا توجه ش را جلب کرده است میگوید‌.  جالب این است که به تحقیق در رابطه با بنتو اسپینوزا می پردازد واز موزه او در آمستردام دیدن میکند و کتابهای کتابخانه او را لمس و مطالعه میکند.

اسپینوزا را متفکر دلیر قرن هفدهم میداند که بدو ن عضویت در جامعه ی دینی، کتابهایش حقیقتاً  جهان را تعییر داد. او زمینه را برای عصر روشنگری هموار کرد. اودر ۲۴ سالگی از جامعه یهودیان طرد شد و تا اخر عمر توسط مسیحیان سانسور شد. او طرفدار جدایی دین ودنیا بود. او از  خدایی حرف میزد که با طبیعت یکسان بود. خدایی که شامل همه چیز است. 

یالوم میگوید :"

معتقدم نوشتار اسپینوزا همانند شوپنهاور و نیچه، که زندگی و فلسفه شان را اساس دو رمان پیشین خود قراردادم ،بسیار به روانپزشکی و روان درمانی من مربوط است. "

اسپینوزا از بیست وچهار سالگی در انزوا زندگی کرد. او فردی ملایم و آرام بود. حدود یک‌ چهارم از کتاب اصلی اسپینوزا ،تحت عنوان اخلاق، به غلبه بر بندگی امیال   اختصاص یافته است. یالوم براین باوراست که او  اگاهانه با امیال خود دست به گریبان بود که توانسته است این بخش را بنویسد. یالوم‌در تحقیقاتش به موزه اسپینوزا که میرسد .خالی بودن آن اورا متعجب میکند. فقط ۱۵۱ جلد کتاب و ابزاری که هیچ کدام‌متعلق به اسپینوزا نبوده و حتی پرتره او نیز بعدها براساس چند جمله از او در یک  کتاب توسط هنرمندی نقاشی شده و فقط دو کتاب اوبه طرز معجزه آسایی دوبار به موزه اش برگشته شده است و آلفرد روزنبرگ افسر نازی به کتابهای اوعلاقه داشته است. وهمین منشا داستان این کتاب میشود. 

در این کتاب، داستان اسپینوزا و روزنبرگ‌به موازات هم پیش می رود، که یکی در قرن هفدهم ودیگری در  قرن بیستم میزیسته است. 

هنر یالوم در تقابل زندگی انسانهایی که در دو قرن کاملا متفاوت وبا شرایط اجتماعی دور ازرهم،  در داستانهایش بی نظیر است.

این توالی وتقابل  را در دوکتاب درمان شوپنهاور و وقتی نیچه گریست نیز خواننده  شاهد است .

 من‌اکثر آثار یالوم را خوانده ام.  هر چه پیش میروم، این انسان بزرگ بیشتر باعث شگفتی من میشود.قدرت قلمش و تواناییش در روان درمانگر ی و مسیری را که خودش در نوشتن طی کرده است تا چنین‌ پختگی و روانی را در آثارش به دست بیاورد نیز در کتابهایش می توان مشاهده کرد.   

یالوم به من امید میدهد که "میشود" و "می توانی"  فقط از نوشتن نهراس و نگدار ضعیف بودن نوشته هایت تو را از پا بیندازد.

 

 

 

 

کتابی دیگر از یالوم...

ح.ش | دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ | 20:56

دوماه پیش در پیاده روی روزانه به کتاب فروشی رسیدم. این نقطه مرا میکشاند به درون خودش و گردش در آن من را می برد آن سوی تمام داستانهای ذهنم. من در این فضای مقدس شناور میشوم. روزم با گردش در این فضا  مطلوب می شود. مدتی بود با خودم عهد کرده بودم که  تا  وقتی  کتابهایی که در گردشهای قبل خریده بودم  را مطالعه نکرده ام کتاب جدید نخرم.  اما مدتی بود یک‌کتاب  از یالوم ذهنم را درگیر کرده بود. تا چشمم به مسئله اسپینوزا خورد. دستم بی اختیار  به سمتش رفت و از بین‌کتابهای دیگر آن را بیرون‌کشید. مثل یک ربات شده بودم. کتاب به دست، به سمت صندوق رفتم.  آن را روی میز گذاشتم.  کارتم را از داخل  کیفم در آوردم.. صندوق دار به دستگاه جلوی میز اشاره کرد.  گفت‌:" کارت خود را بکشید و رمز خود را وارد کنید." وقتی که‌صندوق دار خواست‌کتاب را داخل کیسه پلاستیک بگذارد. گفتم نه میگذارم داخل کیفم، سالهاست تا بتوانم  کسیه  پلاستیک نمیگیرم. آن  را قدمی هر چند کوچک‌، در جهت حمایت از محیط زیست میدانم. صندوق دار تشکر کرد.  من که از این شکستن عهدم خوشحال بودم. سبک بال به سمت خانه آمدم. اما به خودم قول دادم تا دو کتاب نیمه کاره ام را تمام نکرده ام. آن را به دست نگیرم. بالاخره یک هفته ای است که مطالعه آن را شروع کرده ام. میخواهم در روزهای آینده وبلاگم را با عبارتی از این‌ کتاب و دریافتم از آن بخش  بنویسم. 

ممنون که همراهیم می کنید.

 

تجربه  برگزاری جلسه اول  دوره بازیابی خلاقیت

ح.ش | یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۰ | 9:22

دیروز اولین جلسه دوره هفدهم بازیابی خلاقیت را برگزار کردیم. از صبح دیروز چنان شوق شروع دوره را داشتم. که بارها با موسیقی های  کوتاهی که دوستان در واتس اپ‌برایم فرستادند رقصیدم. این شور و هیجان با من بود، تا اینکه  ساعت  شش عصر،  با وارد شدن به جلسه و موسیقی مدیتیشن هدایتگر دوره به تجربه شروع متفاوتی رسیدم.  هر دوره هدایتگر  برای ساختن فضا به شبوه خود  عمل میکند.  من همبشه دستشان را باز می گذارم تا خلاقانه اقدام کنند. البته گفتگوهایی نیز با هم داریم که در اول راه کیفیت بهتری را تجربه کنیم. 

اما دیروز

شرکت‌کننده ها چنان حالشان خراب بود که نیروی همه حامیها و من را تا ته مکیدند یکی به تازگی با کرونا پدرش را ازدست داده بود. یکی خواهرش را ودیگری  با  اینکه ورزشکار بود. اضطراب شدید در چهره و کلام داشت. 

جلسه اول همیشه سخت ترین جلسه است چون گفتکوها و فضا برای وارد شونده های به دوره  آشنا نیست. اما این دوره  چالش بزرگی برای من شده است. امروز دومین جلسه  و روز انجام وظایف است.  از پایان‌جلسه دیروز در این فکر هستم‌که چه اقداماتی انجام دهم تا کیفیت امروز بالا برود. خودم فکر هایی دارم . اما با حامیها  جلسه ای برگزار خواهم کرد. تا از پیشنهادات  آنها   در این فرایند بهره ببرم. زیرا  همه ما برای کیفیت ایستاده ایم. 

ملاحظه کاری یعنی .......

ح.ش | شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۰ | 13:49

بعضی از ما عزت نفس پایینی داریم، در نتیجه در رابطه با دیگران از اعتماد به نفس در ما خبری‌نیست. بعضی‌ به این علت که والدین خشن وبی رحمی داشته ایم. تعدادی دیگر  والدین کنترلگر و وسواسی و برخی  نیز مانند من‌،  به این دلیل که در کنار مادری بزرگ شده اند، که به شدت ملاحظه کار بوده است. در نتیجه  ملاحظه کار بار آمده اند. از تجربه شخصی ام با شما میگویم.  با اینکه مادر من از نظر شخصیتی انسان آرام ، راز داری بود و به همین خاطر  گوش شنوایی داشت.  از خودی تا بیگانه  درد دلهایشان پیش او بود. او بسیار مهمان‌نواز بود واین ویژگی ها باعث شده بود که، همیشه مهمان داشته باشیم. مادرم چنان‌از خودش و ما برای مهمانها مایه می گذاشت که فامیل ،دوست ،آشنا و همسایه در خانه ما راحت بودند. مادرم‌از آنجا که هیچ وقت خودش را در الویت نمی دید، به ما نیز چنین می آموخت. مثلا هیچ وقت پاسخ آدمهایی را که به روشهای مختلف آگاهانه و نا اگاهانه خودش یا ما را می رنجاندند، نمی داد. این در خود من نیز به شکلی آسیب زننده ریشه دوانده بود. هر چه نهال وجود من رشد می کرد . ملاحظه کاری مانند پیچکی دورمن تنیده میشد. یک‌مثال برای شما میزنم تا کمی برایتان مطلب جا بیفتد. اگر کسی  به بهانه شوخی، یکی ما را مسخره میکرد، هر چه که‌ناراحت بودیم ، لازم بود بخندیم و پاسخ مناسب ندهیم و یا رفتاری نکنم که آن شخص متوجه شود که از دست او ناراحت شده ایم.  دلیلهای مادرم تمامی نداشتند.  یکی چون بزرگتر است‌. دیگری چون مهمان خانه ماست‌. آن دیگری چون مهندس است. اگر از خودم آن شخص کوچکتر بود دلیلش کوچکتری بود و... تا سالها خودم نیز در زندگی مشترکم همینطور عمل میکردم. همین نوع بودن من باعث شده بود که آدمهای فرصت طلب و عقده ای خانه مرا جولانگاه  خودشان کنند. و تا آنجا پیش بروند که، دیگر هیچ اختیاری در زندگیم  نداشته باشم. این دراز پایی آن آدمها  و نداشتن حد و مرز شخصی ِخودم، عرصه را به جان خودم وفرزندانم تنگ‌کرد. من تا انتهای تاریکی ملاحظه کاری رفته ام.  ناگهان حس خفگی ناشی از پیچش  دست  و پاهای دراز  این اشخاص، چشمهای مرا چنان گشاد کرد که  برای نجات خودم ایستادم.  گامهایم چنان لرزان وترسان و کوچک‌بود که زمان زیادی برد تا توانستم بر علیه خود کهنه ام قامت راست کنم. برای عزت نفس واعتماد به نفس خودم بایستم.  کار من دور از انتظار همه، حتی نزدیکان خودم بود. من‌پذیرفته بودم متهم ردیف اول این پرونده خودم هستم‌و دیگر هیچ. اوائل از داوری دیگران می رنجیدم و گاه وکیل خودم میشدم به دفاع از خود می پرداختم‌ . کم‌کم  به این نتیجه رسیدم که داوری این و آن را نادیده بگیرم. و از آنها نیز نرنجم. بلکه هر لحظه مسئولیت خود را ببینم . چندین سال ایستادگی به من‌ نشان داد که  در زندگی مشترک فقط یک‌ برسر  داشته ام‌، نه همسر. راهی سخت و پر از موانع کوچک‌ و بزرگ را طی کردم. تا فقط از یک اشکال تربیتی ام عبور کردم. هزینه سنگینی پرداختم. اما ارزشش را داشت.

از پرنده کمتر

ح.ش | جمعه بیست و ششم آذر ۱۴۰۰ | 11:59

بعضی از ما آدمها  هیچ‌گاه نمی خواهیم والدین خود بشویم. حتی با بزرگ شدن سن و سالمان  همان کودکی می مانیم که  نیاز به مراقبت و حمایت دارد. این نقص را هرچه بخواهیم به تربیت و رفتار والدین بچسبانیم. از مسئولیت خود نسبت به خویشتن خویشمان کم‌که‌نمیکند هیچ. بلکه نشان از این دارد که از مسئولیت خود در حال فرار کردن هستیم.

هواپیماها را ببینید ازهمان باندی که روی آن می نشینند، پرواز میکنند. پرندگان نیز روی همان درختی که  به دنیا می آیند. انقدر می نشینند و شاهد پرواز پرندگان دیگر می شوند ودر آن خانه نشینی می نوشند و می بلعند تا اینکه وقتش برسد.  آنها نگران نپریدن خود نمی شوند. چون هر روز چشمهایشان بینا تر و گوشهایشان شنوا تر میشود. افق دید شان هر روز گسترده تر می شود و تا عمق لاجوردی آسمان نفوذ میکند. جسمشان نیز قوی تر و پرهایشان بلندتر میگردد.  گوشهایشان، صدای بال زدنهای آغاز پرواز  والدینشان را می شنود.‌ آنها می دانند روزی که برای اولین بار مادرشان از پشت به لبه ی آشیانه هُلشان میدهد،  وقت پریدن و جدا شدن است. آنها زخمی رفتار مادر نمی شوند. زیرا می دانند حالا وقت آن است که خود مادر خویش بشوند. بی هیچ توقعی،  راه خود را در  آسمان آبی پیش می گیرند. 

وقت آن است که سری به درون خود بزنیم و ببینیم آیا به اندازه آن پرنده بلوغ پیدا کرده ایم و نسبت به خود احساس مسئولیت میکنیم یا از او کمتر هستیم؟

 

توجه به جزئیات

ح.ش | پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۰ | 9:20

اغلب فکر میکنیم. اگر نمی توانیم ان چنان که در خیال  برای خود، برنامه دلخواهمان را ردیف میکنیم،  در زندگی خود به آن‌ جامه ی  عمل بپوشانیم.   به این دلیل  است که چیزهایی در اطرافمان باید  تغییر کند. اما از این‌نکته غافل هستیم که برخی از ما، چنان به جزئیات کلامی ورفتاری و فکری خود بی توجه هستیم ، که آنها را به عنوان مانعی بر سر راه تحقق رویایمان نمی بینیم.  بسیاری از جاهای زندگی وقتی نمی توانیم، قدمی برای خود برداریم و پا در گِل می مانیم. به دلیل درگیر بودنمان با همان چیزهای به نظر جزئی و غیر مهم است. مثلا وقتی در مورد یک خوراکی می گوییم  دوست ندارم،  یا ازفلان چیز چندشم میشود. یا وقتی انتقادی از ما میشود می گوییم من همین هستم.   همین عبارت های ساده، در وجود ما چار چوبی می سازند که نا خودآگاه، فرصت فکر کردن و تجربه  کردن را از ما میگیرند. به عبارت دیگر  به خودمان اجازه نمی دهیم، زندگی را تمام و کمال زندگی کنیم. این‌گفتگوهای به ظاهر کم اهمیت، غل وزنجیری میشوند بر دست و پای ما و بال پرواز را از ما میگیرند. درست مثل کبوترانی که برای جلد کردنشان از لای انبوه پرهایشان چند پر را می چینند که کبوتر به محیط عادت کند و آشنا شود، تا وقتی آن پرها روییدند‌. بعد از هر پرواز به جای خود برگردند. در واقع همین عبارتهای ساده باورهای محدود کننده ای در ما ایجاد میکنند، که برای دیدن آنها و شنیدن شان‌ با گوش جان، وشناختنشان  و عبور از آنها دقت و وقت زیاد لازم است. 

در واقع این جزییات هر اندازه که از نظرمان بی اهمیت است می تواند تاثیری  عمیق بر نوع بودن و کل وجود ما بگذارد. همچنین سد راهی باشد، برای  زندگی کردن با کیفیت مطلوب ِشخصی ِخودمان. خوب است حضور پیدا کردن در کلام خود را تمرین‌کنیم تا ببینیم که مانع درونی ما چیست.  سپس به مرور زمان و با توجه به ارزش جزئیات ،  میتوانیم  آرام آرام ، کل خود را متحول کنیم وبشویم آنی که می خواهیم و در ذهن می پرورانیم. 

قسمت پایانی ......پدر

ح.ش | سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۰ | 7:57

مهرماه شد. بعد از عبور از آن تابستان طاقت فرسا و شلوغی تمام شدنی خانه . رفتن به مدرسه  مثل رفتن به پارک برای بازی با همسالانم بود.‌ خوشحال بودم که صبح ها تا سه بعد از ظهر مدرسه هستم. مدرسه من در یک خیابان اصلی واقع شده بود زمین بسیار بزرگ‌مستطیل شکلی که کلاسهایش بزرگ وبا سقفی بلند کنار هم چیده شده بود.در حیاط مدرسه درختهای چنار بلندی بود که سر به فلک‌کشیده بودند. دقیقا وسط این  مستطیل ساختمان اداری دفتر مدیر، محل استراحت معلمان ، آبدار خانه  و دستشویی مخصوص معلمها قرارداشت. بعد از آن دوباره کلاسها به ترتیب ایستاده بودند. آن موقع من سوم راهنمایی بودم. در مدرسه ما از هر سال، چهار کلاس شصت تاهفتاد نفره یعنی ۱۲ کلاس بزرگ و یک‌کتابخانه و یک آزمایشگاه وجود داشت. کلاسها با درهای آهنی طوسی رنگ‌که از یک‌متر به بالا قابهای شیشه ای داشت و دربین آنها  در دوطرف ِدر ،  پنجره ای باز شو  که هوای کلاس تهویه می کرد داشت.‌ کف حیاط را با آجرهای چهار گوش فرش کرده بودند. در مقابل کلاسها دستشویی ها و آبخوری آجری قرارداشت.

 من هر روز با کیسه بزرگی از میوه های مختلف به مدرسه می رفتم.  خانه، همچنان از مهمان پر وخالی میشد.  هر مهمان که به رسم عیادت ،چیزی بنا به توان خود به همراه می آورد. از جعبه هایی میوه های مختلف گرفته تا پسته، بادام ، گردو ، سوهان ، گز و حتی چای...‌‌‌‌.قسمتی از کار مادر بخشیدن میوه ها وشیرینی ها به دیگران بود، تا اسراف نشوند. 

سال  سوم راهنمایی من،  همراه با زمزمه های اولیه انقلاب پنجاه وهفت شروع شد. گاهی معلم اجتماعی و تاریخ  چیزهایی می گفتند که برای بیشتر همکلاسها نامفهوم بود و من به واسطه حضور پدر کمی با آنها اشنا بودم.  حالا که نگاه میکنم. همراهی من‌ با انقلاب ریشه در بیمار شدن پدرم‌، به واسطه دستگیری دوستش در مهمانی، توسط ساواک  بود. این اتفاق خشمی بزرگ نسبت به حکومت در من ایجاد کرده بود. این سال ،آغاز مطالعه غیر درسی من به طور جدی بود.‌ شروع به مطالعه کتابهایی کردم که توسط معلمهای سیاسی به من‌ توصیه میشد. 

هر چند روز با  یک کتاب جدید که از کتاب فروشیِ نزدیک‌ ِ مدرسه می خریدم و یا از یکی از معلمانم امانت می گرفتم.  از مدرسه به خانه می رفتم. بعد از کمی استراحت، در مغازه فرش فروشی پدرم که سر خانه امان بود و دری به راهرو داشت، می رفتم و روی تختی که فرشهای متنوع وبزرگ وخوش رنگ‌ولعاب روی هم پهن بود، می نشستم.  شروع به رسیدگی به درسهایم و سپس  مطالعه  غیر درسی ام میکردم.  این نقطه امن ترین وساکت ترین مکان خانه بود. که به ندرت کسی سراغ آن را می گرفت.‌  من تا وقت شام که مادر صدایم میکرد. مشغول  مطالعه بودم. 

پدر آرام آرام به سمت بهبودی می رفت. خواهرم ملیحه و شوهرش، بعد از یک‌ماه اولی که پدر از بیمارستان مرخص شده بود. و می توانست روی پاهایش بایستد چند قدمی راه  برود، به خانه خودشان رفته بودند.‌ پسرهای عمو و دایی بزرگم‌ هر عصر به خانه ما می آمدند و تا غروب از مهمانها پذیرایی می کردند.‌ هر صبح نیز یکی از خواهرها با یکی از زنان فامیل به نوبت کنار مادرم بودند. تا در کارهای پدر وخانه یاریش کنند.

 نوروز سال  ۱۳۵۷ پدر دیگر می توانست کارهای شخصی اش را بکند. همانطور که پزشکان گفته بودند  در یک‌ نقطه فلجی جا خوش کرد و آن حنجره نازنین پدر خوش صدای من بود. پدر کتابهایش را برمی داشت وبا صدای بلند می خواند. اما تا زنده بود این عارضه به صورت لکنت، با او ماند.

با شروع کارش ، برای ادامه کار، به کمک‌بیشتری نیاز داشت. قبلا شاگردی داشت.حالا یکی از دوستانش که مردی آرام و‌ مهربان بود. با پدرم شریک شد.

کم‌‌کم با انس با کتابها ، من یک نوجوان سیاسی شدم. کسی که هیجانات بلوغش با خشم بیماری پدر و ملقمه ای از تفکرات ناپخته که به واسطه مطالعه کتابهای سیاسی، مذهبی  و گفتگو با معلمانی که گرایشات سیاسی و مذهبی متفاوت داشتند، ساخته شده  بود. این هم برایرمن دویدنی در تاریکی بود. مرتب پیگیر اتفاقاتی میشدم که در شهرهای مختلف رخ میداد.

هر روزخبر میرسید که مردم شهری به پا خواسته اند. بالاخره شورشها به تهران نیز رسید و من  راهی خیابانها شدم.‌ پدر با اینکه  اهل محدود کردن من نبود، اما مخالف انقلاب کردن بود. او  که از جوانی با سیاست در ارتباط بود. می گفت انقلاب یعنی نابودی یک‌ ملت. بخصوص اگر گرایش آن انقلاب مذهبی باشد. او می گفت:" همین هایی که امروز  مردم را تحریک‌ می کنند. از فردای پیروزی برای صندلی خود می ایستند، نه برای پا برهنه ها. اینها تمام اشتباهات خود را می چسبانند به دشمن فرضی و از اعتقادات مردم سو استفاده می کنند تا خودشان بر جا بمانند. 

آن روزها من به خاطر بیماری پدر با  او بگو مگو نمیکردم. اما  هر  روزی که تجمع و تطاهراتی اعلام میشد. از صبح زود با دختران همسایه که برخی دانشجو بودند. راهی خیابانها میشدم.  کیلومترها از خانه دور می گشتم. مادر خیالش راحت بود که تنها نیستم. بالاخره انقلاب پیروز شد.

در دهه هفتاد که دیگر پدر دربین‌ما نبود  و من  هشیار تر شده بودم.  چشمانم دیدند، آنچه را گوشهایم از لبان پدر شنیده بود. پدری که حرفهای معمولی اش با مکث همراه بود. اما خواندن اشعار حافظ و مولانایش، سلیس و روان.   

ادامه داستان........پدر

ح.ش | دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۰ | 8:48

 خانه که خلوت شد . کنار اتاق بالشی گداشتم و هنوز سرم به بالش نرسیده،  از خستگی بیهوش شدم.

صبح که بیدار شدم دیدم روی تشکی خوابیدم. پتو را کنار زدم. خاله و ملیحه و حمید هم در همین اتاق خواب بودند. هوا کاملا روشن بود.به ساعت روی تاقچه نگاه کردم. ساعت ۶صبح بود. به آرامی از جایم بلند شدم. به حیاط رفتم. حیاط چنان تمیز بود که ادم باورش نمیشد که دیروز انقدر خون آلود و پر از ظرف و گوشت بوده است. منقل بزرگ در کنار حیاط بود. حوض موزاییکی طوسی رنگ‌ مستطیلی که شیر آب بلندی در میانه ی طول ان قرارداشت خالی از آب بود.  شیر آب را باز کردم، تا حوض پر از اب بشود. ناگهان صدای پدر از بالا بلند شد. صدایی که فریاد نبود. اما کلماتش را هم‌نمیشد تشخیص داد. ناگهان دیدم مادر با موهای ژولیده از سایش به بالش، با لگن کوچکی در دست، که بوی ادرار از آن به مشام می رسید. راهرو را طی کرد. وارد توالت که در  انتهای حیاط کوچکمان بود، شد.  با چشم دنبالش کردم. دستهایش را در روشویی کنار توالت صابون کرد و لگن را بیرون گذاشت و در را بست. 

تا از توالت بیرون آمد. سلام کردم.

پاسخی کوتاه و پر مهرشنیدم. گفت: چطوری؟ چرا انقدر لاغر شدی؟

گفتم: دوری از تو. دلشوره برای بابا

_ خدا روشکر که به خیر گذشت. حالا کم‌کم‌بابا خوب میشه.

" چقدر طول می کشه؟" 

" چندماهی." 

" دست و پاش، صورتش، حرف زدن" 

" دکترا گفتن یک قسمت از فلجی همه عمر با او هست، اما بقیه جاها خوب میشه.اینکه کجا فلجی جا خوش میکنه نمی دونم. حالا باید صبحانه براش آماده کنم." 

" هنوز سماور رو روشن نکردیم، همه خوابن" 

"دیشب سماور رو پراز آب کردم و روشن کردم. فتیله اش رو پایین کشیدم. که ابش تموم نشه الان میرم چایی دم‌میکنم." 

وارد  آشپزخانه شد. من به اتاق رفتم. رختخوابم را جمع کردم مادر  سینی در دست وارد اتاق شد. کنار میز سماور نشست. کمی شعله اش را بالا کشید. قوری را زیر شیر سماور گذاشت. چند پیمانه چای در قوری ریخت. شیر را باز کرد.بعد از پرشدن درش رابست و روی سماور گذاشت. من شانه اش را آوردم. موهایش را شانه کردم. خستگی را میشد در همه اجزای صورتش  دید. 

"پاشو پول بردار برو ده تا نون تافنون بخر. در حیاط را پیش کن. که برگشتی زنگ‌نزنی."

چادرم  را سرم کردم. دمپایی سفید جلوبسته ام را به پا کردم. به سر چهار را که‌نانوایی تافتونی درسمت دیگرش واقع شده بود رفتم. 

وقتی به خانه رسیدم همه بیدارشده بودند. حمید دوید سفره را باز کرد‌ نانها را روی سفره گذاشتم. مادر یک استکان چای ریخت. پنیر و گردو و یک‌تخم‌مرغ عسلیو چند تکه نان تازه را درسینی گذاشت و به بالا رفت.

بعد از خوردن صبحانه، زندگی به شکلی متفاوت از بقیه ی سال در خانه ما جریان پیدا کرد. 

 

 

 

 

 

ادامه داستان .....پدر

ح.ش | یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۰ | 8:56

   صدای گوسفندها  تمام  خیابان را پر کرده بود. همسایه ها یا جلوی درخانه هایشان ایستاده بودند یا پشت پنجره طبقه بالای خانه اشان که مشرف به در حیاط ما بود‌. خاله و خواهرها در حال تدارک ناهار و اسفند و آماده کردن میوه و چای برای پذیرایی بودند. من گیج و ویج فقط نگاه میکردم. دلم می خواست به همه بگویم. مگر پدر من بعد از این مدت با بلاهایی که سرش آمده دیدن دارد؟ این چه محبتی ست؟ این همه سر وصدا برای او خوب نیست؟ اما هر جوابهای مادر را در ذهنم،  به خودم میدادم و سکوت میکردم. 

 ظهر بود، که ماشین علی اقا به نزدیک خانه رسید. شیلنگ‌آب را به شیر داخل انباری زیر راه پله، نزدیک در، وصل کرده بودند.   به گوسفند ها آب میدادند . یکی گفت:" منقل اسفند را بیاورید. خاله، با سینی ای که داخل آن یک‌منتقل مستطیل پایه دار کوچک بودو  زغالهای داخلش سرخ بودند وجرقه می زدند.در کنار آن  کاسه ای اسفند، وارد کوچه شد. مادر خسته، با چشمهای گود افتاده، ساکی در دست و کیسه ای بزرگ از دارو، از ماشین‌پیاده شد. ملیحه و علی آقا برای بیرون  آوردن پدر از ماشین،  در ماشین را باز کردند. دوتا از دوستان پدر جلو دویدند و جای مریم را گرفتند‌. پدری که دو نفر حملش می کردند،با پدری که از خانه رفته بود، قابل مقایسه نبود. طرف راست بدنش کاملا فلج بود. با آن قد بلند مثل درخت خشک و باریک‌ ِپاییزی  به نظر می رسید . لباس به تنش گریه میکرد. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم . چنان با صدای بلند زدم زیر گریه، که زنهای حاضر در صحنه به سمتم آمدند. یک طرف صورت پدرم مثل گوشت روی پیشخوان قصابی ولو شده بود. دست وپای راستش به چوب دراز وخشکی بدل شده بود. چشمهای درشتش تا به من خورد. درخشید. یکی یکی گوسفندها  را آب دادند. بسم الله گفتند. چاقو زیر گردنشان کشیدند. دیدن خونهای جاری روی زمین حالم را آشوب کرد.یکهو دیدم حسام با چشمهای گشاد شده، دارد چنین صحنه ای را می بیند. دویدم بغلش کردم. او را به حیاط بردم. حالت تهوع داشت. به آشپزخانه رفتم ملیحه آنجا بود. گفتم حسام حالش بد است. فوری کمی نمک‌به حسام دادو شروع به درست کردن شربت آبلیمو کرد. پدر را همان دو نفر به طبقه بالا بردند. مادر و مریم وعلی آقا هم‌پشت سرشان رفتند‌. من در حیاط نشستم. گوسفندها رایکی یکی پوست کنده شدند. از حجم گوشتی که در حیاط بود. تعجب کردم. با خودم گفتم چطور می شود تا شب  اینها را جمع و جور کرد؟ خدا را شکر کردم که بیشتر زنان فامیل و تعدادی از همسایه ها هستند. شدت شلوغی خانه کوچکمان را نمی توانم توصیف کنم.هر کس به کاری مشغول شد. من حسام را به اتاق بردم و با او شروع کردم به نقاشی کردن،تا خیال ملیحه راحت باشد. تا شب به همه همسایه ها و مغازه دارها گوشت نذری دادیم و برای همه فامیل هم تقسیم کردند  دو تا داییهایم از ساعت سه عصر در کار خُرد کردن  گوشت بودند. ولوله ای در خانه بود که نگو و نپرس. طبقه بالا منطقه ممنوعه بود. پدر را خوابانده بودند. دو تا از شوهر خواهر هایم نزدیک در اتاق بودند. مریم‌برای هر یک از کسانی که میخواستند به دیدن پدر بروند میگفت:" دکتر گفته است ۵ دقیقه بیشتر یک‌نفر کنارش نباشد وسکوت را هم رعایت کند.  یکی یکی دوستان پدر به بالا می رفتند وبرمیگشتند. تا غروب گوشتها یی که باید از خانه بیرون داده میشد. را پسرها و دختران فامیل پخش کردند . در آخر یک‌منقل بزرگ درحیاط پر از زغال کردند‌ آتشی به پا کردند.جگر و دل وقلوه بسیاری را کباب کردند. پسر عمویم  با یک حجم زیادی از نان تازه تافتون که عمویم از نانوایی خودش فرستاده بود. وارد خانه شد. همگی یک شام سرپایی خوردند. مادر گفت:" داداش از این جیگرای کباب شده برای همسایه های دور و  بر هم  بدین. " دایی که روی حرف مادر حرف نمی زد. لای هر نانی دو سه سیخ جگر کباب شده گذاشت و به دست پسرها داد تا به خانه همسایه‌های نزدیک ببرند. ساعت نه شب بود که یکی یکی اقوام نیز از خانه رفتند. فقط خاله کنارمان ماند. تا به رتق وفتق امور در کنار خواهر ها بپردازد.

 

ادامه داستان .....پدر

ح.ش | شنبه بیستم آذر ۱۴۰۰ | 15:24

ساعت ده صبح بود که ملیحه با یک ساک لباس وارد خانه شد‌. گفتم:" حسین آقا تو رو رسوند و رفت؟"

_ بله، رفت مغازه. 

_ من برای ناهار برنج خیس کردم ولی نمی دونستم چه خورشتی درست کنم.‌ 

_مگه خورشت درست کردن بلدی؟

_ نه

_ همچین گفتی نمی دونستم چی درست کنم‌ که هر کس جز من بود فکر میکرداستاد پختن انواع خورشتی !

دوتایی زدیم زیر خنده.

ملیحه گفت:" ولی خدایی حمیده باورم نمیشه تویه  ناز پرورده توی این روزای سخت انقدر محکم کنار مامان‌بودی و پس همه چی بر اومدی بخصوص اون نصف شبها که تا خونه ی دایی می رفتی. وقتی شنیدم دلم لرزید. من اگر بودم محال بود که برم.  از قدیم گفتن فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه. 

توی چشمهای ملیحه نگاه کردم‌ بغضم را قورت دادم و گفتم:" منم می ترسیدم ولی چاره ای نبود. مامان دست تنها بود.بابا انقدر از درد فریاد می زد که همه همسایه ها بیدار میشدن. یه شب خانم سادات داد زد: ممد شب و روز  برامون‌ نگذاشتی.  راستش از بودن کنار بابا بیشتر می ترسیدم." 

چشمهای درشت ملیحه  که بسیار شبیه پدر بود غرق اشک شد‌. او چهار سال از من بزرگتر بود. هیکل درشتی داشت. درست برعکس من. دستش را دور من حلقه کرد.مرا بوسید. دستی به موهای صاف و روشن من کشید و گفت:"این چند روز که من‌هستم. خیالت راحت باشه‌."  

دوازده روز گذشت. مرا بیمارستان نمی بردند. هر روز تعدادی از دوستان پدر و فامیل به ملاقات میرفتند. هر کدام‌ از  خواهرها که می رفتند.  لوازم مورد نیاز مادر را می بردند. لباسهای کثیف را می آوردند.روند بهبودی کُند بود. گویی صدای فریادهای پدر بیماران بخش را عاصی کرده بوو.‌دکترها یه سری تجهیزات را خواستند که در خانه برای پدر آماده کنیم تا مرخصش کنند.  بالاخره همه چیز برای ورود پدر به خانه محیا شد.  دلم  برای مادر  یک ذره شده بود. حمید هر شب بعد از اینکه از بازی توی کوچه خسته به داخل خانه می آمد سراغ مادر را می گرفت. روزی که قرار بود  پدر را مرخص کنند. خواهرها وبرادر های پدر ومادرم به خانه ما آمدند.  مریم‌ و آمنه با تمام دلشوره ای که داشتند. در پذیرایی از مهمانها کوتاهی نمی کردند. چند نفر از دوستان پدر از راه رسیدند. هر کدام  گو سفندی را بیرون گذاشته بودند که طنابی به گردن داشت و  یک  سر آن دست یک قصاب بود.  قربانی برای سلامتی پدر بود.‌ مادر نیز خواسته بود  گوسفندی سفارش داده بودیم. خاله و عمه می گفتن چقدر بگن و سینی و سبد برای جمع و جور کردن این  گوسفند ا لازمه.‌ مریم گفت از همسایه ها میگیریم. 

ملیحه وشوهرش برای آوردن پدر رفته بودند.  من به قدری دلشوره داشتم که نمی توانستم یک‌کلمه حرف بزنم. حمید که عاشق حیوانات بود مشغول بازی با گوسفندان شد. آمنه نزدیک در رفت و به حمید گفت هر وقت ماشین علی آقا را دیدی بیا ما رو صدا کن. 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه داستان...‌‌‌...پدر

ح.ش | جمعه نوزدهم آذر ۱۴۰۰ | 12:6

سه روز بعد ، صبح تازه سفره صبحانه را جمع کرده بودیم ومادر در آشپزخانه مشغول طرف شستن و آماده سازی ناهار بود که صدای زنگ‌ تلفن در خانه پیچید. گوشی را برداشتم. از آن طرف صدایی گفت:"  از بیمارستان ایرانمهر  تماس میگیرم. عزیزم میشه بزرگترت روصدا کنی بیاد پای تلفن؟" دویدم سمت آشپزخانه مامان را صدا کردم‌ . مادر دستش را اب کشید. با سرعت در حالی که دستهایش را با دامنش خشک میکرد. به سمت اتاق راه افتاد  کنار طاقچه رسید .گوشی را برداشت . سلامی گفت و چند بار چشم چشم گفت و خداحافظی کرد. بلافاصله به سمت کمد رفت. ساک‌ کوچکی از طبقه زیرین‌ کمد بیرون کشید و گفتم:" میشه مامان بگی پرستار چی گفت؟" 

 _خدا روشکر بابات رو میخوان انتقال بدن به بخش. منم دارم وسایلم روجمع میکنم‌ برو مسواک من رو بیار. پله ها را به سرعت برق وباد بالا رفتم به  رو شویی طبقه دوم‌ که روبروی اتاقها بود رسیدم. دست در جا مسواکی بردم و مسواک مادر را با خمیر دندان برداشتم و برگشتم.  مادر گفت:" برو یک‌لیوان هم از توی کابینت بیار. آن را هم آوردم. نگاهی به داخل کیفش انداخت. یک‌جا نماز کوچک‌هم گذاشت واز من مفاتیحش را خواست.چادر رنگی وصندل در ساک‌گذاشت.‌ پرسیدم‌:" چطور میری؟" گفت:" یک‌ماشین در بست ، سرخیابان  میگیرم تا بیمارستان."   پرسیدم:" پرستار نگفت چند روز دیگه بابا مرخص میشه؟" 

_ نه. هیچ چیز معلوم نیست. فقط مراقب حمید باش . من که رفتم به ملیحه زنگ‌بزن

جلو رفتم‌.بغلش کردم. صورتم را به صورتش چسباندم. گونه نرمش را بوسیدم چشمهای سبزم تا باچشمهای عسلی اش برخوردکرد. داغ شد . مثل چشمه ای شروع به جوشیدن کرد. پیشانی ام را بوسید و گفت:"  قوی باش می دونم عاشق باباتی هر دو به زودی برمیگردیم. خونه و حمید می سپرم بهت تو حسابی بزرگ شدی." 

مادر که در را به هم‌زد . اول نشستم یک دل سیر گریه کردم. 

 

ادامه داستان ......پدر

ح.ش | پنجشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۰ | 5:54

تا ده روز بعد هیچ حال پدر تغییر نمیکرد. از در ودیوار خانه ما غم میبارید . زنگ‌خوردن تلفن پایان نداشت. مریم و آمنه هر صبح تا شب خانه ما بودند که حداقل برای پاسخگویی تلفن کمک‌مادر باشند. هر روز تعداد اندکی می توانستند. به ملاقات پدر بروند. تمام فامیل و دوست وآَشنا دست به دعا بودند. تا اینکه روز یازدهم در نهایت نا باوری پدر در سی سی یو  صدای بلندی از گلویش بیرون آمد. چشمهای درشتش بازشد.  دست وپای سالمش را حرکت داد. اینها را پرستار بخش سی سی یو، ساعت ده صبح،  در تماس تلفنی به مادرم گفت. مادر به سرعت آماده شد و با شوهر آمنه راهی بیمارستان شد. من خوشحال شدم. هر کس تلفن می کرد. حال و روز پدر را می گفتم. همه شکر می کردند. تا ساعت ۴عصر که مادر از بیمارستان برگشت. یک لحظه آرامش نداشتم. از ساعت سه عصر زن عمو وعمه وخاله به خانه ما آمده بودند. مریم فقط پذیرایی میکرد.‌ زندایی بزرگم با دایی آمدند. خانه شلوغ شده بود خواهرا و من دل توی دلمان نبود. بالاخره با آمدن مادر ، همه چشمها و گوشها به طرف مادر برگشت. به صورت مادر که‌نگاه میکردم. دلم برایش کباب میشد. در این مدت به شدت لاغر ورنگ‌پریده شده بود. خستگی از سر رویش می بارید. عمه گفت:" مهرو خانم بگو دکترا چی گفتن؟‌ مادر رو کرد به عمه و گفت:

 دکترها میگن  معجزه شده اصلا امیدی به بازگشتش نبوده. دکتر تفتی گفت مهروجان دعاهات نتیجه داد. من‌ گفتم :" من‌کی باشم خلقی دارن براش دعا میکنن.

صورتهای مهمانها دیدنی بود. همه لبها

  مانند غنچه گل میشد و شکر می گفتند.

دایی گفت:" حالا با آن صداها میشه توی سی سی یو بمونه؟" 

_دکترها میخوان از یک سری مسائلش خیالشون راحت بشه . در اولین فرصت او را به یک اتاق خصوصی که برایش در نظر گرفتن ، منتقل می کنن. ضمنا گفتن حتما باید یک همراه داشته باشه.

عمه و خواهرهاو دایی و خاله وخواهرها اعلام آمادگی کردند. که هر کدام یک شبانه روز کنار پدر باشند . مادر گفت:" نیازی نیس.خودم باشم‌خیالم راحت تره . هر وقت نیاز به تجدید قوا  داشتم. از یکی تون میخوام چندساعتی بیاین‌کنارش." 

فامیل یکی یکی خدا حافظی کردند‌. مادر بالشی خواست تا دراز بکشد. صدای زنگ‌ تلفن دوباره شروع شد. خواهرها نوبت گذاشته بودند، تا  پاسخ دوستان و سایر فامیل را  بدهند.  نداشتن آرام و قرار در این خانه طبیعی شده بود. البته که در سلامت پدر هم از مهمان خالی نبود.  از طرفی خوشحال بودم که پدرم اینقدر محبوب است دربین فامیل بزرگمان و دوستانش؛ از طرفی از این‌همه تکرار و سر وصدای آدمها ، زنگ‌ِ در وتلفن کلافه بودم. به مادر گفتم:" کاش سیم‌تلفن را بکشیم. 

_ یعنی بگذاریم دیگران نگران بمونن‌؟ مادر این از لطف وعلاقه اشون به باباته. تو خسته شدی یکی دو روز برو خونه خاله یا عمو پیش دختراشون

_نه. اصلا جایی نمیرم.

_ پس خب مادر حالا حالا ها خونه ما شلوغه. 

مادر همیشه چنان‌‌ مختصر ومفیدحرفهایش را می گفت که جای ابهامی باقی نمی ماند. تازه یاد کتابهایم افتادم.بلند شدم رفتم سر کمد. کتاب داستانی برداشتم . به طبقه بالا رفتم . در اتاق را بستم.  به پشتی تکیه دادم. شروع به خواندن کردم.  

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه داستان...‌‌پدر

ح.ش | چهارشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۰ | 5:57

ساعت یک ونیم ملیحه که فرزندش دوماهه بود با شوهرش آمدند تا‌ مادر را به بیمارستان ببرند. مادر به سرعت آماده شد و سفارش کرد که برای شام ۶ لیوان  برنج‌خیس کنم. از فریزر صندوقی کنار آشپزخانه دو بسته گوشت چرخ کرده، بیرون بگذارم.‌ 

به آشپزخانه رفتم، ظرفهای ناهار راشستم. برنج خیس کردم. مادر همه مواد داخل فریزر را در سبدهای مختلف گذاشته بود. 

یک‌چهار پایه کوچک‌ زیر پایم گذاشتم  تا بتوانم تا کمر داخل فریزر شوم و دو بسته  گوشت  را بردارم. آنها را دریک سینی  داخل یخچال گذاشتم. 

آمدم توی اتاق تلویزیون را روشن کردم. هایده با آن صدای زیبایش میخواند. یه روزی گله کردم، من از عالم مستی.

.....

به گله این روزهایم فکر کردم.چرا پدر من باید اینطور شود؟ چرا پدر آن‌مهمانی را رفت؟ چرا باید برن داخل مهمانی و کسی را دستگیر کنن؟ چرا بین  آن همه آدم بابای من باید اینجوری بشه؟ زار زار گریه میکردم حمید امد و شروع کرد به دل داری دادن من.ساعت از ۵عصر گذشته بود.هنوز مادر برنگشته بود. دلم شور افتاده بود. صدای زنگ در بلند شد. به سرعت راهرو باریک و دراز را طی کردم. در را باز کردم. چهره ملیحه و مادر چنان گرفته بود که دلم‌هری ریخت. مادر و ملیحه بچه به بغل با چشمان قرمز و ورم‌کرده  پشت هم و محمود آقا پشت سر آنها وارد شدند. از  مادر پرسیدم:"  چی شده؟"  

مادر  گفت بگذار بیام تو اتاق برات میگم. از جلوی راهش کنار رفتم. مادر وارد اتاق شد و چادرش را روی زمین انداخت.‌ گفت :" تشکچه را بیاور و پهن‌ کن. ملیحه خسته اس.‌ صدای مادر از ته چاه بیرون می آمد. تشک را پهن‌ کردم.  گفتم بگو مامان. مادر گفت:" بابا حالش خوب نبود." گفتم:"یعنی چی؟" گفت:"  بابا سکته سوم را نزدیک صبح زده. " حالم گرفته شد. سرم را پایین انداختم. برای اینکه شوهر خواهرم گریه ام را نبیند به حیاط رفتم. گوشه حیاط نشستم.  شروع به گریه کردم.‌  صدای زنگ‌ تلفن بلند شد.  مادر گوشی را برداشت وبعد از احوال پرسی شروع کرد. بابات رو که من‌ نشناختم. از پرستار پرسیدم: " چرا کس دیگری جای بیمار ماست؟!"   پرستارگفت:"  محمد شهبازی سرجاشون هستن، الان میایم. توضیح میدم. " 

تمام ریشهای محمد را زده بودند.دهانش کج ، دستگاههای مختلف به بدنش وصل و ماسک‌اکسیژن روی صورتش بود. پرستار کنارم آمد وشروع کرد.

_نزدیک صبح ایشون سکته قلبی و مغزی ‌‌کردند. فعلا تحت مراقبتهای ویژه هستن. خدا روشکر کنین خانم که تو بیمارستان‌ و داخل آی سی یو بستری بودند و  این اتفاق افتاد. دکتر تفتی و دکتر سام بالای سرشان آمدند. هر دو الان در کلنیک بیمارستان هستند. می تونید برای مشورت پیششون برین. بگذارید من یک تلفن به دکتر تفتی بزنم. بعد از تماس پرستار هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دکتر تفتی آمد. بعداز سلام و دعوت ما به آرامش  گفت:" اتفاقی که من فکر میکردم در حال وقوعه  افتاد. من و همکارانم به سرعت بالای سرش آمدیم البته یک طرف بدن‌کاملا فلج شده. حتی حنجره ایشون هم فلج شده ،قند ایشون بسیار بالا بوده وبا این که  دو شب در بیمارستان  انسولین تزریق شده بهشون هنوز کنترل نشده بود که سکته سوم رو زدن.‌ واقعیت این است که ماهنوز به ماندن ایشون امیدی نداریم. تمام تلاشمون رو می کنیم. شما هم برید ودعا کنین، نذر و نیاز ..‌‌..

با شنیدن حرفهای مادر از اتاق بیرون دویدم و زدم زیر گریه، این چه بلایی بود، اگر پدر خوب نشود چه؟  

 

 

 

 

 

 

ادامه داستان......پدر

ح.ش | سه شنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۰ | 4:23

صبح که بیدار شدم. حسام کنارم‌نبود. مثل برق از جا پریدم. دو اتاق  را نگاه کردم. پله ها را دوتا یکی کردم.  درطبقه پایین‌مادر را در حال دعا خواندن سر سجاده اش دیدم. فوری پرسیدم‌:" حسام کو؟ دیشب پیش من خوابیده بود. " مادرم سرش را برگرداند و به آرامی گفت:" دیشب که از بیمارستان آمدیم. مریم او را برد، تو انقدر خسته بودی که هیچ نفهمیدی. " گفتم:" مامان‌میشه کتاب دعات رو ببندی و از بابا برام بگی، مادر کتاب دعایش را بست مقنعه اش را در آورد . دستی به موهایش کشید وگفت:" مریم با دکتر صحبت کرد، دکتر گفت:"تصمیم خوبی گرفتید. چون شرایط پدرتان مناسب نیست.  دستور ترخیص و جا به جایی را نوشت. علی آقا یک‌امبولانس اجاره کرد من و بابات در امبولانس و مریم و علی آقا پشت سرِ ما. به بیمارستان ایرانمهررسیدیم. مریم با نامه ی دکتر کارهای پذیرش رو انجام داد.  بابات  رو در آی سی یو  بستری کردند و ما برگشتیم. ساعت ۱۲ بود. گفتم:" حالا چطور میشه؟" گفت:" نمیدونم " ناگهان یاد این بیت از حافظ که پدر می خواند افتادم.

تنت به ناز طبیبان نیاز مند مباد

وجود نازکت آزرده ی گزند مباد

اشکهایم سرازیر شد. مادر سرم را در آغوشش گرفت گفت :"  حمیده، مادر،ناراحت نباش‌" گفتم:" همه اش صدای حافظ خوانی بابا توی گوشمه." مادر گفت:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور 

ای دل غم دیده حالت به شود، دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

حمیده  ، مادر ما هر کاری از دستمون آمده برای بابا انجام دادیم. پس فقط دیگه دعا کنیم که دل خودمون آروم بشه واتفاقای خوب بیفته. صداش رو بلند کرد و ادامه داد:"  پاشو، پاشو. من برم سماور رو روشن‌ کنم‌ که امروزم تا شب باید جواب تلفنهای فامیل ودوستای باباتو بدم. " 

 

 

 

 

ادامه داستان.‌‌‌‌‌.....پدر

ح.ش | دوشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۰ | 9:58

غروب نشده، آمنه که تازه ازدواج کرده بود، هم  به خانه امان  آمد. کنار مادر مشغول  اماده کردن شام‌ شد. نزدیک ساعت هشت مریم باحسام‌ و همسرش رسیدند. آمنه سریع سفره را پهن کرد. شام خوردیم‌. مادر ،مریم‌ و علی آقا برای انتقال پدر، به بیمارستان  رفتند.  

 حال و هوای خانه با آمدن خواهر ها و  حسام که  اولین نوه خانواده بود وهمه برایش سر ودست می شکستیم، تغییر کرد. حمید  مشغول بازی با حسام شد. از آمنه درباره سکته سوال کردم. گفت:" فکر میکنم‌ یک لحظه قلب متوقف میشود و دوباره شروع به تپش میکند.اما در مورد مغز نمیدانم چه اتفاقی می افتد ولی معمولا سکته مغزی باعث فلج شدن یک قسمتهایی از بدن میشود. خیلی حالم بد شد. گفتم:" خدا روشکر که بابا این دو تا را رد کرده."  آمنه گفت:" خدا کنه سالم از بیمارستان بیرون بیاد." 

هر چه از کودکی تا به امروز را در ذهنم مرور میکردم . حتی یک سال نداشتیم که پدر در آن مریض نشده باشد. به آمنه گفتم چرا بابا انقدر مریض میشه؟ آمنه گفت:" بیشترش برای این هست که اصلا حواسش به تغذیه اش و اندازه رابطه با دوستاش نیست. بقیه اشم نمیدونم لابد ارثی هست." گفتم:"خیلی نگران‌بابا هستم. این مدت یه شب راحت نخوابیدم فقط حمید توی این‌خونه خوب خوابیده."  آمنه گفت:" حمید همه اش نه سالشه توی حال وهوای بچگیشه."  

به نظر من‌، امشب برو راحت بخواب. چون‌ کار نقل و انتقال بابا طول می کشه. انگار منتظر همین حرف بودم. بلند شدم به طبقه دوم‌رفتم. حسام به دنبالم آمد  رختخوابم را پهن کردم یک بالش کنار بالش خودم گذاشتم حسام دراز کشید وگفت خاله برام قصه بگو و من شروع کردم.

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه پسر  خوشگل  شیطون و دوست داشتنی بود. که یه خاله داشت که عاشقش بود. حسام گفت فهمیدم داری قصه من وخودتو میگی . با خنده گفتم‌:" ای شیطون از کجا فهمیدی،" گفت:" خب من‌ هم خو شگلم و هم شیطون‌"  گفتم : هم خاله ات عاشقته. غش غش خندید. صورتش را بوسیدم. این پسر قصه ماسه سالش بود. گاهی کارای خطرناک‌میکرد. که برای سلامتیش خوب نبود.  موهای صاف و نرم حسام را  نوازش میکردم. خاله ی پسر قصه ما  وقتی که پیش او بود. حواسش به پسر بود. با او بازی میکرد.چشمهای حسام روی هم‌رفت. صدایم را پایین آوردم. کمی لای چشمش را باز کرد. آنها با هم‌ نقاشی می کشیدند. پسرک نقاشی کردن خاله  را خیلی دوست داشت. نفس های آرام حسام نشان می داد که او خوابش عمیق شده است. پتوی نازکم را روی هر دویمان‌ کشیدم . چشمانم را بستم......

 

 

ادامه داستان.....پدر

ح.ش | یکشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۰ | 17:12

ساعت یک ونیم بود که زنگ‌در به صدا در آمد. حمید دوید. از کنار راه پله ها به انتهای  راهرو رفت ودر را باز کرد. مریم با صدای بلند گفت:"مامان‌جان بیا من توی ماشین‌ منتطرتم." مادر به سرعت کیفش را برداشت و چادر مشکی اش را سر کرد و بیرون در اتاق، کفشش را به پا کرد.  . به مادر گفتم:" با خبرای خوش برگردی."  او در حالی که از در بیرون می رفت گفت:" توکل به خدا، خدا حافظ 

تا برگشتن مادر از بیمارستان دل توی دلم نبود. دراز کشیدم و رادیو را روشن کردم. اما انگار هیچ نمی شنیدم. از فکر پدر بیرون نمی رفتم.گوشی تلفن را برداشتم. شماره ی خانه خاله را گرفتم. زیبا گوشی را برداشت. سلام کردم. فوری پرسید از بابات چه خبر. صبح تلفنتون رو جواب ندادین مامان گفت لابد محمد آقا رو بردن دکتر." جریان را تعریف کردم‌.  گفتم:" زیبا پاشو بیا خونه ما، من وحمید خونه هستیم." زیبا بلند گفت:" مامان‌من‌برم خونه خاله؟" صدای مهربان خاله را شنیدم که از محمد آقا چه خبر؟ زیبا حرفهای مرا تکرار کرد. خاله گفت:" باشه منم باهات‌میام."  خدا حافظی کردم. بلند شدم. به آشپزخانه رفتم.  پارچ آب را پر کردم.  به انتهای اتاق که میز کوچکی که سماور روی آن بود، رفتم. در سماور را پر از آب کردم. شعله آن را کمی زیاد کردم که آب جوش بیاید تا چای دم‌ کنم. سماور جوش نیامده بود که خاله زیبا رسیدند. خاله به سرعت به آشپزخانه رفت تا بییند‌ اگر کاری هست، انجام دهد. من سرگرم حرف زدن با زیبا شدم. حمید هم به کوچه رفت تا با بچه ها بازی کند. 

با آمدن مادر ومریم‌ از بیمارستان، دورهم نشستیم خاله برای همه چای ریخت سینی چای را روی زمین‌گذاشت و گفت محمدآقا چطور بود. مریم در حالی که بغضش را قورت میداد گفت:"  من از پرستارها خواستم با دکترش تماس بگیرند تا من با اوصحبت کنم.  وقتی دکتر از شرایط بابا گفت خیلی نگران شدم. گفت:" تا الان دو تا سکته قلبی و مغزی را رد کرده، و باید تحت کنترل باشه." خاله گفت:" خدامرگم‌بده، دو تا سکته اونم‌ هم مغزی و هم قلبی!   مریم‌ اشکشهایش سرازیر شد. ما هم‌ به گریه افتادیم. او در ادامه گفت:" به دکترگفتم:"  میخواهم پدرم را منتقل کنیم به جای بهتر. شما کدوم بیمارستان خصوصی را پیشنهاد میکنین؟‌" گفت:" خودم بیمارستان ایرانمهر هستم‌. گفتم:" میشه الان از اینجا مرخصش کنین تا ما بیاریمش اونجا؟" گفت :" من‌امشب ساعت هشت نوبت کشیکم‌هست . همان وقت بیایید تا ترتیب کارهایش را بدهم. ضمنا پدر شما با آمبولانس باید جابه جا بشه."    حالا ساعت هشت خودم  با علی آقا میرم کاراش رو انجام‌ میدم. " 

ادامه داستان...پدر

ح.ش | شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۰ | 15:43

با صدای آرام  خواهر بزرگم از خواب بیدار شدم. سلام کردم. گفت:" دلم‌ هزار راه رفت تا به اینجا رسیدم. آخه چرا تلفنو قط کردی؟"  گفتم:" به خاطر مامان دیشب تاصبح توی بیمارستان‌ بود. ده شبه که درست وحسابی نخوابیده." خنده ای کرد و گفت :" سوگلی مامان خیلی کار خوبی کردی. منم اینجا نشستم تا مامان بیدار شد‌. " مادر گفت:" این بچه با دوسیر نیم  وزن واین قد وبالای  ریزش عین یک مرد، این ده شب کنار من بوده ، همه کارای خونه رو کرده ‌" مریم خنداخند گفت:" اخ اخ چه کرده ." مادرگفت:" باز شروع کردی مریم‌ میدونم الان چی می خوای بگی مادر . " مریم با لحنی که شوخی به نظر می رسید  گفت:" بذار خودم، بگم . ما بعد از پنجم دبستان  خانه نشین شدیم و هر کدوم هم‌ یک قسمت از کار خونه رو به عهده امون میگذاشتی و هر وقتم‌ انجام نمی دادیم‌. باید جواب پس می دادیم." 

مادر بلند شد به آشپزخانه رفت و با ظرف میوه برگشت. من هم رفتم بشقاب میوه خوری و کارد و چنگال آوردم. مریم گفت:" حالا ساعت چند بریم‌ بیمارستان‌؟"  مادر گفت :" دو تا سه ، وقت ملاقاته چون توی سی سی یو بستریه اونم  تک تک می تونیم  بریم بالا سرش. "

مریم گفت:" من‌میرم خونه ام ‌ کارام رو ردیف میکنم. میام دنبال شما که با هم بریم‌  باید با دکترش حرف بزنم." 

مادر گفت :"مریم‌جان چاییت سرد شد." مریم‌استکان چای رو سر کشید و بلند شد و آمد مرا بوسید و گفت:" عروسک چشم سبز من، آفرین که انقدر قوی هستی."   منم خندیدم و‌گفتم :" نه اندازه ی تو‌" 

ساعت گرد صفحه سفید و قاب مشکی روی دیوار یازده ونیم را نشان میداد. به مادر گفتم:" منم بیام؟" مادر گفت:"نه، شاید امروز وفردا مرخص بشه‌" 

 

 

  

 

 

ادامه داستان....پدر

ح.ش | جمعه دوازدهم آذر ۱۴۰۰ | 11:29

به حمید گفتم:" تا وقتی مامان خوابه بی سر وصدا باش. بیرون در حیاط بشین که کسی زنگ نزنه."  دوشاخه تلفن را از پیریز کشیدم. سفره را جمع کردم. از راهرو گذشتم‌. وارد آشپزخانه کوچکمان که‌کنار حیاط ساخته شده بود ،رفتم.‌ دو طرف آشپزخانه  کابینت فلزی سبز رنگ داشت.  یخچال ۱۳ فوت سفید در کنار کابینتها بود .  اجاق گاز پنج شعله ای که زیر پنجره روبه حیاط بود،  در یخچال را باز کردم.  باقی مانده بساط صبحانه را در آن گذاشتم.  چشمم به قابلمه ی  دربسته در طبقه وسط افتاد.درش را برداشتم .نگاای انداختم. باقی مانده ی لوبیا پلوی دیروز برای امروزمان کافی بود.خیالم  راحت شد. در یخچال را بستم. جلوی سینک‌ ایستادم. بی سر وصدا به شستن ظرفها مشغول شدم. ناگهان متوجه شدم که این‌ ده روز ، روزهای شروع کار کردن من در خانه است. من که دوم راهنمایی را گذرانده بودم. هنوز دست به سیاه و سفید نزده بودم. با اینکه فرزند چهارم مادرم بودم و سه خواهر قبلی ام ازدواج کرده بودند. هیچگاه مادر مرا وادار به انجام کاری نمی کرد. به  روزهایی که خواهرانم به خانه ما می آمدند. رفتم.  چند بار که آنها به من‌کاری محول میکردند. مادرم با ناراحتی می گفت:" چقدر بهش کار میگین آدم سگ‌خونه باشه اما کوچیک‌خونه نباشه."با به یاد اوردن این خاطره لبخندی روی لبم نشست. وقتی ظرفها تمام‌ شد. به اتاق رفتم. به  مادرم‌ که در خواب بود نگاه کردم او گنجینه ضرب المثل بود. عاشقش بودم.  سرم را روی بالش کنار اتاق گذاشتم. چشمانم که از بی خوابی میسوخت را بستم و به خوابی عمیق در سکوت تلخ خانه فرو رفتم.

ادامه داستان .‌‌..پدر

ح.ش | پنجشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۰ | 6:29

مادر ‌که در حین حرف زدن صبحانه اش را میخورد. ادامه داد کارهای  اداری بستری کردنش را که انجام دادم. به بخش سی سی یو  رفتم. خواستم وارد شوم‌ماموری که روی صندلی نشسته و لباس فرم بیمارستاک تنش بود. گفت نمی شود که وارد شوی . گفتم:" الان آوردنش، داشتم کارهای اداریش را انجام می دادم. فقط ببینمش و برم. گفت یک‌نفر با او هست بگذار او را صدا کنم." شما به جاش برو تو. اما خیلی زود برگرد. گفتم:"چشم" 

با بیرون آمدن دایی وارد سی سی یو شدم. دستگاه  کنترل ضربان وفشار و سرم به دست و انگار آرام بخش بهش زده بودن،  گفتم چطوری؟"  لای چشمهایش را باز کرد وگقت :"دارو اثر کرده، دردم کم شده و چشمانش بسته شد."

نزدیک میز پرستاری شدم. پرستار گفت خدا روشکر قبل از هر اتفاقی بستریش کردید‌ حالا کنترل میشود نگران نباشید.: تشکر   کردم و از در بیرون امدم..

مادر کنار سفره دراز کشید. دویدم بالشی اوردم و زیر سرش گذاشتم. بی سر وصدا با حمید سفره را جمع کردیم. پتوی نازکی روی مادر انداختم و از اتاق بیرون رفتم. 

ادامه داستان........پدر

ح.ش | چهارشنبه دهم آذر ۱۴۰۰ | 7:12

تا صبح بیدار بودم . با نگاه کردن به حمید  فکر کردم چطور می تواند اینطور بی خیال بخوابد. با خودم‌گفتم انقدر از صب تا شب بازی میکنه که  شب بیهوشه تاصبح نشستم. هوا که داشت روشن میشد. بلند شدم. سماور را آب کردم و دریچه جلوی فتیله را باز کردم و میله میخ مانند کنارش را پیچاندم تا کمی فتیله بالا  آمد .کبریت را کشیدم وشعله اش را به فتیله رساندم. خیالم راحت شد. که تا  مادر برسد چای آماده است. هوا داشت روشن‌میشد. اما هنوز از مادر و دایی خبری نبود. کمی بعد صدای قل قل سماور بلند شد قوری را از بغل میز برداشتم. قوطی چای کنار سماور راباز کردم.  چای  داخل قوری ریختم شیرسماور را باز کردم . چای  را دم‌ کردم. حمید که صبح زود بیدار میشد. غلتی خورد وچشمانش را باز کرد. و گفت مامان کجاست. گفتم بابا روبا دایی برد بیمارستان ، پاشو دست و روت رو بشور برو نون بخر.

هنوز حمید از نانوایی برنگشته بود که صدای  چرخیدن کلید آمد به سمت در دویدم مادر وارد شد . خستگی از سر رویش می بارید نه از دایی خبری بود ونه از پدر. با تعجب نگاهش کردم گفت بابات بستری شد صدای زنگ‌در بلند شد. حمید با نان‌تازه تافتون رسید. بوی نان خانه را پر کرد دویدم سفره را پهن‌کردم. حمید با سلام به مادر پرسید بابا کو؟ مادر دوباره گفت:" بستری شد. سر صبحانه براتون تعریف میکنم." حمید نانها را وسط،سفره گذاشت.از یخچال پنیر و کره و خامه و مربای آلبالو وهویج را در سینی گذاشتم و کنارش بشقاب وقاشق چای خوری و مربا خوری. وارد اتاق که شدم مادربه دستشویی رفته بود. وقتی با صورت خیس وارد اتاق شد. از جالباسی حوله دست ورو خشک‌کنی سفید را که مخصوص خودش بود، برداشت. در حالی که حوله را به  صورتش می کشید ، کنار سماور  نشست. گفتم:" مامان  میدونم که خسته هستی اما برام تعریف کن‌چی شد؟" در همین حین سفره را نزدیک مادر کشیدم و سینی را وسط سفره گذاشت. مادر در حالی که چای می ریخت ،گفت:"  به بیمارستان‌که رسیدیم. صدای فریاد های پدر تمام اورژانس بیمارستان را پر کرده بود. پرستارها وبهیاران به تلاطم‌افتاده بودند. یکی به سمت  من  دوید.شروع به سوال  کرد.پزشک‌کشیک از اتاق بیرون  آمد. اشاره کرد به تخت خاالی و به پدر گفت که روی تخت بنشیند. پدر را دعوت به سکوت‌کرد. روبه من گفت:" چی شده ؟" من شرح ده روز گذشته را دادم. دکتر کشیک‌که دکتر محمد تفتی یزدی بود.گوشی اش را که دور گردنش بودو سرش داخل جیب  روپوش پزشکی،  داخل گوشهایش فرو کرد و سر آن را از جیبش در آورد و  روی نقطه ای زیر سینه چپ پدر گذاشت. هنوز به چند ثانبه نرسیده بود که رو به پرستار گفت:" این مریض باید به بخش قلب منتقل شود. تا بررسی شود.الان یک‌نوار قلب از او بردارید. پدر که از درد کلافه بود روی تخت دراز کشید . مچهای پاها و دستانش را ژل مخصوص زدند. دکمه های پیراهنش را باز کردم. به سختی میشد اورا آرام نگهداشت‌.به هشت نقطه قفسه سینه اش ژل زدند ودستگاه وصل کردند دکتر پرسید اسمت چیه پدر گفت‌:"محمد . دکتر گفت‌محمدجان  کمی قرار بگیر تا من نوار قلبت را بردارم.  دکتر  روبه من‌ کرد وگفت:" باید در سی سی یو بستری شود.. در حال سکته است. چند سالش است؟"  گفتم:" ۴۵ سال، پرستار مرا راهنمایی کرد تا فرم های مخصوص را پر کنم. دایی به دنبال برانکاردی که پدر را روی آن گذاشته بودند. راه افتاد،   

 

 

 

 

 

 

ادامه داستان.......پدر

ح.ش | سه شنبه نهم آذر ۱۴۰۰ | 12:42

چشمهایم روی هم نمی رفت. دلم شور میزد. هوا هنوز تاریک بود. صدای پدر توی گوشم جا خوش کرده بود. چشمم به رختخواب حمید افتاد. چنان با دهان باز به خواب رفته بود، که تعجب کردم. هی غلت زدم. با رفتن پدر برق خانه های اطراف خاموش شد. در حالی که به صبح فکر می کردم که تا شب چند نفر زنگ‌ِ درِ خانه را می زنند و سوال  می پرسند. پلکهایم روی هم افتاد. 

صدای زنگ در خانه مرا از جا پراند. سراسیمه به سمت در رفتم. پدر را دیدم که با آن قد بلند و رنگ و روی پریده  تکیه به دایی داده بود و طرف دیگر مادر برای حفظ تعادلش  کمر پدر را گرفته بود، وارد خانه شدند. تا در حیاط بسته شد، مادر  چادرش را از لای دندان رها کرد.‌ پدر را به اتاق برد و با همان کت وشلوار در رختخواب دراز کشید. پدر با صدایی بی رمق گفت:"  زیر شلواری منو بیار  وشروع به در آوردن شلوارش کرد. مادر به کمکش آمد. مادر رو کرد به من و گفت:" سماور رو روشن کن تا چایی درست‌کنم. دایی صبحانه  بخورد.." دایی گفت:" آبجی دستت درد نکنه. من باید برم خونه و آماده بشم برای اداره رفتن.

تو هم بگیر بخواب."  مادر با کلی عرض شرمندگی و تشکر از دایی. او را تا نزریک در بدرقه کرد. و به رختخواب رفت.  من هنوز گیج بودم‌. باز سرم را روی بالش گذاشتم. به مادر گفتم:"دکتر چی گفت؟" مادر با صدایی پر از غم گفت فشار عصبی گفتم خودمونم که اینو میدونستیم. گفت:" حالا مسکن خیلی قوی تزریق کردن. " 

گفتم اگر اثرش تموم بشه دوباره همون داد وهوارا شروع میشه .مادر گفت بگذار فعلا بخوابم." 

شب سختی را گذرانده بودیم. با خودم گفتم یعنی راه حل ندارد؟ 

تا ده شب بعد، داستان ما همین بود. بالا خره  شب دهم که فریاد های پدر ما را با چشمهاای گرد در رختخوابمان نشاند و باز من دوان دوان پیجهای کوچه را گذراندم.  زنگ‌خانه دایی را به صدا در آوردم. دایی با لباس به تن از در بیرون آمد. سلام مرا پاسخ داد و در مسیر رسیدن به خانه گفت:" این‌نمیشه . امشب میبرمش بیمارستان رضا شاه پهلوی. به خانه که رسیدیم. تا وارد خانه شدیم . مادر گفت:" بالاست. صدای فریاد پدر با بر هم افتادن فلزهای آبی رنگ‌کرکره اتاق همراه شده بود. پله ها را دوتا یکی کردم. به اتاق پذیرایی رسیدم. سه پنجره کرکره هایش پاره شده بود. صدای مادرِ همسایه ی بغلی آمد که در حیاط میگفت:" ممد تو خواب شبو از ما گرفتی آخه این چه وضییه." مهرو چرا کاری نمی کنی؟" 

دایی روبه مادر کرد و گفت:" الان‌میریم بیمارستان رضا شاه پهلوی، دور هست ولی به نظرم بهتره."

مادر سری تکان دادو با پدر و دایی از در خانه بیرون رفتند.

 

 

 

 

 

 

ادامه داستان.‌‌‌‌.......پدر

ح.ش | یکشنبه هفتم آذر ۱۴۰۰ | 6:38

ناگهان لامپ حیاط  روشن شد. صدای دمپایی که به کف حیاط کشیده میشد، به گوش رسید. دایی کمی تند مزاج بود. در دلم‌گفتم الان است که داد بزند. نزدیک در که شد گفت:" کیه نصف شبی!" با تمام قدرتم گفتم:" منم دایی ، حمیده......"صدا قطع شد .صدای چرخیدن کلید در قفل  نوید باز شدن در و رهایی از ترس را میداد..کمی آرام شدم. در نیمه باز شد. دایی سرش را بیرون آورد. تا من را در تاریک روشن پشت در دید . در را تا آخر بازکرد و با ترس و تعجب گفت:"حمیده نصف شبی اینجا چه می کنی؟"  چشمم که به دایی خورد بغضم ترکید گفتم:" بابا از درد هوار میزنه. مامان من‌را فرستاد تا به شما بگم، بیایین،ببرینش بیمارستان،"  دایی دستم را گرفت به داخل حیاط کشید.. دایی با آن شورت مامان دوز و عرقگیر رکابی و موهای ژولیده اش گفت:" همه خوابن بیا برویم توی ساختمان تا من لباس بپوشم."   گفتم:" دایی من  همینجا روی تخت مینشینم‌ تا شما آماده شوی.حیاط بززگ و چهار گوش با حوض بزرگ آبی رنگ‌مستطیلش و درخت مویی که شاخه هایش کشیده شده روی داربستی که نیمی از حیاط را پوشانده بود و تخت زیر آن یکی از دلچسب ترین تصاویر ذهن من است. در گرمای تابستان نشستن زیر سایه ی آن زهر گرما را میگرفت. گلدانهای شمعدانی و شودی و بقیه که من اسمهایشان را هم نمی دانستم ،حیاط خانه را زیبا و فضایش را دلنشین کرده بود. دایی عاشق گل وگیاه بود. در یک‌چشم‌بر هم‌زدنی دایی کت وشلوار پوشیده ومرتب وارد حیاط شد. گفت:" بریم."   با قامت کوچک و دست کوچکی که زیر چانه چادر را سفت نگه داشته بود، راه افتادم. از در بیرون زدیم.ماشین پیکان قرمز دایی کنار کوچه پارک‌بود. درش را باز کرد و داخل آن نشست. بعد دستش را دراز کرد و در مقابل را باز کرد . روی صندلی کنار دایی نشستم. راه افتاد. دایی زیر لب گفت:" چه جراتی داره این‌مامانت که نصف شبی تو دختر بچه رو فرستاده توی کوچه! حالا چرا بابات دست درد کرده؟"  گفتم : دیشب بابا توی مهمانی با دوستانش بوده که مامورا میریزن و یک دوستش را دستگیر میکنن و میبرن. دایی گفت:" پس حسابی ترسیده. بلکه دست برداره از این رفیق بازیاش. " به نزدیک خانه رسیدیم. صدای فریاد پدر هنوز قطع نشده بود. بیشتر لامپهای اتاق همسایه های چهارطرف خانه امان روشن بود. دایی گفت :" این مرد بلندگو قورت داده." نای خندیدن نداشتم .دایی ماشین را پارک کرد. هر دو پیاده شدیم. من به سرعت زنگ خانه  را زدم .  حمید در را باز کرد. وارد که شدیم . مادر و پدرم‌  منتظر ما بودند. دایی گفت:" من با ممدآقا  میرم. تو پیش بچه ها باش." مادر گفت:"نه بچه ها نمی ترسن. من خودم باشم، خیالم راحت تر است. دایی چیزی نگفت. با هم رفتند. آنقدر خسته بودم که انگار صبح تا شب دویده بودم چادرم را کنار اتاق انداختم و توی رختخوابم خزیدم......     

داستان  دنباله دار.....پدر

ح.ش | شنبه ششم آذر ۱۴۰۰ | 19:53

 سیزده سالگی برای من شروع دویدن درتاریکی و شجاعانه لرزیدن و به روشنی رسیدن بود. من در آن سال به طرز عجیبی بزرگ‌شدم. دخترکی ریز اندام با چشمهای رنگی، پوست سفید و طبعی آرام بسیار کم‌ دیده میشد. دنیای کوچکم‌ از ده سالگی در کنار بازی با همسالان جایی برای خواندن کتاب داشت. 

تابستان سال هزار وسیصد وپنجاه وشش بود. هوا گرم‌ بود.‌ در طبیق دوم خانه کوچکمان از غروب تشکهایمان را روبروی کولر پهن کرده بودیم  تا وقتی روی آن‌ میخزیم خنک‌باشد. من و مادر و حمید خانه بودیم.   پدر طبق معمول همه آخر هفته ها به مهمانی دوستانه اش رفته بود. او بسیار رفیق باز بود. مادرم که زنی مذهبی و آرام بود. او را همانطور پذیرفته بود. همیشه نیز پذیرای دوستانش با خانواده هایشان بود.‌ 

 چنین شبهایی هنگام  برگشتن پدر به خانه، ما در خواب ناز بودیم. آن شب نیز بعد از شام  بالا رفتم که بخوابم. دیدم حمید روی تشک  من‌ خوابیده است. بلند گفتم :" مامان بیا ببین حمید جای من رو گرم‌کرده و لگدی به پای حمید زدم. او هم زد زیر خنده و‌ گفت:" خوب شد. جات دیگه خنک‌نیست. "  مادر وارد اتاق شد رو کرد به حمید و گفت‌:" مرض داری هر شب صدای  اینو در میاری."  صدای خنده حمید در اتاق پیچید و بلند شد و رختخواب خودش رفت.  هنوز داشتیم کل کل میکردیم که صدای کلید انداختن و باز شدن در را شنیدیم. هر دو از جایمان بلند شدیم و با‌مادر پله ها را طی کردیم. هنوز به پایین نرسیده بودیم که پدر روی پله اول نشست. هر سه با هم سلام کردیم. پدر سرش را بالا آورد وسمت ما چرخاند.  مادر تا رنگ‌و روی پریده اش را دید پرسید:" چه اتفاقی افتاده؟" پدر سکوت کرد.  سرش را بین دستهایش گرفت. مادر دوید. لیوانی پر از آب آورد.  گفت:" محمد آقابخور.  نصفه عمر شدم. بگو چی شده؟  پدر گفت:" امیر حسین.....مکث کرد. مادر گفت:"  خب "  پدر گفت:" ساواک ریخت توی مهمونی و دستگیر ش کرد!" مادر دست روی دست کوبید و روی زمین نشست. دقایقی در سکوت گذشت. مادر گفت :" ای بابا این فعالیت سیاسی بالاخره کار دستش داد."  مادر بلند شد‌‌.  به سمت آشپزخانه رفت. و  پدر در نهایت ناتوانی بلند شد.تا به سمت اتاق برود.  چشمش به ماافتاد پرسید:" چطور تا الان نخوابیدین ؟"  و حرکت کرد.  در اتاق باز بود. جالباسی فلزی منتظر کت و شلوار پدر بود.‌ کت و شلوار سرمه ای اش را در آورد. به جالباسی آویزان کرد. زیر شلواری آبی رنگش را به پا کرد و پیراهن سفیدش را نیز در آورد و به شاخه ای دیگر آویزن کرد. عرق گیر سفید آستین‌کوتاهش همیشه لباس راحت خانه اش بود.مادر با یک لیوان عرقیات سنتی، که تکه های یخ در آن شناور بود. به اتاق آمد و رو کرد به ما و گفت:" برین بخوابین. "ما دوتا مثل فشنگ‌ پله ها را دو تا یکی کردیم و به رختخوابها خزیدیم.‌ دلشوره ی عجیبی به جا من افتاده بود. در جای خودم غلت میزدم. چشمم به حمید خورد. با دهان باز به خواب رفته بود. چهره امیر حسین جلوی صورتم آمد. مرد نسبتاً چاقی با قد متوسط که ته ریش داشت و عینک میزد. بسیار آرام و محترم بود. دلم برایش سوخت. در همین‌افکار بودم که خواب مرا ربود.  نیمه های شب با صدای فریاد پدر از خواب پریدیم. چشمهای ما  داشت از حدقه در می آمد. هاج و واج پدر را نگاه میکرد‌‌یم.  پدرم از درد دست راستش شاکی بود. مادر مانده بود که چه کند. گفت:" برات مسکن‌بیارمِ؟‌ " با گفتن این جمله از جای خودش بلند شد وبه سمت کمد رفت. از جعبه داروی داخل کمد، یک‌ مسکن آورد. لیوانی از بوفه برداشت.  به راهرو رفت.در این پاگرد خانه یک روشویی سفید که بالایش یک اینه مستطیل نصب بود. قرارداشت.  شیر آب روشویی را باز کرد.  لیوان که پر از آب شد. شیر را بست. به پدر نزدیک شد‌ لیوان و قرص را بع سمتش گرفت.  گفت:" اینو  بخور.  شاید آرام شه." پدر قرص را خورد یک ساعتی  گذشت. از  درد همچنان به خودش می پیچید.‌صدای فریاد پدر همه همسایه ها را بیدار کرده بود. یکی یکی لامپهای حیاطها روشن میشد. مادر کلافه شده بود. و من بی خواب شده بودم. اما حمید پادشاه هفتم بود.‌ مادر  گفت:" من لباس بپوشم برم دنبال دایی ت تا بیاد با هم بابات روببریم بیمارستان. " پدر فریاد میزد و من می ترسیدم‌ که بدون مادر کنارش باشم. به مادر گفتم:" میشه من برم خونه دایی ؟" مادر گفت:" نمی ترسی؟" گفتم:" نه. تو پیش بابا باش. "

ازپله ها پایین آمدم. وارد اتاق شدم. چادر سفید گلدارم را از جالباسی برادشتم. روی سرم انداختم و از خانه بیرون زدم.  فاصله ی تیر های چراغ برق به قدری تاریک بود که به سختی جلوی پایم را می دیدم. به چهار راه رسیدم.  به سمت چپ‌ پیچیدم. کوچه ای که در روز به نظرم‌کوتاه می آمد.  انگار کش آمده بود. صدای میو کردن گربه ای چنان به تنم لرزه انداخت که شروع به دویدن کردم. به تقاطع بعدی رسیدم.  به راست رفتم. چنان میدویدم که به نفس نفس افتاده بودم. در دلم  گفتم‌ اگر دایی تلفن داشت.  من در تاریکی شب  لازم‌ نمیشد که راه بیفتم توی خیابان. به خانه دایی رسیدم. دستم را روی زنگ‌ گذاشتم.  

ادامه داستان فردا........

نقالی

ح.ش | جمعه پنجم آذر ۱۴۰۰ | 6:22

چند ماهی از ثبت قانونی طلاقش  گذشته بود. در تنهایی خودش  آرامش داشت. چون در حقیقت نزدیک به ده سالی بود که متوجه شده بود، این زندگی نفسهای آخرش را می کشد . ورای ساعتهای حضور پر تنش همسرش در خانه، شبها به محض ایکنه همه به خواب می رفتند؛  زن با صدای تق در از خواب می پرید و  متوجه  میشد که مردش از خانه رفته است. اوایل نگران میشد و با اوتماس می گرفت. اومی گفت خوابم نرفته و با پرسش بعدی زن تماس را قطع میکرد. شب بعد نیز، چنان با ظاهر خشن وارد میشد، که جرات پرسش را از زن می گرفت. راههای مختلف را زن  در طی سالها رفته بود. اما هیچ نتیجه بهتری  حاصل نشده بود. بلکه هر روز بن بست بیشتری ایجاد میشد‌ .پنج‌سال پیش زنگ‌ پایان این زندگی زده شد،  به همین خاطر جای  هیچ حسرت و ای کاشی نداشت. انقدر درطی این سالها آموخته بود که، امروز اهداف و رویاهای تمام عمرش را دنبال می کرد . حالا زمان‌تنهابیش بهترین ساعات زندگیش شده بود.  همه اطرافیان باعشق از او میخواستند تنها ننشیند و به نزد آنها برود.‌اما رفتن همان و بمباران پرسشهای رنگ‌وارنگ آنان، که او را پرتاب می کردبه گذشته پر تلاشش همان. گاهی آنقدر ریز و  دقیق مراحل عبور اورا می خواستند، که فقط در مرکز فضایی ناسا چنین عمل میکنند. اوائل کمی ناراحت میشد. اما کم‌کم با خودش تصمیم‌گرفت، تا می تواند زمان کوتاهی را کنار آنها بنشیند. بعد با خودش کنار آمد که این اتفاق، آن هم برای یک زندگی، که دیگر در حال ورود به دهه ی پنجمِ  بود، کمی نامتعارف می باشد. به خودش می گفت شاید اگر تو نیز جای آنها بودی، نمی توانستی خودت راکنترل کنی و پرس وجو میکردی.  حتی بنا را بر این بگذار، که نمی پرسیدی.  این انتخاب  تو بود. الان تو دغدغه  ذهنی شان هستی.  پس اگر خواستی، پاسخگو باشی.  در آرامش و چون قصه ای که، برای کودکی تعریف میکنی و با فراز ونشیب  آن  قصه در کلام بالا وپایین میشوی، باش. در واقع نقالی کن. 

 حالا تلفنش که گاهی زنگ‌ می خورد و دوستی یا آشنایی برای به ظاهر احوال پرسی با او تماس می گرفت.  در درجه اول تا می توانست کوتاه گفتگو میکرد و در موقعیتهایی که طرف، به سرعت چون عقابی که در لحظه، شکارش را غافلگیر 

میکند، وارد پرسش میشد.  پاسخی کوتاه می داد و با مهارت مسیر گفتگو را تغییر میداد.  چیزی که خیلی برایش تعجب آور بود، این بود که  چطور دیگران وقتشان را صرف فکر کردن به اتفاقات زندگی بقیه میکنند‌ وچه فایده ای دارد که قصه دیگران را با زیر وبم بدانند؟  همین زمان را اگر صرف ِ پرداختن به حل وفصل مشکلات و مسائل زندگی خود می کردند، برای  گره های زندگی شان  راه حلهای بهتری می توانستند پیدا کنند. به تجربه خودش آدمها اغلب برای فرار از مسائل و مشکلات خود، سرشان را داخل زندگی بقیه می کنند؛  تا به خودشان دل داری دهند که، زندگی ما همین‌ هم‌ که هست از مال دیگری بهتر است.  در نتیجه  برای حل مشکلات خود دست به عمل نزنند. 

اما زن‌گفتگو یش را طوری طراحی می کرد که از ورای آنها مظلوم‌نمایی نکرده باشد. و‌ قدمهایی را که برداشته است را بگوید‌. 

یکی از نزدیکانش در پایان پاسخ او می گفت:"ریاضت کشیده ای، ولی با تمام این اوصاف زندگی را برده ای." کلمه ریاضت برایش جالب بود، چون هدف از  ریاضت کشی ساخته شدن یک انسان است و زن خودش را ساخته بود. امروز خودش را بسیار دوست می داشت. پس تمام آن سالهای پر تنش سالهایی بود که برای آدم امروز شدن، لازم بود.  از این فرایند آرامش و ذوق درونی را تجربه می کرد. بابت هیچ اتفاقی در دلش کینه ای حمل نمی کرد. 

 

 

 

 

 

فرصت بودن  برای دیگران

ح.ش | پنجشنبه چهارم آذر ۱۴۰۰ | 7:34

وقتی دیشب یک آقا، داوطلب شرکت در دوره شد. خیلی برام جالب بود چون این آقا اصرار داشت که فقط شنونده باشد.همین گفتگو باعث شد من به سه دوره در یک هفته داشتن فکر کنم. امروز قبل از نوشتن وبلاگم متنی در گروه گذاشتم مبنی بر اینکه ،داوطلبین آقا اگر تعدادشان به ۵ نفر برسد. یک دوره با آنها نیز برگزار میکنم. همین گفتگو مرا تا انتخاب حامیها برای چنین فضایی پیش برد. البته در زمانی که دوره را در واتس اپ‌برگزار میکردیم و فقط با ویس گفتگو میکردیم، آقایان هم شرکت داشتند. اما سه دوره اخیر که در اسکایپ وگوگل میت دوره را برگزار میکنم  کلا خانمها شرکت داشته اند. در این دوره ها مشتاقانی کنارم قرار گرفتند ، که با یک تعصب از طرف شریک زندگی خود ،مواجه هستند.مذهبی وغیر مذهبی هم ندارد. آنها می گویند همسر ما شرط حضورما در این دوره را، این گذاشته است که فقط خانمها حضور داشته باشند. من نیز چون نیاز می بینم که این بخش از انسانها را نیز مورد حمایت قرار دهم. دوره ای مختص چنین خانمهایی برگزار میکنم.البته در دوره ما جنسیت ومذهب و هر عامل جدا کننده ای معنی ندارد. زیر قرار است. بر روی آگاهی انسانها و سفر به درونشان و رسیدن به خرد خود ، کار شود. این بعد انسانی ماست و ربطی به چیز دیگری ندارد. ما انسانها در یک چیز مشترکیم و آن جان ماست. در این دوره جان ما پرورده میشود. از قبل پروردگی جان است که ما انسانها ورای شرایطتمان‌میشویم و هر روز را نیرومند زندگی میکنیم و به کلام معمول حالمان خوب میشود وبه صلح درون میرسیم. 

خالی از لطف نیست که این بیت از مولانا پایاک وبلاگ‌امروزم باشد:

سخت گیری وتعصب خامی است

تا جنینی، کار خون آشامی است

شروع روز من

ح.ش | چهارشنبه سوم آذر ۱۴۰۰ | 6:36

روزم  را نوشتن وبلاگ آغاز کرده ام. صبح را همیشه با نوشتن وخواندن وشنیدن آغاز میکنم.  گاهی جای این سه فرایند جابه جا میشود. اما این بهترین تکراریِ ارزشمند زندگی من‌است. تکراریی که مرا از تکراری بودن نجات میدهد. هر  مطلبی را که مینویسم یا می خوانم ویا میشنوم به روز نمی رسد که جز ئی از وجودم میشود. در واقع من هر روز با چند کلمه یا چند جمله چاق وچاق تر میشوم .این چاقی قشنگترین و جذاب ترین چاقی دنیاست، که هیچ وقت به دنبال  لاغر شدن واز دست دادن آن، نه می روم و نه می خواهم که بروم. ساختن روز متفاوت برای  من اغلب قبل از طول آفتاب شروع میشود و چند ساعت از اولین ساعات روز را مالک صدردصد هستم. این تملک چنان به من نیرو می دهد که انگار مالک کل کره زمین هستم. دارایی من را هیچ کس نمی تواند از من بگیرد. چون بیرون از وجودم مفهوم و شکل ندارد. این ثروت از آن مال اندوزی هاست  که هر چه طمع کار باشی و هر چه فرصت طلبی کنی و بیشتر از اندیشه های موجود، چه از قرنها قبل و چه معاصر برداشت کنی، کم‌ است.  هر انگشت اتهامی در این مسیر محکوم‌ است به فنا ،چرا که در  مسیر جاودانگی قدم بر داشتن است.

مانا  باشم ومانا باشند هم مسیرانم.

امن باش

ح.ش | سه شنبه دوم آذر ۱۴۰۰ | 13:7

 فضای امن برای دیگری بودن، کوه صبر بودن است.  بیش از هر چیز،  مجالی با او بودن است. 

 که با فراغ بال، بتواند صاحب گوش تو شود. و تو شنوای او باشی .

برایش مجال خندیدن شوی ، برای ایجاد فاصله از اندیشه های مه آلود

امنیت برای دیگری بودن،  شانه ای برای  سر او بودن، مرحمی بر زخمها و ماء وایی برای  تنهایی هایش بودن است و بس.

برای نقطه امن شدن ، باید از آتشفشانهای زندگی عبور کرده باشی و سوختن هایت عاشقی کردن تو باشد.و این عاشقی، چنان تو را ساخته باشد، که بلندگویی باشی برای  رساندن صدای عشق به گوش دیگران. 

    

  

 

 

 

 

.

گفتگو هنر زندگی ست‌.

ح.ش | دوشنبه یکم آذر ۱۴۰۰ | 9:20

امروز در پاسخ به بازخوردی در باره داستان سال بلوا، نوشتم : سرزمین‌من پر است از زنان و مردان نابالغی که به جای اینکه بال یکدیگر باشند وبال هم هستند.‌با هزار داستان وارد یک رابطه جدی با هم می شوند و سپس  خواسته و ناخواسته به جان هم‌ میافتند.زندگی را که قرار بوده است جشنی عظیم باشد به مصیبتی بزرگ‌ تبدیل میکنند. در چرایی این جریان رود وار از فاضلاب افکار مسموم هر یک،  من میرسم به اینکه، در روند زندگی هیچ جا (حتی خانه ها )به ما زندگی کردن را نیاموخته اند. طوری با ما برخورد کرده اند که حتی با این همه رنج بی حاصل، نیاز به آموزش ان را در خود حس نمی کنیم. تاسف بر انگیز ترین بخش ارتباطی ما آدمها این است که به مهم ترین و تنها ابزار ارتباطی مان که‌کلمات هستند، نا آگاهایم.   تاثیر کلاممان رادر رابطه های مختلف درک نمی کنیم.  به جای اینکه از کلمات برای بیان خواسته خود و در مسیر شناخت خود بهره بجوییم . مغزمان را تانکی می دانیم که از لوله آن که دهان است کلمات را شلیک میکنیم. تا طرف مقابل را به آنجا برسانیم که زندگی برایش جنگ‌ پایان‌ناپذیر گردد. جمله ای از بزرگی نقل است و در جامعه ما بیشتر مان آن را شنیده و یا به کار می بریم که چنین است:" زخم شمشیر خوب میشود اما زخم حرفها نه."

همین‌ یک‌ جمله کافی ست تا برای هر یک از ما ارزش گفتگو کردن و کلمات شناخته شود. وقتی در جایی ضعف خود را می بینیم و  نمی دانیم چگونه و چطور لازم است گفتگو کنیم به نزد اهل آن برویم و قت خود را صرف اموختن گفتکو در روابط خویش بکنیم تابتوان‌  از این چند دهه زندگی بهره لازم را ببریم. و در واقع هنر گفتگو کردن را در خود ایجاد کنیم. 

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .