رویای من

داستانها و دست نوشته های من

ادامه داستان ......پدر

ح.ش | پنجشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۰ | 5:54

تا ده روز بعد هیچ حال پدر تغییر نمیکرد. از در ودیوار خانه ما غم میبارید . زنگ‌خوردن تلفن پایان نداشت. مریم و آمنه هر صبح تا شب خانه ما بودند که حداقل برای پاسخگویی تلفن کمک‌مادر باشند. هر روز تعداد اندکی می توانستند. به ملاقات پدر بروند. تمام فامیل و دوست وآَشنا دست به دعا بودند. تا اینکه روز یازدهم در نهایت نا باوری پدر در سی سی یو  صدای بلندی از گلویش بیرون آمد. چشمهای درشتش بازشد.  دست وپای سالمش را حرکت داد. اینها را پرستار بخش سی سی یو، ساعت ده صبح،  در تماس تلفنی به مادرم گفت. مادر به سرعت آماده شد و با شوهر آمنه راهی بیمارستان شد. من خوشحال شدم. هر کس تلفن می کرد. حال و روز پدر را می گفتم. همه شکر می کردند. تا ساعت ۴عصر که مادر از بیمارستان برگشت. یک لحظه آرامش نداشتم. از ساعت سه عصر زن عمو وعمه وخاله به خانه ما آمده بودند. مریم فقط پذیرایی میکرد.‌ زندایی بزرگم با دایی آمدند. خانه شلوغ شده بود خواهرا و من دل توی دلمان نبود. بالاخره با آمدن مادر ، همه چشمها و گوشها به طرف مادر برگشت. به صورت مادر که‌نگاه میکردم. دلم برایش کباب میشد. در این مدت به شدت لاغر ورنگ‌پریده شده بود. خستگی از سر رویش می بارید. عمه گفت:" مهرو خانم بگو دکترا چی گفتن؟‌ مادر رو کرد به عمه و گفت:

 دکترها میگن  معجزه شده اصلا امیدی به بازگشتش نبوده. دکتر تفتی گفت مهروجان دعاهات نتیجه داد. من‌ گفتم :" من‌کی باشم خلقی دارن براش دعا میکنن.

صورتهای مهمانها دیدنی بود. همه لبها

  مانند غنچه گل میشد و شکر می گفتند.

دایی گفت:" حالا با آن صداها میشه توی سی سی یو بمونه؟" 

_دکترها میخوان از یک سری مسائلش خیالشون راحت بشه . در اولین فرصت او را به یک اتاق خصوصی که برایش در نظر گرفتن ، منتقل می کنن. ضمنا گفتن حتما باید یک همراه داشته باشه.

عمه و خواهرهاو دایی و خاله وخواهرها اعلام آمادگی کردند. که هر کدام یک شبانه روز کنار پدر باشند . مادر گفت:" نیازی نیس.خودم باشم‌خیالم راحت تره . هر وقت نیاز به تجدید قوا  داشتم. از یکی تون میخوام چندساعتی بیاین‌کنارش." 

فامیل یکی یکی خدا حافظی کردند‌. مادر بالشی خواست تا دراز بکشد. صدای زنگ‌ تلفن دوباره شروع شد. خواهرها نوبت گذاشته بودند، تا  پاسخ دوستان و سایر فامیل را  بدهند.  نداشتن آرام و قرار در این خانه طبیعی شده بود. البته که در سلامت پدر هم از مهمان خالی نبود.  از طرفی خوشحال بودم که پدرم اینقدر محبوب است دربین فامیل بزرگمان و دوستانش؛ از طرفی از این‌همه تکرار و سر وصدای آدمها ، زنگ‌ِ در وتلفن کلافه بودم. به مادر گفتم:" کاش سیم‌تلفن را بکشیم. 

_ یعنی بگذاریم دیگران نگران بمونن‌؟ مادر این از لطف وعلاقه اشون به باباته. تو خسته شدی یکی دو روز برو خونه خاله یا عمو پیش دختراشون

_نه. اصلا جایی نمیرم.

_ پس خب مادر حالا حالا ها خونه ما شلوغه. 

مادر همیشه چنان‌‌ مختصر ومفیدحرفهایش را می گفت که جای ابهامی باقی نمی ماند. تازه یاد کتابهایم افتادم.بلند شدم رفتم سر کمد. کتاب داستانی برداشتم . به طبقه بالا رفتم . در اتاق را بستم.  به پشتی تکیه دادم. شروع به خواندن کردم.  

 

 

 

 

 

 

 

 

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .