صبح که بیدار شدم. حسام کنارمنبود. مثل برق از جا پریدم. دو اتاق را نگاه کردم. پله ها را دوتا یکی کردم. درطبقه پایینمادر را در حال دعا خواندن سر سجاده اش دیدم. فوری پرسیدم:" حسام کو؟ دیشب پیش من خوابیده بود. " مادرم سرش را برگرداند و به آرامی گفت:" دیشب که از بیمارستان آمدیم. مریم او را برد، تو انقدر خسته بودی که هیچ نفهمیدی. " گفتم:" مامانمیشه کتاب دعات رو ببندی و از بابا برام بگی، مادر کتاب دعایش را بست مقنعه اش را در آورد . دستی به موهایش کشید وگفت:" مریم با دکتر صحبت کرد، دکتر گفت:"تصمیم خوبی گرفتید. چون شرایط پدرتان مناسب نیست. دستور ترخیص و جا به جایی را نوشت. علی آقا یکامبولانس اجاره کرد من و بابات در امبولانس و مریم و علی آقا پشت سرِ ما. به بیمارستان ایرانمهررسیدیم. مریم با نامه ی دکتر کارهای پذیرش رو انجام داد. بابات رو در آی سی یو بستری کردند و ما برگشتیم. ساعت ۱۲ بود. گفتم:" حالا چطور میشه؟" گفت:" نمیدونم " ناگهان یاد این بیت از حافظ که پدر می خواند افتادم.
تنت به ناز طبیبان نیاز مند مباد
وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
اشکهایم سرازیر شد. مادر سرم را در آغوشش گرفت گفت :" حمیده، مادر،ناراحت نباش" گفتم:" همه اش صدای حافظ خوانی بابا توی گوشمه." مادر گفت:
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غم دیده حالت به شود، دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
حمیده ، مادر ما هر کاری از دستمون آمده برای بابا انجام دادیم. پس فقط دیگه دعا کنیم که دل خودمون آروم بشه واتفاقای خوب بیفته. صداش رو بلند کرد و ادامه داد:" پاشو، پاشو. من برم سماور رو روشن کنم که امروزم تا شب باید جواب تلفنهای فامیل ودوستای باباتو بدم. "