ناگهان لامپ حیاط روشن شد. صدای دمپایی که به کف حیاط کشیده میشد، به گوش رسید. دایی کمی تند مزاج بود. در دلمگفتم الان است که داد بزند. نزدیک در که شد گفت:" کیه نصف شبی!" با تمام قدرتم گفتم:" منم دایی ، حمیده......"صدا قطع شد .صدای چرخیدن کلید در قفل نوید باز شدن در و رهایی از ترس را میداد..کمی آرام شدم. در نیمه باز شد. دایی سرش را بیرون آورد. تا من را در تاریک روشن پشت در دید . در را تا آخر بازکرد و با ترس و تعجب گفت:"حمیده نصف شبی اینجا چه می کنی؟" چشمم که به دایی خورد بغضم ترکید گفتم:" بابا از درد هوار میزنه. مامان منرا فرستاد تا به شما بگم، بیایین،ببرینش بیمارستان،" دایی دستم را گرفت به داخل حیاط کشید.. دایی با آن شورت مامان دوز و عرقگیر رکابی و موهای ژولیده اش گفت:" همه خوابن بیا برویم توی ساختمان تا من لباس بپوشم." گفتم:" دایی من همینجا روی تخت مینشینم تا شما آماده شوی.حیاط بززگ و چهار گوش با حوض بزرگ آبی رنگمستطیلش و درخت مویی که شاخه هایش کشیده شده روی داربستی که نیمی از حیاط را پوشانده بود و تخت زیر آن یکی از دلچسب ترین تصاویر ذهن من است. در گرمای تابستان نشستن زیر سایه ی آن زهر گرما را میگرفت. گلدانهای شمعدانی و شودی و بقیه که من اسمهایشان را هم نمی دانستم ،حیاط خانه را زیبا و فضایش را دلنشین کرده بود. دایی عاشق گل وگیاه بود. در یکچشمبر همزدنی دایی کت وشلوار پوشیده ومرتب وارد حیاط شد. گفت:" بریم." با قامت کوچک و دست کوچکی که زیر چانه چادر را سفت نگه داشته بود، راه افتادم. از در بیرون زدیم.ماشین پیکان قرمز دایی کنار کوچه پارکبود. درش را باز کرد و داخل آن نشست. بعد دستش را دراز کرد و در مقابل را باز کرد . روی صندلی کنار دایی نشستم. راه افتاد. دایی زیر لب گفت:" چه جراتی داره اینمامانت که نصف شبی تو دختر بچه رو فرستاده توی کوچه! حالا چرا بابات دست درد کرده؟" گفتم : دیشب بابا توی مهمانی با دوستانش بوده که مامورا میریزن و یک دوستش را دستگیر میکنن و میبرن. دایی گفت:" پس حسابی ترسیده. بلکه دست برداره از این رفیق بازیاش. " به نزدیک خانه رسیدیم. صدای فریاد پدر هنوز قطع نشده بود. بیشتر لامپهای اتاق همسایه های چهارطرف خانه امان روشن بود. دایی گفت :" این مرد بلندگو قورت داده." نای خندیدن نداشتم .دایی ماشین را پارک کرد. هر دو پیاده شدیم. من به سرعت زنگ خانه را زدم . حمید در را باز کرد. وارد که شدیم . مادر و پدرم منتظر ما بودند. دایی گفت:" من با ممدآقا میرم. تو پیش بچه ها باش." مادر گفت:"نه بچه ها نمی ترسن. من خودم باشم، خیالم راحت تر است. دایی چیزی نگفت. با هم رفتند. آنقدر خسته بودم که انگار صبح تا شب دویده بودم چادرم را کنار اتاق انداختم و توی رختخوابم خزیدم......