رویای من

داستانها و دست نوشته های من

اهمیت دیدار

ح.ش | شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۰ | 19:41

بزرگی گفته است:"من بخشی از همه کسانی که دیده ام، هستم. " 

مهمترین بخش زندگی ما که در تغییر وتحول و ساخت شخصیت ما موثر است. دیدار های ماست.‌

  هر کس در طول زندگی خود با اشخاص متفاوت ملاقات میکند. از این دیدارهای کوتاه و بلند  درسهای متفاوت زندگی را می آموزد. این درسها شخصیت او را شکل میدهد. پس تاثیر دیدارها را در زندگی نباید دست کم‌‌ گرفت. هر چه به انتخاب همنشین توجه بیشتری داشته باشیم،‌ در واقع به ساخت شخصیت بهتر  خود بیشتر  کمک‌‌ خواهیم کرد. 

امروز فرصتی است تا به خود بنگریم و ببینیم کجای رفتار خودرا دوست نداریم؟ به عقب برگردیم و ببینیم چطور و در چه برهه ای و چگونه این رفتار درما شکل گرفته است؟ از خودبپرسیم امروز برای تغییر آن چه کاری می توانم بکنم؟

همچنین  در راستای این تغییر ،  همنشین چه اشخاصی باشم،  سرعت رشد و حرکت من بیشتر می شود؟

 

عظمت شخصی

ح.ش | جمعه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۰ | 17:49

برتر از دیگری بودن، هیچ عظمتی ندارد. عظمت در این است که برتر از خود پیشینتان باشید. 

این ضرب المثل هندی ارزش بسیار بزرگی را برای ما روشن می کند. کسانی که در هر بُعد از زندگی  چشمشان به بودن و زندگی دیگران است و میخواهند از دیگران برتر و بالاتر باشند. وقت خود را تلف می کنند. چون نمی توانند توانایی ها و ارزش های وجودی خود را پیدا کنند. در نتیجه نه اینکه به عظمتی دست نمی یابند. بلکه عظمت وجودی خود را از دست می دهند. بیشتر اوقات چنین انسانهایی حتی اگر به موفقیتهایی دست یابند باز حس رضایت در آنها رشد نمیکند و حال خوب را تجربه نمیکنند چرا که به مرور دیگران از آنها جلوتر می روند. ضرب المثل معروف خودمان که "دست بالای دست بسیار است" گویای همین‌نکته است. 

هریک از ما اگر روی اگاه شدن خودمان از تواناییهایمان کار کنیم و فقط بخواهیم قدمی برداریم و از دیروز خودمان انسان بهتری بشویم. هر شرایطی که در زندگیمان پیش بیاید متوقف نمی شویم. بلکه حرکت پیش رونده خواهیم داشت. 

در چنین صورتی شرایط واشخاص دور ما نیستند که واسطه ی خوشبختی ما هستند. بلکه ما از درون در هر حالی حس خوشیختی می کنیم.  چرا که از دیروز خود یک قدم‌جلوتر هستیم.  در واقع مقایسه فقط یک‌جا  ارزش است. آن هم خودمان با خود دیروزمان. 

مقایسه خود با دیگران حاصلی جز افسردگی و اضطراب ندارد. 

 

مرگ است که در کشور من نفس می کشد.‌

ح.ش | پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ | 18:46

 

داستان این روزهای مردم‌ این‌ مصراع از مولانای جان است:" آنجا که برادر به برادر نکند رحم ." رحم‌ و مروتی در بین مردم نیست. آنقدربخش،اعظمی از مردم در اثر تورم گرانی  در معیشت خود مانده اند که برای چند میلیون پول، ازفروش واکسن تقلبی تا فروش آمپولهای بیماری با قیمتهای گزاف ، نیز مضایقه نمی کنند. بگذریم از حجم بالای دزدی ها که فقط از زمستان‌پارسال تا به امروز ه۴ت بار کابلهای تلفن کوچه ما را دزدیده اند.‌

  از آن طرف متمولین متصل به وارد کننده ها نیز بیکار ننشسته اند.  با وارد کردن واکسن فایزر و مدرنا و فروش به متمولین، به سودجویی و جدا کردن فقیر وغنی پرداخته اند . باز هم این بیماری نیز رنج‌مضاعف و مرگ بیشتر را نصیب پا برهنه ها  کرده است. از آن طرف عده کثیری از جوانان از تجمع های دوستانه دست برنمیدارند . عده ای از مذهبیون از جلسات عزاداری دست نمی کشند.بخش دیگری که‌کم‌ هم نیستند صفوف نذری را ترک‌ نمی کنند. پزنده های غذا نیز فکر میکنند با پختن و پخش کردن غذا چه کار خدا پسندانه ای انجام می دهند. که البته نفس خودشان را با این کار می پرورانند که‌ مثلا دوهزار غذا برای اقا امام حسین پختیم. هیچ وقت یادم نمیرود چند سال پیش در جایی بودم. یکی از این بازاریها حضور داشت که در آنجا حدود شش ماه بود ۴میلیون تومان از قراردادی را که کارش انجام‌شده بود را پرداخت نمیکرد. بار آخر بهانه ای که آورد این بود که باید ۴هزار غذا برای وفات خانم فاطمه زهرا بپزم‌. سالهاست پخته ام‌ همه می دانند در خانه من این روز باز است. حالا پول قرارداد را بعد می پردازم. مانده بودم  آیا  او عبدالله است یا عبدالنفس؟ کسی که حق کار انجام شده جوانی را نمی پردازد، اما دنبال پخت غذا برای اسم ورسم خودش است.  

دولت هم که‌کلا هیچ‌حمایت مالی مردم را نمی کند که بتوانند چند ماهی را در خانه بنشینند. تا این ویروس دست از بازی مرگش بردارد.‌این یک سال و نه ماه کشورهایی که برای مردمشان ارزش قائل بوده اند در این مدت چقدر از خزانه برای مردم  خرج‌کرده اند . از هشتاد در صد در امد یک‌مغازه به مغازه دارها،  تا پرداخت بخشی یا تمام‌ اجاره مستاجرها تا دارو و درمان تحت پوشش بیمه. و به سرعت واکسینه کردن مردم. 

در کشور من  رحم و انسانیت سربریده شده و دولت و مردم هر دو به سبک‌ خود محورانه عمل می کنند. فاجعه انسانی رخ داده است‌. امروز زیر نویس صدا وسیما  را میخواندم که هر سه ثانیه یک‌نفر مبتلا و هر سه دقیقه یک‌نفر می میرد. این آمار از زبان دولت آنچنانی که وصفش را گفتم، قطعاً صحیح نیست. آنچه در کشور من امروز نفس می کشد مرگ‌است. اینجاست که مسئولیت پذیری تک تک افراد اهمیت خودش را نشان میدهد. متاسفانه مسئولیت پذیری در جامعه ما در هیچ رده ای رشد نکرده است. این مرگ‌ زیستی نشانه آن‌است.‌ کاش مردم من در گذر از این روزها دل آگاه شوند. آنگاه کیفیت زندگی کردنشان تغییر میکند.‌

شکار چی

ح.ش | چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۰ | 17:17

نوشتن، نوشتن می آورد. اگر خود را ملزم به نوشتن‌کنیم. کم‌ کم‌ موضوع هر بار نوشتن به ذهنمان هم، تشریف فرما میشود. مثلدهمین الان من که از صبح بارها صفحه وبلاگم‌را باز کردم و چند جمله نوشتم‌ و سپس خارج شدم‌ ودر برگشت، نوشته قبلی را پاک‌کرده ام‌.

خیلی از اوقات برای یک‌کار کوچک‌، لازم است ،زمان زیادی را صرف اندیشیدن کنیم. همین در فکر فرو رفتن باعث میشود. ذهن خلاق گردد و نگاه تیز. تیز بینی  از آدمی یک شکارچی میسازد.

اجداد ما شکارچی بودند آنها تیز بینی خود را صرف شکاری می کردند که غذای هر روز جسمشان بود. حالا همان بخش شکارچی  در مسیر اندیشیدن باید به کار برود. اندیشیدن در این دوره که پر از ترس تولید شده از عقاید متفاوت است، جسارت می خواهد. حالا به فکر نو هم که می رسی ، برای ابراز آن نیز به جسارت مضاعف نیاز داری. در واقع تو باید بتوانی فکر دیروز خودت را نقض کنی و برعلیه خودت بایستی. این ایستادن است که از تو یک‌منِ ِ متفاوت می سازد. و کم‌کم‌می توانی بر جامعه اطرافت اثر گذار شوی. لطفاً عجله نداشته باش. حتی اگر یتوانی فقط بر یک‌نفر تاثیر بگذاری کافی ست. بگذار در غار تاریک‌ذهنت هر روز یک قندیل تازه شکل بگیرد، آنگاه خواهی دید روزی می رسدکه، غار ذهن تو پر اندیشه های است که اشخاص مشتاقانه به دیدارش می آیند. 

فهم و هضم یک‌موضوع

ح.ش | سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰ | 18:30

از طریق استاد جوان و برازنده کشورم شاهین کلانتری عزیز با نویسنده های داخلی و خارجی بسیاری آشنا شدم. در لایو دیشب شان  از نویسنده ای نام بردند، به نام‌ "ارهان یاموک" که جمله تامل برانگیزی در باب نوشتن در کتاب "رنگهای دیگرش" دارد. او می گوید:" خوب نوشتن یعنی اینکه طوری بنویسی که خواننده بگوید من هم میخواستم همین را بگویم‌اما نمی توانستم خودم را انقدر به بچگی بزنم." 

کلمه کلیدی این عبارت" بچگی" است. به نظر من یک بچه رها از تمام قید و بندها و قضاوتها ی یک بزرگسال است. بنابراین آنچه می گوید واقعیت محض است. چون او واقعیت محض را می بیند. همان را نیز بیان میکند.  چقدر اتفاق افتاده است که از جمله کودکی شگفت زده شده ایم. چیزی به نام‌راز برای کودک‌مفهوم ندارد. و اغلب ما تا بزرگسالی در مواردی که‌مگوهای خانه را گفته ایم توبیخ شده ایم، که در بزرگسالی چیزی در دلمان میگذرد و کلامی دیگر به زبان می آوریم. یک نویسنده نیز تا نتواند از قالبهای تعریف شده عبور کند . نمی تواند اثری خلق کند که‌ماندگار گردد.

یک‌خاطره که در کلاسی شرکت میکردم.به ذهنم رسید. البته در باب نوشتن نیست بلکه در باب گفتن است. در آن کلاس گاهی استاد در مورد موضوعی مربوط به صحبتهای آن روزشان از یکی از ما شاگردان می خواستند که  هر چه به نظرمان می رسد، بگوییم‌. در آن روز ها من تامل میکردم که اگر دوستی میخواهد صحبت کند. وارد شود. اغلب اتفاق می افتاد که در نتیجه من‌دستم بالا می رفت و از ۵ تا بیست دقیقه در مورد آن‌موضوع حرف میزدم. در آخر تمام جلسات تعدادی از هم‌کلاسیها نزد من می آمدند و اذعان میکردند که همه آنچه گفتی در دل و فکر ما بود اما ما نمی توانیم مثل تو بیان کنیم. پاسخ من همیشه به دوستانم  این بود که:" اصل فهم یک درس است.که من و شما برابر هستیم. اما من زبان جمع هستم. "

البته نا گفته نماند که من در فاصله یک‌ماهه هر جلسه عادت داشتم در طی روزهای بعد، به موضوعات مطرح شده فکر کنم‌ و درباره آن‌مو ضوع مطالعه کنم. در نتیجه هضم مطلب جلسه قبل اتفاق می افتاد به موضوع جلسه بعد رسیده بودم و بسیار در باره آن اندیشیده بودم . وقتی استاد شروع به صحبت وپرسش میکردند من از دریافتهایم بی هراس صحبت میکردم. اغلب اوقات مورد تایید استاد نیز قرار می گرفتم. 

 

 

برای زندگی بایست

ح.ش | دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۰ | 8:59

دیروز دیگر نیرویم‌ به نوشتن وبلاگ‌نرسید. اما باخودم عهدکردم. امروز صبح اگر حالم مساعد بود اول وبلاگم را بنویسم. با اینکه از چهار صبح با درد بیدارم. الان که کمی بدنم آرام گرفته است.  خودم را آماده نوشتن کردم. در فراز ونشیب زندگی  وقتی انگار از در و دیوار  می بارد.گاهی آدم‌کم می آورد.  این نیز کاملا طبیعی است. در چنین مواقعی قطره اشکی برای خود ریختن و گله کردن باعث میشود، که از احساسهای منفی خالی و برای ادامه راه آماده گردد . مهم این نیست که کم نیاورد. مهم این است که‌کم‌ آوردن نشود زندگی شخص . ان وقت مغلوب شرایط میشود. و حداقل تبدیل به یک ادم‌ غر غرو و مدام‌در حال گله، که‌کسی را یارای همنشینی اش  نیست. بگذریم که دیگر ذهنش فرمان زندگی اش را به دست می گیرد. هیچ راه حل وامکانی برای تغییر حال خود پیدا نمی کند. و تنها به سرکوب خود می پردازد. چه بسا که به هزار اعتیاد که همان غر وشکایت نیز نوع ساده آن است ، گریبان شخص را بگیرد. 

بالاخره می خواهم‌بگویم به خودت روا بدار گاهی برای خودت کریه کنی و از زمین و زمان نیز بنالی ، اما  خودت را بعداز آن بغل کنی. نوازش کنی . بلند شوی و با چشمان باز شده ،  برای ادامه زندگی بایستی.‌

تعهد

ح.ش | شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۰ | 15:47

در تمام فراز ونشیبهای زندگی آنچه ما را سرپا نگه میدارد تعهد است. هر چه تکلیف مان‌با خودمان روشن باشد ‌یعنی بدانیم چه می خواهیم وچه اهداف ریز و درشتی داریم. هر شرایطی که پیش بیاید سریع تر خود را پیدا میکنیم و زندگی را زندگی  میکنیم.  غرق شدن  در شرایط ناخواسته معنی اش را از دست میدهد .

 لزومی ندارد، ما انسان فرهیخته ای باشیم تا چنین عمل کنیم. کافی ست در زندگی کوچک‌ خود  دل مشغولی خاص خود را بشناسیم.  در راستای آن ،  یک هدف روزانه برای خود تعریف کنیم. سپس  یک‌گام کوچک‌را الویت روز خود قرار دهیم.  زندگی اینطور معنی جذاب و دوست داشتنی خواهد گرفت.

هر انسانی لازم است قبل از هر کس نسبت به خودش متعهد  باشد. مطمئناً چنین‌انسانی درتعهداتش به دیگران و دیدن مسیولیتهایش کوتاهی نمی کند.‌ و هر روز دیدگاهش نسنت به طندگی رشد میکند.‌ 

در پاسخ به سوال یک‌خواننده عزیز

ح.ش | جمعه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۰ | 12:40

دیروز یکی از خوانندگان وبلاگم پرسیده بود چه سبک‌ کتابهایی را مطالعه میکنید؟ چون زیر پرسشش حذف و در پرانتز نوشته بود خصوصی،  من راه پاسخ شخصی به ایشان را بلد نبودم . بنابراین تصمیم‌ گرفتم‌ اینجا پاسخگو باشم. من در زمینه های انسان شناسی معرفتی و روانشناسی و فلسفی وخود شناسی بیشتر مطالعه میکنم.رمان نیز بسیار میخوانم. 

یک سالی است که داستانهای ایرانی را نیز بیشتر مورد توجه قرارداده ام.قبلابیشتر ترجمه میخواندم. 

از ۱۴ سالگی به طور جدی مطالعه میکنم‌. به ادبیات ایران نیز بسیار علاقه مندم‌. دوره های مثنوی شناسی و حافظ شناسی....را نیز گذرانده ام .دوره های خودشناسی و آگاهی  را نیز گذرانده ام. 

 به نظرم زندگی با یادگیری معنا می پذیرد. ذوق یاد گیری دل را زنده نگه میدارد. دنیای متفاوتی را برای یادگیرنده میسازد که تعلق خاطرش در نهایت بی رنگی است و فقط زمانی توقف در آن اتفاق می افتد که با مرگ‌ملاقات کند. 

اهل یادگیری گذر عمر در ظاهرشان فقط رد پا میگذارد. اما تا زنده هستند چنان نو و تازه اند که میشود از درخت وجودشان میوه تازه چید. 

 

پذیرش آگاهانه

ح.ش | پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۰ | 16:25

بهمن فرسی درسطر آخر صفحه۶۵و در صفحه ۶۶کتاب جور هندوستان بسیار زیبا پذیرش و درنتیجه ی آن، قربانی جریان و شرایطی نشدن را بیان میکند."

یک وقتی یک مرض نحس پوستی، از دولت سر استخر محله مان وبالم شد. پس از هفت هشت سال جنگیدن با آن ، بل اخره یک‌پزشک سالمند و متخصص، در یک بیمارستانی، عوض دوا ودرمان ، پندی به من داد. گفت با این مرض نجنگ! با آن زندگی کن. چون‌مرض ات هم با تو زندگی خواهد کرد. 

پت و رابرت هم‌دارند باپارکینسون‌زندگی می کنند. به همین علت هم پت پارکینسونش رابرداشته با خودش آورده است به هالیدی! " 

همین‌که انچه را که هست، بپذیری انگار قدرت قربانی کردنت را دیگر ندارد. بلکه تو زندگی خودت را میکنی و از موهبتهای ممکن، نها یت بهره را می بری.  

بهمن‌فرسی در ادامه نوع بودن پت ورابرت‌ را چنین توصیف میکند. 

من البته با نگاه های جوینده ام ، بی آن که نشان بدهم که دارم می بینم، در لحظات و مواردی ناخن گزنده و خراشنده ی بیماری را در ژرفای جان پت می بینم. رابرت اما اصلا به بیماری پت رو نمیدهد. سراپا انکار است. وسراپا پذیرش واقعیت ناخوانده ای که هست.‌ و همه ی پرستاری ست. و همه ی پرستاری اش به شرط آن‌که خود پت بخواهد. و پت سراپا خود_مدیری و نخواستن است و وقتی میخواهد که هر آدمیزاد تندرست هم در چنان وضعی ممکن است بخواهد. 

چنان پرستدر بودن رابرت را ارزشمند بیان‌میکند که هیچ جا ندیده است رابرت للگی پت رابکند.

 اینها از ورای پذیرش آگاهانه بر می خیزد. 

 

صبح برای من طلوع میکند

ح.ش | چهارشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۰ | 7:40

با بیدار شدنم این‌جمله در ذهنم نقش بست که صبح برای من طلوع کرده است. صدای کلاغ  زیباست. نمیدانم با خواندن این دو جمله چه برداشتی در ذهنتان نشست. در جمله اول میدیدم که چقدر هستی سرش به کار خودش است . هر صبح جریان زندگی را به نوید میدهد. من یک‌نقطه و شاید هزاران برابر کوچکتر از یک‌نقطه در این‌کائنات هستم که پیام‌جاری شدن را دریافت کرده ام. از این باز شدن چشم تا بستن آن در  شب صد درصد در من خالق جهان شخصی خویشم. یک برنامه ای دریک شبکه ماهواره ای هست که مجریش به این جمله در ذهن من حک‌شده"اینجا همه چی در همه ." دقیقا هر طلوع تا غروب در زندگی تک تک‌ما نیز همه چیز در هم است.ترسها نگرانیها امیدها دلخوشی ها رویا ها دل شکستگیها دلسوزیها کشفهای جدید مواجه با فکر ناکار آمد دیروزمان و.‌‌‌......اینجاست که هر یک‌از ما با برخورد و انتخاب مناسب قبل از هر کس به خودمان نشان میدهیم چگونه به زندگی نگاه میکنیم، تا در این جریان به این ارزش برسیم که صبح برای من طلوع کرده است.‌ 

این جمله مرا میبرد ورای شرایط موجود ، میبرد به میزان توانای بهره بردن از دقیقایی که درد کمتری دارم .تا آن لحظات را بقاپم . کار دلخواه و در جهت ارزش خودم را انجام دهم.‌

تر خیص وشروع نوشتن

ح.ش | سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۰ | 7:38

از امروز حتی اگر شده چند جمله می نویسم. دیروز از بیمارستان ترخیص شدم.  خیلی کم‌نیرو هستم‌. البته دور از انتظار نیست. عمل بای پس‌ و پیوند به چهار رگ قلب. گرفتن آنتی بیوتیک های وریدی قوی،باعث چنین کم‌نیرویی میشود، ضمن‌اینکه درد قفسه سینه شکافته شده و اعضای بریده شده برای برداشتن رگ‌نیز نیرو گیر وناتوان کننده است.‌در این روزها که اطرافیانم در اوج‌نگرانی برای من بودند. من داشتم افکارم را نظاره کردم‌. همیشه از دل وجان‌میخواهم‌کسی نگرانم‌نباشد. اما عجیب همیشه، در گیر کننده اذهان عزیزانم هستم.انگار نگرانی را هم‌فقط حق خودم‌میدانم،  به نظر خودم این حس و حال من ریشه در یک‌ بخش افراطی در وجودم است که حامیت گرفتن برایم سخت و حمایت کردن برایم لذت بخش است. بخواهم‌یا نخواهم تعادل در این دو بخش از نوع بودن است. که باعث پذیرش انسان بودن است. این مدت در بخش آی سی یو هر لحظه که قدرت فکر کردن و دیدن افکارم را پیدا میکردم روی این بخشم کار میکردم. پذیرش اینکه من نیز باعث نگرانی عزیزانم میشوم و در چنین مواقعی وقتی با تمام وجود خدمتهای آنها را می پذیرم باعث آرامش آنها نیز میشوم. نکته دیگر اینکه من یک‌بخش آرنولدی😂در وجود دارم که از پس همه چیز به تنهایی برمی آیم. انگار این مصائب می آیند که به به بگویند بنشین خودت راجمع کن، نیاز و بی نیازی باهم است که مفهوم پیدا میکنند مطلقی وجود ندارد. 

تا آن روز

ح.ش | یکشنبه دهم مرداد ۱۴۰۰ | 22:12

امروز تولد ۵۷سالگیم بود. روز بسیار شلوغی هم بود. درگیر کاری بانکی شدم. سپس پاسخ دادن به تلفنهای زیاد وهمینطور پیام های مملو از آرزوهای خوب . کلی وقتم‌ را گرفت . به خیلی از کارهایم نرسیدم. با توجه به اینکه فردا باید دربیمارستان بستری بشوم. احتمال اینکه نتوانم تاچند روز وبلاگ‌بنویسم زیاد است. تلاشم بر این است که با اولین قدمهای بهبودی دوباره نوشتن وبلاگم‌را ادامه دهم.اما چند روزطول خواهد کشید، نمیدانم . 

تا ان روز با خوانندگان وبلاگم‌خدا حافظی میکنم.‌

 

بریدن سر انسانیت

ح.ش | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 12:25

این روزها کائنات در حال تصفیه‌ خویش است. انسان با تمام‌ عظمتش حقارت و ناتوانیش در برابر یک‌ویروس را به تماشا نشسته است. در این‌میان تا امروز تمام واکسنهای ساخته شده توانسته است آمار مرگ را پایین بیاورد نه آمار ابتلا را.

دو موجود زنده یکی نادیدنی و دیگری دیدنی. هر دو نافذ و در حال تسخیر.‌ دومی  هر روز درحال تسلط بر هستی که کوه را میشکافد وراه میسازد و از زیر دریا راه وصل شدن به خشکی بعدی را میسازد از زمین‌فراتر می رود و به کرات دیگر سرک‌می کشد. در هر دقیقه و ساعت به  کشف یا اختراعی دست می یابد.به طبیعت حمله میکند و درختان را نابود میکند و برجها وشهر ها رابنا میکند‌. 

 اما اولی هیچ ادعایی ندارد. نه برای دیده شدن تلاش میکند، نه صدایی از او می شنویم  ارام به رشد خودش ادامه می دهد. دومی شاهد تغییر وجهش اوست.

انسان فکر میکند همه جهان در او خلاصه شده است. ویروس نیزجزئی از او میشود. 

بدون هیچ ادعایی ،چنان به انسان میتازد که میشود دغدغه همه‌مجامع علمی و غیر علمی. میشود داستان زندگی یک یک آدمها. 

بیش از هشت میلیارد انسان در برابر ویروس نادیدنی در تکا پو  در این‌میان بیچاره کسانی که در جهان سوم زندگی میکنند. که با تفکیک‌ دشمن‌ وددوست از ورود واکسن جلوگیری میکنند، تا ویروس جهش یافته دست به کشتار جمعی بزند. آنگاه تغییر رای میدهند وتازه واکسنهای امریکایی که اعلام کرده بودند که وار‌د نشود سراز بازار سیاه در می آورد و میشود، عامل زنده ماندن ثروتمندان. حالا اگر وارد کننده ها را رد یابی کنیم میرسیم به حافظان حکومت و می بینیم که چطور با جان آدمها  معامله می کنند، باز آنها که‌ می مانند متمولین هستند وآنها که جان‌میدهند پا برهنه ها. تجارت اینبار کاملا در مقابل آرمانها ایستاده است. انقلابی که برای پا برهنه ها بود. بلای جان پا برهنه ها شد. کاش این‌تجارت فقط در واکسن بود. مدتهاست از داروهای مبارزه با کرونا این حرکت‌ شروع شده است. وقتی فقط یک‌آمپول برای ریه را باید به قیمت دوازده میلیون تومان یا بیشتر تهیه کرد. آن وقت درمان‌کامل چقدر هزینه اش میشود؟ کدام قشر از جامعه می توانند از پس هزینه اش بر بیایند. 

در جامعه ای که سالهاست به نام دین سر انسانیت را بریده اند، بیش از این نمی شود انتطار داشت. 

شیر ریخته

ح.ش | جمعه هشتم مرداد ۱۴۰۰ | 7:55

استاد نازنینم کامبیز یگانگی می گفت : "شیر ریخته خودرا جمع کنید."منطورش این بود که رابطه ای را که خراب میکنید خودتان به اصلاحش بپردازید . یا رابطه خرابی را که ادامه دادید خودتان تمامش کنید. یعنی در هر حال مسئولیت صد درصد آن موقعیتی که‌در آن قرار گرفته ایدرا به عهده بگیرید. پس چه اصراری ست که شیر ریخته را خودمان پاک‌کنیم؟ شیر ریخته وقتی در همانجا میماند بوی فسادش حال آدمی را خراب میکند‌ رابطه مکدر شده نیز چون در ذهن‌می ماند. باعث خرابش شدن فکر و اندیشه و دید ما نیشود پس برای اینکه به سلامت روان خود خدمت‌ کنیم. باید راهی بیابیم و در مورد آن موقعیت فارع از نتیجه صحبت‌کنیم. اما هنر اینکه چطور موقعیت گفتگو را ایجاد کنیم و چطور خودمان را مراقبت کنیم تا در گفتگو دوباره دچار ریختن شیر نشویم. با ماست. نکته‌مهم‌ایک است که در زمان‌مناسب و موقعیت مناسب ، در شروع گفتگو بگوییم که فارغ از اینکه بخواهیم به این رابطه ادامه دهیم یا به آن‌پایان بدهیم. من لازم‌می بینم‌که‌در مورد ان‌موضوع که باعث کدورتمان شد صحبت‌کنم. البنه قبل از آن مسئولیتهای خودمان را نیز باید ببینیم تا بتوانیم شفاف با ان شخص به گفتگو بنشینیم. همچنین برداشتهای خودمان را نیز بگوییم‌ و اگر جایی لازم‌ شد طلب بخشش کنیم. و در نهایت   او وخود را ببخشیم. حالا دیگر چه به آن رابطه ادامه دهیم وچه از آن رابطه بیرون بیاییم . دیگر ذهنمان‌درگیرش نمی ماند وخاطره اش باعث سایش فکر ما نمی شود. 

عشق یک‌جریان یک طرفه است

ح.ش | پنجشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۰ | 22:44

از صبح تا الان هر چه نوشتم بی نتیجه بوده است. در هر زمینه ای که شروع کردم وادامه دادم در آخر به دلم‌ننشسته و پاک‌کرده ام. نمیدانم‌امشب قرار است چند خط بنویسم. 

در مورد چند موضوع نوشتن را شروع کردم که یکی از آنها عشق  یک‌طرفه بود. 

البته الان اصلاح میکنم عشق کلا یک‌جریان یکطرفه است. یعنی یک‌نفر عاشق است و دیگری معشوق. 

ناگفته نماند همین‌که معشوق، عشق عاشق را بپذیرد، دنیای عاشق  به کامش میشود و کوشش هایش نتیجه دار می گردد. 

اما کار زمانی بی نتیجه می ماند که عشق فقط در همان یک نفر باشد. بیشتر عشاق ماندگار تاریخ مثل لیلی ومجنون ، شیرین وفرهاد هیچ‌گاه به وصال هم نرسیدند 

در جامعه سنتی که‌ازدواج برمبنای پذیرش خانواده صورت می پذیرد. این اتفاق که در همان‌ اولین دیدار یکی از طرفین دلش هری بریزد وعاشق شود وجود دارد. چون از دل طرف مقابل خبر ندارد. کارش زمانی سخت میشود که طرف مقابل از ترس واجبار والدین او را پذیرفته باشد و هیچگاه نیز نتواند قلباً او را بپذیرد. 

به نطر من در چنین‌موقعیتی هر دو نفر قربانی میشوند. 

اما قربانی شدن از عشق کجا وقربانی شدن از ترس و اجبار کجا؟ 

قربانی عشق ، زنده است و زنده می ماند. و قربانی ترس می میرد. 

عاشق هر لحظه از خود عبور میکند و همین عبور باعث میشود، رشد کند وبالنده گردد.بالاخره روزی همین عبور است که برای رهایی معشوق از رابطه خارج میشود. چرا که زنجیر بودن خودش را برای او نمی تواند تحمل کند.‌دیگر ازدست دادن معشوق برایش خدمت به او میشود. 

اما قربانی از ترس ، در دو گانگی زندگی میکند و ترس قدرت عمل را از او میگیرد و پنهان‌کاری را در او رشد می دهد. او فشار بسیاری را تحمل میکند و زیر این فشار قربانی میشود.    

 

مدیریت زمان

ح.ش | چهارشنبه ششم مرداد ۱۴۰۰ | 21:49

برایان تریسی  یک‌جمله دارد که می گوید :" مدیریت زمان در واقع مدیریت شخصی ، مدیریت زندگی و مدیر یت  خودمان است. " 

 با این‌جمله درمی یابیم که واقعا وقت طلاست. شاید از طلا نیز با ارزش تر است. در واقع انسانی که‌قدر وارزش زمان موجود خود را بداند هیچ‌گاه آن رابه هدر نمی دهد و باری به هر جهت زندگی نمیکند. بلکه میداند با مدیریت زمانش در واقع دارد برنامه  شخصی خویش برای زندگی را تدوین میکند و همین باعث میشود که بتواند مدیریت زندگیش را در دستان خودش بگیرد و در واقع خودش را مدیریت کند تا به  رویاها و نتایج دلخواهش در ز ندگی برسد. 

انسانی که قدر لحظه ها وساعتها و روزها و سالهایش را می داند، برای  تشخیص و تفکیک نیازها و خواسته هایش  وقت می گذارد  و میداندکه به نیازهایش چقدر بها بدهد تا بتواند در جهت خواسته ها ورویاهایشان قدمهای مناسب بردارد.  در واقع به این شکل خودش را مدیریت میکند. وزندگی هدفمند و با ارزشی را برای خودش می سازد. 

انسانهای شکوفا کسانی هستند که هنر مدیریت زمان خویش را دارند. 

لطیفه سازی....

ح.ش | سه شنبه پنجم مرداد ۱۴۰۰ | 22:16

زندگی با تمام‌فراز ونشیب هایش زندگی ست. اما این روزها که همه خانواده ها به طوری درگیر این بیماری واگیر دار شده اند. دلمان لک زده برای اینکه مدتی فقط شادی کنیم و بگوییم وبخندیم. دلمان میخواهد با خیال راحت عروسی برویم و دورهمی فامیلی ودوستانه برگزار کنیم. این روزها که برای اهالی زمین سخت است. برای ما  ده هابرابر سخت تر است. زندگی انگار ما ملت را از همه طرف دارد له میکند.‌

این ملت دوام آوری بالایی دارد . شاید به خاطر این است  که همیشه با یک عده متخاصم مواجه بوده است و راههای فرار را خوب می شناسد. مثلا یک راه فرار ما ایرانیها ساختن لطیفه هست. با جوک هر تلخی شیرین میشود. در واقع زهر تلخی جریان با قالب طنز آلودش گرفته میشود. همین‌کار باعث میشود که  آن را بپذیریم. شاید لازم باشد. کمی در این مقوله جدی باشیم زیرا دیگر چیزی از آبادی که از ۱۰۰سال قبل شروع شد دیگر باقی نمانده است. ما لازم است با مسائل کمی عمیق تر برخورد‌ کنیم‌. تا به جای خندیدن به آن که در واقع نوعی واکنش برای فرار است.  راهی برای تغییر آن بیابیم. به نظرم‌می آید این نوع نگاه ما را در مورد آن موضوع سِر میکند.درنتیجه بی تفاوت میشویم که دارد چه بر سرمان می آید. یعنی قدرت فکر مان ضعیف وضعیف تر میشود. این روزها دیگر این روش با استیکر شخصیتهای آسیب رساننده نیز شکل گرفته است. من به طور عجیبی با دیدن آنها قفل میشوم. به نظرم راهی را باید پیدا کنیم که بتوانیم بدون اینکه هیجانی  و واکنشی عمل کنیم. به خرد ورزی روی بیاوریم‌و با آرامش وبدون ایجاد تنش جامعه را از رخوت این نوع بودن در بیاوریم تا پویا و هشیارشویم.‌ 

هر بار این جوکهارا می شنوم ویا این استیکر ها را می بینم‌یاد این بیت می افتم

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته است به آن می خندم.

 آیا واقعا این خنده کافی وارزشمند  است؟

ایا هشیار هستیم که این‌خنده چه بلایی را دارد سر ما در می آورد؟ خنده ای ارزشمند است که ما را از عمق جان شاد کند  چرا که شادی دروازه بزرگ‌خرد ورزی است.

به قول فرودسی 

چوشادی بکاهد ، بکاهد روان

خرد گردد اندر میان ناتوان

از آن روز دشمن به ما چیره گشت 

که ما را روان و خرد تیره گشت

 

 

 

 

 

 

 

 

تنازع بقا

ح.ش | دوشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۰ | 20:23

وقتی کسی خردش رشد نکرده باشد. زندگی او یک زندگی غریزی است. یعنی در تنازع بقا زندگی میکند. زندگی در تنازع بقا یعنی فقط جنگ‌وفرار وحیله گری.‌ فکر میکنم خیلی از ما آدمها در چنین طبقه ای جای می گیریم. این‌روزها که‌به تولدم نزدیک است برای من روزهای سیر وسلوک است.ده روز اول مرداد من عادت دارم به نوع بودنم در ۳۵۵روز گذشته اش نگاه کنم. به تصمیمهایم که‌چقدر خردمندانه بود یا غریزی.  این روزها، روزهای  تجدید نظر است. ارزیابی عملکردم گاهی مرا به گریه می اندازد و گاهی همراه با یک تاسف میشود. در هر حال به سرزنش خودم‌نمی پردازم. چرا که هر لحظه بودنم‌را پذیرفته ام. امروز که در گفتگویی با شخصی که از سر مهر گفت در فلان موضوع تو پنجاه درصد مسئول این اتفاق هستی، سکوتی کردم و گفتم نه من صد در صد مسئول این جریان هستم. چون در آن روزها کلا نمی فهمیدم. این خرد و آگاهی اشک‌ مرا در آورد.  در حین مرور آن اتفاق وقتی به این  لحظه آگاهی خودم نگاه کردم درواقع به فلسفه جاری در زندگی که مرا صاحب نظر کرده است نگاه می کردم. همین‌ لبخندی بر لبم‌نشاند و به یاد این جمله از جبران خلیل جبران افتادم که :" مرا از خردی که نمی گرید و فلسفه ای که نمی خندد ، دور نگه دارید." 

ارزش خرد این است که‌هشیار شوی به جهل هایت که اشکت را در می آید. اشکی از سر شوق به آگاهی و فلسفه زندگی همین لحظه های ناب آگاهی است،  که تو میبینی که در لحظه حال، هشیار هستی وخردمندانه دست به عمل می زنی. 

 

مجهولات ذهن...

ح.ش | یکشنبه سوم مرداد ۱۴۰۰ | 14:29

بهمن فرسی در گره بیست وششم از کتاب جور هندوستان که سفرنامه اوست.‌نکته جالبی را  میگوید. تصمیم گرفته که اطلاعات تاریخی و جغرافیایی را نگوید ولی به شکلهای مختلف آن را بیان می کند.‌و شروع میکند به توجیه خودش: " چون در سرزمین نودیده ی نمیدانم درندشت یا بی در وپیکری هستی این‌گونه معلومات!،بی وقفه می ریزند توی کاسه ی جمجمه ات، تو هم‌مجبوری ، کاسه را یک‌جوری تخلیه کنی تا جا داشته باشد برای دو نخود مجهولات!خودت." 

در واقع می گوید ، آگاه شدن و حرکت در جهت دانایی فقط دانستن زیاد و مرتب به افزودن اطلاعات مشغول بودن و ذهن را تبدیل به انبار اطلاعات کردن نیست. بلکه بابد بتوانی آنها را با نوشتن وبیان‌کردن  از مطالب خالی کنی تا اینکه جای خالی در سرت برای دیدن  تاریکی های دیگر ذهنت باز شو د وذهنت به چالش بیفتد، تا برای تبدیل آن به روشنایی سوالاتی در ذهنت ایجاد شود  و این طرح سوالها درهای جدید اگاهی را به روی تو باز کند.‌ 

من حدود سی سال فقط کتاب میخواندم و کلاس می رفتم. اما جسارت اینکه از دانسته هایم بتوانم در زندگی شخصی خودم و دیگران بهره ببرم‌. وبه واسطه انها منشا خدمتی باشم، نداشتم. تا اینکه با دوره های به سوی تعادل آشناشدم و حدود شش سال در آن فضا ماندم. به دلیل فضایی که لازم بود حامی باشم ودر رابطه با دیگران به شکل کاربردی از دانسته هایم استفاده کنم و همین باعث شد که سوالات بیشتری برایم در همه جنبه های فکری ام‌ایجاد شود و این‌تازه آغاز راه بود، برای عمیق شدن در خودم و مجهولات بسیار را در دیدن و مرتب با سوال روبرو شدن ، ممارست بسیاردر این راه و ایستادگی کردن باعث شد بتوانم هم‌به خودم‌در جهت روشن شدگی بهره ببرم و هم‌منشا خدمت به انسانهای دیگر باشم.   

 

تعریف دیگری برای بزرگتر..

ح.ش | شنبه دوم مرداد ۱۴۰۰ | 21:39

چندی پیش در کنار زوجی بودم که یکی دهه هفتاد زندگی را میگذراند ودیگری دهه شصت. هر دو از این‌که به عنوان اشخاص با تچربه ، فرزندانشان ، به اندرزهایشان گوش نمی دهند،  گله مند بودند کمی به صحبتهایشان گو ش کردم. متوجه شدم‌چقدر تاریخ مصرف نوع تفکرشان گذشته است. در دلم به فرزندانشان حق دادم.  در طول صحبتهایشان فقط ،شنیدمشان .  اما حرف را کشاندم  به  رفتار فرزندان خودم و اینکه متوجه شده ام. خیلی از تجربه های من دیگر راه گشای فرزندانم‌نیست . چون علم بسیار بیشتر شده و دسترسی به اطلاعات چقدر آسان شده است. دیگر اینکه رجوع به متخصص در هر زمینه ای بسیار آسان شده است. گفتم‌من خودم وقتی فقط به مقوله فرزند داری، فرزند خودم‌نگاه می کنم  می بینم‌ خیلی از کارهایی که در زمان‌کودکی آنها، انجام‌ می دادم‌ از نظر تربیتی نادرست بوده است . در زمینه برنامه ریزی دراز مدت  نیز خیلی از افکار ما منسوخ شده است. از این‌گفتم‌که خودم به نظرم‌می آید.  حتی در مواردی که مورد مشورت قرار می گیرم بخواهم به یک‌متخصص مراجعه کنند. گفتم با توجه به نوع آموزش ما در مدارس و دانشگاه ها ی ما جایی برای پند واندرز ما نیست.  چرا که  نصیحت برای جوانان ملال آور شده است.  

نکته‌ی مهم این‌ است  که جای ما به عنوان بزرگتر در دنیای مدرن تعریف دیگری دارد. بزرگتر نقطه امن و شنوا بودن و همدلی ست. راه کار دادن راباید به اندیشه های نو سپرد.‌

برای تغییر

ح.ش | جمعه یکم مرداد ۱۴۰۰ | 22:37

نکته مهم‌ و کلیدی در تغییر این است که صد درصد برای خود بایستیم و اجازه وفرصت خوردن فریب از ذهنمان‌را به خود ندهیم.

گاهی ما می دانیم‌که‌لازم است‌، تغییر کنیم. اما چون در رابطه با دیگری هستیم‌آرزو داریم با تغییر ما او تغییر کند. این خواسته باعث میشود ذهن ما درگیر این  موضوع بشود که  صد درصد معطوف به خودنباشیم  و در مسیر مناسب حرکت‌نکنیم..همین نیم‌نگاه به دیگری باعث میشود امکانات موجود در مسیر را با احتیاط و ملاحظه ی برخورد دیگری،  انتخاب کنیم. یعنی درگیر قضاوت وبرداشت اوباشیم.

البته دلیل تین نوع بودن ترس از دست دادن رابطه است. 

رشد آنجا اتفاق می افتد که ترسهای خودرا ببینیم و درون آنها شیرجه بزنیم نه اینکه آنها را ابزرای کنیم. تا با فریب ذهنمان قدم های نصفه نیمه برداریم و در آخر هم در یک بلاتکلیفی قید تغییر را بزنیم. البته در چنبن صورتی همیشه خرابتر شدن حالمان نسبت به قبل است. 

برای تغییر باید فقط در پی یافتن کمبودها و پربودها و خواسته های خودیود بقیه چیزها فرعیاتند. پرداختن به اصل همیشه ایستادگی می خواهد وروشن بینی  تا آنگاه حس رضایت را تجربه کنیم. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .