رویای من

داستانها و دست نوشته های من

ادامه داستان........پدر

ح.ش | چهارشنبه دهم آذر ۱۴۰۰ | 7:12

تا صبح بیدار بودم . با نگاه کردن به حمید  فکر کردم چطور می تواند اینطور بی خیال بخوابد. با خودم‌گفتم انقدر از صب تا شب بازی میکنه که  شب بیهوشه تاصبح نشستم. هوا که داشت روشن میشد. بلند شدم. سماور را آب کردم و دریچه جلوی فتیله را باز کردم و میله میخ مانند کنارش را پیچاندم تا کمی فتیله بالا  آمد .کبریت را کشیدم وشعله اش را به فتیله رساندم. خیالم راحت شد. که تا  مادر برسد چای آماده است. هوا داشت روشن‌میشد. اما هنوز از مادر و دایی خبری نبود. کمی بعد صدای قل قل سماور بلند شد قوری را از بغل میز برداشتم. قوطی چای کنار سماور راباز کردم.  چای  داخل قوری ریختم شیرسماور را باز کردم . چای  را دم‌ کردم. حمید که صبح زود بیدار میشد. غلتی خورد وچشمانش را باز کرد. و گفت مامان کجاست. گفتم بابا روبا دایی برد بیمارستان ، پاشو دست و روت رو بشور برو نون بخر.

هنوز حمید از نانوایی برنگشته بود که صدای  چرخیدن کلید آمد به سمت در دویدم مادر وارد شد . خستگی از سر رویش می بارید نه از دایی خبری بود ونه از پدر. با تعجب نگاهش کردم گفت بابات بستری شد صدای زنگ‌در بلند شد. حمید با نان‌تازه تافتون رسید. بوی نان خانه را پر کرد دویدم سفره را پهن‌کردم. حمید با سلام به مادر پرسید بابا کو؟ مادر دوباره گفت:" بستری شد. سر صبحانه براتون تعریف میکنم." حمید نانها را وسط،سفره گذاشت.از یخچال پنیر و کره و خامه و مربای آلبالو وهویج را در سینی گذاشتم و کنارش بشقاب وقاشق چای خوری و مربا خوری. وارد اتاق که شدم مادربه دستشویی رفته بود. وقتی با صورت خیس وارد اتاق شد. از جالباسی حوله دست ورو خشک‌کنی سفید را که مخصوص خودش بود، برداشت. در حالی که حوله را به  صورتش می کشید ، کنار سماور  نشست. گفتم:" مامان  میدونم که خسته هستی اما برام تعریف کن‌چی شد؟" در همین حین سفره را نزدیک مادر کشیدم و سینی را وسط سفره گذاشت. مادر در حالی که چای می ریخت ،گفت:"  به بیمارستان‌که رسیدیم. صدای فریاد های پدر تمام اورژانس بیمارستان را پر کرده بود. پرستارها وبهیاران به تلاطم‌افتاده بودند. یکی به سمت  من  دوید.شروع به سوال  کرد.پزشک‌کشیک از اتاق بیرون  آمد. اشاره کرد به تخت خاالی و به پدر گفت که روی تخت بنشیند. پدر را دعوت به سکوت‌کرد. روبه من گفت:" چی شده ؟" من شرح ده روز گذشته را دادم. دکتر کشیک‌که دکتر محمد تفتی یزدی بود.گوشی اش را که دور گردنش بودو سرش داخل جیب  روپوش پزشکی،  داخل گوشهایش فرو کرد و سر آن را از جیبش در آورد و  روی نقطه ای زیر سینه چپ پدر گذاشت. هنوز به چند ثانبه نرسیده بود که رو به پرستار گفت:" این مریض باید به بخش قلب منتقل شود. تا بررسی شود.الان یک‌نوار قلب از او بردارید. پدر که از درد کلافه بود روی تخت دراز کشید . مچهای پاها و دستانش را ژل مخصوص زدند. دکمه های پیراهنش را باز کردم. به سختی میشد اورا آرام نگهداشت‌.به هشت نقطه قفسه سینه اش ژل زدند ودستگاه وصل کردند دکتر پرسید اسمت چیه پدر گفت‌:"محمد . دکتر گفت‌محمدجان  کمی قرار بگیر تا من نوار قلبت را بردارم.  دکتر  روبه من‌ کرد وگفت:" باید در سی سی یو بستری شود.. در حال سکته است. چند سالش است؟"  گفتم:" ۴۵ سال، پرستار مرا راهنمایی کرد تا فرم های مخصوص را پر کنم. دایی به دنبال برانکاردی که پدر را روی آن گذاشته بودند. راه افتاد،   

 

 

 

 

 

 

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .