بعضی از ما عزت نفس پایینی داریم، در نتیجه در رابطه با دیگران از اعتماد به نفس در ما خبرینیست. بعضی به این علت که والدین خشن وبی رحمی داشته ایم. تعدادی دیگر والدین کنترلگر و وسواسی و برخی نیز مانند من، به این دلیل که در کنار مادری بزرگ شده اند، که به شدت ملاحظه کار بوده است. در نتیجه ملاحظه کار بار آمده اند. از تجربه شخصی ام با شما میگویم. با اینکه مادر من از نظر شخصیتی انسان آرام ، راز داری بود و به همین خاطر گوش شنوایی داشت. از خودی تا بیگانه درد دلهایشان پیش او بود. او بسیار مهماننواز بود واین ویژگی ها باعث شده بود که، همیشه مهمان داشته باشیم. مادرم چناناز خودش و ما برای مهمانها مایه می گذاشت که فامیل ،دوست ،آشنا و همسایه در خانه ما راحت بودند. مادرماز آنجا که هیچ وقت خودش را در الویت نمی دید، به ما نیز چنین می آموخت. مثلا هیچ وقت پاسخ آدمهایی را که به روشهای مختلف آگاهانه و نا اگاهانه خودش یا ما را می رنجاندند، نمی داد. این در خود من نیز به شکلی آسیب زننده ریشه دوانده بود. هر چه نهال وجود من رشد می کرد . ملاحظه کاری مانند پیچکی دورمن تنیده میشد. یکمثال برای شما میزنم تا کمی برایتان مطلب جا بیفتد. اگر کسی به بهانه شوخی، یکی ما را مسخره میکرد، هر چه کهناراحت بودیم ، لازم بود بخندیم و پاسخ مناسب ندهیم و یا رفتاری نکنم که آن شخص متوجه شود که از دست او ناراحت شده ایم. دلیلهای مادرم تمامی نداشتند. یکی چون بزرگتر است. دیگری چون مهمان خانه ماست. آن دیگری چون مهندس است. اگر از خودم آن شخص کوچکتر بود دلیلش کوچکتری بود و... تا سالها خودم نیز در زندگی مشترکم همینطور عمل میکردم. همین نوع بودن من باعث شده بود که آدمهای فرصت طلب و عقده ای خانه مرا جولانگاه خودشان کنند. و تا آنجا پیش بروند که، دیگر هیچ اختیاری در زندگیم نداشته باشم. این دراز پایی آن آدمها و نداشتن حد و مرز شخصی ِخودم، عرصه را به جان خودم وفرزندانم تنگکرد. من تا انتهای تاریکی ملاحظه کاری رفته ام. ناگهان حس خفگی ناشی از پیچش دست و پاهای دراز این اشخاص، چشمهای مرا چنان گشاد کرد که برای نجات خودم ایستادم. گامهایم چنان لرزان وترسان و کوچکبود که زمان زیادی برد تا توانستم بر علیه خود کهنه ام قامت راست کنم. برای عزت نفس واعتماد به نفس خودم بایستم. کار من دور از انتظار همه، حتی نزدیکان خودم بود. منپذیرفته بودم متهم ردیف اول این پرونده خودم هستمو دیگر هیچ. اوائل از داوری دیگران می رنجیدم و گاه وکیل خودم میشدم به دفاع از خود می پرداختم . کمکم به این نتیجه رسیدم که داوری این و آن را نادیده بگیرم. و از آنها نیز نرنجم. بلکه هر لحظه مسئولیت خود را ببینم . چندین سال ایستادگی به من نشان داد که در زندگی مشترک فقط یک برسر داشته ام، نه همسر. راهی سخت و پر از موانع کوچک و بزرگ را طی کردم. تا فقط از یک اشکال تربیتی ام عبور کردم. هزینه سنگینی پرداختم. اما ارزشش را داشت.