چشمهایم روی هم نمی رفت. دلم شور میزد. هوا هنوز تاریک بود. صدای پدر توی گوشم جا خوش کرده بود. چشمم به رختخواب حمید افتاد. چنان با دهان باز به خواب رفته بود، که تعجب کردم. هی غلت زدم. با رفتن پدر برق خانه های اطراف خاموش شد. در حالی که به صبح فکر می کردم که تا شب چند نفر زنگِ درِ خانه را می زنند و سوال می پرسند. پلکهایم روی هم افتاد.
صدای زنگ در خانه مرا از جا پراند. سراسیمه به سمت در رفتم. پدر را دیدم که با آن قد بلند و رنگ و روی پریده تکیه به دایی داده بود و طرف دیگر مادر برای حفظ تعادلش کمر پدر را گرفته بود، وارد خانه شدند. تا در حیاط بسته شد، مادر چادرش را از لای دندان رها کرد. پدر را به اتاق برد و با همان کت وشلوار در رختخواب دراز کشید. پدر با صدایی بی رمق گفت:" زیر شلواری منو بیار وشروع به در آوردن شلوارش کرد. مادر به کمکش آمد. مادر رو کرد به من و گفت:" سماور رو روشن کن تا چایی درستکنم. دایی صبحانه بخورد.." دایی گفت:" آبجی دستت درد نکنه. من باید برم خونه و آماده بشم برای اداره رفتن.
تو هم بگیر بخواب." مادر با کلی عرض شرمندگی و تشکر از دایی. او را تا نزریک در بدرقه کرد. و به رختخواب رفت. من هنوز گیج بودم. باز سرم را روی بالش گذاشتم. به مادر گفتم:"دکتر چی گفت؟" مادر با صدایی پر از غم گفت فشار عصبی گفتم خودمونم که اینو میدونستیم. گفت:" حالا مسکن خیلی قوی تزریق کردن. "
گفتم اگر اثرش تموم بشه دوباره همون داد وهوارا شروع میشه .مادر گفت بگذار فعلا بخوابم."
شب سختی را گذرانده بودیم. با خودم گفتم یعنی راه حل ندارد؟
تا ده شب بعد، داستان ما همین بود. بالا خره شب دهم که فریاد های پدر ما را با چشمهاای گرد در رختخوابمان نشاند و باز من دوان دوان پیجهای کوچه را گذراندم. زنگخانه دایی را به صدا در آوردم. دایی با لباس به تن از در بیرون آمد. سلام مرا پاسخ داد و در مسیر رسیدن به خانه گفت:" ایننمیشه . امشب میبرمش بیمارستان رضا شاه پهلوی. به خانه که رسیدیم. تا وارد خانه شدیم . مادر گفت:" بالاست. صدای فریاد پدر با بر هم افتادن فلزهای آبی رنگکرکره اتاق همراه شده بود. پله ها را دوتا یکی کردم. به اتاق پذیرایی رسیدم. سه پنجره کرکره هایش پاره شده بود. صدای مادرِ همسایه ی بغلی آمد که در حیاط میگفت:" ممد تو خواب شبو از ما گرفتی آخه این چه وضییه." مهرو چرا کاری نمی کنی؟"
دایی روبه مادر کرد و گفت:" الانمیریم بیمارستان رضا شاه پهلوی، دور هست ولی به نظرم بهتره."
مادر سری تکان دادو با پدر و دایی از در خانه بیرون رفتند.