صدای گوسفندها تمام خیابان را پر کرده بود. همسایه ها یا جلوی درخانه هایشان ایستاده بودند یا پشت پنجره طبقه بالای خانه اشان که مشرف به در حیاط ما بود. خاله و خواهرها در حال تدارک ناهار و اسفند و آماده کردن میوه و چای برای پذیرایی بودند. من گیج و ویج فقط نگاه میکردم. دلم می خواست به همه بگویم. مگر پدر من بعد از این مدت با بلاهایی که سرش آمده دیدن دارد؟ این چه محبتی ست؟ این همه سر وصدا برای او خوب نیست؟ اما هر جوابهای مادر را در ذهنم، به خودم میدادم و سکوت میکردم.
ظهر بود، که ماشین علی اقا به نزدیک خانه رسید. شیلنگآب را به شیر داخل انباری زیر راه پله، نزدیک در، وصل کرده بودند. به گوسفند ها آب میدادند . یکی گفت:" منقل اسفند را بیاورید. خاله، با سینی ای که داخل آن یکمنتقل مستطیل پایه دار کوچک بودو زغالهای داخلش سرخ بودند وجرقه می زدند.در کنار آن کاسه ای اسفند، وارد کوچه شد. مادر خسته، با چشمهای گود افتاده، ساکی در دست و کیسه ای بزرگ از دارو، از ماشینپیاده شد. ملیحه و علی آقا برای بیرون آوردن پدر از ماشین، در ماشین را باز کردند. دوتا از دوستان پدر جلو دویدند و جای مریم را گرفتند. پدری که دو نفر حملش می کردند،با پدری که از خانه رفته بود، قابل مقایسه نبود. طرف راست بدنش کاملا فلج بود. با آن قد بلند مثل درخت خشک و باریک ِپاییزی به نظر می رسید . لباس به تنش گریه میکرد. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم . چنان با صدای بلند زدم زیر گریه، که زنهای حاضر در صحنه به سمتم آمدند. یک طرف صورت پدرم مثل گوشت روی پیشخوان قصابی ولو شده بود. دست وپای راستش به چوب دراز وخشکی بدل شده بود. چشمهای درشتش تا به من خورد. درخشید. یکی یکی گوسفندها را آب دادند. بسم الله گفتند. چاقو زیر گردنشان کشیدند. دیدن خونهای جاری روی زمین حالم را آشوب کرد.یکهو دیدم حسام با چشمهای گشاد شده، دارد چنین صحنه ای را می بیند. دویدم بغلش کردم. او را به حیاط بردم. حالت تهوع داشت. به آشپزخانه رفتم ملیحه آنجا بود. گفتم حسام حالش بد است. فوری کمی نمکبه حسام دادو شروع به درست کردن شربت آبلیمو کرد. پدر را همان دو نفر به طبقه بالا بردند. مادر و مریم وعلی آقا همپشت سرشان رفتند. من در حیاط نشستم. گوسفندها رایکی یکی پوست کنده شدند. از حجم گوشتی که در حیاط بود. تعجب کردم. با خودم گفتم چطور می شود تا شب اینها را جمع و جور کرد؟ خدا را شکر کردم که بیشتر زنان فامیل و تعدادی از همسایه ها هستند. شدت شلوغی خانه کوچکمان را نمی توانم توصیف کنم.هر کس به کاری مشغول شد. من حسام را به اتاق بردم و با او شروع کردم به نقاشی کردن،تا خیال ملیحه راحت باشد. تا شب به همه همسایه ها و مغازه دارها گوشت نذری دادیم و برای همه فامیل هم تقسیم کردند دو تا داییهایم از ساعت سه عصر در کار خُرد کردن گوشت بودند. ولوله ای در خانه بود که نگو و نپرس. طبقه بالا منطقه ممنوعه بود. پدر را خوابانده بودند. دو تا از شوهر خواهر هایم نزدیک در اتاق بودند. مریمبرای هر یک از کسانی که میخواستند به دیدن پدر بروند میگفت:" دکتر گفته است ۵ دقیقه بیشتر یکنفر کنارش نباشد وسکوت را هم رعایت کند. یکی یکی دوستان پدر به بالا می رفتند وبرمیگشتند. تا غروب گوشتها یی که باید از خانه بیرون داده میشد. را پسرها و دختران فامیل پخش کردند . در آخر یکمنقل بزرگ درحیاط پر از زغال کردند آتشی به پا کردند.جگر و دل وقلوه بسیاری را کباب کردند. پسر عمویم با یک حجم زیادی از نان تازه تافتون که عمویم از نانوایی خودش فرستاده بود. وارد خانه شد. همگی یک شام سرپایی خوردند. مادر گفت:" داداش از این جیگرای کباب شده برای همسایه های دور و بر هم بدین. " دایی که روی حرف مادر حرف نمی زد. لای هر نانی دو سه سیخ جگر کباب شده گذاشت و به دست پسرها داد تا به خانه همسایههای نزدیک ببرند. ساعت نه شب بود که یکی یکی اقوام نیز از خانه رفتند. فقط خاله کنارمان ماند. تا به رتق وفتق امور در کنار خواهر ها بپردازد.