رویای من

داستانها و دست نوشته های من

ادامه داستان.....پدر

ح.ش | یکشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۰ | 17:12

ساعت یک ونیم بود که زنگ‌در به صدا در آمد. حمید دوید. از کنار راه پله ها به انتهای  راهرو رفت ودر را باز کرد. مریم با صدای بلند گفت:"مامان‌جان بیا من توی ماشین‌ منتطرتم." مادر به سرعت کیفش را برداشت و چادر مشکی اش را سر کرد و بیرون در اتاق، کفشش را به پا کرد.  . به مادر گفتم:" با خبرای خوش برگردی."  او در حالی که از در بیرون می رفت گفت:" توکل به خدا، خدا حافظ 

تا برگشتن مادر از بیمارستان دل توی دلم نبود. دراز کشیدم و رادیو را روشن کردم. اما انگار هیچ نمی شنیدم. از فکر پدر بیرون نمی رفتم.گوشی تلفن را برداشتم. شماره ی خانه خاله را گرفتم. زیبا گوشی را برداشت. سلام کردم. فوری پرسید از بابات چه خبر. صبح تلفنتون رو جواب ندادین مامان گفت لابد محمد آقا رو بردن دکتر." جریان را تعریف کردم‌.  گفتم:" زیبا پاشو بیا خونه ما، من وحمید خونه هستیم." زیبا بلند گفت:" مامان‌من‌برم خونه خاله؟" صدای مهربان خاله را شنیدم که از محمد آقا چه خبر؟ زیبا حرفهای مرا تکرار کرد. خاله گفت:" باشه منم باهات‌میام."  خدا حافظی کردم. بلند شدم. به آشپزخانه رفتم.  پارچ آب را پر کردم.  به انتهای اتاق که میز کوچکی که سماور روی آن بود، رفتم. در سماور را پر از آب کردم. شعله آن را کمی زیاد کردم که آب جوش بیاید تا چای دم‌ کنم. سماور جوش نیامده بود که خاله زیبا رسیدند. خاله به سرعت به آشپزخانه رفت تا بییند‌ اگر کاری هست، انجام دهد. من سرگرم حرف زدن با زیبا شدم. حمید هم به کوچه رفت تا با بچه ها بازی کند. 

با آمدن مادر ومریم‌ از بیمارستان، دورهم نشستیم خاله برای همه چای ریخت سینی چای را روی زمین‌گذاشت و گفت محمدآقا چطور بود. مریم در حالی که بغضش را قورت میداد گفت:"  من از پرستارها خواستم با دکترش تماس بگیرند تا من با اوصحبت کنم.  وقتی دکتر از شرایط بابا گفت خیلی نگران شدم. گفت:" تا الان دو تا سکته قلبی و مغزی را رد کرده، و باید تحت کنترل باشه." خاله گفت:" خدامرگم‌بده، دو تا سکته اونم‌ هم مغزی و هم قلبی!   مریم‌ اشکشهایش سرازیر شد. ما هم‌ به گریه افتادیم. او در ادامه گفت:" به دکترگفتم:"  میخواهم پدرم را منتقل کنیم به جای بهتر. شما کدوم بیمارستان خصوصی را پیشنهاد میکنین؟‌" گفت:" خودم بیمارستان ایرانمهر هستم‌. گفتم:" میشه الان از اینجا مرخصش کنین تا ما بیاریمش اونجا؟" گفت :" من‌امشب ساعت هشت نوبت کشیکم‌هست . همان وقت بیایید تا ترتیب کارهایش را بدهم. ضمنا پدر شما با آمبولانس باید جابه جا بشه."    حالا ساعت هشت خودم  با علی آقا میرم کاراش رو انجام‌ میدم. " 

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .